سربهراه
اگه هییییییییچ کاری تو دنیا نمونده که بکنی، پاشو برو دستشویی رو دوباره بساب. از نو شروع کن خونهای ک
واقعا بیکارید، روزی یه ساعت برید افتضاحترین منطقه شهر و نهی از منکر کنید.
واجبه. مثل نماز. اما قضا هم نداره... گردن میمونه تاااااااا قیامت...
ولی خواستید باهاش حاجت بگیرید.
نیت کنید مثلا چهل روز، روزی یک ساعت تذکر بدید که فلان حاجتتون روا بشه. الآن من و نمیبینید، قیامت که دستتون بهم میرسه. حاجتروا نشدید بیاید تف کنید صورتم.
*ولی نه واسه نتیجه... نه واسه حاجت...
واسه اینکه وظیفه است انجام بدید...
آدم با واجبش که معامله نمیکنه...
دیندارِ بامرام باشیم...
معاونِ مؤسسه جدیده رو جَویدم!
همونکه شرط کردم فقط دو جلسه، فقط پنجشنبه، فقط ساعت یک.
همون که دوووووووووووووره و برای نود دقیقه کلاس، شش ساعت از روزم به خاکستر میره، به علاوهٔ اعصابم بهخاطر دیدن کلی حیوانِ ناطقِ برهنه!
اثراتِ اینهمه کثافت دیدن و شنیدن چی به روحم میاره؟!
اونبار تو اتوبوس بودم، دو تا دخترِ جوانِ لختِ جلویی که مورد تذکرم واقع شدن داشتن از دوست پسراشون حرف میزدن، دو تا زنِ لختِ گندهٔ پشت سریم هم که مورد تذکرم واقع شدن داشتن از مردای زنوبچهداری که تور کردن حرف میزدن، دو تا انجیرِ خشکی که چروکهاشون و لخت کرده بودن هم داشتن از روابط نجسشون حرف میزدن و بعد از مورد تذکر واقع شدن، شروع کردن به من فحش دادن که یادشون آوردم با توجه به چروکای لنگای لختشون، باید پی آخرین مُدِ کفن باشن!
حالم داشت به هم میخورد از اون زندگیهای حیوانیِ خور و خواب و خشم و شهوت...
حالا برام صوت داده که فردا کلاستون ساعت دو برگزار میشه، دانشآموز نمیتونه یک بیاد!
نوشتم لغو کنید باشه هفته بعد. یک ساعت بیکار نمیتونم تو خیابون باشم.
نوشته چرا خیابون عزیزم؟! مؤسسه در خدمتتون هستیم(!)
دیگه روی گلگلیِ مخصوص به خودم که گرگِ بیابون نبینهش بالا اومد!
گفتم چه مکالمهٔ عجیبی!
استادتون بیکار بمونه که یه دانشآموز از دست ندید؟!
تا یادمه شاگرد باید دنبال استاد باشه، نه استاد پی شاگرد(!)
نوشتم من تکلیفم با خودم مشخصه خانم! کار میکنم که راحت زندگی کنم، ناراحت زندگی نمیکنم که کار کنم!
بعد خیلی تحکمی نوشتم فردا لغو و آخرین جلسه هفته بعد ساعت یک. چنانچه هفتهٔ بعد شاگرد نتونست بیاد، کلا دیگه این کلاس لغوه.
وَ دو_سه خط هم تشرِ اساسی زدم.
آهوفهم شد و نوشت ممنون از همراهیتون، کلاستون ساعت یک هفتهٔ بعد خواهد بود.
رفیق میگه همه به تخصصت نیاز دارن و زبونشونم درازه(!)
جهادی... شبکارت... مؤسس... اینجا... حتی خانوادهت...
از پرروییه یا بیشعوری؟🧐
وقت ندارم ریشهیابی کنم.
این فرسته کاملا تخصصیِ هرکس در فضای آموزش و پرورشه هست؛ حتی خود شاگرد و پدرومادرش.
شنبه شبهنهایی فارسی بود و دخترا خندون ازش بیرون اومدن.
دوشنبه شبهنهایی علوم بود و حتی خوبترینِ مغرورِ من رو گریون کرده بود!
امروز شبهنهایی ریاضی بود و باز هم دخترا گریون...
گفتن فارسی آسون بوده و علوم و ریاضی سخت...
خب تو این دوازده سال این برام طبیعیه... نه دلگیر میشم، نه دلسرد.
اما امسال فضای #تبیین دارم. خدا محبتم رو به قلبِ مدیر انداخته و حرفم رو پذیراست الحمدلله.
براشون یه پیام فرستادم.
مابقیِ این فرسته، عیناً اون پیامه و نکتهای مهم در آموزش:
سلام خانم ... عزیز
وقت شما بخیر
یه نکتهای رو اون روز تو مدرسه میخواستم بگم، گفتم فرصت کمه و ازش برداشت خودبینی و منفی میشه.
اما من شما رو دلسوز و پیگیر و منطقی دیدم که جرأت کردم بیان کنم واگرنه عین دوازده سال معلمی همینم و قدرناشناسی و بدگمانی و تهمت و برچسب خستهم نکرده و نخواهد کرد انشاءالله.
موضوع سر امتحان علوم و ریاضی پارسال و امسال هست.
ببینید خانم ... ما اصولا امتحان سخت نداریم؛ سطح و درجهٔ بالا هست اما سخت و داخلِ کتاب نبوده نه.
اگر تدریس عمقی و همهجانبه باشه،
سنجش و آزمون هم با مدلهای مختلف،
دانشآموز میتونه از پس هر امتحانی بربیاد.
چرا این رو عرض میکنم؟
چون امتحانای من معمولا در مدرسه برچسبخوره...
شما میدونید امتحان آبان و فروردینِ من بهصورت خاص عجیب و پرسروصداست، مابقی هم سطحبندی.
اون دو امتحانِ عجیب، سختگیری معلم نیست، بلکه تثبیت جزئیات و کلیات مطالبه.
امتحان آبان که شعری خارج از کتاب میارم و سؤال کلی میپرسم، وَ امتحانِ چندصفحهایِ فروردین که جزء به جزء رو میارم، برای سوق دادنِ دانشآموز به خوندن درس با رویکردهای مختلفه.
چرا از هفتم؟
چون تا بنیادی نشه در نهم به بار نمیشینه...
واقعا هر سال دلم کباب میشه که دخترام و بقیه میگن فارسی آسون بود و چون علوم و ریاضی اشک داره میگن سخت...
اما دست از نحوهٔ تدریسم نمیکشم.
چون ادامهداره و امروز که برگههای دوازدهم جلومه و هنوز ماضی بعید رو نمیشناسن، میفهمم مسیرم درسته... حتی اگر مادر هفتمم بیاد بگه چه لزومی داره زمانهای فعل رو داری یاد میدی و ازم شکایت کنه(!)
میدونم فراتر از کتاب و سطحِ دانشآموز تدریس میکنم و امتحان میدم،
اما خروجیش رو در نهایی پارسال و شبهنهایی امسال دیدید...
اگر روزی با هم بودیم و دیدید بعد از امتحانِ من گریه بود، بدونید یا من کم گذاشتم یا دخترام غایب بودن و خواب...
خارج از این دو حالت، امتحان سختی وجود نداره...
اگر بخوام تشبیه کنم:
من قبل از جنگ، سربازهام و در پادگان حسابی سختگیرانه تعلیم میدم و حسابی اشکشون رو درمیارم تا کمترین تلفات رو بهوقتِ جنگ داشته باشم.
اینکه گریههای امتحانای من دیده میشه و میگن من سخت میگیرم، اما شادیِ بعد از امتحان نهاییِ فارسی دیده نمیشه و میگن امتحان آسون بود، اتفاق تازهای برای من نیست، اما یه شکاف بزرگ تعلیمیه که وظیفهم بود بیان کنم.
شما مانع نحوهٔ تدریس و امتحانم نبودید هیچ، حامی و پشتیبانم هم هستید❤️
فقط من تلاش دارم دلیل هر چیزی رو بهموقع به شما بگم که مطمئن باشید من حتی بی دلیل با روسری به مدرسه نمیام، چه برسه به آزمون و تدریس🙏
عذرخواهم مصدّع اوقات استراحت شما شدم🌿
آخرِ هفتهتون شاد❣
میریم که داشته باشیم یه پنجشنبه و جمعهٔ پر از قِر رو با مولودی(!)
موکبهای شکم رو با هر درآمدی(!)
نوکران و چاکران و خادمانِ اهل بیت رو مختلط(!)
وَ زائران و عاشقان رو با هر پوششی(!)
به اسمِ امامِ رئوف (!)
به کامِ شیطانِ رجیم :))
سربهراه
میریم که داشته باشیم یه پنجشنبه و جمعهٔ پر از قِر رو با مولودی(!) موکبهای شکم رو با هر درآمدی(!)
کادو تولد برای آقا امام رضا علیه السلام چی میبرم؟
یه شاخه گل و ثوابِ دو ساعت امر به معروف و نهی از منکر تو حرمشون روز جمعه هدیه به مادرِ بزرگوارشون❣
سربهراه
میریم که داشته باشیم یه پنجشنبه و جمعهٔ پر از قِر رو با مولودی(!) موکبهای شکم رو با هر درآمدی(!)
آثار این کارناوالهای شکم و قِر؟
تحریفِ دین در ذهنِ نسلِ بعد!
بچهها هستن خب...
هم خوراکی دوست دارن...
هم آهنگ...
امام رضای سالهای آینده یه امامِ قِردوست هستن که غایتِ دنیا در منظومه فکریشون خوردن و آشامیدنه :))
مهم اینه رئوف باشی؛
با همه...
با گناهکار...
با دشمن...
با منافق...
با اونی که داره آیندهٔ بچهت رو میدزده...
اگه مادر بودم چه کار میکردم؟
با خانوادهم میرفتم محل کارناوال. جلوی چشمِ بچههام موکب به موکب رو تذکر میدادم.
با شوق دستِ بچهم و میگرفتم و میبردم اون قلیل موکبهایی که ازشون صدای مولودیای که اهل بیت علیهم السلام رو شاد میکنه، پوششهای خودشون درسته و با هر خدمت به دیگران هم تذکر میدن، مختلط نیستن و با نامحرم اختلاط و بگوبخند نمیکنن.
بیان هم میکردم چرا رفتم اون موکبها.
اگه خوراکیای بچهم خواست که موکبهای شیطانی داشتن، برای بچهم توضیح میدادم چرا نمیشه از اونا بخوری و همون لحظه میرفتم براش پیدا میکردم که بخرم.
بچهم میدید مادرش به سختی افتاده، پیگیر خواستهشه، مغازه به مغازه سؤال میکنه، ولی مال شبههناک رو نمیذاره بخوره.
بچهٔ من حاصلِ بکن_نکنِ من نیست،
حاصلِ اعمالِ منه.
بچهٔ من میدید مادرش نمیشینه کنج خونه که گناه رو نبینه، نه! میره با جماعت و هرجا گناهی دید علیهش میشوره.
اگه مادر بودم تموم امشب رو با بچههام عدسپلو درست میکردم، تو ظرف میذاشتم و حدیثهای امام رضا علیه السلام دربارهٔ حجاب رو به فارسی، بی اسم امام و مثلا با نوشتهٔ «پیشوای هشتم» رو روی ظرف با دستخط بچههام و نقاشیهای اونها میچسبوندم و میبردم اطراف حرم و به بیحجابها میدادم.
اگه مادر بودم امشب و فردا خیلی کار داشتم...
من امام رضاجان رو غریب نمیذارم...
اگه مادر بودم فردا عصر خونهم مولودی میگرفتم.
پسرام و، حتی مصطفی رو که یک سالشه، میفرستادم با بابای گوربهگورشدهشون بیرون.
فقط دخترام بودن و دعوت هم دخترای همسایه. البته مامانشون هم میشه بیان، اما پسرها بالای یک سال نه.
از قبل چند تا هدیهٔ اساسی آماده میکردم. با کادوهای دلربا.
چند تا هم هدیهٔ کوچولوی همگانی.
مولودی پر بود از خوراکیهای خوشمزهٔ تا بشه دستپختی و خونگی.
کیکِ پختهشدهٔ خونگی برای امام رضاجان.
مدت جشن یک ساعت که حوصلهٔ کسی سر نره. یه کم مولودی و دست و جیغ و هورا. یه کم بارون صلوات. یه نمایش انگشتیِ امام رضایی با دخترام برای مهمونا. کیک بریدن و تقدیم هدیهها.
هدیه کوچولوها برای همه است.
اما هدیه اساسیها فقط برای دخترای محجبهٔ همسایه... 😍
قبلا این کار رو کردم؛ خیــــــــــــــــــــــــلی جوابه :)
میرفتم به دخترای چادری عروسکِ رنگیرنگیِ محجبهٔ ایرانی هدیه میدادم. دختربچههای بیروسری یا با پیراهنهای لختی میفتادن دنبالم که عروسک بگیرن. خم میشدم میبوسیدمشون، بهشون شکلات میدادم و میگفتم دورت بگردم، عروسکا فقط برای دخترای باحجابه، اونا که نامحرم اجازه نداره ببینهشون و موهای قشنگشون رو فقط تو خونه خوشگل میکنن و پیراهنای گلگلیشون و بیرون نمیپوشن.
دخترای بیحجاب بدوبدو میریختن سر مادراشون که چرا برای من حجاب نیاوردی😂😂😂
دخترچادریای کوچولو هم آی کِیف میکردن😍😍😍
سربهراه
اگه مادر بودم فردا عصر خونهم مولودی میگرفتم. پسرام و، حتی مصطفی رو که یک سالشه، میفرستادم با باب
نمیگفتم بفرمایید مولودی،
با بچههام کارتای دعوت درست میکردیم،
روش مینوشتیم جشن تولد امام هشتم❤️