چاشنیِ چایدارچین و هِل با گلمحمّدی؛
ماسکِ طراوتبخشِ صورتِ خسته؛
ضِمادِ وَرَمِ انگشتِ پا؛
خستگیدرکُن؛
جانِ تازه؛
اِحیا😭😍❣
مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ
ابْتُلِیَ بِالْهَمِّ،
وَلاَ حَاجَةَ لِلَّهِ فِیمَنْ لَیْسَ لِلَّهِ فِی مَالِهِ وَنَفْسِهِ نَصِیبٌ.
کسى که در عمل کوتاهى کند
به اندوه گرفتار مىشود
و خدا به کسى که در مال و جانش نصیبى براى او (جهت انفاق در راه خدا) نیست اعتنایى ندارد...
#اگه_فهمیدن (!)
فرستهٔ مجله رو پاک کردم چون همیشه دعوت کردم به «کتابِ مُتقَن» خوندن، نه «مجلهٔ متکثّر» خوندن!
گرچه اون فرسته حدیث نفس بود و بخشی از روزمرهٔ من، اما هر یک نفری که از «کتاب» میرفت سمت «مجله»، گردن من بود...
من برای هرکی گردنکلفت باشم، برای خدا گردنم از مو نازکتره!
دویست و چهل هزار تومن رو بهجای مجله، میدم کتابای آل احمد و دکتر شریعتی و نزار قبّانی میخرم. چهار ماه هم پول مجله رو روی هم بذارم میشه ذوق خریدن برادران کارامازوف و کار کردن روی داستان با چند زاویهدید!
عقل و کیاست در اینه که از نویسندگانی ناشناس، به نویسندگانی آزمودهشده و معتبر هزینه کنم.
#توبه
آلِ ظریف میگن ما ۱۴ میلیون، اقلیّتِ کشوریم!
باشه؛ «فرض» میکنم هستیم.
اما از یه چیز «مطمئن» هستم؛
که ما ۱۴ میلیون
اقلیّتِ خطرناکی هستیم!
زر و زور و تزویر
فریبمون نداد!
هیچچیز و هیچکس روی فکرمون اثر نذاشت!
تصمیممون با هیچ تبلیغی تغییر نکرد!
بهنظرم محاسبهش هوشِ سرشاری نمیخواد؛
اقلیّتِ فرضیِ ما،
اکثریتِ وهمیِ آل ظریف و خاتمی رو سالهاست شکست داده!
نشونهش؟
هه!
از مرگ بر اسرائیلِ فارسیِ ژاپنیها بگیر... برو تا چفیهبهسرهای آمریکایی.
_ آل ظریف فردا مدارس رو تعطیل کرد! بهعلتِ برودت هوا و مدیریت انرژی(!) حینِ کوله بستن بودم که خبر رو دیدم... داشتم فکر میکردم اگه دولتِ آقای رئیسی بود چی میشد...
الآن چیزی نشده چون ما اقلیّتِ فرضی، چشممون به دهانِ رئیسمونه. ما جماعتِ خودمختارِ متکثّر و متشتّتی نیستیم که هرکس بریزه خیابون و عقدههای زندگیش و خالی کنه.
وَ باز تأکید میکنم که هوش سرشاری نمیخواد فهمیدنِ اینکه همین چشم به دهانِ فرمانده داشتنِ ما،
چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خطرناکه!😎
ما صبوریم و زمان به نفعِ ماست.✌️
سربهراه
آلِ ظریف میگن ما ۱۴ میلیون، اقلیّتِ کشوریم! باشه؛ «فرض» میکنم هستیم. اما از یه چیز «مطمئن» هستم؛ ک
نامعلمها از تعطیلی خوشحال میشن،
اما من نامعلم نیستم!
خستهام و خونه بودن بهبودم میده،
اما مسأله متأسفانه من و چهار تا کلاسم و چند تا دانشآموز نیستن!
زاویهدید رو از اولشخص، بچرخونید به دانای کل! دوربین رو خیلی ببرید بالا! شعاعِ دید رو خیلی باز کنید! ماجرا فقط من و تو نیستیم!
سربهراه
آلِ ظریف میگن ما ۱۴ میلیون، اقلیّتِ کشوریم! باشه؛ «فرض» میکنم هستیم. اما از یه چیز «مطمئن» هستم؛ ک
از اینکه تفکّر و کمالطلبی به
هوچیگری و فریب باخت،
تعجب نمیکنم!
من یه معلمم؛
روزانه بارها و بارها میبینم تنبلها چطور سلطنت میکنن و تلاشگرها چطور له میشن...
پارسال مدیرم حامی من بودن، اما با تردید. میگفتن روش شما رو قبول دارم اما بهنظرم سختگیریه! دیگه از یه نمره کوتاه بیاید...
امسال اتفاقی افتاد که خدا برنامهش و چیده بود و مدیرم چشمبسته حرفم رو میپذیرن...
آه خدایی که حواست هست و دیگه باور کردم خودت مشخصا نمیذاری دستم به بلندای قلههایی برسه چون داری ازم مراقبت میکنی...
اون استادی که پارسال در پروندهٔ شارلاتان جلسهٔ بازرسی و رسیدگی بود،
امسال معلمِ فارسیِ دخترِ معاونمون شده...
سرِ کلاس اینقدر پوچه که معاونمون جزوهٔ دخترای من رو برای دخترش میبره...
سؤالهای امتحانیِ من و اون رو مقایسه میکنه و هر بار اذیت میشه...
چهارشنبه در جلسهٔ سه ساعتهٔ شورا، علنی و پیش همه گفت من میخوام از خانم فارسی جلوی همه عذرخواهی کنم.
من با چشمهای گرد نگاهش میکردم.
اون گفت پارسال خیال میکردم ایشون سر یک نمره جابهجا نشدن دارن سختگیری میکنن... امسال که دخترم میخونه و بیست میشه و معلمش هم به اون بیست میده، هم به نخوندهٔ کلاس و هیچ فرقی بینشون نمیذاره و هر سهشنبه دخترم رو گریون میبینم، تازه میفهمم ایشون چی میگفتن...
برای اولین بار تو دوازده سال معلمی کردن، مدیرم گفتن خانم فارسی برای والدین و اداره معلم بده شده، چون شماها خوب نیستید! اگه همه به وظیفهتون عمل میکردید، ایشون بده نمیشد... در صورتی که تنها دبیر دلسوز و واقعی ایشونن...
معاون سرکوبگرانه و صریح گفتن در نیمترم اول همهتون به شاگردا رسوندید... و فقط تنها دبیری که وقتی به دخترا میگفتیم صداشون کنیم، میگفتن بیان ببینیمشون ولی ایشون سؤالی رو جواب نمیدن خانم فارسی بود...
من خیلی حس خطر کردم...
وقتی همهچیز اوج میگیره، خطر سقوط بیشتره!
هم درونی و هم بیرونی...
برای درونیه استغفار شروع کردم و برای بیرونیه از چهارشنبه صبح به صبح صدقه میدم...
اما ساعتِ ششِ عصر، کنارِ خیابونِ تقیآباد، تو تاریکی و هیاهوی شهر، زدم زیر گریه که بالاخره بعد از دوازده سال فهمیدن چی میگم و برای چی ایستادگی میکنم...
اون هم بهواسطهٔ ظلمی که به دخترشون شده و اگرنه که...
آه خدایی که وکیل منی و آبرونگهدارم...
خدایی که مؤسس رو بعد از موزه چنان متحول کردی که رفته اداره رو به آتش کشیده...
آه خدایی که نمیذاری رئیسِ اون خرابشده با تصویر بزرگ ایوان طلای امام حسین علیه السلام، لحظهای یادش بره به من چه جملهای گفت...
خدای مراقبم... خدای دقیقم... خدای نکتهسنجی که نگهدارمی و پولِ دندونم و یک ساعته و با یه کارگاه نویسندگی میرسونی اما اجازه نمیدی پولام جمع شه که از خانواده بکّنم و برم...
آه خدایی که تنها و تنها خودت درکم میکنی و خودت حریفم میشی و خودت راهم میبری...
من هر روز شاهدِ قتل عام هوش و ذکاوت و تلاش هستم به دستِ ثروت و شهرت و وساطت...
نه!
هیچ چیز این دنیا دیگه برام عجیب نیست...
ما صبوریم و زمان به نفع ماست.
سربهراه
ما صبوریم و زمان به نفعِ ماست!
داریم به صعبالعبورترین تنگهها میرسیم...
از مبارزه خسته نیستم،
از اینکه سنوار و رئیسی و چمران نیستم خستهام.
برای کلاسهای مجازیِ فردا محتوایی آماده نکردم و اعصابم آرامشِ محتوابستن نداره.
اما چیزی رو رها نمیکنم.
همونطور که سنوار و رئیسی و چمران نکردن.
با همین اعصابِ آشفته، تلاش میکنم عالیترین محتوا رو برای دخترام... نسلِ ظهور... آماده کنم.
من تشنهٔ نبردِ نهاییام.
اونجا اقلیّت و اکثریت معلوم میشه.
إِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرصاد.