eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
پا شید برید کربلای شعبان‌مون و از شهدا بگیرید! پاشید! از ما حرکت، از خدا برکت❤️
حسینی‌محراب و رفیقش😍
جا مدافعای حرم آش می‌دادن. پیاده شدیم رفتیم تو شلوغیِ دورِ دیگ بگیریم که دوستم جلوتر بود، برگشت گفت بریم، نمی‌شه این آش و بخوریم. گفتم چرا؟ گفت خانومه که داره آش می‌ده کاشت مژه داره! دو تامون با لب‌ولوچه‌ی آویزون برگشتیم و من تا برسم ماشین، از کنار هرکی رد شدم گفتم ای بابا! مردمِ ناپاک، نذری هم می‌دن، طرف کاشت مژه داره نمی‌شه آشش و خورد! دیگه آش‌هوس‌کرده از بهشت رضا علیه السلام داشتیم بیرون می‌زدیم که یه آقا تو سینی، خیلی محترمانه، بی اون‌که ما پیاده شیم یا منتظر، آش آورد تقدیم‌مون کرد! به دوستم می‌گم وَمَنْ يَتَّقِ اللَّه؛ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا، وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِب😍
زمان: حجم: 126.4K
دهه فجره😍 تولدِ سوره فجره😍
سربه‌راه
بسم الله ۱. چرا سمتِ انقلاب و جمهوری اسلامی ایستادم؟ کلاس اوّل، شاگرد اوّل شدم و بابا دستم و گرفت و برد که برام جایزه، عروسک بخره. بهم احترام گذاشت و گفت خودت انتخاب کن. من بین اوووووووووووون‌همه عروسک، دست گذاشتم روی یه دخترِ تپل و موفرفری با لباسِ پف‌دار که عینک به چشمش بود و کتاب دستش. فروشنده که قیمت و گفت، بچه بودم اما می‌فهمیدم این گرون‌ترین عروسکِ اون مغازه است. بدون این‌که مجبورم کنن، گفتم پشیمون شدم، اون کناریش و می‌خوام. کناریش یه دختر موطلایی بود که به‌جای کتاب، میکروفون دستش بود و آواز می‌خوند. بابا گفت قبلیه که قشنگ‌تره! من گفتم نه، همین و می‌خوام‌. سونیا عروسکِ من شد، اما من از همون اوّل «بهترین» رو انتخاب کردم! یعنی هیچ‌وقت به این فکر نکردم که اندازه‌شم یا توانش و دارم یا نه، همیشه تو هر چیزی «بهترین» رو خواستم. تو ۲۳ سالگی هم از بینِ کلی هیاهو، دست گذاشتم رو «بهترین مبنا». انقلابِ صنعتی، تاریخ انقضا داشت و به‌جای سعادت، شقاوت آورد و گواهش مقایسهٔ ساده بین اون‌چه در ادبیات کلاسیکِ اروپاست با چیزی که الآن می‌بینیم. انقلابِ کبیرِ فرانسه اون‌قدر صغیر شد که این کشور در زنازادگی، اوّلِ دنیا شد! از انقلابِ هند هم فقط مُشتی فیلم هندیِ اغراق‌شدهٔ پر از عقده‌ی وطن‌پرستی مونده که حتی زبانی که بهش حرف می‌زنن هم هندی نیست و انگلیسیه(!) اما انقلابِ اسلامی در دلِ تندبادهای دهشتناک، این‌قدر تنومند شد که یکی از کوچک‌ترین برگ‌هاش، کیلومترها دور از خاکِ ایران و پشتِ میله‌های زندون، شد یحیی سنوار و طوفانی به‌پا کرد که داره سرنوشتِ دنیا رو عوض می‌کنه! بهترین شغل... بهترین نمره‌ی کلِ مدرسه... بهترین سفر... بهترین رفیق... بهترین هم‌نشین... بهترین تلاش... من یه «بهترین»طلب هستم. وَ انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی؛ «بهترین مبنا»ییه که پیداش کردم.
باید یه روز وقت بذارم از این مجنون اینجا بنویسم😂 درسته دست‌به‌حذف کردنم عالیه و هیچ وبلاگ و کانال و سایتی رو با کلللللللللی زندگی و قصه که نوشتم نگه نداشتم و همیشه از خودم پرسیدم خب که چی و خنده‌م گرفت، ولی فعلا که این‌جا هست چرا روزهای پر از تجربه و خاطره‌م و برای خودم ثبت نکنم؟!😂
من هیچ‌وقت کتابای نزار قبّانی و غسّان کنفانی رو نمی‌خرم؛ چون هنوز همهٔ کتاب‌های نادر ابراهیمی و جلال آل احمد و دکتر شریعتی رو نخریدم. اما مطمئنم از جمله «چسبیدنی»های تضمینیِ نیمه‌شب با چای تازه‌دم، کتابای نزار قبّانی و غسّان کنفانیه.
۲. چرا سمتِ انقلاب و جمهوری اسلامی ایستادم؟ چند سالِ پیش تو یه جای مزخرف و پرتِ شهر، تو یه روز تعطیل که رفته بودم حرم و می‌خواستم برگردم خونه، سوار اتوبوس شدم و من‌کارتم و که جلوی دستگاه گرفتم، صدای وحشتناکِ بوقی بلند شد که یعنی اعتبار نداره و باید دوباره شارژ شه. در حالت عادی مردم به هم می‌گن یه کارت برای منم بزن و پولش و به هم می‌دن. من پول نقد همراهم نبود. به کسی چیزی نگفتم. پیاده شدم که با دستگاه، کارتم و شارژ کنم. دستگاهِ ایستگاه خراب بود و دنیای دیجیتال و شهر هوشمند همیشه پاسخگو نبود(!) دو ایستگاه دیگه پیاده رفتم و هیچ‌کدوم دستگاه‌شون درست نبود(!) می‌تونستم سوار شم و به یکی بگم برام کارت بزنه و شماره‌حساب بده کارت به کارت کنم، ولی معمولا برای هزار تومنِ چند سال پیش چنین کاری نمی‌کردن و از اساس هم ما در دنیای ظهور زندگی نمی‌کنیم؛ بارها کسی از خودم خواسته بود براش کارت بزنم و حتما خودم رو موظف می‌کردم و می‌کنم این کار رو بکنم، اما بارها دیده بودم که کارت کسی داشته و برای کسی که نداشته و بهش رو زده، نزده(!) از این خوی تک‌خوری و بی‌تفاوتی بیزارم و دوست نداشتم به چنین آدمایی رو بزنم. چند اتوبوس اومد و من هی گفتم سوار شم و رو بزنم و نشدم و نزدم. بالاخره تصمیم گرفتم تا خونه پیاده برم... وَ اون مسیر، اون‌قدر دور و پرت بود که برای پیاده رفتن فقط غرور و غُد بودنِ من و لازم داشت... رد شدن از اون پلِ لعنتی که ناکجای دنیاست و دوطرفش پر از معتاد و پرت از هر آدمیزادی که صدات و بشنوه و به دادت برسه، فقط لجاجت و تُخس بودنِ من رو می‌خواست... من اون مسیر رو با ترس و لرز و قرائتِ هر سوره و آیه‌ای از قرآن که بلد بودم و توسل به همه‌ی ائمه علیهم السلام، پیاده اومدم که بابتِ هزار تومن من‌کارت زدن به کسی رو نزنم که بعد بگه ندارم یا کارتم تموم شده(!) از اساس «استقلال» و «رو پای خود بودن» و «رویارویی با مشکلات» رو دوست دارم. از اساس وقتی بو می‌بردم پسری که خواستگاری اومده هنوز متکی به خانواده‌شه رو رد می‌کردم؛ حالا تو بگو دکتر و مهندسِ عالَم باشه و ثروتمند، اما به‌دردنخوره چون آویزونه! چون بحران‌ها رو نمی‌تونه مدیریت کنه و بدوبدو می‌ره سراغ باباش(!) حالا در مقیاس جهانی، کشورها رو بررسی کنیم؛ هر کشوری تا به کوچک‌ترین نداشتن و نشدنی می‌خوره، به غولِ وحشی و خون‌خوارِ دنیا باج می‌ده تا مشکلش رو حل کنه... اما جمهوری اسلامی... آخ از جمهوری اسلامی❣ اوووووووووج افتخارم به جمهوری اسلامی و انتخابم برمی‌گرده به روزهای کرونا... روزهای ابتداییِ کرونا... روزهای مرگبار و سیاه و کُشنده‌ی کرونا... روزهای منحوسِ کرونا در دولتِ نحسِ روحانی لعنت الله علیه... همه خیال می‌کردن از یه در بیماری و مرگ بیاد، از اون در ایمان و اعتقاد می‌ره... ولی جمهوری اسلامی به واکسنِ آمریکا، به دخالتِ آمریکا، به دلسوزیِ الکیِ آمریکا درست بعد از سال‌ها تحریمِ دارویی(!) گفت نه و تمومِ اون مسیرِ مرگبار و پرت و پر از بلا رو پیاده رفت تا رسید به واکسنِ برکت و فخری‌زاده... نه به آسترازنکایی که همه براش ترکمانچای‌ها امضا کردن و تو‌ عواقبِ مرگبارش مثلِ سگ موندن(!) من از اساس «متکی به خود» بودن و «عزّت نفس» رو دوست دارم... از اساس با انقلابی که بدون سیم خاردار و تکنولوژی، هشت سال جلوی دشمن متجاوز می‌ایسته و خون و جون می‌ده ولی خاک و ناموس نمی‌ده حال می‌کنم! از اساس می‌تونم سینه‌سپر کنم و خیلی لاتی و با قاطعیت بگم من با انقلاب و جمهوری اسلامی، یه دخترِ مستقل و سربلندم تو دنیا! یه فرانسویِ آویزونِ اجازه‌ی کنگره‌ی آمریکا یا یه هندیِ ذلیلِ انگلیسی‌زبان یا یه مهاجرِ رانده‌شده از کشورم یا یه مستعمره‌زاده نیستم! همونی‌ام که وقتی همه‌ی راه‌ها رو از هر طرف به روم بستن و همه‌ی من‌کارت‌های تجاری و اقتصادی رو برام خالی و بی‌اعتبار کردن، اون‌قدر پیاده، پرت‌ترین نقاط دنیا رو درنوردیدم که خودم شدم صاحبِ بهترین بیمارستانِ جراحی منطقه... قدرت نظامی منطقه... راه‌دارِ استراتژی منطقه... وَ تنها مقاوم و ایستاده برابرِ لاتِ کوچه‌خلوت؛ آمریکای پهلوون‌پنبه(!) من از اساس با «خفن بودن» و «غرور و غیرت» داشتن حال می‌کنم.
سربه‌راه
من که سرِ کار بودم و مناظره ندیدم و هر دو ساعت فقط از رفقا آمار گرفتم، ولی تا تو اتوبوسم یکم انتخابا
شما اگه چیزی رو به صد دلیل دوست داشته باشید، به هزار دلیل دست ازش نمی‌کشید. ولی هر علاقه‌ی بی‌دلیلی یه روز ازدست‌رفتنیه!