eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
هرچی امضا می‌کنم تموم نمی‌شه. دستم درد گرفته. دون‌دونایی که دست چپم ریخت بیرون هنوز خوب نشده. پای آزرده‌م با کفشای جدید هم خوب نشده. درد دارم. خوابم میاد. وَ تنها چیزی که نمی‌ذاره غر بزنم اینه که فقط دو هفته دیگه با دخترامم... با نهما... با خوب‌ترین... وَ بازم باید پرشون بدم برن پی آینده‌شون... شنبه سرِ کلاسِ نهمِ دو، بحثِ آشپزی شد. همه گفتن دست‌پختِ خوب‌ترین خیلی عالیه. تعجب کردم. به روحیهٔ پسرونه‌ش و سیسِ عقاب‌ش نمیاد. با ذوق نگاهش کردم و گفتم واقعا؟! ریز لبخند زد و گفت خانوم گولِ قیافه‌م و نخورید. نگفتم نخوردم که دوستت دارم... محبتم بهش بیشتر شد. چندبعدی و‌ تواناست. مادرش هم‌سنِ منه. به این فکر کردم اگه دخترِ من بود با این‌همه ادعا، این‌قدر باعرضه و توانمند بار نمیومد... امروز یادداشتِ کارت‌پستالِ هدیه‌ش و نوشتم. دستِ من پنجاه و هفت نمره اضافه داره و هرگز دست از تلاش نکشید. براش از کربلا هدیه گرفتم. می‌ذارم عکسش و. چیزیه که خیلی خیلی دوست داره و خوشحال می‌شه. درست از روبه‌روی حرمِ آقا امام حسین علیه‌السلام. به این نیت که عاقبت بخیر شه و عهده‌دارش آقا بشن. بهشم می‌گم از کجا براش هدیه خریدم. تو این‌همه سال معلمی تا حالا شاگردی رو این‌طوری دوست نداشتم... با همهٔ وجودم تلاش می‌کنم و تشویق که تیزهوشان قبول شه... با این‌که می‌دونم اگه جای دیگه نره میاد شعبهٔ دبیرستان پیش خودم. اردیبهشت برای من ماهِ غم‌انگیزیه... نُه ماه جون می‌کّنم و خونِ دل می‌خورم و آب می‌شم، بعد باید یکی یکی‌شون و بذارم لبِ پنجره و هول بدم که بیفتن و بپرن و نترسن و پرواز کنن و برن پی آسمون‌شون... قلبم رو به چی آروم کنم؟ به دِهینِ عِراق... عِراق... عِراق... بعد از پر دادنِ جوجه‌هام، پناه می‌برم به عِراق...
آبرو داشتن برای من این شکلیه که صبح میام مدرسه و می‌بینم نهم دوهای پارسال تو حیاط منتظرم هستن چون امروز روز دختره و هم بهم تبریک بگن، هم ازم عیدی بگیرن. آبرو داشتن برای من همون اطمینانِ دختراییه که از این مدرسه رفتن و همه‌شون یه‌جا نیستن، ولی به عشقِ عیدی گرفتن از من کلهٔ صبح، قبل از مدرسه‌شون میان اینجا. ایمانم ضعیفه که کمی ترسیدم به دخترای این مدرسه‌م نرسه و کم بیاد، ولی خوشحالم از این آبرویی که خدا بهم داده. خدایا خیلی دمت گرم❣ خیلی مخلصیم❤️ *مراقبِ امتحانم که چای دستمه.
سربه‌راه
آبرو داشتن برای من این شکلیه که صبح میام مدرسه و می‌بینم نهم دوهای پارسال تو حیاط منتظرم هستن چون ام
دبیر مطالعات اومده پیشم که شما روزای عید، عیدی می‌دی. من امروز همه‌ش منتظرم کِی از شما عیدی بگیرم :) می‌دونن اول به مدرسه می‌دم بعد اگر موند به همکارا. دیدم بنده‌خدا این‌قدر طاقتش نبوده گفته، همون‌جا براش آوردم :) این‌قدر ذوق کرده بود که از ذوقش کلی ذوق کردم :) بعد می‌ترسیدم کم بیاد، خصوصا که صبح دخترای پارسالم زیاد بودن. ولی مسأله اینه که خیال می‌کردم «من» عیدی می‌دم(!) من یه ابزاره. یه اَدات. یه وسیله. رزق مال کس دیگه‌ست. اونی که باید رزق بهش برسه هم کس دیگه میاره. ستایش هم اومد دیدنم. برام کادو آورد. روزیِ اونم شد. به همه رسید. حتی همکارا. حتی دخترایی که اومدن سرریز خواستن و من هرگز نه نمی‌گم. حتی همکارایی که برای بچه‌شونم برداشتن. خدا روزیِ هرکس رو بهش می‌رسونه. این و برای هزارمین بار امروز دیدم وقتی درست تا دونهٔ آخر برداشته شد و به هممممممه رسید😍
دوست‌داشتنی‌ترین هدیهٔ امروزم😍 خودِ دخترم برام درست کرده❣
سربه‌راه
دبیر مطالعات اومده پیشم که شما روزای عید، عیدی می‌دی. من امروز همه‌ش منتظرم کِی از شما عیدی بگیرم :)
یکی از هفتما تو کلاس خیلی خوشحال شد. خیلی خیلی تشکر کرد. زنگ تفریح دوباره اومد پیشم و تشکر کرد روز دختر رو تبریک گفتم و عیدی دادم. زنگ آخر داشتم صورتم و پاک می‌کردم که دوباره اومد و خیلی خیلی تشکر کرد. بعد گفت خانوم! پدرم بهم تبریک نگفته. مادرم بهم تبریک نگفته. دیشب تولد پسرجون‌شون و جشن گرفتن اما به من تبریک نگفتن. شما تبریک گفتید. عیدی دادید. من رو خیلی خوشحال کردید. من خیلی ناراحت بودم. بغلش کردم. نگفتم بهش عزیزم منم همین‌طور... منم تا سه سالِ پیش از پدر و مادرم تبریکی نداشتم تا زن‌داداشم اومد و سرِ اون مجبور شدن به منم تبریک بگن... نگفتم بهش که امید بگیره، چون یه معلم نباید با رنج‌های خودش به شاگردش امید بده... باید «روزنه‌های حقیقی» رو نشون شاگردش بده... فقط رشد. فقط رشد. این باید تنها رنجِ یه معلم باشه برابر شاگردش.
یکی از هفتما آبان شد بچهٔ طلاق. حالش خیلی خیلی خراب بود. دیدم برای فکر نکردن خودش و بسته به کتاب و چه کتابایی... عمرتلف‌کن و قلب‌سیاه‌کن... من مستقیم هیچ کار مذهبی و فرهنگی‌ای نمی‌کنم. همه‌چیز رو خوب می‌سنجم. سعی می‌کنم از فرصت‌ها استفاده کنم. مثلا امروز دخترا امتحان مطالعات داشتن. باید می‌نوشتن صنعت نفت کِی ملی شد. نمی‌دونستن سالش و. یکی گفت خانم بعد از انقلاب بوده؟ من استفاده کردم و گفتم همه فکر می‌کنن سر جمهوری اسلامی و انقلاب، ما با آمریکا مشکل داریم. فکر می‌کنن دشمنی با آمریکا تقصیر امام خمینی و امام خامنه‌ایه. در صورتی که پدرکشتگی ما با آمریکا دقیقا از همین ماجرای نفت شروع شد. اون کودتای آمریکایی، ایرانِ قبل از انقلاب رو دشمنِ آمریکا کرد. بچه‌ها ذوق کرده بودن بی‌اون‌که پاسخ بدم راهنمایی کردم و من ذوق کرده بودم خدا بهم فرصت داده تبیین کنم. به این دخترم گفتم برات چند تا کتاب میارم که دوست نداشتی نخون، فقط میارم چون آرام‌بخشه. براش این سه تا رو بردم. اصلا هم اصراری نکردم بخونه، برعکس خیلی کم هم فرصت دادم و هی سراغ می‌گرفتم که بچه‌هام و کی میاری؟ امروز کتابام و با گل‌های ناز روش آورده. می‌پرسم کدوم به دلت نشست که ببینم خونده یا نه؟ هر سه رو خونده بود! از چیزی نمی‌ترسیدم خوشش نیومده بود. می‌گفت خیلی پیرمردی بوده. (تقصیرِ منه حاج‌قاسم که دخترام تو رو نمی‌شناسن... حلال کن...). توحید داروی دردها براش سخت بوده اما حاشیه‌نویسی و نقاشی‌های من تو کتابم کمکش کرده مطلب رو بفهمه. اما رحمت واسعه رو گرفته بود دستش و می‌گفت خانم این خیلی آرومم کرد... خیلی آرومم کرد...
چقدر تعریف‌کردنی دارم!😂 ولی باید برم شیفت عصرم و برسم😶
تا نیم ساعتِ پیش، با رفیق کلانتری بودیم؛ به‌خاطر امر به معروف و نهی از منکر :) به مادرم که نگران زنگ زد کجایی دروغ گفتم حرم بودم. چون خونواده‌م هم‌عقیده‌م نیستن و جنجال پیش میاد. چرا این‌جا می‌نویسم؟ چون می‌خوام بدونید امر به معروف و نهی از منکر همیشه گل‌وبلبل نیست، اما واجبه :) هزار بارِ دیگه هم امشب تکرار شه، این کار و می‌کنیم. از این‌که چنین روزی هم برای امر به معروف و نهی از منکر رفتیم کلانتری، خیلی خوشحالیم. خیلی برامون رزقه. به رفیقم خیلی افتخار می‌کنم. می‌تونست مثل همهٔ مذهبی عقب‌مونده‌هایی که می‌شناسم همون اول جا بزنه، ولی تا تهش اومد :) بعد کامل می‌نویسم. الآن چشمام داره از خستگی می‌ره. باید برسم بخوابم فردا به مدرسه برسم. فردا هنوز هم جفت‌مون امر به معروف و‌ نهی از منکر می‌کنیم. :)
این یه چای کیسه‌ایِ ساده نیست؛ این یه قالب از محبّته❣ یه سبک از عاطفه❣ یه مدل از «من به یادتم»❣ دخترا رو بردن پارک مادر و کودک. وقتی برگشتن سمیهٔ نهمِ دو این و برام آورده و می‌گه جاتون خالی بود، این و با بچه‌ها نگه داشتیم برای شما😍 عزیزای دلم... عزیزای دلم... خدایا اردیبهشت و کِش بده😭
سربه‌راه
تا نیم ساعتِ پیش، با رفیق کلانتری بودیم؛ به‌خاطر امر به معروف و نهی از منکر :) به مادرم که نگران زنگ
رفیق اجازه نمی‌ده بنویسم. می‌گه دیشب همهٔ اونایی که روبه‌رومون بودن و اذیت می‌کردن مذهبی خاک‌برسرا بودن، ایتایی‌ها هم مذهبی‌خاک‌برسرن، جز کانال خوندن و سخنرانی گوش دادن و پروفایلای شعار گذاشتن عرضه‌ای دارن که می‌خوای براشون بنویسی؟! اونایی که می‌خوننت جز چلهٔ کلیمیه برداشتن برای حاجات‌شون، جَنَمِ امر به معروف و نهی از منکر دارن یا خودشون و پشت شرایط و احتمال اثر قایم کردن؟! دیدم راست می‌گه و حرف حق جواب نداره‌😂 ولی گفتم من که واسه اونا نمی‌نویسم، بخشی‌ش برای جنونِ نوشتنه و خونده شدن، بخشی برای مرور روزهایی که نترسیدم و وظیفه‌م و انجام دادم. مثلا دو شبِ پیش از شدتِ کار، خیلی تحت فشار بودم. پادرد و دست‌درد و خواب‌آلود و خسته و از برنامه‌م عقب. رفتم یادداشتای آبان و آذر و‌ خوندم که همین‌قدر تحت فشار بودم و یادم اومد انجامش دادم. نه فقط یه انجامِ تموم‌شه بره، نه، به بهترین شکل انجامش دادم و از پسش براومدم. پس حالا هم می‌تونم. ولی فعلا رفیق راضی نیست بنویسم. تا ازش رضایت بگیرم تو اتوبوسا مدرسه رو تعریف می‌کنم😍
کلاسام تموم شد و پاهام کشید حرم❣
جشن روز دختر: ۱. از اسفند به‌فکرش بودم. گروه پژوهشم رو به‌خاطر اجرای ضعیفِ آخر که ناشی از بی‌مسؤولیتی بود، تنبیه و از کار محروم کردم. از رابطه‌م با نهما استفاده کردم و تیری در تاریکی انداختم. به سردستهٔ نهم یک پیام دادم بی‌نمره و بی‌مواجب و با سختی و دعوا و سخت‌گیری با من کار می‌کنی؟ گفت هستم. کار و توضیح دادم و خیلی سمج گفتم بسته به توان و کشش و علاقه‌ت جواب بده. بهش دو روز وقت دادم و باز گفت هستم. گفتم تیم بستن با خودت. دوازده نفر از نهم یک و دو بی هیچ نمره و هدیه‌ای گفتن بله و پذیرفتن با منِ سخت‌گیر و بی‌اخلاق در کار، کار کنن. ۲. فروردین افتادیم پی نمایشنامه و نشد و گفتم لغوش کنیم و سردسته یا بهتره بگم کارگردان، گفت نه، پیدا می‌کنیم. سرِ این استقامتش خدا درهای بسته رو گشود. رفیق این لینک رو فرستاد و گفت فکر کنم این همونه که تو می‌خوای و همون بود :) برای کارگردان فرستادم و گفتم ببین نظرت و بگو. دید و گفت خانم خیلی قشنگه. دیدم خوشش اومد، گفتم شروع می‌کنیم. اول باید بنویسیش. متن، تعداد نقش‌ها، ابزار و حذفیات درمیاد. نوشت و لیست همه رو استخراج کرد. ۳. نقش‌ها تقسیم شد و شروع به مهیّا کردنِ ابزار و حفظ کردنِ دیالوگ‌ها کردن. تئاتر برای من مهم بود؟ نه! اهدافِ دیگه‌ای از کار کردن با دخترام دارم. گفتم مثلِ ارائه‌های کلاسی، حق خرید و هزینه ندارید. وَ دخترام در حد خودشون تونستن کل این نمایش رو خیلی جهادی و بافکر و جایگزین آماده کنن. کاردستی، لباسای خودشون یا قرض، اون سه جایگاهِ پشتِ سر رو هم با بنرهای مکه‌ای و کربلایی که یکی‌ش مال مکهٔ مادرم بود و دو تاش و اونا تهیه کرده بودن درست شد. بچه پولدارای من، با زورِ بازو و هوش و فکرشون کار کردن، نه دیگه جیب باباشون :) ۴. سینِ برنامه رو نوشتم و به مدیر دادم و مدیر کلی ازم تشکر کردن چون ما معاون پرورشی داریم ولی فقط در و دیوار رو خوشگل می‌کنه(!) کاری با دخترا نداره... که البته بهتر! یک ساعت زمان برای کل جشن گرفتم و سین رو تحویلِ کارگردان دادم. کلی اضطراب گرفت. اینا تا حالا مسؤول یه کار نبودن. کسی آدم حساب‌شون نمی‌کنه... بهشون سرکوفت می‌زنن سرتون تو گوشیه ولی جایگزین بهشون نمی‌دن(!) بهشون کار و مسؤولیت نمی‌دن... تحملِ خطا کردن‌شون و ندارن و فردا بهشون سرکوفت می‌زنن که هنری بلد نیستین... سین و دید ترسید که مگه فقط تئاتر نبود؟ خانم من نمی‌تونم! اما تونست :) ۵. عید تموم شد و اومدیم مدرسه. روزای خودم درسای سنگین و معلمایی که وقت تلف نمی‌کنن هستن. هیچ زمانی برای تمرین نبود. به مدیر گفتم دوشنبه‌ها هفت‌ونیم تا هشت‌ونیم میام برای تمرین و بعد می‌رم دبیرستان. بی اون‌که بخوام هزینه‌ای برای این زمان مد نظر بگیرن. چون اونا که ازم نخواستن، من خودم خواستم. از بعدِ عید هر دوشنبه صبح تمرین داشتیم. همین بچه‌پولدارای سوسولِ مرفّه، تو هوای گرم، تو کانکسِ پشت بوم، عرق ریختن و تشنه شدن و بوی گند گرفتن و تمرین کردن :) ما چه معدنایی داریم و از استخراجش غافلیم... ۶. وسایل و می‌ساختن و پیدا می‌کردن و تو همون کانکس جمع می‌کردن تا روز اجرا. همینایی که اتاق‌شون و تمیز نمی‌کنن و عرضهٔ جمع کردنِ کوله‌شون و ندارن‌... چون کسی بهشون فرصت نداده... ۷. دیروز کلاسا سنگین بود و اجرا رو گذاشتیم امروز. سه‌شنبه زنگِ آخر رفتم برای اجرای آخرشون که تأیید کنم. دعواشون شد. گریه کردن. من تشرِ معلمی زدم و حسابی دعواشون کردم و خیلی راحت گفتم جشن کنسله. از ته دلم نگفتم. موقع گفتنش ترسیدم عقب‌نشینی کنن. اما برای رسیدن به اهداف باید خطر کرد... گفتم «کار نکردن بهتر از کارِ بد کردنه.» کنسل! داشتم از در می‌رفتم بیرون که گفتن خانوم! فقط دو دقه بیرون باشید و صبر کنید، ما میایم. ما پای کار هستیم. کنسلش نکنید. قبول کردم. رفتم بیرون. صدام که کردن گریه‌هاشون و پاک کرده بودن. تیم شده بودن. با هم ساخته بودن. به‌خاطر جمع، از خودشون گذشته بودن. بچه‌های خودخواه و پولدارِ من، به‌خاطر هدف، روی خودشون خط کشیدن :) عزیزای دلم... عزیزای دلم... عزیزای قلبم... ۸. عصر کارگردان بهم پیام داد که خانوم بابت امروز که وقت‌تون تلف شد ببخشید... متأسفم... جبرانش می‌کنیم و دویست درصدِ خودمون و برای چهارشنبه می‌ذاریم. براش صوت گرفتم و گفتم بفرست برای همه‌تون. تو صوت گفتم عزیزای من! آدما مهمونی نمی‌رن که عقده‌ها و ناتوانی‌هاشون به رخ‌شون کشیده نشه. قطع‌کنندهٔ صلهٔ رحم هستن که کسی نگه بالای چشمت ابرویه. آدما دنبالِ کارمندی و استخدامی‌ان که بی‌چالش، سرِ ماه حقوق بگیرن و بی‌دردسر زندگی کنن. آدما به هم تذکر نمی‌دن و دل برای هم نمی‌سوزونن که یه‌وقت خش روشون نیفته. آدما کاری رو شروع نمی‌کنن که یه وقت شکست نخورن. کوه نمی‌رن که قله‌ رو نبینن و فتح نکردن روی دل‌شون نمونه. دنیا؛ دنیای راحت‌طلباست.