سربهراه
تو گرگومیشِ هوا از موکب بیرون زدم و... ببخشید! از حرم! از حرم بیرون زدم و داشتم با عجله گامهای بلند برمیداشتم که برم و هفتهی جدید رو شروع کنم، که کنارِ مَشّایه... ببخشید! کنارِ خیابون! کنارِ خیابون دیدم موکب زدن... ببخشید! چادر زدن! چادر زدن و یه پرچمِ عزای کوچیک و یه دیگ که ازش بخار بلنده بهراه کردن.
رفتم جلو بینِ جمعیتِ کمی که دورش بود و دیدم دارن عدسی و چای میدن. روی پرچم رو نگاه کردم که ببینم یهوقت موکبِ صادق شیرازی نباشه... ببخشید! چادرِ خصوصی یا مخصوصِ مسافرا نباشه که دیدم بهنامِ هیئتِ خانوم امّالبنین سلام الله علیها هست. ذوق کردم و رفتم تو صفِ یهنفرهی شوربا... ببخشید! عدسی :) عدسیِ پر آویشنِ هیئتی گرفتم و کنارِ مشّایه... ببخشید! کنارِ خیابون، حوالیِ حرم خوردم...
@sarbehrah
سربهراه
تو گرگومیشِ هوا از موکب بیرون زدم و... ببخشید! از حرم! از حرم بیرون زدم و داشتم با عجله گامهای بلن
شوربام که تموم شد... ببخشید! عدسیم! عدسیم که تموم شد، رفتم و شای برداشتم... ببخشید! چای برداشتم! داشتم میگفتم شُکراً که یادم اومد من ایرانم و دلم عِراقه... گفتم دستِ شما درد نکنه و باز رفتم کنارِ مشّایه... ببخشید! کنارِ خیابون، رو به حرم، ایستادم و شایم و خوردم... ببخشید! چایم و!
@sarbehrah
سربهراه
شوربام که تموم شد... ببخشید! عدسیم! عدسیم که تموم شد، رفتم و شای برداشتم... ببخشید! چای برداشتم! داش
شای و شوربام و خوردم و... ببخشید! چای و عدسیم و خوردم و کولهم رو انداختم و همینطور که زمزمه میکردم صلّ الله علیکَ یا اباعبدالله❤️ راه افتادم که مسیر و ادامه بدم...
هفتهی خوبی داریم؛
امام الرئوف پناهمونن... صاحبالزمان راهنمامونن... سیدالشهدا علیه السلام❤️ مهربانتر از پدر و مادرمونن... آخ بِنَفسی اَنتَ! بِنَفسی اَنتَ آقا❤️
@sarbehrah
خیلی حسین علیه السلام زحمتِ ما را کشیده است...
اولِ هفتهم با مشّایه شروع شد... هزار الحمدلله❤️
از صبح دارم فکر میکنم مشّایه چی داره که من و یه آدمِ دیگه میکنه؟ یه قدرتِ ماورایی بهم میده که از سطح عبور کنم و تنها به عمق فکر کنم و بیخستگی پارو بزنم؟ پارو شکست، با بازوهای نحیفم موجها رو کنار بزنم و متمرکز برم به سمتِ عمق؟
راستش فعلا فقط به یه جواب رسیدم:
مدارِ امام!
در مشّایه، همهچیز در مدارِ امامه؛
مبدأ... مقصد... مسیر... توشه... خوراک... خواب... همسفر... همصحبت... تلاش... توان... خویشتنداری... خشم... صبر... مِهر... عبادت... اطاعت... برائت... شکایت... همهچیز! همممممهچیز!
نماز شد. تو مشّایه نماز هم بر مدارِ امامه؛ اوّلِ وقت! بهجماعت!
بعدِ نماز میام بقیهش و میگم.
@sarbehrah
سربهراه
خیلی حسین علیه السلام زحمتِ ما را کشیده است... اولِ هفتهم با مشّایه شروع شد... هزار الحمدلله❤️ از
چی داشتیم میگفتیم؟
مدارِ امام!
اربعینرفتهها میدونن؛ مشّایه سختیهای خودش رو داره. غذا بهوفوره اما ممکنه با ذائقهی ما جور نباشه و مریضی به بار بیاره، خستگی، بیحوصلگی، تو سرما باشه سرمای بیابون، تو گرما باشه آفتابِ وحشیِ عِراق، موکبها شلوووووغ، پُر سروصدا، کولرها یا زیادی سرددددد، یا خاموش و جیزِّ گرما، کناریات گاهی بیاعصاب و گیربده، سرِ جا،دعوابِکُن، سرِ حرف زدن و خندیدن بیمراعات، تاول داشته باشی دردش، لگدشدنش تو خواب، اصلا پیدا کردنِ جای خواب تو شلوغی، پیدا کردنِ سرویس بهداشتیِ بابِ دل، کسی هی در نزنه سیستمِ گوارشیت نابود شه، کمبودِ حمام با وجودِ کمبودِ آب و ازدحام، بداخلاقیِ برخی، بیدرکیِ برخیِ دیگه، با خانواده باشی یه مصیبت، با کاروان باشی یه مصیبت، با دوست و رفیق باشی یه درگیری، اووووووو زیاده! سختیای مشّایه خییییییلی زیاده!
ولی چی باعث میشه شیرینیش به یاد بمونه؟! چی اونقدر خواستنیش میکنه که همه اینا رو چشیده، اربعینِ بعدی رو چشم میکشیم؟! اینجا چی نداره که اگه یکی تو اتوبوس با من بدخلقی کنه، من قورتش میدم، اما تو مشّایه به انگشتکوچیکهی پامم نیست؟! دقت کنین؛ میگم به انگشتکوچیکهی پامم نیست! یعنی نه حتی ناراحت بشم و بگم حلالش کردم، نه! اصلا جایی برای اهمیت و فکر کردن برام نداره! همون موضوعی که اگه الآن پیش بیاد تا شب اعصابم و به هم میریزه، اونجا و تو اون جاده حتی به چشمم نمیاد که تریپ معنویت بردارم بگم حلال کردم! نه! اصلا تو باغش نیستم!
چی؟! مشّایه چی داره؟! چیِ مشّایه از من، یه دخترِ دیگه میسازه؟!
من اونجا دلم قرصه! مطمئنم! خیالم راحته!
که چی؟
که به امام میرسم.
امام!
من خیالم راحته هیچ سختیای امام رو از من نمیگیره، من تحمل کنم بعدِ سه روز، چهار روز به امام میرسم. گنبد میبینم. بینالحرمین میبینم. ششگوشه بغل میگیرم.
توپ تکونم نمیده که تهِ این زجر و سختی و کثیفی و بیحمامی و بیجایی و بیخوابی و بیاعصابی و کلی بیِ دیگه، یه قُبّهای هست که ضریحِ زیرش غمِ عالَم از دلم میبره... یه آقایی هست که من و با همممممممهی آلودگیام پَسَم نمیزنه و رو ازم برنمیگردونه و گوشهی عباش پناهم میده... (آه! آقای اباعبدالله...❤️)
همهچیز اونجا بر مدارِ امام برام میچرخه؛
تو این موکب جا پیدا نکردی؟ عیبی نداره. دو روز دیگه میرسیم کربلا. حالا کنارِ جاده بخوابیم.
این یکی همسفر حسابی روی اعصابه؟ مهم نیست. نصفِ روزِ دیگه کربلاییم. درست میشه همهچی.
خونواده هی زنگ میزنن رو اعصابت راه میرن؟ بابا بیخیال! بشنو و نشنیده بگیر! به کربلا فکر کن که بهش نزدیکیم!
اون همسفرِ گَندهاخلاقت خیلی کُند راه میره؟ حالا امروز نرسیم، فردا که میرسیم، مدارا کن!
حتی حتی امر به معروف و نهی از منکر هم اونجا بر مدارِ امامه! یعنی تهِ دلت قرصه که اتفاقی برات نمیافته چون نزدیکِ امامی! چون امام حواسش بهت هست! رااااااحت میری و تذکر میدی و مطططططمئنی کتک نمیخوری، چادر از سرت نمیکشن، کاریت ندارن. چرا؟ نزدیکِ کربلاییم دیگه! حزباللهیا زیادن! امام حواسش هست!
حالا دارم فکر میکنم اگه همینجا و تو شهرِ خودم بر مدارِ امام بودم چی؟! یعنی مطمئن باشم امام زمان نزدیکمه... بهشون نزدیکم... چیزی تا وصالشون نیست... از احوالِ من غافل نیستن...
نه! نه! مدلِ بحثای امام زمانی و مهدویتی نمیگم! دقیقا مثلِ مشّایه! مثلِ مثلِ مشّایه! با دلِ قرص. قلبی مطمئن. ایمانی استوار. که امام هست دیگه! حالا امروز نه، فردا! بالاخره که بهش میرسم... حواسش به من هست...
میفهمین چی میخوام بگم؟ گُنگ شدم انگار! به نظرم خیلی چیزا عوض میشه!
من اینجا تندتند خسته میشم... بدنم خوابلازم میشه... سرما بخورم قششششنگ میافتم تو جا...
مشّایه یه آدمِ دیگهام ولی! با یه سرماخوردگیِ وحشتناک، با قرصای خوابآور، صد عمود، صد عمود پابهپای گروه میرفتم... میدویدم دنبالِ رفیقِ گمشدهم... با چهار ساعت خواب بلند میشدم و مثلِ اسب بیابون رو مینَوَردیدم! با تاول! با کتفدرد! با مُچِ پایی که از اربعینِ ۹۸ تو فشارِ حرکتی و سرعتی، میلنگه!
بعد اخلاقم رو بیام بررسی کنم؛
اینجا در طولِ یک ساعت حدودِ ده بار نِق میزنم، اونجا تو طولِ ده روز، حدودِ پنج بار!
اینجا با یه بِشکن میشم خشمِ اژدها و دودمانِ خودم و طرفم رو به باد میدم، اونجا میشم والکاظمین الغَیظ... والعافین عنِ الناس! بابا اصلا به دندونِ عقلِ نداشتهم هم نیست کی چی گفت و کی چی کار کرد! دیگه چی بشه تو ده روز، دو بار یا سه بار!
خب این از کجا میاد؟
از أَلاَ بِوِصالِ امام تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب!
تا اینجای بحث و گرفتین چی گفتم؟ :)
@sarbehrah
امروز از بر مدارِ امام بودن نوشتم، به شب نکشیده گُلِ امام هدیه گرفتم❣فکر کن اگر بر مدارِ امام زندگی کنم چه گلستونی بشه...
بوش پیچیده به جونم...
برم که تا صب برگه امضا کنم، با رایحهی نرگس :)
@sarbehrah
امروز شهید میارن دانشگاه... من مدرسهام... رفیقم رو نایب کردم ارادت و اشتیاقِ من رو برسونه...
روی زندگی به سبکِ مشّایه فکر کردم و برای شروع، نیّت کردم... که بر مدارِ امام زندگی کنم.
سخته! برای منِ نقدپسندِ نتیجهگرا خیلی سخته... من مشّایه مططططمئن بودم به امام میرسم، اینجا و وسطِ شهر و هزااااار بهانه و آلودگی، از ضعفِ ایمانم چنین اطمینانی ندارم... اما تلاشم رو میکنم. باید قبلِ پیر شدن آدم بشم و از بحرانِ عبودیت به سلامت عبور کنم...
تکلیفِ هر عملی رو هم، نیّت مشخص میکنه... انشاءالله خدا و امام کمکم کنن با نیّت واقعا بتونم بر مدارِ امام زندگی کنم...
یه صلوات برای کمک بهم بفرستید، انرژیش میرسه بهم🪴
@sarbehrah
سربهراه
کتاب و بستم و گفتم این کار اصلیِ ما بود. اما همون ماهِ اول فهمیدم اینا شُل بالا اومدن... شُل نمره گر
صلواتهاتون بهم میرسه... صلواتهاتون روزم و میسازه... به برکتِ نَفَسهاتون من خسته اما سربلند و عزّتمند از مدرسه میام...
شما نمیدونین خدا چطور برام درست میکنه...
من مشخصا این رو از دعای امام زمان ارواحنا فداه میدونم و صلواتهایی که اینجا از شما میگیرم...
برای تشکر انشاءالله یه زیارت به نیابتتون حرم میرم، انشاءالله انرژیِ این هم به شما برسه🪴
دارم از یه نبردِ نابرابر برمیگردم؛
از رویاروییِ تمامِ دانش و تلاش برابرِ تمامِ ثروت و قدرت...
وَ شما نمیدونین خدا چطور برام درست کرد...
نَفَسی تازه کنم میام براتون میگم. فقط بابتِ تکتکِ صلواتهاتون، دمتون گرم🌿
@sarbehrah
تمامِ انگیزهی ادامه دادنم، فطرتِ بچههاست... فطرتی که هنوز بوی دَمیدنِ خدا میده...
امروز مادرها و یک پدر به طلبِ نمره به من هجوم آوردن و من هرچه از بایستگیِ عدالت و تلاش حرف میزدم، اونها به دنبالِ نفهمیدن بودن... اما فرزندانشون هنوز قلبهاشون جای سفید داره... جای فهم داره... جای تشخیص داره...
اگر بذارن! اگر خانوادهها بذارن! اگر همکارانِ فرهیختهم بذارن!
@sarbehrah
این بچه تازه رسیده خونه... اما تاب نیاورده و داره پیام میده... میتونم لرزشِ دستهاش رو از پشتِ پیامهاش حس کنم... میتونم تند زدنِ قلبش رو بفهمم... داره از «فهمیدن» درد میکشه... از دلِ این دردها جوانه میشه رویاند... اما آیا پدر و مادرش میذارن؟! سایرِ همکارانم میذارن؟! میذارن من و متینا از زمین خوردن نترسیم؟! از بلندیِ قلهها هول نکنیم؟! میذارن بزنیم به دلِ غبار؟! میذارن آرزوی فتح کنیم؟!
دارم پابهپای اشکهاش اشک میریزم برای نبردی که نمیدونم پیروزشم یا نه... نمیدونم اصلا دیگه فایدهای داره یا نه... پروفایلِ دانشآموزانِ سالها پیشم رو گاهی در تلگرام میبینم... هیچ اثری از دخترانِ معصومی که همینطور بهم پیام میزدن نمونده... شغلم امتداد نداره... شغلم نَفَس نداره... هیچ کجای دنیا رو شغلِ من به دوش نمیکشه... من از حسِ ناتوانی متنفرم! وَ در برابرِ ساحَتِ انسان، در مقامِ تعلیم و تربیت، خودم رو ناتوانترین میبینم... وزنههای شغلم بیش از بازوهای توانمه و من بیتقوایی کردم به رَدای پیامبران طمع کردم...
این اولین باره عَلَنی دارم از امام زمان با دخترام حرف میزنم... نمیدونم اون سمتِ خط، خندههای استهزا به هوا میره یا دلی گرم میشه...
اما من صبح نیّت کردم در مدارِ امام باشم... تو مشّایه وقتی دردِ پام اوج میگرفت و دیگه نمیتونستم بلند شم، خودم رو به امام میسپردم... از امام میخواستم من رو برسونن...
حالا من و متیناهام برای ادامهی این نبرد درد داریم... مثلِ مشّایه خودم و دخترام رو حواله دادم به امام...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
سربهراه
صلواتهاتون بهم میرسه... صلواتهاتون روزم و میسازه... به برکتِ نَفَسهاتون من خسته اما سربلند و عز
یکی از کلاسای هشتمم که همیشه سرِ کنفرانس و کار اضافه از من طلبِ نمرهای بیش از حقشون رو دارن، روزِ اولیا هم در آبانماه والدینشون چنین صفتی داشتن، امروز علیه من شورش کرده بودن! مادرهاشون و یه پدر اومده بودن مدرسه که چرا امتحان فارسیشون اینقدر سخت بوده!
دخترِ یکیشون سرِ کلاس گفت من تا قبل از این فارسیم ۱۹_۲۰ بوده، چرا الآن ۱۱_۱۲ هستم؟
کمی جلوتر داشتم برگه امتحان فارسی رو براشون یه دور مرور میکردم که رسیدم به سؤالِ پیدا کردنِ ردیف و قافیه که همین دختر اشتباه نوشته بود! گفتم ردیف و قافیه ششم دبستان تدریس میشه، شمام که میگی ۱۹_۲۰ بودی، الآن این سادهترین مسأله رو پس چطور بلد نبودی؟
ببین خدا چطور برام درست کرد؟ :)
امروز خودم این بدیهیترین دانش ادبی رو بهش آموزش دادم!
مادرش وقتی با طلبکاری داشت میگفت دخترم همیشه فارسی ۲۰ بوده، پس مشکل از شماست، اتفاقِ بیست دقه قبل و دخترش رو جلوی بقیهی مادرا تعریف کردم و پرسیدم با نمرهی ۲۰ چطور دخترتون بدیهیترین مسألهی فارسی رو بلد نیست؟! گفت معلم تدریس نکرده حتما! وَ من جواب دادم چطور شما که اینقدر پیگیرید مطالبه نکردید به دخترتون دانش ادبی تدریس شه؟! چرا مثلِ الآن که اومدید، نیومده بودید پیش معلم فارسی که این نمرهی ۲۰ واقعیه یا نه، یه نمرهی بیمفهوم و توخالیه؟!
همه مادرا ساکت شده بودن و با اینکه از دستم حرص میخوردن ولی حرفی برای گفتن نداشتن :)
مدیرم اومدن بگن ما در تلاشیم شما رو قانع کنیم و قانع تشریف ببرید که خیلی قاطع گفتم نه! به هیچ عنوان! الآن جامعه پر از قوانینی هست که همهی افراد بهش پایبند نیستن چون میگن قانع نمیشیم چرا باید چنین قانونی باشه، اما قانع شدن یا نشدنِ اونها مهم نیست، قواعد و اصول سرِ جای خودشه. دخترانِ شما هم نمرهای خارج از تلاش و توانشون نخواهند گرفت. شما که فقط یه کلاس هستید، اگر تمامِ کلاسها والدینشون تشریف بیارن، حتی یک صدم به نمراتِ دخترانِ شما اضافه نخواهد شد!
شفافسازیِ کارم رو هم کردم، مسیر اصلی و فرعیِ کلاس رو توضیح دادم، جمعبندی کردم، وَ خودم ختمِ جلسه رو اعلام کردم :)
امروز تمامِ دانش و تلاش رو برابرِ تمامِ قدرت و ثروت ایستاده نگه داشتم...
اونها برای ۲۰ اومده بودن... نه برای علم و دانش! وقتی پاسخ تکتکِ شبهات و تهمتهاشون رو میدادم، ساکت میشدن اما از من نمره میخواستن...
به تمومِ همکارانم که بابِ این فساد رو باز کردن لعنت میفرستم...
شما نمیدونین چه انرژیای بابتِ بدیهیات و اصول داره ازم میره... زنگِ تفریح دو تا از همکارام یواشکی بهم گفتن کارِت درسته ولی دردسر داره...
وَ در اولین اعتراضی که به یکیشون امروز شد، شُل کرد و نمره داد... با حالِ بد رفت خونه... اعصابش به هم ریخت... کارش و بچهها زیر سؤال بردن... اما کوتاه اومد و نمره داد... دردسر رو خوابوند... ولی من تا خودِ ظهر داشتم میجنگیدم... تا خودِ ظهر... الآن میخوام فقط بخوابم... اما برگههای املا و انشا مونده... وَ نیمی ازشون رو که امضا زدم، نزدیکِ هشت نفر املاشون صفر شد... این یعنی مبارزه هنوز ادامه داره... این یعنی...
میدونین؟ ظهر که تعطیل شدیم و تا حرم پیادهروی کردم که کمی فشار از روحم برداشته شه، داشتم فکر میکردم چرا باید اینقدر انرژی و اعصابم پای حواشی بره؟ بعد دیدم نه! اینا حواشی نیست! اصلِ کارِ منه دیگه! ردیف و قافیه رو که با یه سرچ تو گوگل میشه یاد گرفت! ولی بچهها فرقِ بینِ با زحمت نمره گرفتن و با ثروت تجارتِ نمره کردن رو کجا سرچ کنن؟!
نمیدونم... با این والدین تأثیری نداره... حسِ خرکاری دارم... کار کردن بدونِ نتیجه...
@sarbehrah