eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
این عکس رو دیدم و به این فکر کردم که از اساس باتقوایی دیگه موجود نیست! این فرسته یه سیلی به خودم هم هست، چون خودم هم موقع صحبت با نامحرم سرم و نمی‌ندازم پایین... ولی در سیرهٔ شهدا خوندم که سر بلند نمی‌کردن... من این‌همه سفر رفتم با پسرای مذهبی... ندیدم موقع حرف زدن با نامحرم سرشون پایین باشه(!) خدا هدایت‌مون کنه... خیلی دلم می‌خواد یادم بمونه و رعایت کنم. واقعا برام یه نشونه از تقواست... وبوداماحتی‌یک‌بارندیدم‌موقع‌صحبت‌سربالابیاره
سربه‌راه
این عکس رو دیدم و به این فکر کردم که از اساس باتقوایی دیگه موجود نیست! این فرسته یه سیلی به خودم هم
شهدای دفاع مقدس همیشه برام از همممممممممممهٔ شهدا متفاوت‌ترن... مطمئنم درجهٔ اون دنیاشونم متفاوته... واقعا توصیه می‌کنم می‌خواید چیزی بخونید؛ زندگی‌نامه و وصیت‌نامه‌های شهدای دفاع مقدس رو بخونید. هم کمتر نانویسنده‌ها نوشتن و سلیقه قاطیش کردن که تحریف بشه. هم... باید بخونید که متوجه شید چی می‌گم.
مثلِ کوه دونه دونه دخترام و که تو بغلم از شدتِ گریه می‌لرزیدن، هول دادم که برن و پر بزنن و آسمون رو تجربه کنن... زنگ خورد. دخترا رفتن. من توی کلاس تنها نشسته بودم. دیگه نتونستم قورت بدم. مثلِ ابر بهار گریه کردم... یادم نبود دوربین تو کلاساست... نرفتم بالا که همکارا گریه‌م و نبینن... مدیرم که برای کلاس‌های خالی آهنگِ خداحافظی پخش کردن، یادم اومد من و تو دوربین دیدن... خودم رو جمع‌وجور کردم و رفتم بالا... همکارام هاج‌وواج داشتن روی دیگهٔ سخت‌گیرترین معلمِ مدرسه رو می‌دیدن که امروز از صبح، همهٔ پایه‌ها اومدن دنبالم برای خداحافظی... بوسه و آغوش... خاطره گرفتن... هدیه دادن... حتی از نهم‌های پارسال... یکی بعد از امتحانش اومد سر کلاسم... وَ تا زنگ آخر سرِ کلاس به کلاسم موند... این دستبندی که هدیه گرفتم هم راز من و دخترام... باید برم کلاس خصوصی در حالی که دیگه هیچ کلاسی رو دوست ندارم و فقط می‌خوام برم خونه... موبایلم پر از عکس‌های دخترامه که گوشیم و برده بودن و تا میومدم برای یکی بنویسم، باید لبخند می‌زدم چون داشتن با من عکس می‌گرفتن... یه هدیهٔ سینمایی هم دارم که بعد از کلاسم می‌ذارم... اونی که الآن داره لنگون از میخچه تو آفتابا راه میره و گریه می‌کنه منم... معلمی که دختراش و پر داده و خودش تنها روی پرت‌ترین شاخهٔ درخت نشسته به نوحه خوندن...
خدایا ازت ممنونم... امسال هم با عزت و آبرو و سربلندی تموم شد چون شما خواستی... کم گذاشتن‌های من رو ببخش... عمدی نبوده... از ناتوانی بوده... از من برای دخترام خیر کثیر همراه‌شون قرار بده... دخترام و به خودت سپردم...
یا صاحب‌الزمان؛ شما توسلِ صبح به صبحِ من بودین... برکتِ این محبت‌ها که امروز برای همکارام حیرت بود و برای مدیرم عزت و برای خودم عشق... عشق... عشق... همه از عنایتِ شماست... عهده‌دارِ دخترام باشید...❣
ای شنبه‌ها و سه‌شنبه‌های بی‌نهم؛ دخیل‌تون می‌بندم به طبقهٔ پایینِ صحن حضرت زهرای نجف...
هفتم‌ها موبایلم رو گرفته بودن که با من عکس بندازن. تأکید کرده بودن فقط خودشون باشن و نهما نیان. اما خوب‌ترین نمی‌ذاشت کسی با من عکس بگیره. مغروره و چیزی نمی‌گفت و بروز نمی‌داد. فقط می‌پرید تو هر عکس و می‌نشست جلوی من. هفتما غصه می‌خوردن. خوب‌ترین رو صدا زدم راضیش کنم تو عکس‌شون نیاد. بغلش کردم و گفتم تو دیگه تو هیچ کلاسی تکرار نمی‌شی برام... مطمئنم... از بغلم خودش و بیرون کشید و خیلی جدی و عصبی گفت: خیال کردین دیگه سراغ‌تون نمیام؟! آه خدا... قلبم داره می‌ترکه... خدایا این خصوصی رو بر من سریع بگذرون... حرم‌لازمم...
درست مثلِ فیلم‌ها... مثلِ رمان‌ها... مثلِ رؤیاها... صبر کرده بود آخرین نفر باشه... با قدِ کوچولوش جلوم ایستاد و این و گرفت روی دست‌هاش و گفت: هنوزم استرس دارم ولی صبر کردم آخرین نفر باشم و آخرین انشای امسال رو تقدیم‌تون کنم... گفت: دیگه ازتون نمره نمی‌خوام... شما نمره‌هامون رو وارد کردید... برای همین صبر کردم... این انشا فقط برای شماست... فقط برای شما... نه نمره و درس... بغلم کرد... گریه کرد... رفت... کی بود؟ هفتمی که آبان اومد کلاس... مهر یه مدرسهٔ دیگه بوده... از معلم ادبیاتش ترسیده... با این‌که کل نمره‌های مهرش و داده بیست... اما چون وقتی استرس می‌گرفته، محلش نمی‌داده و می‌گفته بشین... مدرسه‌ش و عوض کردن... اومد کلاس من، از شنیده‌های پشتم بیشتر ترسید... نمره‌های مهرِ دخترام و دید بیشترتر ترسید... وقتی آبان آوردمش پای تخته و از شدت استرسی که واقعیه و گواهی پزشک داره و به جسمش می‌رسه، تنش لرزید... گریه کرد... زبونش بند اومد... همه کلاس ترسیدن... از دوربینا مدیر دیده بود و ترسیده بود... من ولی بدون هیچ بازخورد و تغییری منتظر بودم پاسخ رو بنویسه. راه رفتم وسطِ کلاس و شعر خوندم و شعر خوندم و شعر خوندم و یهو برگشتم و گفتم عه! ننوشتی که هنوز! پس تا شب همه‌مون تو کلاس حبسیم و من مجبورم بازم شعر بخونم... شعر خوندم و شعر خوندم و اون با گریه و دستایی که می‌لرزید شروع کرد به نوشتن... شعر خوندم. نوشت. شعر خوندم. نوشت. شعر خوندم. نوشت. تا دیدم پاسخ کامل شد و هرچی خونده بود و زحمت کشیده بود، فدای استرس نشد... بی‌هیچ ترحمی، نمره‌ش و دادم و گفتم بشینه... وَ ماجرای ما شروع شد...
سربه‌راه
درست مثلِ فیلم‌ها... مثلِ رمان‌ها... مثلِ رؤیاها... صبر کرده بود آخرین نفر باشه... با قدِ کوچولوش جل
۱۰ ۱۲ ۱۳ ۱۵/۵ ۱۷ ۱۸ ۱۸/۲۵ ... اولین انشایی که نوشت شد ۱۰! از بیست... گریه کرد... گریه کرد... گریه کرد... مشاور اومد گفت درکش کن... معاون گفت پزشکی و واقعی، ترس داره... معلمای دیگه گفتن گناه داره و بیست‌های الکی بهش دادن... اما با من، از ۱۰ شروع کرد و با ۱۸/۲۵ تموم. من یه صبحی، گوشهٔ سالن، سرش داد زدم و گفتم: چرا خدا نداری که نترسی؟! وَ ماجرای ما اوج گرفت...
درست مثل فیلم‌ها... خدای من... خدای من... از تو ممنونم.....................
خوب‌ترین مقوایی که روش از دوستاش اثرانگشت گرفته بود، آورد گذاشت روی میز و بهم گفت برام یادداشت بنویسید. همه می‌گن «یادگاری» و «خاطره». خوب‌ترین گفت «یادداشت» 😍 دفترچه خاطرات و دفتر و دفترچه هم نیاورد؛ مقوای بزرگی که روش کلی اثرانگشت از دوستاش گرفته بود آورد😍 تکرار نمی‌شه... دیگه تو هیچ کلاسی این نسخهٔ پرتلاشِ خلاقِ اهلِ عملِ مستعدِ باجنبهٔ باشخصیت و محترم تکرار نمی‌شه... براش نوشتم: تو دنیای من جذاب‌ترین آدم‌ها؛ فقط پرتلاش‌ترین‌هان. اون‌هایی که حرف نمی‌زنن، بهانه نمیارن، امروز و فردا نمی‌کنن، عقب‌نشینی بلد نیستن، وَ فقط عمل می‌کنن. نه مثلِ همه، که درست متفاوت‌تر و کامل‌تر از همه. لیس للانسان الّا ما سعیٰ... مگه آدم‌ها بدون تلاش چی برای محبوب شدن دارن؟! تو... یکی از جذاب‌ترین آدم‌های محدود و معدودِ دنیای قحطی‌زدهٔ منی عزیزم. شبیهِ همه نشو. عزیزم شبیه همه نشو❣