eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
این یه چای کیسه‌ایِ ساده نیست؛ این یه قالب از محبّته❣ یه سبک از عاطفه❣ یه مدل از «من به یادتم»❣ دختر
سمیه پرسید خوردید خانم؟ گفتم نه. گذاشتم اربعین با خودم ببرم عِراق. اونجا می‌خورم. چیزای دوست‌داشتنی و عزیز رو می‌برم اونجا. سمیه اوّل سکوت کرد. اما حالا قلبه که داره می‌فرسته❤️ آقا امام حسین جان؛ دخترام و اهل خیمه‌ت کن؛ برای فدای رقیه‌ت شدن باعرضه بارشون آوردم❣
تو یکی نِه‌ای، هزاری تو چراغِ خود برافروز! قبلا گفتم و نوشتم یه دست صدا داره. با یک گل هم بهار می‌شه. قبلا گفتم و نوشتم ما مأمور به انجامِ وظیفه‌ایم، نتیجه به ما مربوط نیست. خیلی خوشحالم. چرا؟ چون چیزی رو که پارسال شروع کردم و براش تلاش و‌ تبیین کردم، بالاخره به بار نشست. پارسال نوشتم که روز معلم مؤسس ما رو دعوت کردن شعبهٔ بزرگترِ دبستان و یه ناهارِ اعیونی و هدیه و بزن و بکوب و... مؤسسه هم دعوت کرد شاندیز و یه رستورانِ اعیونی و... کلا چندین ساله باب شده دیگه روز معلم مدرسه نیستیم و به جاهای خفنیم با کلی بریزوبپاش و اسراف... پارسال به مدیرم معترض شدم که این‌طوری بچه‌ها نمی‌بینن معلم‌شون داره احترام می‌شه. همون دیدنه جایگاه معلم رو تو ذهن‌شون یه پله می‌بره بالا. حالا شما فکر کن خودشون برای معلم یه جشن بگیرن. نه کلاسی، که همه با هم. بعد هم به فراخور هرجا تونستم یادآوری کردم‌. مثلا در ماجرای دعوای نهما با خانم علوم که کار بالا گرفت، به مدیرم گفتم نمی‌تونید از این بچه‌ها احترام بخواید وقتی جشن معلم رو بردید رستوران و ارزشِ معلم رو برابر کردید با شیشلیک(!) این بچه می‌گه خب ماجرا پوله که من خداتومن به مدرسه دادم! نمی‌شه دنبالِ بچهٔ خوب بگردید وقتی هیئتا رفته حسینیه و درای مسجد رو بستید(!) نمی‌شه از اردوی جهادی خیروبرکت بخواید وقتی جهادگر رو بردید تو پایگاه بسیج، نه مسجد و مدرسه(!) یک ساله دارم تبیین می‌کنم چرا روز معلم باید تو مدرسه برگزار شه. و بالاخره مدیرم پیام زدن و گفتن مؤسس رو راضی کردن که مدرسهٔ ما امسال خودش جشن بگیره :) مؤسس ناراحت شده و برنامهٔ دو شعبهٔ دیگه رو هم انداخته دوش خودشون :) اگه بدونه باعث این آتیش منم 😂 در حالی که خاله‌م زنگ زده به مادرم که بگه دخترخاله‌م و برای روز معلم به فلان باغ در شاندیز دعوت کردن و فخر بفروشه، من بنیان‌گذارِ مراسمِ ساده و دانش‌آموزی در مدرسه شدم و ناهارِ اعیونی و بهانه‌های استوریِ یک ماهِ همکارام و پَر دادم😁😎 هشت ایده برای مدیرم ارسال کردم و شنبه همه کارا به دوش دختراست😍 مؤسس خیلی دیر راضی شده و دست‌مون برای جشنی مفصل بسته است، اما شما بگو یه سرود که کل مدرسه از روی کاغذ بخونن، اما خودشون بخونن! شاید یک نفر به بهای اون سرود فهمید احترامِ خانم علوم هم با هر مشکلی که داره بهش واجبه😍 ما رو دیگه شاندیزـ طرقبه نمی‌برن :) ناهار و سلف‌سرویس و دوازده مدل غذا جلومون نمی‌ذارن :) سکه پارسیان و دسته‌گل و لوح بهمون نمی‌دن :) وَ به‌جای همهٔ اینا شنبه قراره بریم تو آفتاب گوشهٔ حیاط بایستیم و سرودِ دو روزهٔ دخترا رو گوش بدیم و شاید با گلای باغچه به‌دست به خونه برگردیم 😍 اما تهش اتفاقی میفته که اون اتفاق باید خروجیِ روز معلم باشه😎 کسی نمی‌دونه این آتیش از کجا بلند شده😁 مدیرم هم گمان نمی‌کنم بگن❤️ پیشاپیش نق‌ونالهٔ همکارام و هم می‌دونم. وَ الآن خوشحال‌ترینِ روی زمینم😍 یه معلم بااااااااااااید خط مقدمِ تغییراتِ کمک‌کننده به ظهور باشه. بااااااید. حتی اگه یک نفر باشه😍 خدایا شکرت❤️❤️❤️
مظهرِ لطافت❣ مظهرِ عاطفه❣ مظهرِ پدرانگی❣ مظهرِ ذوق و سلیقه❣ من فدای دستت بابای دخترفهم❣
داشتم پیام‌هاتون رو پاسخ می‌دادم که یه نکته ذهنم رو درگیر کرد! پیام‌ها ناشناس میاد و من نمی‌دونم کی آقاست و کی خانم... متأسفانه یا خوشبختانه هم با پیش‌فرضِ خانم، پاسخ می‌دم. استیکرهای محبت‌آمیز رو هم متقابلا پاسخ می‌دم که بی‌توجهی و برداشت‌های دیگه از پاسخم نشه. خواستم از این فرسته اعلام کنم من نمی‌دونم شما آقا یا خانم هستید، اما شما که می‌دونید دارید به یه خانم پیام می‌دید! لذا اگر آقا باشید و با ضمیرِ مفرد خطابم کردید یا استیکری که در شأنِ یه مردِ باتقوا نیست فرستاده باشید (حتی یک گل) یا جمله‌بندی و لحنِ صمیمی داشتید که من رو به خطا بندازه خانمید و راحت پاسخ بدم، قطعا حلال نمی‌کنم و اون دنیا تا خوبی‌های هفتاد نسل‌تون رو نگیرم، رضایت نمی‌دم از صراط عبور کنید. مجازی و حقیقی نداریم؛ نامحرم نامحرمه. وَ من از این مورد محاله بگذرم.
نازنین هفتمه. اگه این پیام رو مشاور مدرسه ببینه باز میاد می‌گه شما دارید دخترا رو کمال‌گرا بار میارید(!) وسواس فکری می‌گیرن(!) همیشه حس ناکافی بودن و ناراضی بودن دارن(!) وَ من هم خیلی قاطع برای بارِ هزارم جواب می‌دم: بله! ما ناکافی هستیم چون برای خوردن و خوابیدن این‌همه استعداد لازم نبود! خوشحالم که به دخترام تزریق کردم بااااااااااااید بهترینِ خودمون باشیم. باااااااااااید همهٔ عمر در تلاش باشیم بهترینِ نسخه‌ای از انسان باشیم که خدا با هزار ذوق آفریده! بااااااااااید به نزدیک بشیم. حتما می‌تونیم. واگرنه ما برای خوردن و‌ خوابیدن این‌همه استعداد لازم نداشتیم!
سربه‌راه
دبیرستانی که بودم بابام رانندهٔ تریلی بود تو بندرعباس؛ بندر شهید رجایی. من بندر شهید رجایی رو قدم به قدم می‌شناسم. از کنارِ هر جایگاهِ باری و کانتینر به کانتینر عبور کردم. وقتی بابا تریلی رو می‌برد زیرِ یه جرثقیلِ بزرگ تا یه کانتینرِ سنگین رو بلند کنه و با دقت و ظرافت بذاره روی هجده‌چرخِ بابا، من پشتِ بابا قایم شده بودم و سرم با سرِ بابا هوا بود و به اون کانتینرِ معلق در هوا نگاه می‌کردم و همیشه می‌ترسیدم زنجیرش محکم نباشه و بیفته! برای همین صبر کردم تا سرِ حوصله برای بندرعباس بنویسم. برای جایی که ازش کلی خاطره دارم. از خودِ خودِ محلِ انفجار... سالِ کنکورم بود. عید با بابا رفتیم بندر. مثلِ هر سال عید. صاحب‌کارِ بابا خونه‌ش و دربست به ما می‌داد و خودش و خونواده‌ش میومدن مشهد. ولی ما خونه بهشون نمی‌دادیم. من و مامان وسواس داریم و بابا غیرت. حال نمی‌کرد در نبودش کسی تو زندگیش باشه. ما هم از اونا خونه نمی‌خواستیم. بابا هر سال ما رو می‌برد پشتِ تریلی و چادر می‌زد. یک سال، وقتی هنوز پایتختِ یک ساخته نشده بود، بابای من یه کانتینرِ خالی بار زد و اون‌تو رو کرد اتاقِ زندگی😍 فقط یه مشکلِ بزرگ داشتیم؛ بندر گرم بود... وَ ما تو چادر و کانتینر می‌سوختیم... اون روزا دستِ بابا این‌قدری باز نبود که بریم مسافرخونه و هتل. ما بچه‌ها هم طرفِ بابا بودیم و می‌گفتیم از خونه نیومدیم بیرون که دوباره بریم خونه! حال می‌کردیم تو همون چادر و کانتینر! تا این‌که صاحب‌کارِ بابا میومد دنبال‌مون و به زور ما رو می‌برد خونه‌ش و کلید و می‌داد و خودشون می‌رفتن. مامان و پسرا می‌موندن خونه و منِ چشم‌سفید با بابا می‌رفتم اسکله... بندرِ شهید رجایی... عاشقِ این بودم که با هجده‌چرخ بریم کنارِ اسکله و کشتی‌های بزرگِ باری و تخلیهٔ کانتینرها رو ببینم... کشتی‌های خیلی خیلی بزرگِ باری... با جرثقیل‌های بزرگ... کانتینرهای بزرگ... وقتی بابا با دست‌های قدرتمندش، زنجیرهای آهنی و پهن و عریض رو دورِ بار محکم می‌کرد و زیرپوشِ نیم‌آستینِ تمام‌نخش تو اون آفتابِ کُشنده خیسِ عرق می‌شد، من چنان با غرور می‌ایستادم کنارش که دخترِ پزشکیان الآن کنارِ باباش نمی‌ایسته! اون‌موقع عقاید اسلامی نداشتم، مراعات نمی‌کردم یه دخترِ هفده_هجده ساله بین کلی آقا هستم و تو محیطِ مردانه... با بابام همه‌جا می‌رفتم. من قسمتِ ترخیصِ بارِ بندر شهید رجایی رو یادمه... پله‌های برجِ مراقبت و دیدبانی... سکّوی بلندِ کنارِ اسکله... جایگاهِ بارنامه... بخش بین‌المللی... قسمت داخلی... بابا که بار می‌زد و کارش تموم می‌شد، سوار می‌شدیم و من و می‌برد قسمتِ انتهای اسکله... اونجا هیچ‌کس نبود... هیچ جُنبنده‌ای... بِکرترین قسمتِ ساحلِ خلیج فارس بود... دور از هر آدمیزادی... تو ساحلش پُر بود از سفره‌ماهی‌هایی که تو جزر و مد جا موندن تو ساحل و مردن... پر بود از ستاره‌های دریایی... این‌قدر دور از آدمیزاد بود که همون ابتدای آب، ماهی‌ها با خیال راحت میومدن و وقتی می‌رفتم تو آب، مثلِ فیلمِ بچه‌های آسمان، کلی ماهی دورِ پاهام بود و قلقلکم می‌دادن... من و می‌برد اونجا و می‌گفت تا من یه چُرت می‌زنم تو برو دریا... اونجا روسری و مانتو رو درمیاوردم و انگار مِلکِ بابام باشه، امن و امان، می‌رفتم دریا... می‌رفتم تااااااااااا دورها تو ساحل برای خودم قدم می‌زدم... با گوشیِ سامسونگِ کشویی‌م از خودم عکس می‌گرفتم و وقتی برمی‌گشتم مشهد کلی دل می‌سوزوندم که ببینین بابام من و کجا برده؟ :) این‌قدر تو ساحل و دریا دور می‌شدم که تریلیِ بابا یه نقطه می‌شد... بابا بیدار می‌شد و می‌دید نیستم، اون بندِ بوقِ بزرگِ هجده‌چرخ رو می‌کشید و مثلِ ناقوس صدا می‌داد و من و هوشیار می‌کرد که دور شدم. پای برهنه روی شن‌های خلیج فارس می‌دویدم تا برسم به بابا... من بارها تو میدونِ سرسبزِ جلوی درِ اسکلهٔ شهید رجایی شام خوردم... با نگهبانی دوست شدم و وقتی بابا داخل بود، می‌تونستم بی‌مجوّز و بارنامه و عبوری، واردِ اسکله شم... اولین‌بار که خبرِ انفجار رو شنیدم، به مامان گفتم خاطراتم سوخت... آبی‌ترین و وسیع‌ترین و رؤیایی‌ترین خاطراتم..‌. این فرسته با تمامِ روحم تقدیم به بندرعباس. تقدیم به اسکلهٔ شهید رجایی. تقدیم به ایران. دردت به جونم ایران... دردت به جونم وطن... این تنِ ناقابل فدای ذره ذره خاکت.
یه شماره ناشناس تماس گرفته. جواب می‌دم و می‌بینم کوثره. زنگ زده روز معلم رو بهم تبریک بگه. می‌گم مگه فردا می‌خوای غایب شی؟! می‌گه نه به خدا خانوم! می‌گم خب دیدم زنگ زدی و نذاشتی فردا، فکر کردم نمیای... گفت امروز روزتونه خانوم! من امروز باید بهتون تبریک بگم. فردا واسه کارای حضوریه :) من نمی‌خوام اردیبهشت تموم شه... شما چه می‌دونین شاگردی که قراره صبحِ شنبه ببینه‌ت ولی زنگ می‌زنه... پیام هم نه، زنگ می‌زنه که روزت و تبریک بگه یعنی چی...😭
اعتقادی به این تجمعاتِ نمایشیِ غالبا بی‌عقیده و استمرار ندارم، اما من اون گنجشکی هستم که می‌دونه یه قطره آبِ تو دهنش، آتشِ بر ابراهیم علیه السلام رو خاموش نمی‌کنه، فقط اومدم که جزوِ نمرودی‌ها نباشم. به عشقِ دخترا و معلمای مقاومِ غزّه❤️‍🩹
روی پیام‌های تبریکی که کپی نیستن خیلی وقت می‌ذارم. «اصالت» رو خیلی بالا می‌برم. پاسخم به این یه خطِ ساده خیلی خیلی متفاوته با پاسخ‌م به متن‌های کپی از گوگل و اینستاگرام و پینترست. این‌که دانش‌آموزم برام یه کتاب فرستاده و بخشی از اون رو تا حرف‌ش و بزنه، برام زمین تا آسمون فرق داره با کلی کارت‌پستال دیجیتالی که برام با ظرافت و‌ دقت ساختن و از صبح هی برام فرستادن اما «ذاتِ کار تکراریه». حتی امروزم باید معلمی کنم... حتی در پاسخ دادن به تبریک‌هام... باید «اصالت»، «سادگی»، «صداقت» و «خلاقیت» رو ارزش بدم و فردا وقتی دخترام پاسخ‌های من رو به پیام‌هاشون به هم گفتن، متوجه این تفاوت بشن... بیان دلخوری‌شون و بهم بگن و من دونه‌دونه استدلال بیارم تا شاید یکی از دخترام برای فردای ظهور فکرهای تازه داشته باشه... خط مقدم باشه و شروع‌کننده... منتظر نباشه تا یکی تذکر بده و اون بگه خب! دیگه لازم نیست من بگم... تا از یک نفر بودن نه بترسه، نه خجالت بکشه... من این شغلِ تعطیلی‌برندارِ همیشه در مراقبه و محاسبه رو عاشقم❣ الحمدلله ربّ العالمین که معلّمم... وَ هزار استغفرالله از کم بودنم برای این رَدا... امروز همهٔ همکارام روی گروه‌های مدرسه و مؤسسه خودشون و خفه کردن از تبریک گفتن و قربون‌صدقهٔ خودشون رفتن... من هیچ تبریکی نگفتم و نمی‌گم. فردا حضوری به هرکه شایستهٔ شغل انبیاست، تبریک خواهم گفت. فقط به هرکی متعهدِ این شغله. مثلِ تمومِ این دوازده سال معلمی که حتی به یک نفر تعارفی و عرفی تبریک نگفتم. اگه پزشکیان دنبالِ مذاکره با قاتل سردار سلیمانی و بچه‌های غزّه‌ست؛ تقصیرِ سه نفره... پدر... مادر... وَ معلمش.