محبّت این شکلیه.
وَ این شکل در نهمها بهوفوره.
برای کاری بدون نمره... بدون جایزه... بدون کوچکترین رهاوردی!
امروز دبیر علوم بهم گفت من نمیتونم با نهما ارتباط برقرار کنم. نه پارسال تونستم، نه امسال. این داره اذیتم میکنه و هر روزی که با نهما دارم، زجر میکشم بیام مدرسه.
پرسیدم شده محبتشون رو ببینید؟
به مسخره خندید.
گفتم اینبار رفتید کلاسشون دقت کنید. پشتِ اون طغیانها، اون زبانهای صریح و بُرّنده، اون لجاجتها، اون حریفطلبیها، اون تهدیدها و توهینها، پشتِ اون چهرههای خشن و تند، هنوز چیزهایی میدرخشه.
من و شما معلمیم، مگس نیستیم. نگردید دنبالِ آلودگیها. حتی اگه دور از جونشون گازتون گرفتن، بگید چه دندونای سفید و مرتبی دارید!
دست گذاشتم روی قلبِ همکارم و گفتم:
از اینجا دوستشون داشته باشید،
با همهی خوبی و بدیهاشون، مثلِ خودمون که هم خوبی داریم، هم بدی.
از اینجا دوستشون داشته باشید،
کلاسهاتون بهترین زمان و مکانِ زندگیتون میشه.
#خوشیهای_عظیم
مثل مذهبیبهدردنخورها ننشستم بگم تا خدا چی بخواد(!) رسولالله باید بطلبن(!)
اعتقاد دارم به «از تو حرکت، از خدا برکت»...
اعتقاد دارم به «یه قدم تو به سمتم بیا، من ده قدم میام، تو ده قدم، من صد قدم، تو صد قدم، من بهت میشتابم»...
اعتقاد دارم به «زیارت گرفتنیه»...
من اوّلین قدمِ مالی رو برای مکه و مدینه رفتن برداشتم.
اوّلین قدمِ معنوی رو هم؛
زیارت عاشورا رو باید کامل حفظ کنم. تو کتابچههای دعایی که به مادرم داده بودن نداشت. من میخوام تو یه طوافم زیارت عاشورا بخونم... روبهروی شکافِ کعبه که پوشوندنش، لعنِ زیارت عاشورا رو چندین بار تکرار کنم...
یا رسولالله؛
میبینمتون🤚
خیلی زود❤️
سربهراه
از اون پنجشنبه وَاللَه که شهر بی تو مرا حبس میشود...
لبریز خشمهای کهنه و جدیدم...
شهر رو دیگه تاب نمیارم...
تا شنبه که با نهما دارم هر لحظه ممکنه کسی رو بزنم... بجوم...
اگر ثروتمند بودم خیلی کارای دیگه هم میکردم... خدا دیده که قدّ تلاشم بهم روزی نمیده... وگرنه میرفتم.
دیشب فیلم دانلود کردم ببینم. فیلمِ خوبی بود اما بعدش به همهی خشمهام اضافه شد. چرا؟ چون حتی تو فیلمِ بلادِ کفر هم داشتن همپا و همفکر و همعقیده بود که باعثِ اعجاز و تغییر شد!
اگه زن و شوهره همعقیده نبودن اصلا چنین فیلم و سرنوشتی ساخته میشد؟ معلومه که نه!
وسطِ بحرانِ عبودیت یوسف زندانی شد و همسرِ فرعون شهید! تو با همپا و همعقیده و همفکر میتونی تو گودالِ قتلگاه بگی ما رأیت الّا جمیلا!
این روزا مشغولِ کاری هستم که بعد از انجامش مینویسم. اعتقاد دارم هر کاری رو بعد از انجام شدن باید گفت و اگرنه یا انجام نمیشه یا سخت انجام میشه. سرِ اون قضیه دخترام باید به همهی کلیپها و پاورهاشون از اولِ سال دسترسی داشته باشن. خوبترینم گفت خانم شما برام بفرستید، این شِفتهها دیر عمل میکنن. گفتم گشتن تو پوشهی مدرسهی لپتاپم زمانبَرترین کاره و برای من سخت. خواهش کردم با دخترا سروکله بزنه و من و معاف کنه.
گفت آدرس بدید بیام خودم پیدا کنم.
هزار بار دلم خواست جدا زندگی میکردم و آدرس میدادم. هزار بار دلم خواست... هم علاقهم به این شاگردم و کلاسشون وسط بود... هم هزار برابرِ تلاشی که تو مدرسه دارم میکنم رو به راحتی میتونم تو یه برخوردِ نزدیک انجام بدم و نتیجه بگیره...
اما محل زندگیِ فعلیِ من با عقایدِ من یکی نیست...
وَ این و هیچکجای دلم نمیتونم بذارم!
نمیتونم به شاگردم بگم عروسمون بعد از هشت ماه، هربار میاد خونهمون داره دربارهی رقص تانگوش با داداشم حرف میزنه که چه شاهکاری شده و منتظره فیلم عروسیشون حاضر شه تا نشونم بده و از اساس متوجه نمیشه که خب من اگه ذوق دیدن رقص تانگوی شما رو داشتم، حتما تو عروسیتون حضور داشتم دیگه(!)
من نمیتونم به شاگردم بگم عزیزم! من تموم یکشنبهی شهادتِ امام کاظم علیه السلام رو مضطرب بودم چون فیلم عروسی حاضر شده و ریختن رو فلش و رسوندن دست مادرم و مادرم میخواد روزی صد بار بذارهش تلویزیون و ببینهش! نمیتونم بهش بگم من یکشنبه چقدر دعا و مناجات کردم که فلش روی تلویزیون جواب نده و وقتی گذاشتن و جواب نداد من انگار ثروتمندترین و حاجترواترین دخترِ دنیا بودم...
من باید شاگردام و از بحرانِ عبودیتِ زندگیم دور نگه دارم چون نمیتونم توضیح بدم نگرانیها و خشمهای ما چقدر زمین تا آسمون با هم فرق داره...
رفیق با اشک میگه من و تو چرا ازدواج نکردیم؟ چون دیگه نمیخوایم تا ابد برای عروسیِ گناه نرفتن با کسی بحث کنیم و صبحای راهپیمایی رفتن طعنه بشنویم و اربعینهامون و بشمارن و بگن با پولش چه کارا که نمیشد بکنین...
چون اعتقاداتمون میگه بعد از بله گفتن باید چشم بگیم و میخوایم اون چشم رو به کسی بگیم که ارزشش و داشته باشه...
ما جوونی و درس و علاقه دادیم پای عقیدهمون...
شاگردهام و کجا بیارم که نفهمن تو چه بحرانِ معنویتی داریم دستوپا میزنیم؟!
Mohsen Chavoshi ~ UpMusic_Mohsen Chavoshi - Sale Bi Bahar (128).mp3
زمان:
حجم:
5.6M
راننده اسنپ این و گذاشته بود. تا من سوار شدم صداش و کمِ کم کرد. اومدم بگم لطفاً بلندش کنید، گفتم فکر نکنه با این چادر و حجاب، کلاً با موسیقی مشکلی ندارم. جملهبندیم و درست کردم و گفتم: این شعری که آقای چاوشی خوندن، از نظر ادبی و تشبیهات و توصیفات خیلی قویه، لطفاً بلندش کنید منم استفاده کنم.
تو آینه عجیب و غریب نگاهم کرد و صدای موسیقی رو بلند کرد. به محضِ تموم شدنِ موسیقی هم نذاشت بعدی که موسیقی نبود، آهنگ بود(!) پخش شه، هی رد کرد و سرِ یه موسیقیِ دیگه از چاووشی نگه داشت که اونم تشبیهات و توصیفات قوی داشت.
من داشتم تو ذهنم برنامهریزی میکردم این شعر و برای دوازدهما بذارم بلکه انشانویسی یاد گرفتن و نگاه نو. بعد هم ترکیب موسیقی و ادبیات منِ لبریز از خشم رو خیسِ اشکهای نریخته کرد...
زیرِ طاقِ دو تا ابرو
دو تا دریاچه پُرِ قو
مثِ گلّههای آهو
من و یادِ توصیفِ نادر ابراهیمی میندازه از صورتِ عسل، تو یک عاشقانهٔ آرام...
چطور نادر وسطِ اون توصیف و شاعر وسطِ این شعر، دوام آورده؟!
سربهراه
زیرِ طاقِ دو تا ابرو دو تا دریاچه پُرِ قو مثِ گلّههای آهو من و یادِ توصیفِ نادر ابراهیمی میندازه
رفتم سراغ کتابخونهم که یک عاشقانهٔ آرام رو بردارم، دیدم نیست.
خیلی عصبانیام.
خیلی خیلی زیاد.
اگر عرضهٔ کتاب خوندن ندارید غلط میکنید از ما کتاب قرض میگیرید! غلط میکنید اَدای کتابخونها رو درمیارید! غلط میکنید بخشی از روح و روانِ ما رو از ما میکّنید! غلط میکنید کتابی رو برمیدارید که باید ماهها دستتون باشه تا جَنَم داشته باشید یه خط بخونید! غلط میکنید وقت ندارید و رخِ کتابدوست و کتابخون برای من میگیرید!
اون یه نفری که میخواستم تا شنبه بزنم و بجومش پیدا شد!
میرم که بهش پیام بدم و بعد بزنگم و بعد همهی خشمم و سرش خالی کنم تا بار آخرش باشه بیعرضهی خوندن، کتاب از کتابخونهی کسی قرض کنه.