eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. به جرقه‌ای گُر می‌گرفتم. زنگ تفریح روی پله‌های حیاط نشسته بودم و با کارگردان، تئاتر را مرور می‌کردم. خوب‌ترین پشتم نشست. دست انداخت روی گردنم و شروع کرد ماساژ دادن. گفت امروز خسته‌اید. در کلاس نهم دو، کمی بلایی کردند. همیشه می‌خندیدم. امروز ناگهان خودکار برداشتم مثلِ هفتم‌ها منفی بدهم. خودم سریع خودکار را روی میز گذاشتم و یادم آمد به نهم‌ها منفی نمی‌دهم. بلا هستند، نه از زیرِ کاردررو. فهمیدند. همان چند ثانیه را. ساکت شدند. ارغوان گفت خانوم! نفس عمیق بکشید! بلند شد و آمد دست دور گردنم انداخت و خم شد و مرا که روی صندلی نشسته بودم بوسید. در نهم یک سارا از من پرسید خانم روزی چند ساعت می‌خوابید؟ با تعجب نگاهش کردم. گفتم چطور؟ گفت چشم‌هاتان خسته است. خوابیده‌اید؟! یعنی این‌قدر مشهود امروز کنترلم دست خودم نبود. مشاورِ مدرسه را دو بار جویدم. وقت خداحافظی تا کمر برایم خم شده بود! کافی بود کسی بگوید مذاکره تا آتشش بزنم! یکی گفت و کبریت را کشیدم. خیلی بی‌رحمانه پرسیدم پدرتان زنده است؟ گفت بله! گفتم یکی بکشد، رضایت می‌دهید. محکم گفت نه. گفتم به عمد کشته باشد، حاضر می‌شوید حتی اگر به دست و پایتان بیفتد با او صحبت کنید. محکم گفت نه! گفتم حالا اگر به‌جای به دست و پا افتادن، گردن راست کند، قلدری کند، بگوید شما را هم می‌کشد، حاضرید با او حرف بزنید؟ گفت چقدر پررو(!) گفتم پس کجای مذاکره برای‌تان فهمیدنی نیست؟! ترامپ، کس و کار ما را کشته. حاج قاسم سلیمانی را. بعد از او عقل حکم می‌کرد بگوییم فلانی و فلانی مثل اویند، اما مثل او دیگر نیست. چنان‌چه مثل چمران نبود. مثل باقری. مثل همت. مثل فهمیده. مثل طیبه سادات. مثل سیدحسن. مثل سنوار. مثل هنیه. شما چه می‌دانید اینها را وقتی در امن و امان می‌نشینید و ادای روغن‌فکرها را درمی‌آورید و با چادرهای ریایی‌تان زیرِ پرچمِ انقلاب می‌خزید و انگل‌وار خون ما را می‌مکید؟! حالا ما را انداخته‌اند دنبالِ قاتلِ کس‌وکارمان که تازه قلدرمآبانه خط و نشان هم می‌کشد(!) خونِ پدرتان را با چلوگوشتی اضافه بر سفره‌تان تعویض می‌کردید که با مذاکره موافقید؟! ساکت شدند. من نه. بلند شدم. گُرگرفته، وسطِ دفتر ایستادم و گفتم چند نفر دیگر را از دست بدهیم شما می‌فهمید؟! چقدرِ دیگر توسری بخوریم شما حالی‌تان می‌شود؟! به دخترها می‌تازید که اصرار بر نفهمی دارند، خب حتما شما همین‌طوری هستید که آن‌ها این‌طورند(!) از من ناراحت می‌شوند؟ به‌درک! روشم نادرست بوده؟ به‌درک! تو خوشت نمی‌آید؟ به‌درک! من صورتی و مذهبی‌خاک‌برسرِ لال‌مرده‌ و بی‌عرضه‌ای نیستم که برای حسین علیه السلام سیاه بپوشم و زار بزنم و از این روضه به آن هیئت علاف‌الدوله بگردم و جایی که باید به بهانه‌های کلاس اولیِ شرایط و روش و دافعه و المؤمن لطیف(!) خفه‌خون بگیرم و لبخندهای بی‌عار بزنم و عصر هم پروفایل ابراهیم رئیسی بگذارم و شب هم برای نجف تب کنم(!) نه. من خودمم. با همهٔ خودم امروز را برنمی‌تابم. با همهٔ خودم مدام فریاد می‌زنم: ما را نشانده‌اند پای میز مذاکره با قاتلِ کسی که اگر نبود، حالا کشورمان پر بود از دختران آبستن و ونگ ونگِ بچه‌های حرام‌زاده‌ای که در قنداق‌شان قاشق و چنگال گذاشته‌اند و به کمرهاشان نارنجک! زن‌هامان باید ریش‌های نجسِ داعشی‌شوهرهای بی‌عقدشان را حنا می‌گذاشتند و پسرهامان باید بردگی می‌کردند(!) کاش می‌شد فقط برای یک روز هرکس که بدخواهِ جمهوری اسلامی و انقلاب است را بفرستیم سوریه... غزّه... لیبی... افغانستان... کشمیر... بغلِ داعش. کاش من خدا بودم. خالی از هر صبری.
رنج دنیا، فکر عقبا، داغ حرمان‌، درد دل یک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد
با رفیق که سفر می‌ریم، هر دعا و مناجات و زیارتی که می‌خواد بخونه، می‌گم به زمزمه بخون منم بشنوم. نمی‌خوام برام بخونه. می‌خوام به گوشم برسه. خودم پرتم‌. اهل ذکر و مناجات نیستم‌. اهلِ این‌که هر کسی هم زمزمه کنه و بذارم به گوشم برسه نیستم. اهل مداحی و مدام روضه و سخنرانی گوش دادن هم نیستم. گوشم باید به قاعده و رو حساب پر بشه. شبای ماه رمضان هم هر شبی که شب‌کاری بودم، می‌گفتم همون همکارم که پسرش خادم شده افتتاح‌ش و جوری بخونه که به گوش منم برسه. تموم این هفته رو با کلاس پر کردم. ساعت به ساعت در رفت‌وآمد به کلاس‌های مختلفم. خدا رو شکر. مجال فکر کردن نمی‌مونه و بدنِ چموشم بالاخره کم میاره و قفسِ بی‌خوابی می‌شکنه و فرداپس‌فردا، از خستگی بیهوش می‌شم و روحم پری می‌زنه و نفسی تازه می‌کنه. ولی کاش کلاس به کلاس می‌شد رفیق رو ببرم. زیارت عاشورا زمزمه می‌کرد. نیاز دارم با صد سلام‌هایی که تو نیمه‌شعبان کنارگوشم می‌خوند، به مسیری که از رفتنش ناگزیریم ادامه بدم.
سربه‌راه
بعد از مذاکراتِ روحانی لعنت الله علیه، حاج قاسم رو از دست دادیم. می‌نویسم که بمونه؛ ایرانِ فردای مذا
یکی از ویژگی‌هایی که هنوز در هیچ خواستگار و دلداده‌ای ندیدم؛ شجاعت هست. البته از نظرِ خودشون این‌که تند رانندگی کنن و مثلِ کودن‌ها از روی فان‌فار آویزون بشن، یعنی شجاعت(!) ولی از نظر من اونی که از امر به معروف و نهی از منکر نمی‌ترسه شجاعه. اونی که از صحبت کردن دربارهٔ حق نمی‌ترسه شجاعه. اونی که آوینی‌وار هرکجا فهمید غلط می‌ره درجا برگشت شجاعه. اونی که از انفاق و خمس و زکات حتی تو تنگ‌دستی نترسید شجاعه. اونی که از کنار گذاشتنِ آدم‌های بیهوده از زندگیش نترسید شجاعه. اونی که از دفاع از جمهوری اسلامی نترسید شجاعه. اونی که از فقر و نداری نترسید و باز بچه آورد شجاعه. اونی که از استهزا و طرد شدن نترسید و تکلیفش رو بی‌بهانه انجام داد شجاعه. اونی که برابر هیچ مستکبری، از گرون‌فروش محله تا آمریکای خونخوار، سر خم نکرد شجاعه. اونی که فقط از خدا ترسید، شجاعه. اما کو؟! من حتی تو شاگردهامم اونایی رو دوست‌تر دارم که جسورتر و شجاع‌ترن. خوب‌ترین خیلی شجاعه. از کار کردن و نشدن نمی‌ترسه. از تلاش کردن و شکست خوردن نمی‌ترسه. از موانع نمی‌ترسه. شاید این مفاهیم رو متوجه نشه ولی اهلشه. همون‌طور که خیلی‌ها متوجه می‌شن و اهلش نیستن! رفیق آدمِ شجاعیه. در سایرِ دوستانم این رو جز در حد بلوف ندیدم(!) و قطعا شجاعت، تنها رفتن به سفر نیست(!) اگر بچه داشتم لالاییِ شب‌هاش شاهنامه بود. که شجاع بار بیاد. آدم‌های شجاع لبریز از عزت نفس هستن و غالبا انتخاب‌های درست دارن. حضرت عباس علیه السلام رو ببینید. وَ مادرش. ام‌البنین سلام الله علیها شجاع بود. فاطمه سلام الله علیها. خدیجه سلام الله علیها. شوهرِ شجاع، جدا از این‌که فی نفسه برای من جذابه و رؤیایی، یعنی تلاش برای نسل شجاع‌. من نسل شجاع رو برای ظهور می‌خوام. نسل شجاع آمریکاترس نمی‌شه. از خوردنِ نون خشک هم نمی‌ترسه. عقایدش رو مذاکره نمی‌کنه. از امروز به بعد شجاع‌ها کمتر و کمتر می‌شن... نوشته بودم: ما دیگه ایرانِ قبل از مذاکره نیستیم... شجاعت کم بشه، عزت نفس کم می‌شه. از امروز ذلت نفسه که در عملکردها ببینیم(!) به چه بهانه‌هایی...
سربه‌راه
یکی از ویژگی‌هایی که هنوز در هیچ خواستگار و دلداده‌ای ندیدم؛ شجاعت هست. البته از نظرِ خودشون این‌که
اگه می‌خواین ذلیل النفس نباشید، اگه می‌خواید شجاع باشید، روی ارتباط‌تون با خدا کار کنید. هرچی باخداتر شجاع‌تر. هرچی خداترس‌تر شجاع‌تر. اگر آدمِ بزدلی هستید ولی اهل دعا و مناجات و نماز و روزه و روضه، یه جای کار می‌لنگه... پشتِ این چیزا خدایی نیست... تأکید می‌کنم: راهِ شجاعت از سر خم کردن برابرِ تنها و تنها خدا می‌گذره.
اگه طرفدارِ غصهٔ غزه‌اید ولی مذاکره خوشحال‌تون کرد، یه جای کار می‌لنگه... شما دلتون برای غزه سوخته آرمانش و نفهمیدید!
حل این پارادوکسیکال‌های زندگی رو پشت گوش نندازید.
سربه‌راه
اگه می‌خواین ذلیل النفس نباشید، اگه می‌خواید شجاع باشید، روی ارتباط‌تون با خدا کار کنید. هرچی باخد
چرا ارتباط با خدا آدم رو شجاع می‌کنه؟ وقتی خدا همیشه و هر لحظه تو زندگی‌ت باشه، تو بهش اعتماد داری، بهش توکل می‌کنی، کارهات و می‌سپاری بهش، خودت رو می‌سپاری بهش. سپردنِ واقعی. نه توکل بر خدای الکی! اون‌وقت هر لحظه بخوای تکلیفت رو انجام بدی، می‌دی. چون سپردی به خدا. چون به خدا توکل کردی. اگه به فسادِ محیطِ کاری‌ت بخوای معترض شی، چون تکلیفته و حرفِ خدا، راهش و پیدا می‌کنی. هی بهانه نمیاری چه کنم؟ چه نکنم؟ انجامش می‌دی. امروز و فردا نمی‌کنی. چون به خدا اعتماد داری. چون خدا رو ناظر به اعمالت می‌بینی. چون خجالت می‌کشی از خدا نمی‌ترسی ولی از بقیه چرا. انجامش می‌دی. حتی اگه اخراج شی. حتی اگه طرد شی. حتی اگه تنها شی. حتی اگه متهم شی. سپردی به خدا دیگه. می‌بینه‌. می‌دونه. حواسش هست. دیگه از نهی از منکر وحشت نداری. از تیکه شنیدنه. از کتک خوردنه. از هر اتفاقی. به خدا اعتماد کردی دیگه. اعتمادِ واقعی. اگه نمی‌تونی تکلیفت رو انجام بدی، چون به خدا اعتماد نکردی. اگه دخترِ مؤمن دوروبرت داری و برای ازدواج اقدام نمی‌کنی و همه‌ش منتظری جیبت پر شه، یعنی به خدا اعتماد نداری‌. حالا خودت و شرحه شرحه کن تو هیئت و سر و صورتت و چنگ بزن برای امام حسین علیه السلام(!) وقتی پول راکد دستت داری و نمی‌ندازی تو چرخهٔ تولید، یعنی به خدا اعتماد نداری‌. وقتی کار خیری می‌کنی و نتیجهٔ شری می‌ده و دل‌زده و عاصی می‌شی، یعنی به خدا اعتماد نداری. کار خیر چاله داره. گیر داره. یه وقتا اصلا دره داره. درد داره. تو نیت کن کار خیر کنی، از زمین و زمان برات می‌باره. پس چی؟ خیال کردی مفت ثواب داره؟! خب بشر! کار خیر شدنی بود که همه اهلش بودن(!) شدنی نیست و سخته که هرکی بره سمتش می‌شه مجاهد! کی از جهاد نمی‌ترسه؟ اونی که به خدا اعتماد داره. کالای ایرانی می‌خرم. فوقش خراب شد خدا برکتش و می‌ده. اسم بچه‌م و فاطمه می‌ذارم. دخترعمه‌م فکر کرد از اسم دختر اون تقلید کردم مهم نیست. خدا برام جبران می‌کنه. به‌جای حوزه و ادای دین‌دارها رو درآوردن، می‌رم دانشگاه که سنگر علم خالی از چهار تا محجبهٔ ولایی نشه. جونم درومد هم تلاشم و مضاعف می‌کنم. بچه میارم‌. تناسب اندامی که ازم رفت و خدا می‌بینه. عبا نمی‌پوشم، نیاز به دیده شدنم رو پشتِ بهانه‌های مسخره پنهان نمی‌کنم. خدا به‌جای قیافه‌ای که بالاخره یه روز زوال پیدا می‌کنه، بهم تشخص می‌ده. و و و... آدمِ شجاع، اعتمادش به خدا قویه. توکلش واقعیه. هرچی شد هم لحظه‌ای به خدا شک نمی‌کنه.
یاد چی افتادم با فرستهٔ قبل؟ یاد اینایی که اگه امام حاجتش و نداد یا یه زیارت روزیش نشد، دیگه حرم نمی‌ره و مثلا با امام قهر می‌کنه(!) درواقع به امام اعتماد نکرده، بلکه خط و نشون کشیده و تجارت کرده؛ اگه حاجتم و نده پس منم دیگه حرم نمی‌رم(!)
زنده‌ام. سرزنده‌ام. با نهم‌ها نداشتم. با هشتم‌های خموده داشتم. دبیرِ ورزشِ نهم‌ یکی‌ها رفت. نهم دویی‌ها امتحان داشتن و یکی‌یکی میومدن تو حیاط و بیکار می‌شدن. همه‌شون ریختن درِ کلاسِ من که بیان سر کلاسم. سلول به سلولم می‌گفت با اشتیاق. با آغوشِ باز. با کمال میل. اما زبانم گفت نه! گفتم حوصله‌تون سر می‌ره. کلاس به هم می‌ریزه. خسته می‌شید. گفتن نه. گفتم با اجازهٔ مدیر. مدیر برگه داده بودن که من مکتوب بنویسم مشکلی ندارم. نوشتم. با خوشحالی برگه رو بردن بالا. از کلاسِ بدونِ دبیرِ ورزش، با چهار توپِ والیبال و هندبال، اومدن کلاسِ من. شونه‌به‌شونه نشستن و جیک نزدن و تمریناتِ فارسیِ هشتم رو گوش دادن. چطور رابطه‌م و با نهما توصیف کنم؟ با یک نمونهٔ خیلی خیلی کوچیک؛ کولر روی دورِ تند بود. حس کردم دارم سرما می‌خورم. سه بار به هشتما گفتم کولر رو کند کنید. هر سه بار گفتن چشم و چون تندتند سؤال می‌نوشتن یادشون می‌رفت. نهم‌ها که بودن، ناخودآگاه و معذب از بادِ شدید و مستقیمِ کولر که به من می‌خورد، برگشتم و نیم‌نگاهی کوتاه به کولر کردم. سر برگردوندم که ادامهٔ سؤال رو توضیح بدم. دیدم کولر کم شد. برگشتم دیدم کوثرِ نهم کم کرده بود و داشت برمی‌گشت انتهای کلاس که بشینه. من راضی، رو کردم به تخته و ادامه دادم. یکی از هشتما گفت تو که آخری، چه کار به کولر داری؟! کوثر گفت خانوم اذیتن. من رو به تخته فقط لبخند زدم. زنگ تفریح دو تا از هشتم یکی‌ها صدام زدن. گفتن زنگای تفریح با همه هستید جز ما. گفتم خودشون می‌خوان. شما تا حالا از من نخواستید. بخواید میام. گفتن الآن می‌شه بیاین؟ گفتم این زنگ رو به فلانی قول دادم، باشه زنگ بعد. زنگ بعد رفتم. گفتن بریم روی پله‌های پشت بوم. می‌خوایم خیلی یواشکی باهاتون حرف بزنیم. رفتیم‌. معاون اومد دعواشون کنه که دید من هستم. با لیوان چای نشستم و گفتم بفرمایید. بی‌مقدمه پرسیدن چرا نهم‌ها رو بیشتر از ما دوست دارید؟ سریع جواب دادم شما رو هم دوست دارم. خیلی جدی گفتن نه! اونا رو بیشتر دوست دارید. چرا؟ من هم خیلی جدی پاسخ دادم چون هرچه بهشون صمیمیت بدم، ادب رو یادشون نمی‌ره. جا خوردن. یکی گفت خانوم... ما یادمون می‌ره؟ صحبت جدی بود. من دخترام و جدی می‌گیرم. این یکی از مهم‌ترین دلایل موفقیتمه. وَ یکی از مهم‌ترین بخش‌های آموزش و پرورش. جدی پاسخ دادم. مثل دو تا آدم بزرگ که نشستن و سنگاشون و وا می‌کنن. گفتم بله. کمی ظرفیت‌تون پایینه. صمیمیت براتون محبت نمیاره، بی‌ادبی میاره. به‌خاطر خودتون با شما حدودی رو رعایت می‌کنم. نمی‌خوام به ورطهٔ بی‌ادبی بیفتید. ساکت شدن. از هم خداحافظی کردیم و رفتم.
سربه‌راه
دبیرِ ادبیّاتم که در جنونِ ادبیّات‌دوستی‌ام دَمید، مرا با این‌جا آشنا کرد. گفته بودند اینجا معتبرتری
اومدم کجا؟😍 کی و دیدم؟😍 یادتونه نگران بودم و از ترس حال‌شون رو از پسرشون نپرسیدم؟😍 امشب خودشون بودن😍😍😍 این‌قدر این‌قدر این‌قدر خوشحال شدم که بغض کردم... وقتی باهاشون احوال‌پرسی کردم به قدری خوشحال بودم که حد نداشت😍 هنوز صبورانه شنوا هستن... هنوز پیگیر... هنوز محترم... هنوز پیش پای هرکی بهشون سلام کنه بلند می‌شن... هنوز دقیق... هنوز... هنوز کتابن... خودِ خودِ کتاب❣ الحمدلله ربّ العالمین😍