eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
فرستهٔ مجله رو پاک کردم چون همیشه دعوت کردم به «کتابِ مُتقَن» خوندن، نه «مجلهٔ متکثّر» خوندن! گرچه اون فرسته حدیث نفس بود و بخشی از روزمرهٔ من، اما هر یک نفری که از «کتاب» می‌رفت سمت «مجله»، گردن من بود... من برای هرکی گردن‌کلفت باشم، برای خدا گردنم از مو نازک‌تره! دویست و چهل هزار تومن رو به‌جای مجله، می‌دم کتابای آل احمد و دکتر شریعتی و نزار قبّانی می‌خرم. چهار ماه هم پول مجله رو روی هم بذارم می‌شه ذوق خریدن برادران کارامازوف و کار کردن روی داستان با چند زاویه‌دید! عقل و کیاست در اینه که از نویسندگانی ناشناس، به نویسندگانی آزموده‌شده و معتبر هزینه کنم.
آلِ ظریف می‌گن ما ۱۴ میلیون، اقلیّتِ کشوریم! باشه؛ «فرض» می‌کنم هستیم. اما از یه چیز «مطمئن» هستم؛ که ما ۱۴ میلیون اقلیّتِ خطرناکی هستیم! زر و زور و تزویر فریب‌مون نداد! هیچ‌چیز و هیچ‌کس روی فکرمون اثر نذاشت! تصمیم‌مون با هیچ تبلیغی تغییر نکرد! به‌نظرم محاسبه‌ش هوشِ سرشاری نمی‌خواد؛ اقلیّتِ فرضیِ ما، اکثریتِ وهمیِ آل ظریف و خاتمی رو سال‌هاست شکست داده! نشونه‌ش؟ هه! از مرگ بر اسرائیلِ فارسیِ ژاپنی‌ها بگیر... برو تا چفیه‌به‌سرهای آمریکایی. _ آل ظریف فردا مدارس رو تعطیل کرد! به‌علتِ برودت هوا و مدیریت انرژی(!) حینِ کوله بستن بودم که خبر رو دیدم... داشتم فکر می‌کردم اگه دولتِ آقای رئیسی بود چی می‌شد... الآن چیزی نشده چون ما اقلیّتِ فرضی، چشم‌مون به دهانِ رئیس‌مونه. ما جماعتِ خودمختارِ متکثّر و متشتّتی نیستیم که هرکس بریزه خیابون و عقده‌های زندگیش و خالی کنه. وَ باز تأکید می‌کنم که هوش سرشاری نمی‌خواد فهمیدنِ این‌که همین چشم به دهانِ فرمانده داشتنِ ما، چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خطرناکه!😎 ما صبوریم و زمان به نفعِ ماست.✌️
سربه‌راه
آلِ ظریف می‌گن ما ۱۴ میلیون، اقلیّتِ کشوریم! باشه؛ «فرض» می‌کنم هستیم. اما از یه چیز «مطمئن» هستم؛ ک
نامعلم‌ها از تعطیلی خوشحال می‌شن، اما من نامعلم نیستم! خسته‌ام و خونه بودن بهبودم می‌ده، اما مسأله متأسفانه من و چهار تا کلاسم و چند تا دانش‌آموز نیستن! زاویه‌دید رو از اول‌شخص، بچرخونید به دانای کل! دوربین رو خیلی ببرید بالا! شعاعِ دید رو خیلی باز کنید! ماجرا فقط من و تو نیستیم!
سربه‌راه
آلِ ظریف می‌گن ما ۱۴ میلیون، اقلیّتِ کشوریم! باشه؛ «فرض» می‌کنم هستیم. اما از یه چیز «مطمئن» هستم؛ ک
از این‌که تفکّر و کمال‌طلبی به هوچی‌گری و فریب باخت، تعجب نمی‌کنم! من یه معلمم؛ روزانه بارها و بارها می‌بینم تنبل‌ها چطور سلطنت می‌کنن و تلاشگرها چطور له می‌شن... پارسال مدیرم حامی من بودن، اما با تردید. می‌گفتن روش شما رو قبول دارم اما به‌نظرم سخت‌گیریه! دیگه از یه نمره کوتاه بیاید... امسال اتفاقی افتاد که خدا برنامه‌ش و چیده بود و مدیرم چشم‌بسته حرفم رو می‌پذیرن... آه خدایی که حواست هست و دیگه باور کردم خودت مشخصا نمی‌ذاری دستم به بلندای قله‌هایی برسه چون داری ازم مراقبت می‌کنی... اون استادی که پارسال در پروندهٔ شارلاتان جلسهٔ بازرسی و رسیدگی بود، امسال معلمِ فارسیِ دخترِ معاون‌مون شده... سرِ کلاس این‌قدر پوچه که معاون‌مون جزوهٔ دخترای من رو برای دخترش می‌بره... سؤال‌های امتحانیِ من و اون رو مقایسه می‌کنه و هر بار اذیت می‌شه... چهارشنبه در جلسهٔ سه ساعتهٔ شورا، علنی و پیش همه گفت من می‌خوام از خانم فارسی جلوی همه عذرخواهی کنم. من با چشم‌های گرد نگاهش می‌کردم. اون گفت پارسال خیال می‌کردم ایشون سر یک نمره جابه‌جا نشدن دارن سخت‌گیری می‌کنن... امسال که دخترم می‌خونه و بیست می‌شه و معلمش هم به اون بیست می‌ده، هم به نخوندهٔ کلاس و هیچ فرقی بین‌شون نمی‌ذاره و هر سه‌شنبه دخترم رو گریون می‌بینم، تازه می‌فهمم ایشون چی می‌گفتن... برای اولین بار تو دوازده سال معلمی کردن، مدیرم گفتن خانم فارسی برای والدین و اداره معلم بده شده، چون شماها خوب نیستید! اگه همه به وظیفه‌تون عمل می‌کردید، ایشون بده نمی‌شد... در صورتی که تنها دبیر دلسوز و واقعی ایشونن... معاون سرکوبگرانه و صریح گفتن در نیم‌ترم اول همه‌تون به شاگردا رسوندید... و فقط تنها دبیری که وقتی به دخترا می‌گفتیم صداشون کنیم، می‌گفتن بیان ببینیم‌شون ولی ایشون سؤالی رو جواب نمی‌دن خانم فارسی بود... من خیلی حس خطر کردم... وقتی همه‌چیز اوج می‌گیره، خطر سقوط بیشتره! هم درونی و هم بیرونی... برای درونیه استغفار شروع کردم و برای بیرونیه از چهارشنبه صبح به صبح صدقه می‌دم... اما ساعتِ ششِ عصر، کنارِ خیابونِ تقی‌آباد، تو تاریکی و هیاهوی شهر، زدم زیر گریه که بالاخره بعد از دوازده سال فهمیدن چی‌ می‌گم و برای چی ایستادگی می‌کنم... اون هم به‌واسطهٔ ظلمی که به دخترشون شده و اگرنه که... آه خدایی که وکیل منی و آبرونگه‌دارم... خدایی که مؤسس رو بعد از موزه چنان متحول کردی که رفته اداره رو به آتش کشیده... آه خدایی که نمی‌ذاری رئیسِ اون خراب‌شده با تصویر بزرگ ایوان طلای امام حسین علیه السلام، لحظه‌ای یادش بره به من چه جمله‌ای گفت... خدای مراقبم... خدای دقیقم... خدای نکته‌سنجی که نگه‌دارمی و پولِ دندونم و یک ساعته و با یه کارگاه نویسندگی می‌رسونی اما اجازه نمی‌دی پولام جمع شه که از خانواده بکّنم و برم... آه خدایی که تنها و تنها خودت درکم می‌کنی و خودت حریفم می‌شی و خودت راهم می‌بری... من هر روز شاهدِ قتل عام هوش و ذکاوت و تلاش هستم به دستِ ثروت و شهرت و وساطت... نه! هیچ چیز این دنیا دیگه برام عجیب نیست... ما صبوریم و زمان به نفع ماست.
ما صبوریم و زمان به نفعِ ماست!
سربه‌راه
ما صبوریم و زمان به نفعِ ماست!
داریم به صعب‌العبورترین تنگه‌ها می‌رسیم...
عیبی نداره؛ إِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرصاد!
از مبارزه خسته نیستم، از این‌که سنوار و رئیسی و چمران نیستم خسته‌ام. برای کلاس‌های مجازیِ فردا محتوایی آماده نکردم و اعصابم آرامشِ محتوابستن نداره. اما چیزی رو رها نمی‌کنم. همون‌طور که سنوار و رئیسی و چمران نکردن. با همین اعصابِ آشفته، تلاش می‌کنم عالی‌ترین محتوا رو برای دخترام... نسلِ ظهور... آماده کنم. من تشنهٔ نبردِ نهایی‌ام. اونجا اقلیّت و اکثریت معلوم می‌شه. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرصاد.
سرِ کلاسِ نهم ۲ هستم. بلاها گزینه دوم رو‌ زدن و صوته که می‌فرستن و می‌خندن که حرصم می‌دن😂😂😂❣
سربه‌راه
سرِ کلاسِ نهم ۲ هستم. بلاها گزینه دوم رو‌ زدن و صوته که می‌فرستن و می‌خندن که حرصم می‌دن😂😂😂❣
چرا نهم ۲ برام متفاوته؟ دیشب شش و هفت غروب بود که خبر تعطیلی اومد. تا بره روی گروه‌ها و دخترا متوجه شن، شد هشتِ شب. فقط از کلاس نهم ۲ بلافاصله پیام داشتم که خانم من فردا ارائه بدم؟ با این‌که بچه‌ها از ارائهٔ مجازی بیزارن! گفتم باشه و تا رفت درس و حاضر کنه، یکی دیگه پیام زد خانم این درس رو‌ من آماده شدم. گفتم پس تو ارائه بده که حاضری. گفت من برای حضوری آماده شدم و با فلانی کلی کاردستی و ابزار ساختیم. ای دورشون بگردم😍 این یکی گفت حتما قسمت نیست، عیبی نداره خانم. گفتم می‌تونی درس شونزده رو بدی؟ ذووووووق کرد و گفت آره! تا ساعتِ دوازده و نیمِ شب داشت دونه دونه بخشا رو برام می‌فرستاد بررسی کنم اشتباه نباشه. مدام اضطراب داشت بخوابم و کارش و بررسی نکنم. گفتم بعد از نماز صبح می‌بینم حتما، نگران نباش. صبح بعد از نماز شادم پر بود از محتوا😍 تا اولین پیام رو فرستادم دیدم بیداره و آمادهٔ اصلاح. الآن هم ارائه‌ای با سلیقه و باکیفیت داد و از دخترا هم مشارکت گرفت. حواسش به ضعیف بودن اینترنت و زمان و همه‌چیز هم بود😍 عزیزای دلم❣ خدا لعنت کنه باعث و بانی اونی که امروزِ من رو با شماها گرفت.
سربه‌راه
چرا نهم ۲ برام متفاوته؟ دیشب شش و هفت غروب بود که خبر تعطیلی اومد. تا بره روی گروه‌ها و دخترا متوجه
چرا نهم ۲ برام متفاوته؟ برای موزه هیــــــــــــــــــــــــــــچ وعدهٔ نمره‌ای ندادم‌. دبیر عربی از حسادت طعنه زد از استرسِ نمره‌شون بوده و مدیرم درجا گفتن پس چطور شما با نمره نتونستی چنین کاری کنی؟! وَ یکی‌شون رو صدا زد و پرسید چند نمره بابتِ موزه می‌گیرید؟ خندید و گفت خانم فارسی نمره به کسی می‌دن؟ وظیفه‌مون بوده موزه تحویل بدیم😂 «وظیفه‌تونه» رو من جا انداختم تو ذهن‌شون‌. اما زحمت شاگردم و ندید نمی‌گیرم‌. این‌قدر عالی عمل کردن و این‌قدر سربلندم کردن که وقتی همه رفتن، رفتم تو کلاس و گفتم هر سه درسِ خودم رو بهمن براتون بیست رد می‌کنم. اونم فقط چون توان مالی ندارم به اندازهٔ تلاش‌تون دورتون بگردم.❣ هرکی بود دیگه بعدش از دورم می‌رفت. من این‌همه دانش‌آموز داشتم. هرکی بود دیگه بعد از کار و نمره‌ش می‌رفت پی زندگیش. ولی اینا دوره‌م کردن و خوب‌ترینم گفت من نمره نمی‌خوام. پرتقال دوست دارم. از شما پرتقال می‌خوام‌...😍 حالا این مورد هم من روی گروه ازش تشکر کردم و جزء به جزءِ ارائه‌ش رو تحسین کردم و هفت نمره بهش دادم، اما اومده شخصی‌م که ببینه من چقدر راضی‌ام... خوشحالیِ من و می‌خواد، نه نمره‌ش و... خدای من...❣ خرداد چطور از اینها دل بکّنم؟!😭❣
سربه‌راه
به رفیق می‌گم یاغیِ بامرام قراره بیاد دیدنم. می‌گه حیفِ اون دختر، کاش درسم می‌خوند... می‌گم نسلِ درس
چرا نهم ۲ برام متفاوته؟ چون هر چقدر بهشون صمیمیت دادم، از ادب‌شون نسبت به من کم نشد❣ این معیار و محکِ منه برای شاگردام.