eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
خسته و لِه سوارِ اتوبوس شدم. خانومِ چادریِ کناریم بلند گفت یه گولّه زن سوار شدن یه من‌کارت نزدن! خدا لعنت‌شون کنه! کسی نیست اینا رو درست کنه! چسبیدن به فلسطین! به خنده، اما بلند گفتم یعنی از فلسطین بیان به مسافرا بگن من‌کارت بزنین؟ :) گفت نه! اگه مملکت و به این روز نمی‌نداختن، به‌جا فلسطین و سوریه به خودمون می‌رسیدن، اینا مونده‌ی یه من‌کارت نمی‌شدن! حالا همه داشتن ما رو نگاه می‌کردن. دختر دبیرستانیِ صندلی جلو قشنگ برگشته بود و مکالمه ما رو می‌دید. باز به خنده جواب دادم آره دیگه، اون‌جوری خیابون و اتوبوس و مسافری نبود که مونده‌ی من‌کارت بشن، همه‌مون یا کشته شده بودیم یا اسیر :) گفت خدا نکنه! منظورم اینه اینا همه افغانی‌های دزدن که من‌کارت نمی‌زنن، دولت اینا رو جمع کنه درست می‌شه. گفتم شما مطمئنین افغانی‌ان؟ من خیلی هم‌وطنای خودم رو هم دیدم که من‌کارت نمی‌زنن! گفت نه! این افغانیا همه راحت کارا رو گرفتن جَوونای ما بیکارن! گفتم جوونامون مثل افغانیا جویای کار نیستن، منتظر میز و دفترن و کارمندی، بیکار موندن! وگرنه برن دنبال کار، کار هست! گفت کدوم کار؟ خزر و فروختن به چین، بندریا بیکار شدن! گفتم گوشی همراه‌تونه؟ گفت نه! گفتم تو گوشیِ من بزنیم ببینیم خزر و فروختن یا نه؟ گفت فروختن. پاشو می‌خوام پیاده شم. گفتم منم باهاتون میام :) چون جالب شد برام. ببینید درست می‌زنم. جلوی خودش تو گوگل زدم فروش خزر به چین. جلوی خودش سایتا رو باز کردم و خط‌هایی که نوشته بود وارونه جلوه دادن حقیقت رو نشونش دادم. تندتند می‌رفت و داشت عصبانی می‌شد در دروغ و تهمت و فریب و خودتحقیری همراهیش نکردم. گفتم دروغ گفتید؟! گفت نه! من اخبار دیدم. گفتم جلو خودتون زدم. جمله‌ی خودتون رو گوگل زدم. می‌خواید شما بگو کدوم سایت و باز کنم. دستم و کنار زد و گفت من اخبار گوش دادم. گفتم کدوم اخبار؟! گفت همین روحانی فروخته! گفتم چرا به روحانی رأی دادید؟ گفت من رأی ندادم. گفتم چرا آگاه نکردید بقیه رو بهش رأی ندن؟ گف وقتی بهت می‌گن به‌توچه چه کار کنم؟ گفتم من دارم چه کار می‌کنم؟ شما از دستم دارین در می‌رین! زودتر پیاده شدید که من جوابِ دروغاتون رو ندم! اما من ایستگاهِ شما پیاده شدم، خسته از مدرسه اومدم ولی وقت گذاشتم جوابِ سیاه‌نمایی‌تون رو بدم، شمام نهی از منکر می‌کردید خب؟ نمی‌ذاشتید بدبخت شیم! ایستاد کنار خیابون و با داد بهم گفت تو باسوادی بلدی حرف بزنی، من بلد نیستم ولی می‌دونم خزر و فروختن! والا که هرچی خوش‌صداست به تور من می‌خوره😂 کلا همه با داد با من صحبت می‌کنن😂 بعد که نشون‌شون می‌دم به صدا باشه، از اونا صدام بلندتره می‌گن من خشنم😂 عین فلسطین! ۷۵ سال زدن تو سرش کسی چیزی نگفت، حالا بلند شده و داره قصاص می‌کنه همه حماس و هوووووو می‌کنن که حماس خشنه و دنبالِ دعوا😂 من به خنده جواب دادم: اگر حقید چرا داد می‌زدید؟ بیا دو دقه بشینیم بگردیم ببینیم خزر و به کی دادن ما نفهمیدیم؟ چادرش و کشید تو صورتش تندتند رفت. منم تندتند کنارش رفتم و گفتم دروغ هم حرامه... تهمت هم حرامه... فریب هم حرامه... سیاه‌نمایی هم حرامه... تو امنیت و عزت و اقتداریم و کفران نعمت می‌کنیم. دوست داری شبیه باسوادا حرف بزنی؟ کتاب الغارات بخون. امام علی رو قبول داری؟ امام علی که حکومتش عدل و عدالته. قبول داری؟ تندتند شونه به شونه‌ی هم می‌رفتیم. ادامه دادم امام علی همه‌ی حکومت رو رو دوش مردم می‌چرخوندن. مردم باید خودشون سرنوشت خودشون رو بسازن. این‌که هرکی به دلخواهش نرسید بشینه دین و ایمان و حکومت رو زیر سؤال ببره که درست نیست! امام علی هم وقتی بد شد که گفت مردم خودتون باید زندگی‌تون رو بسازید! نه که هممممه کاراتون رو امام زمان‌تون بکنه، شما رو هم باد بزنه! این یعنی شما زمان امام حسین هم بودی می‌رفتی لشکر یزید! چون آب نداشتی، یار نداشتی، قدرت نداشتی، امام حسین زندگی براتون نساخته بود که! شما حق نداری چون به دلخواهت نرسیدی دروغ ببافی! یهو وایساد و مشت کوبید به سینه‌ش که الهی هم امروز امام علی به سزای عملت برسونت! خندیدم :) گفتم به سزای راست‌گوییم؟ یا سزای افشای حقیقتم؟ یا سزای نهی از منکرم؟ مشت می‌کوبید به سینه‌ش و می‌گفت الهی امام علی جوابت و بده! من زجرکشیده‌ام! گفتم پس بیشتر باید قدرِ عدل و عدالت و حق رو بدونی! بیشتر باید پیِ راستی و درستی باشی! به دویدن از پیشم دور شد و با صدای بلند حواله‌م می‌داد به امام علی و نفرینم می‌کرد! خب! برم که تا شب یا سوسک بشم یا نصفه :)) @sarbehrah
معلمی رو بدونِ برگه دوست دارم؛ برگه‌ها رو بدونِ نمره‌ی زیرِ هجده؛ همه‌ی هجده‌ها رو بدونِ ارفاق. از کِش‌ اومدنِ شغلم در برگه‌های ناتموم منزجرم؛ از انشاهای بی‌سروته به‌شدت؛ از نمره‌های نالایق کم‌وبیش؛ از اضطرابِ رسوندنِ نمراتِ ماه... سؤالاتِ مستمر... صفحاتِ کتاب به بودجه‌بندی... بیشتر. نرم‌افزارِ شاد رو دوست ندارم؛ گروه‌های اجباری رو؛ شوراهای الکی رو؛ جلسه‌های نمایشی رو؛ حرف‌های بی‌عمل رو؛ مهربونی‌های دروغینِ از سرِ تعارف رو. گفتم تو هزینه جمع کردن برای مامانِ مدرسه بدونِ تعارف شرکت نکردم؟ همه‌ی همکارا به جز دو‌ نفر، نفری ۵۰ هزار تومان گذاشته بودن. این مبلغ یعنی فقط گذاشتن که اسمشون باشه(!) یعنی لبخندهای تبریکِ تولدِ نوه کشک... فریب... دروغ... حالا می‌خوان پول جمع کنن شبِ یلدا دورِ هم باشیم... تاریخ جور کنن یه پنج‌شنبه با هم بریم بیرون... شکرِ خدا که عزتمند و محترمم براشون که درخواست زیاده اما نوه‌ی مامانِ مدرسه ربطش به من چیه؟! شبِ یلدا چرا باید با همکارام بگذرونم و با خرج؟! من دوستانی دارم بهتر از آبِ روان! نفری یه فلاسک می‌زنن زیرِ بغل و هرچی داشتن میارن می‌ریزیم دورِ هم و حقیقی‌ترین خنده‌های بی‌تعارف رو با هم به آسمون سر می‌دیم... کنارِ هم هر روزمون یلداست و یک دقیقه بیشتر، که با دوست گذشتن از عمرت حساب نمی‌شه. می‌خوام به لطفِ خدا، یلدا رو هم زیرِ بارِ تعارف نرم. خوبیش می‌دونین چیه؟ من تو قراردادم با مدرسه نوشتم «در مراسمی که مفید فایده نباشد شرکت نمی‌کنم». بله! من این رو در قراردادم نوشتم و قابل استناده. جمعه می‌خوام؛ کتابی از جنسِ مصطفی مستور؛ وَ آسایشی کِش‌اومده. @sarbehrah
به چند بیت شعر یا چند آیه قرآن یا یه عکس یا یه کلام از یه بزرگی، مفیدی، موندگاری مهمانم کنید. صبح می‌بینم‌. صبحِ جمعه می‌بینم. في وَصفِ يَومِ الجُمُعَةِ: فيهِ ساعَةٌ مُبارَكَةٌ... فردا همه‌چیز برکت داره. ایمان دارم. @sarbehrah
اینجا پر از زائره که دارن نماز می‌خونن... زیارت می‌خونن... تو صفِ ضریحن... سرِ صندلی‌های نماز در حالِ کَل‌کَل با یه زائرِ دیگه‌ان... دنبالِ خادمی‌ان که تبرّکی بهشون بده... اما من هلاااااکِ این کوچک‌ْپسری‌ام که داره مشقای جغرافیش رو می‌نویسه... حدیث و روایت برای اثبات زیاد دارم، اما بدونِ حدیث و روایت می‌گم که اینجا فقط اونه که در حالِ عبادته... یه عبادتِ مستجاب و عاقبت‌بخیر... برم بهش التماسِ دعا بگم❤️ @sarbehrah
سربه‌راه
تو گرگ‌ومیشِ هوا از موکب بیرون زدم و... ببخشید! از حرم! از حرم بیرون زدم و داشتم با عجله گام‌های بلند برمی‌داشتم که برم و هفته‌ی جدید رو شروع کنم، که کنارِ مَشّایه... ببخشید! کنارِ خیابون! کنارِ خیابون دیدم موکب زدن... ببخشید! چادر زدن! چادر زدن و یه پرچمِ عزای کوچیک و یه دیگ که ازش بخار بلنده به‌راه کردن. رفتم جلو بینِ جمعیتِ کمی که دورش بود و دیدم دارن عدسی و چای می‌دن. روی پرچم رو نگاه کردم که ببینم یه‌وقت موکبِ صادق شیرازی نباشه... ببخشید! چادرِ خصوصی یا مخصوصِ مسافرا نباشه که دیدم به‌نامِ هیئتِ خانوم امّ‌البنین سلام الله علیها هست. ذوق کردم و رفتم تو صفِ یه‌نفره‌ی شوربا... ببخشید! عدسی :) عدسیِ پر آویشنِ هیئتی گرفتم و کنارِ مشّایه... ببخشید! کنارِ خیابون، حوالیِ حرم خوردم... @sarbehrah
سربه‌راه
تو گرگ‌ومیشِ هوا از موکب بیرون زدم و... ببخشید! از حرم! از حرم بیرون زدم و داشتم با عجله گام‌های بلن
شوربام که تموم شد... ببخشید! عدسیم! عدسیم که تموم شد، رفتم و شای برداشتم... ببخشید! چای برداشتم! داشتم می‌گفتم شُکراً که یادم اومد من ایرانم و دلم عِراقه... گفتم دستِ شما درد نکنه و باز رفتم کنارِ مشّایه... ببخشید! کنارِ خیابون، رو به حرم، ایستادم و شایم و خوردم... ببخشید! چایم و! @sarbehrah
سربه‌راه
شوربام که تموم شد... ببخشید! عدسیم! عدسیم که تموم شد، رفتم و شای برداشتم... ببخشید! چای برداشتم! داش
شای و شوربام و خوردم و... ببخشید! چای و عدسیم و خوردم و کوله‌م رو انداختم و همین‌طور که زمزمه می‌کردم صلّ الله علیکَ یا اباعبدالله❤️ راه افتادم که مسیر و ادامه بدم... هفته‌ی خوبی داریم؛ امام الرئوف پناه‌مونن... صاحب‌الزمان راهنمامونن... سیدالشهدا علیه السلام❤️ مهربان‌تر از پدر و مادرمونن... آخ بِنَفسی اَنتَ! بِنَفسی اَنتَ آقا❤️ @sarbehrah
خی‌لی حسین علیه السلام زحمتِ ما را کشیده است... اولِ هفته‌م با مشّایه شروع شد... هزار الحمدلله❤️ از صبح دارم فکر می‌کنم مشّایه چی داره که من و یه آدمِ دیگه می‌کنه؟ یه قدرتِ ماورایی بهم می‌ده که از سطح عبور کنم و تنها به عمق فکر کنم و بی‌خستگی پارو بزنم؟ پارو شکست، با بازوهای نحیفم موج‌ها رو کنار بزنم و متمرکز برم به سمتِ عمق؟ راستش فعلا فقط به یه جواب رسیدم: مدارِ امام! در مشّایه، همه‌چیز در مدارِ امامه؛ مبدأ... مقصد... مسیر... توشه... خوراک... خواب... همسفر... هم‌صحبت... تلاش... توان... خویشتن‌داری... خشم... صبر... مِهر... عبادت... اطاعت... برائت... شکایت... همه‌چیز! همممممه‌چیز! نماز شد. تو مشّایه نماز هم بر مدارِ امامه؛ اوّلِ وقت! به‌جماعت! بعدِ نماز میام بقیه‌ش و می‌گم. @sarbehrah
سربه‌راه
خی‌لی حسین علیه السلام زحمتِ ما را کشیده است... اولِ هفته‌م با مشّایه شروع شد... هزار الحمدلله❤️ از
چی داشتیم می‌گفتیم؟ مدارِ امام! اربعین‌رفته‌ها می‌دونن؛ مشّایه سختی‌های خودش رو داره. غذا به‌وفوره اما ممکنه با ذائقه‌ی ما جور نباشه و مریضی به بار بیاره، خستگی، بی‌حوصلگی، تو سرما باشه سرمای بیابون، تو گرما باشه آفتابِ وحشیِ عِراق، موکب‌ها شلوووووغ، پُر سروصدا، کولرها یا زیادی سرددددد، یا خاموش و جیزِّ گرما، کناریات گاهی بی‌اعصاب و گیربده، سرِ جا،دعوابِکُن، سرِ حرف زدن و خندیدن بی‌مراعات، تاول داشته باشی دردش، لگدشدنش تو خواب، اصلا پیدا کردنِ جای خواب تو شلوغی، پیدا کردنِ سرویس بهداشتیِ بابِ دل، کسی هی در نزنه سیستمِ گوارشیت نابود شه، کمبودِ حمام با وجودِ کمبودِ آب و ازدحام، بداخلاقیِ برخی، بی‌درکیِ برخیِ دیگه، با خانواده باشی یه مصیبت، با کاروان باشی یه مصیبت، با دوست و رفیق باشی یه درگیری، اووووووو زیاده! سختیای مشّایه خییییییلی زیاده! ولی چی باعث می‌شه شیرینیش به یاد بمونه؟! چی اونقدر خواستنیش می‌کنه که همه اینا رو چشیده، اربعینِ بعدی رو چشم می‌کشیم؟! اینجا چی‌ نداره که اگه یکی تو اتوبوس با من بدخلقی کنه، من قورتش می‌دم، اما تو مشّایه به انگشت‌کوچیکه‌ی پامم نیست؟! دقت کنین؛ می‌گم به انگشت‌کوچیکه‌ی پامم نیست! یعنی نه حتی ناراحت بشم و بگم حلالش کردم، نه! اصلا جایی برای اهمیت و فکر کردن برام نداره! همون موضوعی که اگه الآن پیش بیاد تا شب اعصابم و به هم می‌ریزه، اونجا و تو اون جاده حتی به چشمم نمیاد که تریپ معنویت بردارم بگم حلال کردم! نه! اصلا تو باغش نیستم! چی؟! مشّایه چی داره؟! چیِ مشّایه از من، یه دخترِ دیگه می‌سازه؟! من اونجا دلم قرصه! مطمئنم! خیالم راحته! که چی؟ که به امام می‌رسم. امام! من خیالم راحته هیچ سختی‌ای امام رو از من نمی‌گیره، من تحمل کنم بعدِ سه روز، چهار روز به امام می‌رسم. گنبد می‌بینم. بین‌الحرمین می‌بینم. شش‌گوشه بغل می‌گیرم. توپ تکونم نمی‌ده که تهِ این زجر و سختی و کثیفی و بی‌حمامی و بی‌جایی و بی‌خوابی و بی‌اعصابی و کلی بیِ دیگه، یه قُبّه‌ای هست که ضریحِ زیرش غمِ عالَم از دلم می‌بره... یه آقایی هست که من و با همممممممه‌ی آلودگیام پَسَم نمی‌زنه و رو ازم برنمی‌گردونه و گوشه‌ی عباش پناهم می‌ده... (آه! آقای اباعبدالله...❤️) همه‌چیز اونجا بر مدارِ امام برام می‌چرخه؛ تو این موکب جا پیدا نکردی؟ عیبی نداره. دو روز دیگه می‌رسیم کربلا. حالا کنارِ جاده بخوابیم. این یکی همسفر حسابی روی اعصابه؟ مهم نیست. نصفِ روزِ دیگه کربلاییم. درست می‌شه همه‌چی. خونواده هی زنگ می‌زنن رو اعصابت راه می‌رن؟ بابا بی‌خیال! بشنو و نشنیده بگیر! به کربلا فکر کن که بهش نزدیکیم! اون همسفرِ گَنده‌اخلاقت خیلی کُند راه می‌ره؟ حالا امروز نرسیم، فردا که می‌رسیم، مدارا کن! حتی حتی امر به معروف و نهی از منکر هم اونجا بر مدارِ امامه! یعنی تهِ دلت قرصه که اتفاقی برات نمی‌افته چون نزدیکِ امامی! چون امام حواسش بهت هست! رااااااحت می‌ری و تذکر می‌دی و مطططططمئنی کتک نمی‌خوری، چادر از سرت نمی‌کشن، کاریت ندارن. چرا؟ نزدیکِ کربلاییم دیگه! حزب‌اللهیا زیادن! امام حواسش هست! حالا دارم فکر می‌کنم اگه همین‌جا و تو شهرِ خودم بر مدارِ امام بودم چی؟! یعنی مطمئن باشم امام زمان نزدیکمه... بهشون نزدیکم... چیزی تا وصال‌شون نیست... از احوالِ من غافل نیستن... نه! نه! مدلِ بحثای امام زمانی و مهدویتی نمی‌گم! دقیقا مثلِ مشّایه! مثلِ مثلِ مشّایه! با دلِ قرص. قلبی مطمئن. ایمانی استوار. که امام هست دیگه! حالا امروز نه، فردا! بالاخره که بهش می‌رسم... حواسش به من هست... می‌فهمین چی می‌خوام بگم؟ گُنگ شدم انگار! به نظرم خی‌لی چیزا عوض‌ می‌شه! من اینجا تندتند خسته می‌شم... بدنم خواب‌لازم می‌شه... سرما بخورم قششششنگ می‌افتم تو جا... مشّایه یه آدمِ دیگه‌ام ولی! با یه سرماخوردگیِ وحشتناک، با قرصای خواب‌آور، صد عمود، صد عمود پابه‌پای گروه می‌رفتم... می‌دویدم دنبالِ رفیقِ گمشده‌م... با چهار ساعت خواب بلند می‌شدم و مثلِ اسب بیابون رو می‌نَوَردیدم! با تاول! با کتف‌درد! با مُچِ پایی که از اربعینِ ۹۸ تو فشارِ حرکتی و سرعتی، می‌لنگه! بعد اخلاقم رو بیام بررسی کنم؛ اینجا در طولِ یک ساعت حدودِ ده بار نِق می‌زنم، اونجا تو طولِ ده روز، حدودِ پنج‌ بار! اینجا با یه بِشکن می‌شم خشمِ اژدها و دودمانِ خودم و طرفم رو به باد می‌دم، اونجا می‌شم والکاظمین الغَیظ... والعافین عنِ الناس! بابا اصلا به دندونِ عقلِ نداشته‌م هم نیست کی چی گفت و کی چی کار کرد! دیگه چی بشه تو ده روز، دو بار یا سه بار! خب این از کجا میاد؟ از أَلاَ بِوِصالِ امام تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب! تا اینجای بحث و گرفتین چی گفتم؟ :) @sarbehrah