eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
گفت هزینه‌ش اصلا برام مهم نیست. ببینید! من می‌خوام... وَ از این‌جای حرفش و هنوز هضم نکردم! گفت من می‌خوام دخترم به بهانه‌ی کلاس خصوصی بیشتر با شما ارتباط بگیره... ذهنش آروم بشه... شما می‌خندید اما من یاد نُه سالِ پیش افتادم. وقتی استادِ خوشنویسی‌م قلمِ درشتِ خودشون رو از بینِ اون‌همه هنرجوی زبان‌ریز، به منی هدیه دادن که در سکوت مشغولِ خطاطی می‌شدم و بهم گفتن حتما برای آزمون سطح خوش ثبت‌نام کنم که خودشون تا سطح فوق عالی استادم باشن. وَ من با ذوق رفتم دفترِ انجمن خوشنویسان و گفتم می‌خوام آزمون سطح خوش بدم. بهم گفتن چهارصد هزار تومان کارت بکشید و من اون موقع چهارصد هزار تومان نداشتم و از اتاق اومدم بیرون و برگشتم کلاس و در سکوت مشغول نوشتن شدم. استادم پرسیدن چی شد؟ گفتم بعدا ثبت‌نام می‌کنم‌. پیگیر شدن و من هی جواب سربالا دادم. استادم بدون هیچ بدی و بی‌احترامی و درست مثل یه دوست گفتن من می‌کشم هزینه‌ش و، تو هر وقت داشتی بده. من لبخندِ رنگ‌پریده ای زدم و گفتم نه، الآن خودم می‌رم می‌کشم. از کلاس بیرون زدم و بدون خداحافظی از استادم، قلم‌شون و گرفتم دستم و جوری از انجمن خوشنویسی بیرون اومدم که تا به امروز دیگه برنگشتم! من اون روز ارزون‌ترین هنر رو کنار گذاشتم و تمومِ خطاطی‌هام و از روی دیوار اتاقم برداشتم و دیگه خط ننوشتم و سراغ خط نرفتم، چون به غرورم برخورده بود بازم مسیرم و پول مسدود کرده و کسی می‌خواست حاتم طایی بشه که من از مسیر جا نمونم... وَ امروز پدر شاگردم داشت برای احساسِ باطل و بیهوده و گذرای دخترش پیشنهاد میلیونی می‌داد... اون‌که اصرارم می‌کرد کلاس خصوصی رو قبول کنم، من یاد همه‌ی آرزوها و علایقی افتادم که از اصرار کردن بهشون دست کشیدم چون اندازه‌شون ثروتمند نبودم و دلم نمی‌خواست برسه به اون نقطه که کسی خبردار شه و حاتم طایی بشه(!)... وَ حالا ثروت روبه‌روی من ایستاده و التماسم می‌کنه خرج مسیری بشه که جز بیهودگی نتیجه‌ای نداره... خیلی دردم اومد... درست مثل همون روز تو دفتر انجمن خوشنویسان... که قلمِ استادم و محکم گرفته بودم تو دستم و برای این‌که گریه نکنم، این‌قدر تو دستم فشارش دادم که جوهرش به دستم کشیده بود و با دست سیاه به خونه رسیدم... والکاظمین الغیظ کردم و معلمانه با پدر و مادرش صحبت و مطمئن‌شون کردم این مسیر کمکی به دخترشون نمی‌کنه، بلکه درگیرترش می‌کنه. اما هنوز هضم نکردم که کسی داشت برای احساسی بیهوده هزینه‌ی میلیونی پیشنهاد می‌داد و من برای چهارصد هزار تومان هنر و غرورم لگدمال شد... نُه سالِ پیش تموم انجمن تا خونه رو قلم‌به‌دست گریه کردم، اما امروز پوستم کلفت شده! دندان به دندان ساییدم و به خودم نهیب زدم همینی که هست! باید ادامه بدی، حتی شده به خون بالا آوردن. اما حق عقب‌نشینی نداری‌. گرچه نتیجه‌ی این قمار، همون نُه سال پیش معلوم شده...
دبیرستان تو کتاب عربی‌مون یه درس بود به نامِ «بِشْر حافی». حافی یعنی پابرهنه. بشر تو خونه‌ش مشغول گوش دادن به لهو و لعب یا رقصیدن بوده یا هم‌چین چیزی که امام کاظم علیه السلام از اون محل عبور می‌کردن یا همسایه‌شون بودن. می‌شنون و می‌رن در خونه بشر. بشر که میاد دم در امام کاظم علیه السلام می‌پرسن صاحب این خونه بنده است یا آزاد؟ می‌گه آزاد. امام می‌گن همونه که هرچی رسید گوش می‌ده! نرفتم دقیقِ ماجرا رو پیدا کنم چون می‌خواستم با همونی که تو ذهنم مونده بنویسم. بعد از این حرف، امام می‌رن و بشر پابرهنه میفته دنبال‌شون به توبه و برگشت از گناه. رسیدم اتاقم و صدای آهنگ همسایه تو اتاقمه... اونم آزاده که هرچی رسید گوش می‌ده و شهادت و غیر شهادتم براش مهم نیست... خیلی اذیتم... چنین شبایی خیلی خیلی اذیت‌ترم... اگه برگه و کار و مدرسه نبود، می‌رفتم حرم... کاش امشب امام کاظم علیه السلام برن در خونه‌ش... کاش امشب حافی شه...
چندین ساله ویراستارم و حتی یادم نمیاد خودم یادم باشه روز ویراستار کِی هست! اما امروز مدیرم صدام زدن برم آزمایشگاه علوم. برام عجیب بود و فکر کردم باز چالشی پیش اومده. اما وقتی مدیرم با موبایل شروع کردن فیلم گرفتن و درِ آزمایشگاه و باز کردن و دیدم دخترای پژوهشم با میزی چیده‌شده منتظرم هستن و روز ویراستار رو که پنج‌شنبه است بهم تبریک می‌گن، خیلی خیلی خیلی گُنگ بودم... تو فیلم کاملا یه آدمِ جاخورده‌ی گُنگِ خوشحالم... تو بیوگرافیِ شادم نوشتم: نویسنده، ویراستار و دبیر ادبیّات فارسی. اینا از اون‌جا می‌دونستن. کیک رو شاگردِ کوچولوی هفتمم پخته. خودش پخته😍 می‌گن برنامه‌ی فشفشه و موسیقی بی‌کلام داشتیم که دیدیم مشکی‌پوش اومدید و پس یعنی امروز شهادته😂 یعنی روز ویراستار رو دیدن، اما شهادت رو نه. لباس من براشون تقویمه. سه‌شنبه هم تعطیل بوده و من روزای زوج اینجا نیستم. مونده همین امروز. هنوزم گُنگم از اتفاقی که افتاده. بهشون گفتم این اولین جشن و تبریک شغل ویراستاری منه. تعجب کردن و بیشتر بهشون چسبید که من و خوشحال کردن😍
سربه‌راه
چندین ساله ویراستارم و حتی یادم نمیاد خودم یادم باشه روز ویراستار کِی هست! اما امروز مدیرم صدام زدن
یکی می‌گفت پایین این فرسته‌هات بزن . دارم فکر می‌کنم شاگردِ هفتمت که از همه دبیرا بیست گرفته و از تو نه، تو تیم پژوهش مدام سخت‌گیری ازت دیده و جریمه و دعوا، محبتِ سرشاری که برای نهما می‌ذاری رو تا حالا ازت نگرفته، شب بایسته پای گاز، فر یا هرچی که برای تو کیک بپزه، اگه این یه خوشیِ کوچیکه، خوشی‌های بزرگ چیه؟! من یه آدمِ عمل‌گرام. سمعی نیستم که یکی کنار گوشم قربون‌صدقه‌م بره و دلم بلرزه! من محبت رو تو رفتارِ آدم‌ها بررسی می‌کنم. خصوصا تو رفتارشون با رفتارهای سخت و ناجورم! اون‌که وقتی دست‌به‌سینه و خندانی و قربون‌صدقه‌ش می‌ری دورته که هنر نکرده، باید چسبید به اونی که روی سگ‌‌ت و دیده و هنوز پات مونده!
محبّت این شکلیه. وَ این شکل در نهم‌ها به‌وفوره. برای کاری بدون نمره... بدون جایزه... بدون کوچک‌ترین رهاوردی! امروز دبیر علوم بهم گفت من نمی‌تونم با نهما ارتباط برقرار کنم. نه پارسال تونستم، نه امسال. این داره اذیتم می‌کنه و هر روزی که با نهما دارم، زجر می‌کشم بیام مدرسه. پرسیدم شده محبت‌شون رو ببینید؟ به مسخره خندید. گفتم این‌بار رفتید کلاس‌شون دقت کنید. پشتِ اون طغیان‌ها، اون زبان‌های صریح و بُرّنده، اون لجاجت‌ها، اون حریف‌طلبی‌ها، اون تهدیدها و توهین‌ها، پشتِ اون چهره‌های خشن و تند، هنوز چیزهایی می‌درخشه. من و شما معلمیم، مگس نیستیم. نگردید دنبالِ آلودگی‌ها. حتی اگه دور از جون‌شون گازتون گرفتن، بگید چه دندونای سفید و مرتبی دارید! دست گذاشتم روی قلبِ همکارم و گفتم: از اینجا دوست‌شون داشته باشید، با همه‌ی خوبی و بدی‌هاشون، مثلِ خودمون که هم خوبی داریم، هم بدی. از اینجا دوست‌شون داشته باشید، کلاس‌هاتون بهترین زمان و مکانِ زندگی‌تون می‌شه.
رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِير...
مثل مذهبی‌به‌دردنخورها ننشستم بگم تا خدا چی بخواد(!) رسول‌الله باید بطلبن(!) اعتقاد دارم به «از تو حرکت، از خدا برکت»... اعتقاد دارم به «یه قدم تو به سمتم بیا، من ده قدم میام، تو ده قدم، من صد قدم، تو صد قدم، من بهت می‌شتابم»... اعتقاد دارم به «زیارت گرفتنیه»... من اوّلین قدمِ مالی رو برای مکه و مدینه رفتن برداشتم. اوّلین قدمِ معنوی رو هم؛ زیارت عاشورا رو باید کامل حفظ کنم. تو کتابچه‌های دعایی که به مادرم داده بودن نداشت. من می‌خوام تو‌ یه طوافم زیارت عاشورا بخونم... روبه‌روی شکافِ کعبه که پوشوندنش، لعنِ زیارت عاشورا رو چندین بار تکرار کنم... یا رسول‌الله؛ می‌بینم‌تون🤚 خیلی زود❤️
یا رسول‌الله؛ ما رو اورژانسی برسونید مدینه...
سربه‌راه
از اون پنج‌شنبه وَاللَه که شهر بی تو مرا حبس می‌شود...
لبریز خشم‌های کهنه و جدیدم... شهر رو دیگه تاب نمیارم... تا شنبه که با نهما دارم هر لحظه ممکنه کسی رو بزنم... بجوم... اگر ثروتمند بودم خیلی کارای دیگه هم می‌کردم... خدا دیده که قدّ تلاشم بهم روزی نمی‌ده‌... وگرنه می‌رفتم.
دیشب فیلم دانلود کردم ببینم. فیلمِ خوبی بود اما بعدش به همه‌ی خشم‌هام اضافه شد. چرا؟ چون حتی تو فیلمِ بلادِ کفر هم داشتن هم‌پا و هم‌فکر و هم‌عقیده بود که باعثِ اعجاز و تغییر شد! اگه زن و شوهره هم‌عقیده نبودن اصلا چنین فیلم و سرنوشتی ساخته می‌شد؟ معلومه که نه! وسطِ بحرانِ عبودیت یوسف زندانی شد و همسرِ فرعون شهید! تو با هم‌پا و هم‌عقیده و هم‌فکر می‌تونی تو گودالِ قتلگاه بگی ما رأیت الّا جمیلا!
این روزا مشغولِ کاری هستم که بعد از انجامش می‌نویسم. اعتقاد دارم هر کاری رو بعد از انجام شدن باید گفت و اگرنه یا انجام نمی‌شه یا سخت انجام می‌شه. سرِ اون قضیه دخترام باید به همه‌ی کلیپ‌ها و پاورهاشون از اولِ سال دسترسی داشته باشن. خوب‌ترینم گفت خانم شما برام بفرستید، این شِفته‌ها دیر عمل می‌کنن. گفتم گشتن تو پوشه‌ی مدرسه‌ی لپ‌تاپم زمان‌بَرترین کاره و برای من سخت. خواهش کردم با دخترا سروکله بزنه و من و معاف کنه. گفت آدرس بدید بیام خودم پیدا کنم. هزار بار دلم خواست جدا زندگی می‌کردم و آدرس می‌دادم. هزار بار دلم خواست... هم علاقه‌م به این شاگردم و کلاس‌شون وسط بود... هم هزار برابرِ تلاشی که تو مدرسه دارم می‌کنم رو به راحتی می‌تونم تو یه برخوردِ نزدیک انجام بدم و نتیجه بگیره... اما محل زندگیِ فعلیِ من با عقایدِ من یکی نیست... وَ این و هیچ‌کجای دلم نمی‌تونم بذارم! نمی‌تونم به شاگردم بگم عروس‌مون بعد از هشت ماه، هربار میاد خونه‌مون داره درباره‌ی رقص تانگوش با داداشم حرف می‌زنه که چه شاهکاری شده و منتظره فیلم عروسی‌شون حاضر شه تا نشونم بده و از اساس متوجه نمی‌شه که خب من اگه ذوق دیدن رقص تانگوی شما رو داشتم، حتما تو عروسی‌تون حضور داشتم دیگه(!) من نمی‌تونم به شاگردم بگم عزیزم! من تموم یک‌شنبه‌ی شهادتِ امام کاظم علیه السلام رو مضطرب بودم چون فیلم عروسی حاضر شده و ریختن رو فلش و رسوندن دست مادرم و مادرم می‌خواد روزی صد بار بذاره‌ش تلویزیون و ببینه‌ش! نمی‌تونم بهش بگم من یک‌شنبه چقدر دعا و مناجات کردم که فلش روی تلویزیون جواب نده و وقتی گذاشتن و جواب نداد من انگار ثروتمندترین و حاجت‌رواترین دخترِ دنیا بودم... من باید شاگردام و از بحرانِ عبودیتِ زندگیم دور نگه دارم چون نمی‌تونم توضیح بدم نگرانی‌ها و خشم‌های ما چقدر زمین تا آسمون با هم فرق داره...