4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیفهمن آقای پناهیان...
اصرار دارن به مسیری که جواب نداده هیچ... پسرفت هم داشته...
اصرار دارن هنوز یه دختر رو به بهانهٔ چادر چقدر قشنگت کرده، محجبه کنن...
هم به اون نوجوان دروغ گفتن و اون میفهمه... هم فلسفهٔ حجاب رو مخدوش کردن که اصلا زیبا شدن نیست... هم اعتماد از دست دادن... هم تحریف کردن... هم هزار ستونِ دیگه رو ریختن...
مذهبیا نمیفهمن آقای پناهیان...
تلویزیون داره یه دختر ۱۶ ساله رو نشون میده که تو پاراالمپیک طلا گرفته و با اون طلا برای پدرش یه تریلی خریده.
مهمانها دختر نوجوان دارن. مادرش برمیگرده جلوی همهٔ ما نگاهش میکنه و میگه یاد بگیر! همهش سرت تو گوشیته و تهش هیچی! این همسنِ تویه و برای باباش تریلی خریده!
باباش سری به نشونهٔ افسوس تکون میده.
جمع میخندن. یکی میگه ماشاءالله، تازه معلول هم هست!
دختره پودر شد...
غرورش... شخصیتش... احترامش...
باشه تا زمان ثابت کنه امشب با این بچه چه کردن پدر و مادر بیشعورش و چطور بهشون برگردونه...
من تو مدرسه شاگردام و پیش پدر و مادر خراب نمیکنم و پدر و مادر رو پیش بچه. هر دو مورد هم بهخاطر دخترامه، نه بیشعورایی که مثل سگ و گربه فقط زاییدن.
ولی اینجا این دختر بین یه جمع نابود شد...
صدام و انداختم وسط جمعیت که پدر و مادرش براش خرج کردن. شما هم برای دخترتون خرج کنید تا بهتون برگرده!
خندههاشون ماسید. صورتا برگشت سمتِ من. من با لبخند ادامه دادم:
من نوجوان بودم میخواستم برم کلاس والیبال، مادرم گفت پول الکیه، نذاشت برم. برادرام هر دو عاشق فوتبال بودن، نذاشتن برن. شما هم یادمه دخترت ابتدایی بود، عاشق تکواندو بود، یادمه گفتین فقط لباسش فلان تومنه، بره جفتکبارو بندازه که چی؟ تهش باید کهنه بچه بشوره!
پدر و مادرِ این دختره اینا رو نگفتن. خرج ورزش بچهشون کردن، لباس و باشگاه و مسابقات حامیش بودن، طلا گرفته قدرشناسی کرده. شما کاری برای دخترت نکردی که طلا بهت بده یا تریلی برای باباش بگیره! هرکی اندازهٔ امکانات و تلاشش به نتیجه میرسه. بخشی از امکانات هر بچهای دست پدر و مادرشه. وقتی ازش دریغ کردید، انتظار چه نتیجهای دارید؟!
حالا خفهخون گرفتن :)
دختره سرش و تونست تو جمع بالا بیاره. به من، تنها محجبهٔ جمع، نه تنها چادری... که تنها محجبهٔ تحصیلکردهٔ اهل ولایت فقیهِ جمع، با لبخند نگاه میکنه و تو چشماش کلی ستاره برق میزنه.
باشه تا زمان ثابت کنه امشب کی طلا گرفت.
بابا یهو اومده اتاقم و ترکهای روی دیوار رو که از بنّایی همسایه افتاده، دیده. عصبانی شده و رفته کارشناس شهرداری آورده.
کارشناس کتابخونهم و کشیده جلو و از ترکهای بزرگ و عمیقِ پشتش عکس گرفته. گفته خطرناکه. ممکنه فروبریزه.
مامان و بابا دستبهکار شدن بنّایی کنن. گفتم تا خرداد نمیذارم. نمیتونم خسته از کلاسهای زیادِ بعد از عیدم برگردم و جایی برای سر گذاشتن نداشته باشم. هر دو نگرانن که بلایی سرم نیاد.
قبل از بنّاییِ همسایه که خونهش و ساخت و خونهم و خراب کرد، از آهنگ گذاشتنش گفته بودم. نگرانم نشدن.
چون هیچ کارشناسی وجود نداره که بیاد از ترکهای روحم عکس بگیره و بگه خطرناکه... ممکنه فروبریزه...
#از_رنجی_که_میبرم
سربهراه
بابا یهو اومده اتاقم و ترکهای روی دیوار رو که از بنّایی همسایه افتاده، دیده. عصبانی شده و رفته کارش
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غمِ بیهمزبانیام؟!
گفتند: کسی میگوید که خلق را دعوت مکنید تا پیش خود را پاک نکنید.
گفت (حسن بصری): شیطان در آرزوی هیچ نیست مگر در آنکه این کلمه در دل ما آراسته کند تا درِ #امربهمعروفونهیازمنکر بسته آید.
#تذکرةالاولیا
صفحه ۲۸ـ نشر ژکان
من عاشقِ زیتون هستم.
شبِ قدرِ اول که شبِ سال تحویل بود، به رفیق گفتم امسال قدس آزاد شد، کاروانهای زیارتی راه افتادن، ما هم بریم. یادم بنداز از اونجا زیتون بیارم. اون دیگه اصلِ جنسه.
تعطیلات تموم شد، باید سخت کار کنم تا با جیبِ پُر برم فلسطین، چون «ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد. هرکس با ماست؛ بسم الله! هرکس با ما نیست، خداحافظ.»✋
#روز_قدس
#به_نیابت_امیرعبداللهیان
سربهراه
صبح با رفقا رفتیم راهپیمایی و همین الآن برگشتم خونه!
بدینصورت که پس از راهپیمایی و خوندنِ نماز، کوبیدیم رفتیم پی مانتو آدمیزادی و تو ماشین افطار کردیم و نماز مغربم بیرون خوندیم و همهش بازار بودیم!
کجای مشهد مونده بود؟
آزادشهر، اکسیر، ابریشم، احمدآباد، خیابون راهنمایی.
این مناطق در تصرفِ خدازدههای شپشو، تابپوش وَ خاکبرسره! سرسام گرفتیم اینقدر چشمامون گناه دید و گوشامون گناه شنید... اینقدر که امام زمان علیهالسلام به دادمون رسیدن و یه موکبِ خیلی باکلاسِ مناسبِ منطقه، به اسمِ آقا، چایآویشن میداد و خوردیم و غصههامون رو شست و برد.
زنداداش همهخرترین مانتوی بازار رو گرفته به دو تومن. بهش گفته بودم من اینقدر پول رو فقط به چادر میدم که ارزش داره، مانتو چیه دو تومن؟!
زنداداش گفت محاله زیر دو تومن مانتو پیدا کنی. گفتم خواهرشوهرت و نشناختی :)
از خیابون راهنمایی، مانتو آدمیزادی خریدم به پونصد تومن :)
اونطوری که ذوق داشته باشم و بگم باب سلیقهمه نیست، اما دخترام ببینن ذوق میکنن و همکارام بازم ازم آدرس میگیرن.
یه شومیز گلگلی هم خریدم به ششصد با یه گردنبد و گوشوارهٔ متناسب باهاش که خیلی لطیف و گلگلیان به دویست.
در مجموع؟
یک و سیصد!
ینی تن به بیحجابیِ اجباریِ بازار ندادم و اگه امروز هم پیدا نمیکردم، نمیخریدم تا آدمیزادی پیدا کنم. نه عبایی، نه پیراهنی، نه کت! مانتوی در شأن، با سلیقه و مرتب.
تن به قیمتهای تحمیلیِ بیتناسب با پارچهها و دوخت ندادم.
از یکی از خفنترین نقاط مشهد خرید کردم ولی به قیمتِ معقول.
یعنی تن به حماقت ندادم که من رو به لباسِ میلیون تومنیم از فلانجا بشناسن، بلکه اشیای در خدمتم رو باید به من بشناسن.
هم با خرید معقول، تونستم یه لباس ذوقی و گلگلی هم بخرم، با اکسسوری مناسب.
کفشم میتونم بخرم.
ینی با دو تومن کلی میشه خرید کرد، معقول و مناسب و زیبا.
نه مشکی، نه شلخته، نه نامناسب.
بازم جوری خرید کردم که زنداداشم و دخترخالهم وقتی سفرم، بهجای لباسای پولخوردهٔ بیفایدهشون، ازم اجازه بگیرن و برن سر کمدم لباسای من و بردارن!
آقا عید فرمودن باید سبک زندگی مردم رو «اصلاح» کرد.
میشه جهادی، اما باسلیقه و باکیفیت زندگی کرد. میشه.
میشه برابر تحمیلهای اقتصادی و اجتماعی مقاومت کرد. میشه.
میشه همرنگِ جماعت نشد. میشه.
بهقولِ آقا ما بنبست نداریم، همیشه بنبازه.
الحمدلله ربّ العالمین.
+عکس چه ربطی داره به فرسته؟
هیچ ربطی!
تو بازار بودیم دوستام وایسادن یه جایی و زدن زیر خنده. گفتم چیه؟ گفتن این تویی! دیوانهٔ سفر و آمادهٔ رفتن!
میخواستن برام بخرن که نذاشتم :)
ولی واقعا منم :))
این گلدون رو هم گرفتم برای مامان مدرسه. دست یکی از دخترا دیده بود، اینقدر دوست داشت، همهش میگفت همون و بده من.
عیدی بهشون بدم ذوق کنن :)
موچی هم خریدم امتحان کنیم چیه، خیلی خوشمزه بود لعنتی ولی گرووووووون! یک عدد خریدیم هشتاد هزار تومن، همه خوردیم😂
جهادیِ جهادی😎
اون یک عدد اندازهٔ نصفِ کف دست بود... فقط پولِ ترند بودنش بود...
ولی خب ناخورده از دنیا نمیریم دیگه :)
+هنوز حتی یک و پونصد هم نشده روی هم 😎
#اصلاح_سبک_زندگی
از دیگر فعالیتهای ما در بازارگردی:
+شالت رو سرت کن!
+بپوش روسریت و!
+خرس گندهٔ روزهخوار!
+شپشوها!
+سرم رفت، دو دقه آهنگت و خاموش کن ببینم چی میپوشم!
وَ چادرمون با کوفیههای بهجای روسری سرکرده :)
وَ نمادهای فلسطینِ به موبایل آویزون، به دورِ مچ بسته :)
زرشکِ طلایی بهترین موقعیت:
پسرِ جوانِ مانتوفروش جلوی کلی خدازده از من پرسید چی مد نظرتونه براتون بیارم؟
منم کلافه از مدلهای بهدردنخور، خیلی با چندش جواب دادم:
مدلِ آدمیزادی! که ندارید! کدوم «انسانی» اینا رو میپوشه؟ شلخته و پلشت و لَش و پارهپوره و کوتاه و بلند و مُضحک(!)
وَ سکوووووووووتِ یک مغازه😂😂😂😂😂😂😂😂😂