eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
Mahmood.karimi.To.Kheyme.Hanoz(128).mp3
زمان: حجم: 9.4M
آدمِ عاقل چیزی رو که تو مشّایه گوش داده رو هزااااااار بار قبل از کلاسش گوش نمی‌ده که چشم و‌ صورت براش نمونه... آدمِ عاقل تو خیابون‌ها و‌ اتوبوس‌های شهر هی با خاطراتِ مشّایه‌ش سروکلّه نمی‌زنه... هی پوشه‌های مغزش و زیرورو نمی‌کنه... محمود کریمی رو دوباره و سه‌باره و چندباره تو گوشاش پخش نمی‌کنه... مرور نمی‌کنه وقتِ شنیدن حوالیِ کدوم عمودها بوده... اسمِ موکب‌ها رو به‌خاطر نمیاره... آدمِ عاقل! آدمِ عاقل! ولی آقا امام حسین؛ گفت کو زنجیر تا تدبیرِ این مجنون کنم؟!
سربه‌راه
آدمِ عاقل چیزی رو که تو مشّایه گوش داده رو هزااااااار بار قبل از کلاسش گوش نمی‌ده که چشم و‌ صورت برا
آدمِ عاقل با روسریِ مشّایه‌ش پا نمی‌شه بره سر کلاس... با روسری‌ای که تاروپودش بارها غبارِ مشّایه به آغوش گرفته... با روسری‌ای که دیگه خودش جنون‌زاست... آدمِ عاقل! آدمِ عاقل! ولی آقا امام حسین؛ طاقتِ مجنون برفت... خیمه‌ی لیلی کجاست؟!
آدمِ عاقل برنمی‌داره پیشِ چشمِ کلی نامحرمِ مگوهای مشّایه وسط کوچه و خیابون، گالری باز کنه و عکسای مشّایه‌ش رو مرور کنه... آدمِ عاقل هرگز وسطِ خواب‌زدگیِ مُفرطِ شهر و شهری، گیر نمی‌ده به خاطراتِ بهشت... به تجسّمِ ظهور... آدمِ عاقل! آدمِ عاقل! ولی آقا امام حسین؛ عقلم از شورش چو مجنون است و لیلی روی تو...
آقا امام حسین؛ علاجِ دردِ مشتاقان طبیبِ عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غمِ مجنونِ شیدا را...
روی پرده‌های کم و ناچیزِ سطحِ شهر، نوشته «رحلت» ِ حضرت زینب سلام الله علیها تسلیت. من همین‌طور که تو گوشم دعای أمّ‌داوود پخش می‌شه، دارم فکر می‌کنم اگه زینب سلام الله علیها شهید نیست دیگه کی شهیده؟! دختربچه بود که با پدربزرگش، زهرِ برّه‌ٔ یهودی به جونش نشست و وقتِ وصیّت نوشتن، وحشی‌ای به خودش اجازه داد بگه نیازی نیست! هرچی الآن می‌گه هذیونه(!) از جورِ همون وحشی با مادرش بین در و دیوار دنیا براش تیره و تار شد و چادرش خونی... هنوز دختربچه بود... حتی وقتی مجبور شد تو همون کوچیکی خانومِ خونه بشه... تو مسجدِ کوفه با پدرش فرق سرش رو شکافتن... دستمالِ زرد رو از همون‌شب بست دورِ قلبش که هی به خون نشست... با برادرش مجتبی هی توی تشت خون بالا آورد و غربتِ در منزل کشید... با «مذلّ المؤمنین» تو کوچه‌ها شکست و پیکرش تیربارون شد... زینبِ کربلادیده شهید نباشه کی شهیده؟! ۷۲ بار تو یه نصف روز شهید شد... ۸۴ مرتبه به اسارت رفت... کاخ به کاخ جز زیبایی ندید... بی‌سلیقگیه؟ نفهمیه؟ بی‌اعتقادیه؟چیه که نمی‌نویسن شهادتِ حضرت زینب سلام الله علیها تسلیت؟! صداوسیما تبیین نکرده « مَا مِنَّا إِلَّا مَقْتولٌ شَهِیدٌ» رو؟! یه اربعینی نرفته دنبالش پژوهش؟! چه فرقی داره؟ کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود! وَ محرّم و صفر اگر نبود، اسلام زنده نمی‌ماند! فرقش در تربیت نسلِ منتظره! در دو بالِ شیعه؛ عاشورا و ظهور.
نباید به پوشه‌ی مشّایه‌م دست می‌زدم... نباید سراغِ مداحی‌های عِراقی می‌رفتم... نباید صوت‌های ضبط‌شده از مشّایه رو گوش می‌دادم... حالا باید چقدر اشک بریزم و بی‌تابی کنم تا یه بارِ دیگه انگشتای پاهام مفتخر شن به تاول زدن؟! چقدر اشک بریزم که برم گردونن پای موکبِ ابوسجّاد؟! چقدر بی‌تابی کنم دوباره تو موکبِ کویتی‌ها به‌ خواب می‌رم و تو موکبِ زوج البتول بیدار می‌شم؟! کدوم نیمه‌شب، پای کدوم عمود، شای عِراقیِ تا کمر شکر می‌خورم و کدوم سحر، پشتِ کدوم گروه از زائرها نماز شب می‌بندم؟! کجای راه چادرم بوی دودِ آتیش‌های موکب‌ها رو می‌گیره و کجای مسیر مژه‌هام غبارگرفته می‌شه؟! پای کدوم نوای پرشورِ عِراقی شونه‌هام می‌لرزه و با کدوم زائرِ سیاه‌پوستِ طریق الحسین دست‌به‌گردنِ هم اشک می‌ریزیم؟! کجای مسیر می‌شینم کنارِ جاده و زُل می‌زنم به پاهای زوّار؟! نگاه کردن به کعبه عبادته، نگاه کردن به دریا عبادته، نگاه کردن به چهره‌ٔ پدر و مادر عبادته، نگاه کردن به چهره‌ٔ عالِم عبادته، اما از من این روایتِ بی‌سند رو هم بپذیرید که نگاه کردن به پاهای زوّار امام حسین تو جاده‌ٔ نجف به کربلا هم عبادته... خدایا کی به من توفیقِ این عبادت رو می‌دی؟ تا اربعین دوره... تا اربعین دیره... من و برگردون مشّایه... من و برگردون در هوای وصال... با امید رسیدن... سه روز تا امام... سه روز با امام... با امام... آخ آقا امام حسین... با نسیمی که از مشّایه می‌گذره و به پرچمِ دلبرِ گنبدت می‌رسه، دورت بگردم...
این گل رو آوردم استقبالِ هرکی از اعتکاف اومده. قبول باشه. امیدوارم من رو هم دعا کرده باشید... شما ماهی‌ای هستید که تو حوضِ فیروزه‌ایِ روشنِ خدا بودید سه روز... با خاطراتِ حوض، به قلبِ تَرَک‌زده‌ی ما صحرانشین‌ها آب بپاشید! بذارید دهانِ همه آب بیفته از چیزایی که تعریف می‌کنید... حتی شده یک نفر رو با آب‌وتاب، راهیِ اعتکافِ آخرِ ماه رمضون کنید... تو دنیایی که همه از آلودگی‌هاشون با افتخار جار می‌زنن، شما سرمستانه از جرعه‌های نور فریاد بزنید... با برقِ چشم‌ها و شورِ صداتون بلند بخونید: مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا سایه‌ی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا... خم شد و بوسید مرا... دیدمش و دید مرا... بانگِ لک الحمد رسد از مه و خورشید مرا... باش که صد صبح دمد زین شب امّید مرا... روی ماهِ خانم‌ها رو می‌بوسم☺️
سربه‌راه
خیلی خوابم میاد. خیلی زیاد. از بعدِ اربعین دیگه نشده خستگی در کنم. چهره‌م کاملا زرد و پژمرده شده. به خودم وعده‌ی تعطیلات عید رو می‌دم و می‌بینم باید در عید سؤال طراحی کنم... به خودم وعده‌ی تابستون می‌دم و یادم میاد چقدر برای تابستانی که گذشت برنامه ریختم و همه‌ش در مبارزه و غصه و اندوه و شکستِ بعد از شهید رئیسی گذشت و اگر اربعین نبود، حتما دق می‌کردم... امروز از صبح که بیدار شدم بی‌وقفه کار کردم و همه‌ش مربوط به مدرسه. الآن خستگی به قدری ذله‌م کرده که تصمیم دارم برای سال جدید هیچ هدف‌مندی کوتاه و بلند و اقتصادی نداشته باشم. می‌خوام روزانه تلاش کنم و به خودم فشار فکری وارد نکنم. فکر من حتی ثانیه‌ای خاموشی نداره... معلمی این خصیصه رو تشدید می‌کنه... علاقه‌م به امور فرهنگی بیشتر و بیشتر... وَ پوسترهای سه مسابقه‌ی کشوریِ نویسندگی که برام فرستادن و من سوژه دارم و وقتِ نوشتن نه، هزاران برابر افزون‌تر... و اینه که به خستگی‌های من اضافه می‌کنه... به کتاب‌هایی که نخوندم فکر می‌کنم و استغفار می‌گم... میرزاکوچک‌خان جنگلی گوش می‌دم و استغفار می‌گم... کفِ اتاقم بین برگه‌های تصحیح‌نشده دراز می‌کشم و استغفار می‌گم... صدای موبایلم میاد. باران پیام فرستاده: خانوم بفرمایید! اینم کلیپ. کلیپ رو باز می‌کنم. خدای من! عکس و فیلم‌هایی که از کلاس‌های ادبیات و تئاتر و سرود و بازی و همه‌ی خلاقیت‌های ارائه‌های دخترا گرفتم و فرستادم باران که استعداد کشف‌شده‌ی خودمه در انیمه‌سازی، برام کلیپ «آن‌چه گذشت...» بسازه و حالا با چه کیفیت محشری ساخته... می‌زنم زیر گریه... این نیم‌ترمِ به این زیبایی و پر از ایده حاصل نخوابیدن‌های منه... نتیجه‌ی فشارهای فکری... کوه برگه‌ها... احساس می‌کنم در این دویدنِ بی‌قفه‌ی چهار ماهه فقط دخترام کنارم بودن... فقط اونا بهم اعتماد کردن... فقط اونا پابه‌پام دویدن... احساس می‌کنم چهار قرن یک‌نفس دویدم... چقدر خسته‌ام... چقدر خواب نیاز دارم... چقدر کلمه برای گریستن می‌خوام... اما برای بار دوم میرزا کوچک‌خان پخش می‌کنم. باز گریه می‌کنم. یک بار دیگه کلیپ نیم‌ترم اولم رو می‌بینم. وَ بلند می‌شم که به ادامه‌ی کارهام برسم.
Mohsen Chavoshi - sakhamusic.irMohsen Chavoshi - Mottasel.mp3
زمان: حجم: 3.6M
زیرِ آسمونِ شب گوش بدید، چشم تو چشمِ ستاره‌ها، رخ‌ به رخِ ماه، تا زمستونه، تا سرده، تا می‌شه گُرگرفتگیِ صورت و سرخیِ چشم‌ها رو بهانه‌ی سوزِ سرما داد... چاره‌ای نیست؛ «اگر ادبیات نبود، بشر از سرما می‌مُرد.»
سربه‌راه
یه دانش‌آموز دارم که مشکل ادراکی داره. البته اولِ سال مشاور مدرسه گفت عقب‌مونده است و باید بره مدارس
اون شاگردم که اختلال ادراکی داره؛ امروز زنگ تفریح از طبقهٔ پایین میومدم بالا که بدوبدو خودش و به من رسوند و با خندهٔ مرموزانه‌ای بغلم کرد. من بغلش نکردم چون برای این مورد ارتباط بدنی رو درست نمی‌دونم. هم این‌که شوره‌های سرش و بوی دهانش اذیتم می‌کنه. اما به خنده‌هاش مشکوک شدم. پرسیدم چی شده می‌خندی؟ بیشتر خندید و گفت هیچی! گفتم بلا! معلومه یه کاری کردی! واقعا معلوم بود! ما معلما از چشمای شاگردمون می‌فهمیم چه آتیشی سوزونده! خیلی خیلی خندید و گفت آره! یه کاری کردم! من هرجا خارج از کلاس و دفتر می‌ایستم، دورم شلوغ می‌شه. بچه‌های هفتم و هشتم دورم جمع شده بودن. نهما با خودم داشتن و تازه از کلاس بیرون میومدن. با همون خنده پرسیدم چه کااااااار؟! اونم جلوی همه گفت تو سالن بالا داد زدم [از محضر امام زمان علیه السلام عذرخواهی می‌کنم] مرگ بر خامنه‌ای! شکرِ خدا حاضرجوابم و این خصیصه در شغلِ من از اوجبِ واجباته! کلا هم حاضرجوابی [نه تکه و طعنه انداختن] ویژگیِ کتاب‌خون‌هاست. شما کتاب‌خون باشی کلی جواب همیشه تو آستین داری! درجا با خنده گفتم سرش سلامت! مرگ بر بدخواهش از ریز و درشت و فهمیده و نافهم! مگه می‌شناسی‌شون؟! متحیّر از پاسخم گفت جان؟ گفتم جونت فداشون! پرسیدم مگه می‌شناسی‌شون؟! با خنده گفت آره! گفتم کمی درباره‌شون برام صحبت کن ببینم. فکر می‌کردم باز بچه‌ها چیزی یادش دادن و دستش انداختن، اما وقتی دلیل گفت دیدم نه! خودِ نادونش این تفکر رو داره! با لکنتِ زبان گفت چون اونه که هی حجاب، حجاب می‌کنه! نمی‌ذاره سرلخت باشیم، هرچی دوست داریم بپوشیم! [ماجرای پروفایلاش تو ذهن‌تون باشه]. بچه‌های دیگه دورم بودن و نمی‌شد از بحث کوتاه بیام. گفتم حجاب حکم خداست، پیغمبر این حکم رو ابلاغ کردن. چرا نمی‌گی [نعوذ بالله] مرگ بر پیامبر؟! می‌ترسی؟! وَ پوزخند زدم. ساکت شد. گفتم حجاب از دین اسلامه. اسلام رو پیامبر برامون آوردن. از طرف خدا. بگو مرگ بر ایشون. ایشون نذاشتن تو لخت کنی. چرا نمی‌گی؟! می‌ترسی خدا بزنه به کمرت؟! وَ دوباره پوزخند زدم. هفتما به خنده‌ی من خندیدن. اون دیگه خنده رو صورتش نبود. گفت حق با شماست. ببخشید خانوم! گفتم من چرا ببخشم؟! شما به کسی که نمی‌شناسی توهین کردی. امام خامنه‌ای از توهینِ تو کوچیک نمی‌شن، خودت کوچیک شدی. [روی لفظ امام قبل از اسم آقا استرسِ تلفظی داشتم، یعنی با قاطعیت و فشار گفتم: امام خامنه‌ای] وَ رگباری و مثلِ یک سخنرانی، در ارتباط با همه‌ی اون‌هایی که دورم بودن ادامه دادم: می‌دونین حکمِ حجاب چه سالی اومده؟! ساکت بودن. می‌دونین چرا اومد؟! ساکت بودن. می‌دونین چقدر طول کشید تا کامل شد حکم؟! ساکت بودن. می‌دونین فلسفه‌ش چیه؟! ساکت بودن. می‌دونین فقط مختص خانم‌ها نیست؟! ساکت بودن. می‌دونین از نظر علمی و دیدگاه‌های اروپایی‌ها چه فوایدی داره؟! ساکت بودن. بهش نگاه کردم و گفتم اینا که پرسیدم رو می‌دونی؟! دوباره گفت ببخشید خانوم! با خنده‌ی شیطنت‌آمیزی بهش گفتم هیچی نمی‌دونی که(!) حداقل دو خط بخون بتونی جواب بدی، گیر افتادی ضایع نشی(!) برم تو سالن بالا و داد بزنم مرگ بر ... [اسم خودش رو گفتم]؟ سرش و بالا آورد و تو چشمام نگاه کرد و گفت نه خانوم! پرسیدم ناراحت می‌شی؟! گفت آره! گفتم چرا؟! تو خودت در حق کسی که نمی‌شناسیش این کار و کردی! وَ برای بار سوم جلوی همه گفت: خانم ببخشید! اشتباه کردم! دستش و از دورِ کمرم باز کردم و رفتم بالا. تو اتوبوس کلی مقاله بررسی کردم ببینم این مدل بچه‌ها ادراکات‌شون چطوره؟ متأسفانه آزمایش‌های داخلی و خارجی اثبات کرده این بچه‌ها درسته خیلی حواس و ادراکاتِ طبیعی رو ندارن، اما تمااااااااااامِ حواسِ مرتبط به هرگونه خاک‌برسری در اونها سالم، فعال وَ هر روز رشدکننده هست...! درواقع من سرِ کلاس و در بحث‌های علمی و احساسی با یه دخترِ بالغ اما ذهنِ خردسال روبه‌رو هستم، ولی در این مکالمه با یه دختر بالغ با ذهن بالغ روبه‌رو بودم! عجیبه و خطرناک... ولی فهمید معلمی که دوستش داره و تو سرما و گرما یه‌لنگه‌پا منتظرش می‌مونه که برسه مدرسه؛ جان‌فداییِ امام خامنه‌ای هست و قرار باشه دندونِ یاوه‌گو بیاره پایین، دریغ نمی‌کنه😎