سربهراه
هرچی شعلههای سینهم بیشتر میشه، آرومتر میشم. عمیقتر یه چیزایی رو حس میکنم. از جدیدترین چیزایی
از چیزای دیگهای که بعد از سفرم اتفاق افتاده، خوشبین شدن به خداست.
نه اینکه قبلا بدبین بوده باشم، اما زیاد نق میزدم چرا فلان شد، چرا بهمان میشه.
حالا طبقِ عادت هنوز غر میزنم اما تهش به خودم و رفیق میگم درست میشه، خدا حواسش هست.
دیشب به رفیق گفتم زندگیمون اون تیکهایه که تو مرزِ عراق، تکوتنها و غریب بین کلی چشمِ نامحرم مونده بودیم و ترسیده... همونجا که اون چهار نفر با محبتِ دروغین ما رو کشوندن و سراب بود...
عقبنشینی نکردیم.
از جلو رفتن هم کوتاه نیومدیم.
خدا در اوجِ ترسهامون... از دلِ قنوتِ خیسِ جفتمون نیلها رو شکافت و ناقهها رو فرستاد و آتشها رو گلستان کرد...
تحمل کن، فجر میشه.
فقط تو قنوتت خدا رو با همون خلوص و استیصالِ مرزِ عراق بخون...
خدایا من و خیلی خوشبین کردی به خودت؛
من دل بستم به بهترین اتفاق.
به بهترین.
به بهترین.
مثلِ سفرم.
هرکدوم از همکارا و خانوادهم جای ما بودن به اون سفر میگفتن آوارگی...
ولی من و رفیق دیشب وسطِ گریه و خنده، بدون هماهنگیِ قبلی، همزمان گفتیم «چه سفر لاکچریای بود»...
لاکچری.
لاکچری.
خدایا من مطمئنم برام لاکچری تو مُشتِ قایمکردهت داری...
من دیگه از غربتِ برهوتِ مرزِ زندگیم نمیترسم.
قنوت بستم و باور دارم تنهام نمیذاری.
همسایه قبل از عید من رو که از مدرسه میومدم دید. کلی تشکر کرد از عطری که از حرمِ امام حسین علیهالسلام فقط برای اون آوردم، نه حتی خونوادهم یا بقیهٔ همسایهها و فامیل، چون محرم و صفر به محرم و صفر تو حیاط رادیو روشن میکنه و روضه گوش میده و صداش تو خونهٔ ما نور میشه و آلودگیهای همسایه پشتی رو میشوره و میبره و این خانم که تا حالا کربلا نرفته و رنجهای زندگیش دستِ بختش رو از دوستداشتنیهاش کوتاه کرده خیلی غصه میخوره...
بهم گفت میشه کتاب بدی بخونم؟
من جز به آدمهای مشخصی کتاب نمیدم. خالهم تا مرزِ ناراحتی رفت و ندادم. دخترخالهم دست به کتابخونهم برد غربتبازی کردم. زنداداش یهبار تلویحا گفت، صریح گفتم از کتابخونه بگیر.
حالا به کیا و با چه معیارهایی کتاب میدم باشه بعد.
این خانم که گفت کتاب میخواد، یه خندهٔ بزرگ غش کرد رو صورتم. گفتم حتما! فقط بگید چه مدلی باشه؟ رمان باشه؟ شعر باشه؟ عقیدتی باشه؟ سیاسی باشه؟ عرفانی؟ شهدایی؟...
که یهو گفت شهدایی باشه...
گفتم چشم. میدم مامان براتون بیاره.
لباسام و درنیاورده بودم که رفتم پای کتابخونهم. گشتم و گشتم و گشتم و این سه تا رو انتخاب کردم. بردم گذاشتم روی میز پذیرایی که مامان براشون ببره.
مامان خیلی تعجب کرد که همسایه کتاب خواسته... حتی کمی مسخره کرد...
ولی من خیلی خوشحال بودم که کتابام داره جای درستی میره.
حالا کتابام و برگردونده با یه گلدونِ بهاری...
هم رو ندیدیم، اما پیغامها رسید...
من آدمشناسیم حرف نداره. درست جایی کتابام و فرستاده بودم. جوانههای این سه بذر به خودم برگشت... ❣
فردا روزِ خمسیمه. دارم تو کارای فردا مینویسم، حتما قبل از اینکه بریم حرم برای اِحیا، بریم دفتر آقای علمالهدی (نماینده ولایتفقیه) و داروندارِ من و رفیق رو حسابکتاب کنن و انشاءالله بهمون خمس بخوره.
تا حالا هیچکدوم بهمون خمس نخورده... امیدوارم امسال بخوره و مالم با پرداختِ خمس چندبرابر شه که بتونم تو یه تولید سرمایهگذاری کنم.
تا قبلِ عید دعا میکردم واجبالحج بشم، حالا باید دعا کنم واجبالخمس شم.
یه لکسوس ۵۷۰ هم میخوام :)
+لینک
اصحاب سَبت چه سوژهٔ خوبیه برای داستان کودک و نوجوان!
هیجانیه، تهش که بوزینه میشن ژانر وحشت و تخیل داره. دور زدنِ خدا یه تعلیقِ داستانیِ معرکه است.
سوژههای دلخواهم رو چون فرصت نمیکنم بنویسم، تقدیم میکنم بلکه یکی به ادبیاتِ سرتاسرترجمه و نفوذِ کودک و نوجوان نفسی قدسی بِدَمه...
سربهراه
اصحاب سَبت چه سوژهٔ خوبیه برای داستان کودک و نوجوان! هیجانیه، تهش که بوزینه میشن ژانر وحشت و تخیل د
مصطفی، مرتضی، مجتبی، یحیی، خدیجه، زینب، شریفه اگه به مادری قبولم کنن، یکی از قصههایی که شبا قبل از خواب براشون تعریف میکنم همین اصحاب سبته.
بدون اینکه یه کلمه به بچهم بگم تذکر بده یا نهی از منکر کن، تو دلِ همین قصه، اونجا که خدا فقط و فقط اونا که تذکر دادن رو نجات داد تعریف کنم، بچههام #بیتفاوت نبودن رو یاد میگیرن😍
تخلیهٔ خشمِ من، شدیدتر خشمگین شدنه...
مثل دومینو خرابیه که بهبار میارم...
خدایا این یکی رو واقعا بهجبر درست کن...
فردا برای ما مریضها خیلی دعا کنید... جهان در عذابه از ما هیچی، خودمونم خستهایم از خودمون...
اگر دانشجویید، اعتکاف سه روزِ آخرِ ماه مبارک رو که مسجد گوهرشاده حتما ثبتنام کنید و برید.
نمیدونم از چه سایتی یا شمارهای، حتی نمیدونم دیر بهتون گفتم یا وقته... زنگ بزنید ۱۳۸ حرم و بپرسید.
هم اینکه اعتکاف، اصلش این دههٔ آخر ماه مبارکه، نه اعتکاف رجب.
هم اینکه حرم هستید و مسجد گوهرشاد.
هم اینکه فضای اعتکاف دانشجویی خیلی خیلی خیلی فرق داره...
من تا دانشجو بودم حریصانه استفاده کردم. قرعهکشی میکنن و الحمدلله من و رفیق همیشه اسممون درمیومد. ایمان و عقیدهای که از بینِ کتاب و دفتر و جزوه و درس خوندن پیدا کردم، زمین تا آسمون با ایمان و عقیدهٔ گوشهٔ محراب توفیر داره...
ای حسرت که دیگه دانشجو نمیشم... بهجای من، به نیابت از من حتما برید...
ای حسرت که متولیانِ مذهبیِ ما این اعتکافِ اصلی رو برگزار نمیکنن...
ای حسرت به مسجدهای خالی از معتکفینِ ماه رمضان در جمهوری اسلامی...
یکی از کسایی که اصرار داره دوستِ هم باشیم، زنگ زده که سهشنبه میای بریم استغاثه برای ظهور؟
میپرسم چقدر طول میکشه؟ میگه یه ساعت.
درجا میگم بعدش بریم یه ساعت هم تو شهر بچرخیم، نهی از منکر کنیم.
سکوت میکنه(!)
مِنّ و مِنّ میکنه(!)
یهو میگه بعدش خستهایم بابا! زبونِ روزه!
فوری میگم قبلش بریم. یه ساعت بریم امر به معروف و نهی از منکر کنیم. حجاب، گرونی، موسیقی، سیگار، روزهخوری، حیوونگردونی، هرچی. هر منکری دیدیم.
سکوت میکنه(!)
مِنّ و مِنّ میکنه(!)
یهو میگه قبلش میشه ساعت شیش صبح، کسی بیرون نیست!
میگم بهترِ تو! کمتر خش میفتی برا امام زمان! بعدش بیشتر گریه و زاری میکنی که بیشتر به خودت ببالی برای ظهور گریبان دریدی و گیسو پریشان کردی(!)
ساکت میشه(!)
با نفرت میگم تُف تو استغاثهتون که به تُف نمیارزه!
وَ تلفن رو قطع میکنم.
سربهراه
مکان (حریمِ امام)
زمان (شب قدر)
شرایط (باران)
جمعیت (یدالله مع الجماعه)
همهچیز برای مستجاب شدن مهیّاست؛
خدایا اگه سردار سلیمانی بودن چی دعا میکردن؟
همون و برای ما بنویس.
شهید رئیسی، سیدحسن، یحیی سنوار، اسماعیل هنیه، حججی، محرابحسینی، کاوه، حسن باقری، چمران، آوینی اگه اینجا بودن چی ازت میخواستن؟
همون و برای ما بنویس.
خدایا ما رعیتِ سیدناالقائد؛ امام خامنهای هستیم. ایشون امشب از شما چی طلب میکنن؟
همون و برای ما بنویس.
خدایا تو امشب من و ناامید نمیکنی.
امشب هرکی بهت امید بسته رو ناامید نمیکنی.
مطمئنم.
مطمئنم.
مطمئنم.
❣❤️❣
از عاشقانهترین مناجاتهام بعد از سفرم با هزار درصد اطمینان به استجابت:
ای مُنجیِ ترس و غربتم در مرزِ عِراق😭❣