eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
دوست‌داشتنی‌ترین هدیهٔ امروزم😍 خودِ دخترم برام درست کرده❣
سربه‌راه
دبیر مطالعات اومده پیشم که شما روزای عید، عیدی می‌دی. من امروز همه‌ش منتظرم کِی از شما عیدی بگیرم :)
یکی از هفتما تو کلاس خیلی خوشحال شد. خیلی خیلی تشکر کرد. زنگ تفریح دوباره اومد پیشم و تشکر کرد روز دختر رو تبریک گفتم و عیدی دادم. زنگ آخر داشتم صورتم و پاک می‌کردم که دوباره اومد و خیلی خیلی تشکر کرد. بعد گفت خانوم! پدرم بهم تبریک نگفته. مادرم بهم تبریک نگفته. دیشب تولد پسرجون‌شون و جشن گرفتن اما به من تبریک نگفتن. شما تبریک گفتید. عیدی دادید. من رو خیلی خوشحال کردید. من خیلی ناراحت بودم. بغلش کردم. نگفتم بهش عزیزم منم همین‌طور... منم تا سه سالِ پیش از پدر و مادرم تبریکی نداشتم تا زن‌داداشم اومد و سرِ اون مجبور شدن به منم تبریک بگن... نگفتم بهش که امید بگیره، چون یه معلم نباید با رنج‌های خودش به شاگردش امید بده... باید «روزنه‌های حقیقی» رو نشون شاگردش بده... فقط رشد. فقط رشد. این باید تنها رنجِ یه معلم باشه برابر شاگردش.
یکی از هفتما آبان شد بچهٔ طلاق. حالش خیلی خیلی خراب بود. دیدم برای فکر نکردن خودش و بسته به کتاب و چه کتابایی... عمرتلف‌کن و قلب‌سیاه‌کن... من مستقیم هیچ کار مذهبی و فرهنگی‌ای نمی‌کنم. همه‌چیز رو خوب می‌سنجم. سعی می‌کنم از فرصت‌ها استفاده کنم. مثلا امروز دخترا امتحان مطالعات داشتن. باید می‌نوشتن صنعت نفت کِی ملی شد. نمی‌دونستن سالش و. یکی گفت خانم بعد از انقلاب بوده؟ من استفاده کردم و گفتم همه فکر می‌کنن سر جمهوری اسلامی و انقلاب، ما با آمریکا مشکل داریم. فکر می‌کنن دشمنی با آمریکا تقصیر امام خمینی و امام خامنه‌ایه. در صورتی که پدرکشتگی ما با آمریکا دقیقا از همین ماجرای نفت شروع شد. اون کودتای آمریکایی، ایرانِ قبل از انقلاب رو دشمنِ آمریکا کرد. بچه‌ها ذوق کرده بودن بی‌اون‌که پاسخ بدم راهنمایی کردم و من ذوق کرده بودم خدا بهم فرصت داده تبیین کنم. به این دخترم گفتم برات چند تا کتاب میارم که دوست نداشتی نخون، فقط میارم چون آرام‌بخشه. براش این سه تا رو بردم. اصلا هم اصراری نکردم بخونه، برعکس خیلی کم هم فرصت دادم و هی سراغ می‌گرفتم که بچه‌هام و کی میاری؟ امروز کتابام و با گل‌های ناز روش آورده. می‌پرسم کدوم به دلت نشست که ببینم خونده یا نه؟ هر سه رو خونده بود! از چیزی نمی‌ترسیدم خوشش نیومده بود. می‌گفت خیلی پیرمردی بوده. (تقصیرِ منه حاج‌قاسم که دخترام تو رو نمی‌شناسن... حلال کن...). توحید داروی دردها براش سخت بوده اما حاشیه‌نویسی و نقاشی‌های من تو کتابم کمکش کرده مطلب رو بفهمه. اما رحمت واسعه رو گرفته بود دستش و می‌گفت خانم این خیلی آرومم کرد... خیلی آرومم کرد...
چقدر تعریف‌کردنی دارم!😂 ولی باید برم شیفت عصرم و برسم😶
تا نیم ساعتِ پیش، با رفیق کلانتری بودیم؛ به‌خاطر امر به معروف و نهی از منکر :) به مادرم که نگران زنگ زد کجایی دروغ گفتم حرم بودم. چون خونواده‌م هم‌عقیده‌م نیستن و جنجال پیش میاد. چرا این‌جا می‌نویسم؟ چون می‌خوام بدونید امر به معروف و نهی از منکر همیشه گل‌وبلبل نیست، اما واجبه :) هزار بارِ دیگه هم امشب تکرار شه، این کار و می‌کنیم. از این‌که چنین روزی هم برای امر به معروف و نهی از منکر رفتیم کلانتری، خیلی خوشحالیم. خیلی برامون رزقه. به رفیقم خیلی افتخار می‌کنم. می‌تونست مثل همهٔ مذهبی عقب‌مونده‌هایی که می‌شناسم همون اول جا بزنه، ولی تا تهش اومد :) بعد کامل می‌نویسم. الآن چشمام داره از خستگی می‌ره. باید برسم بخوابم فردا به مدرسه برسم. فردا هنوز هم جفت‌مون امر به معروف و‌ نهی از منکر می‌کنیم. :)
این یه چای کیسه‌ایِ ساده نیست؛ این یه قالب از محبّته❣ یه سبک از عاطفه❣ یه مدل از «من به یادتم»❣ دخترا رو بردن پارک مادر و کودک. وقتی برگشتن سمیهٔ نهمِ دو این و برام آورده و می‌گه جاتون خالی بود، این و با بچه‌ها نگه داشتیم برای شما😍 عزیزای دلم... عزیزای دلم... خدایا اردیبهشت و کِش بده😭
سربه‌راه
تا نیم ساعتِ پیش، با رفیق کلانتری بودیم؛ به‌خاطر امر به معروف و نهی از منکر :) به مادرم که نگران زنگ
رفیق اجازه نمی‌ده بنویسم. می‌گه دیشب همهٔ اونایی که روبه‌رومون بودن و اذیت می‌کردن مذهبی خاک‌برسرا بودن، ایتایی‌ها هم مذهبی‌خاک‌برسرن، جز کانال خوندن و سخنرانی گوش دادن و پروفایلای شعار گذاشتن عرضه‌ای دارن که می‌خوای براشون بنویسی؟! اونایی که می‌خوننت جز چلهٔ کلیمیه برداشتن برای حاجات‌شون، جَنَمِ امر به معروف و نهی از منکر دارن یا خودشون و پشت شرایط و احتمال اثر قایم کردن؟! دیدم راست می‌گه و حرف حق جواب نداره‌😂 ولی گفتم من که واسه اونا نمی‌نویسم، بخشی‌ش برای جنونِ نوشتنه و خونده شدن، بخشی برای مرور روزهایی که نترسیدم و وظیفه‌م و انجام دادم. مثلا دو شبِ پیش از شدتِ کار، خیلی تحت فشار بودم. پادرد و دست‌درد و خواب‌آلود و خسته و از برنامه‌م عقب. رفتم یادداشتای آبان و آذر و‌ خوندم که همین‌قدر تحت فشار بودم و یادم اومد انجامش دادم. نه فقط یه انجامِ تموم‌شه بره، نه، به بهترین شکل انجامش دادم و از پسش براومدم. پس حالا هم می‌تونم. ولی فعلا رفیق راضی نیست بنویسم. تا ازش رضایت بگیرم تو اتوبوسا مدرسه رو تعریف می‌کنم😍
کلاسام تموم شد و پاهام کشید حرم❣
جشن روز دختر: ۱. از اسفند به‌فکرش بودم. گروه پژوهشم رو به‌خاطر اجرای ضعیفِ آخر که ناشی از بی‌مسؤولیتی بود، تنبیه و از کار محروم کردم. از رابطه‌م با نهما استفاده کردم و تیری در تاریکی انداختم. به سردستهٔ نهم یک پیام دادم بی‌نمره و بی‌مواجب و با سختی و دعوا و سخت‌گیری با من کار می‌کنی؟ گفت هستم. کار و توضیح دادم و خیلی سمج گفتم بسته به توان و کشش و علاقه‌ت جواب بده. بهش دو روز وقت دادم و باز گفت هستم. گفتم تیم بستن با خودت. دوازده نفر از نهم یک و دو بی هیچ نمره و هدیه‌ای گفتن بله و پذیرفتن با منِ سخت‌گیر و بی‌اخلاق در کار، کار کنن. ۲. فروردین افتادیم پی نمایشنامه و نشد و گفتم لغوش کنیم و سردسته یا بهتره بگم کارگردان، گفت نه، پیدا می‌کنیم. سرِ این استقامتش خدا درهای بسته رو گشود. رفیق این لینک رو فرستاد و گفت فکر کنم این همونه که تو می‌خوای و همون بود :) برای کارگردان فرستادم و گفتم ببین نظرت و بگو. دید و گفت خانم خیلی قشنگه. دیدم خوشش اومد، گفتم شروع می‌کنیم. اول باید بنویسیش. متن، تعداد نقش‌ها، ابزار و حذفیات درمیاد. نوشت و لیست همه رو استخراج کرد. ۳. نقش‌ها تقسیم شد و شروع به مهیّا کردنِ ابزار و حفظ کردنِ دیالوگ‌ها کردن. تئاتر برای من مهم بود؟ نه! اهدافِ دیگه‌ای از کار کردن با دخترام دارم. گفتم مثلِ ارائه‌های کلاسی، حق خرید و هزینه ندارید. وَ دخترام در حد خودشون تونستن کل این نمایش رو خیلی جهادی و بافکر و جایگزین آماده کنن. کاردستی، لباسای خودشون یا قرض، اون سه جایگاهِ پشتِ سر رو هم با بنرهای مکه‌ای و کربلایی که یکی‌ش مال مکهٔ مادرم بود و دو تاش و اونا تهیه کرده بودن درست شد. بچه پولدارای من، با زورِ بازو و هوش و فکرشون کار کردن، نه دیگه جیب باباشون :) ۴. سینِ برنامه رو نوشتم و به مدیر دادم و مدیر کلی ازم تشکر کردن چون ما معاون پرورشی داریم ولی فقط در و دیوار رو خوشگل می‌کنه(!) کاری با دخترا نداره... که البته بهتر! یک ساعت زمان برای کل جشن گرفتم و سین رو تحویلِ کارگردان دادم. کلی اضطراب گرفت. اینا تا حالا مسؤول یه کار نبودن. کسی آدم حساب‌شون نمی‌کنه... بهشون سرکوفت می‌زنن سرتون تو گوشیه ولی جایگزین بهشون نمی‌دن(!) بهشون کار و مسؤولیت نمی‌دن... تحملِ خطا کردن‌شون و ندارن و فردا بهشون سرکوفت می‌زنن که هنری بلد نیستین... سین و دید ترسید که مگه فقط تئاتر نبود؟ خانم من نمی‌تونم! اما تونست :) ۵. عید تموم شد و اومدیم مدرسه. روزای خودم درسای سنگین و معلمایی که وقت تلف نمی‌کنن هستن. هیچ زمانی برای تمرین نبود. به مدیر گفتم دوشنبه‌ها هفت‌ونیم تا هشت‌ونیم میام برای تمرین و بعد می‌رم دبیرستان. بی اون‌که بخوام هزینه‌ای برای این زمان مد نظر بگیرن. چون اونا که ازم نخواستن، من خودم خواستم. از بعدِ عید هر دوشنبه صبح تمرین داشتیم. همین بچه‌پولدارای سوسولِ مرفّه، تو هوای گرم، تو کانکسِ پشت بوم، عرق ریختن و تشنه شدن و بوی گند گرفتن و تمرین کردن :) ما چه معدنایی داریم و از استخراجش غافلیم... ۶. وسایل و می‌ساختن و پیدا می‌کردن و تو همون کانکس جمع می‌کردن تا روز اجرا. همینایی که اتاق‌شون و تمیز نمی‌کنن و عرضهٔ جمع کردنِ کوله‌شون و ندارن‌... چون کسی بهشون فرصت نداده... ۷. دیروز کلاسا سنگین بود و اجرا رو گذاشتیم امروز. سه‌شنبه زنگِ آخر رفتم برای اجرای آخرشون که تأیید کنم. دعواشون شد. گریه کردن. من تشرِ معلمی زدم و حسابی دعواشون کردم و خیلی راحت گفتم جشن کنسله. از ته دلم نگفتم. موقع گفتنش ترسیدم عقب‌نشینی کنن. اما برای رسیدن به اهداف باید خطر کرد... گفتم «کار نکردن بهتر از کارِ بد کردنه.» کنسل! داشتم از در می‌رفتم بیرون که گفتن خانوم! فقط دو دقه بیرون باشید و صبر کنید، ما میایم. ما پای کار هستیم. کنسلش نکنید. قبول کردم. رفتم بیرون. صدام که کردن گریه‌هاشون و پاک کرده بودن. تیم شده بودن. با هم ساخته بودن. به‌خاطر جمع، از خودشون گذشته بودن. بچه‌های خودخواه و پولدارِ من، به‌خاطر هدف، روی خودشون خط کشیدن :) عزیزای دلم... عزیزای دلم... عزیزای قلبم... ۸. عصر کارگردان بهم پیام داد که خانوم بابت امروز که وقت‌تون تلف شد ببخشید... متأسفم... جبرانش می‌کنیم و دویست درصدِ خودمون و برای چهارشنبه می‌ذاریم. براش صوت گرفتم و گفتم بفرست برای همه‌تون. تو صوت گفتم عزیزای من! آدما مهمونی نمی‌رن که عقده‌ها و ناتوانی‌هاشون به رخ‌شون کشیده نشه. قطع‌کنندهٔ صلهٔ رحم هستن که کسی نگه بالای چشمت ابرویه. آدما دنبالِ کارمندی و استخدامی‌ان که بی‌چالش، سرِ ماه حقوق بگیرن و بی‌دردسر زندگی کنن. آدما به هم تذکر نمی‌دن و دل برای هم نمی‌سوزونن که یه‌وقت خش روشون نیفته. آدما کاری رو شروع نمی‌کنن که یه وقت شکست نخورن. کوه نمی‌رن که قله‌ رو نبینن و فتح نکردن روی دل‌شون نمونه. دنیا؛ دنیای راحت‌طلباست.
اون‌وقت شما تو چنین دنیایی جمع شدین دور هم که برای یه جمعی که ممکنه از کارتون خوششون نیاد، برنامه بریزید! شما بدون حقوق، بدون نمره، بدون جایزه، یک ماه‌ونیمه دارید تو یه کانکسِ داغ عرق می‌ریزید و با یه پارچ دهنی آب می‌خورید که تو یک ساعت یه جمعیت رو خوشحال کنید. من چنین چیزایی رو فقط تو اردوهای جهادیِ قدیم دیدم (الآن نه.). امروز اتفاقا گلِ خاطراتم با شما بود. همون لحظهٔ طلایی. امروز من کار رو خوابوندم و کارگردان اون لحظه چشماش سرخ شد و یکی یکی اومدید جلو و گفتید بهتون فرصت بدم. چهارشنبه مالِ مدرسه و دخترا، من امروز کِیف کردم. با سرِ بلندتر ازتون حرف می‌زنم و بهتون افتخار می‌کنم. به مدیر و معاون می‌گم سخت بود، ولی دخترا پاش موندن :) ۹. دخترا از این صوت خیلی جون گرفته بودن، خیلی نگاه‌شون به کارشون متفاوت شده بود، خیلی بیشتر تلاش کردن. نصبِ اون سه تا بنر برای صحنه، تو حیاط‌مون به مشکل خورده بود. من داشتم به میز گذاشتن و پشت میز رفتن فکر می‌کردم. مدیرمون پیام زدن که معاون پرورشیِ سه شعبه رو که سِن‌های باسلیقه‌ای می‌زنه و مؤسس سال‌هاست با ایشون کار می‌کنه، گفتن چهارشنبه بیان برای ما صحنه بزنن. ایشون خانم مُسن و فوق‌العاده با پرستیژی هستن که کارشون و خیلی بلدن‌. کم صحبت می‌کنن و معمولا فقط به ضرورت. چون کارهاشون رو در جشن معلمِ پارسال که ما رو بردن شعبهٔ دبستان چون بزرگتره دیده بودم خیالم راحت شد. ۱۰. به دخترا گفته بودم مانتوشلوارومقنعه‌تون و می‌شورید، اتو می‌کنید، موهاتون رو شونه، کفشاتون واکس‌خورده، تمیز و مرتب میاید. بهشون گفته بودم هرکی نقش‌ش تموم شد وسایل‌ش و جمع کنه و مرتب بره بین بچه‌های مدرسه بشینه. گفته بودم من شلوغ بود، اضطراب داشتم، حواسم نبود تو کتم نمی‌ره، کار بااااااااااید تمیز و در نهاااااایت کیفیت باشه. صبحِ چهارشنبه وقتی رسیدم مدرسه و اونا من و از پنجره دیدن و بدو بدو اومدن پیشم باید دخترکام و می‌دیدین😍 عزیزای دلم... نازنینای قلبم... دارن اولین کار بزرگِ عمرشون و می‌کنن و اضطرابی شدید دارن... هم‌زمان خانوم خانوم می‌گن و صبر ندارن یکی رو بشنوم :) می‌گن خانوم خوبیم؟ کارگردان می‌گه من مرتبم؟ نگاه می‌کنم می‌بینم سر تا پاش و شسته و اتو کرده، برق می‌زنه و یعنی شب حموم بودن :) موهاش و دم‌اسبی بالا بسته و مقنعه‌ش و داده عقب و کلی زیباتر شده :) خریدهای لازم رو انجام دادم و می‌دم دستش. می‌گم این برفای شادی. بده به مسؤول بخشش. این جایزه مسابقه. بده به مسؤول بخشش. من خریدای برنامه‌هام و کامل خودم و از جیبِ خودم انجام می‌دم. از مدرسه درخواست نمی‌کنم. دلیل؟ این‌طوری هیچ‌کس سر از کارم درنمیاره و کسی برام تعیین تکلیف نمی‌کنه. کارم عقب نمیفته و امروز و فردا نمی‌شه. مدارس غیرانتفاعی خوب از بچه‌ها پول می‌گیرن اما همین‌قدر خوب خرج نمی‌کنن(!) از طرفی خریدشون ایرانی نیست، فرهنگی نیست، با جزئیات نیست. حتی مقرون‌به‌صرفه نیست. من جوری خرید می‌کنم که دخترام ببینن با کمترین هزینه می‌شه باسلیقه بود. دو تا جایزه‌ای که برای مسابقه خریده بودم خیلی ریز بودن و دونه‌ای ۲۵ هزار تومن ولی تا دخترام دیدن از ذوق جیغ‌وداد کردن که برای ما هم می‌گرفتید :) از طرفی وقتی ازشون هزینه بخوام می‌گن خب نکنین! کی جشن می‌خواد؟! به هر روی کارِ فرهنگی کردن هزینه لازم داره؛ هم هزینهٔ مادی، هم هزینهٔ معنوی. ۱۱. گفتم یه صلوات بفرستید و آروم و مطمئن برید برای اجرا :) حیاط رو فرش کرده بودن و دخترا نشسته بودن. دبیرها روی صندلی، مامان مدرسه، مدیر و معاون وَ معاون پرورشیِ کل سه شعبه هم مونده بودن. کار شروع شد. ۱۳. بیست دقیقهٔ اوّل تئاتر بود. گفته بودم اگه دیالوگی یادتون رفت یا خنده‌تون گرفت، بداهه برید و جمع کنید. خیلی خوب این کار رو کردن. از بچه‌ها و معلما خیلی خنده گرفتن :) بچه‌ها رو خوب چیده بودیم و زبون‌درازا و نمکا نقشای اصلی رو داشتن. ۱۴. بعد از تئاتر، ده دقیقه برای خودم گذاشته بودم و کارگردان هی می‌پرسید چرا و من نگفتم. وقتی با یه بسته هدیه و کلاسورِ نمرات رفتم روی صحنه، بچه‌ها همه ساکت شدن. سلام و خوش‌آمد گفتم و کلاسور و بردم بالا و گفتم این چیه دخترا؟ یک‌صدا گفتن نامهٔ اعمال‌مون :) نمره‌دهی‌م و همه می‌دونن ولی یه توضیح مختصر دادم که تلاش‌هاتون برای من محفوظه و به هدر نمی‌ره. من نمرات اضافه‌تون رو جمع می‌کنم. بعد گفتم تو مدرسهٔ شما دو نفر هستن که دو ساله با منن و پرتلاش. خیلی نمره دست من دارن، این‌قدری که بتونن دو ماه هیچ‌کار نکنن و بازم ازم بیست بگیرن. اما دست از تلاش نکشیدن. جلوی همکارام با تأکید گفتم من تلاش‌گر رو با بی‌تلاش یکی نمی‌کنم! به افتخار تلاشِ مستمر دست بزنید! دست زدن و کلاسور رو باز کردم. گفتم کسی که رکورد و سابقهٔ همهٔ شاگردام و تو این دوازده سال تدریس زده و پنجاه و هفت نمره و بیست و پنج صدم نمرهٔ اضافه جمع کرده، با افتخار...
وَ خوب‌ترین رو نگاه کردم :) صدا زدم که بیا عزیزم. با سیسِ عقابش اما آهوکِیف اومد و کنارم ایستاد :) هدیه‌ش و بهش دادم و بغلش کردم و آروم گفتم خوشحالم که این هدیه و رکورد برای تویه عزیزم :) بعد از خوب‌ترین گفتم نفر دوم سی و سه نمره و نیم دستِ من نمره جمع کرده. وَ کارگردان رو صدا زدم و چون یادش نبود، خیلی غافل‌گیر شد :) کارگردان من و خیلی دوست داره، هدیه‌ش و دادم این‌قدر محکم بغلم کرده بود که نزدیک بود گریه‌م بگیره :) تا همین الآن بیست بار زبونی و پیامکی ازم تشکر کرده :) اما مدلِ خوب‌ترین، مدلِ خودمه :) مغروره و زبونی خیلی چیزا رو نمی‌گه. اما هدیه‌ش و باز نکرد. هرچی دخترا ریختن سرش اجازه نداد. تا تهِ برنامه هدیه‌هاش و بغلش گرفته بود و فقط وقتی دو دقیقه من و تنها دید، لبخند زد و هدیه‌ش و بیشتر تو بغلش فشار داد :) کِی دیگه نتونست خودش و کنترل کنه و احساساتش رو بروز نده؟ وقتی کشیدمش کنار و گفتم هدیه‌ت رو از پنجاه قدمیِ حرمِ امام حسین علیه‌السلام گرفتم. عقیده داری یا نداری، سپردمت به ایشون. اونجا محکم بغلم کرد و در سکوت من و بغلش نگه داشته بود :) عاشقِ این علاقهٔ پرغرورشم ❣ ۱۵. هدیه‌های تلاش رو که دادم تشکر کردم برم بشینم که دخترای تئاتر جیغ‌وداد کردن خانم فارسی بمونید، بمونید! همه‌شون اومدن ایستادن و کارگردان با یه هدیه اومد جلو :) مدرسه دست زدن و من چپ‌چپ نگاه‌شون کردم که یعنی تو برنامه نبود هاااااا! با من هماهنگ نکردین هااااا! :) هدیه رو که بهم داد با صدای آرومی گفت این برای عذرخواهیه. برای دیروز. ما وقت شما رو تلف کردیم. ببخشید. عزیزای دلم... عزیزای دلم... بزرگا اتلاف وقت رو نمی‌فهمن... چون خودشون هردمبیلن خیال می‌کنن همه مثل خودشونن... ولی دخترا رو می‌بینید... چطور می‌فهمن کی وقت براش ارزشمنده و کی اتلاف‌کار... بغلش کردم و گفتم الآن می‌گن به کارت هم پول زدیم از این کارا کردیم :) جفت‌مون خندیدیم و رفتیم برای بخش بعد. معلما واقعا چپ‌چپ نگام می‌کردن :) ۱۶. بخش بعد مسابقه خیاطی بود. یه جعبه خرده‌پارچه داشتیم، دو قیچی و دو نخ‌وسوزن و مقداری دکمه. گفته بودم اول از دخترا داوطلب بگیرید و بعد از معلمای دختر :) آهنگ حنا دختری در مزرعه و زنان کوچک رو هم پخش کردیم. مسابقهٔ هیجانی‌ای شد و دخترا دوست داشتن چون با معلم بودن. دو گروه که یه معلم با یه شاگرد بود. یعنی یه معلم هم با جایزه رفت نشست :) این بخش بیست دقیقه طول کشید. برنده گروهی بود که یه چیز «کاربردی و زیبا» بسازه. ۱۷. بخش آخر دکلمه بود. قسمتی از کتاب «لیلی نام تمام دختران زمین است». با کمی تغییر که داده بودم. موسیقی بی‌کلام رو پخش کردیم و دخترم شروع به خوندن کرد. حین خوندن به همه می‌گه چشماتون و ببندید و تا نگفتم باز نکنید. آخرِ دکلمه می‌گه با چشمای بسته سراتون و رو به آسمون کنید. خط آخر رو که می‌خونه دو‌ نفر از دو طرف برف شادی می‌ریزن و چشماشون و که باز می‌کنن صحنهٔ رؤیایی و زیبایی رو می‌بینن. خیلی ذوق کردن. چشماشون و که باز کردن و دیدن برف می‌باره از ذوق کلی جیغ و هورا کردن. خیلی خوشحال شدن :) عزیزای من..‌.
۱۸. برنامه تموم شد و من اومدم بالا آماده شم برم که معاون پرورشی شعبات اومدن و صدام زدن. رفتم پیش‌شون و گفتن خانم فارسی. من می‌خوام کاری بکنم که امروز فهمیدم جز با کمک شما شدنی نیست. با تعجب نگاه کردم و گفتم در خدمتم. گفتن می‌خوایم برای نهما جشن فارغ‌التحصیلی بگیریم. شما هم سرِ پُرایده‌ای دارید، هم ارتباطِ خوبی با دخترا. لطفا تا هفتهٔ دیگه روش فکر کنید تا با هم صحبت کنیم. چرا خوشحال شدم؟ چون می‌ره و به مؤسس می‌گه :) چون مؤسس من و سر تخصصم می‌‌خواد و حسابی از چالش‌ها و دردسرام خط‌خطیه :) اما مدیر و معاون و مامان مدرسه و بچه‌هام پشتم هستن و حالا معاون شعبه‌هاشم اومد تو تیمِ من :)) به رفیق می‌گم هر وقت با خدا بودم و از خلقش نترسیدم، عزّتم داد. هروقت از ترسِ فلان حرف و فلان اتفاق و فلان برداشت وظیفه‌م و انجام ندادم، ذلیل شدم. ۱۹. کارِ پرزحمتی بود. هر روز درگیرِ کلی صوت و پیام در شاد بودم و هر زنگ تفریح درگیر نکات. ولی می‌ارزید. تقدیمِ ظهور❣