eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
مانتو و مقنعه و کفش و ساعت و پنس رو هماهنگ کردم با رنگِ کیفی که از شاگردم هدیه گرفتم و کیفش و به‌جای
بهش برخورد و گفت می‌رم بالا گزارشت و می‌دم. دیگه لزومی ندیدم حرفی بهش بزنم. کارم رو کردم. خانومی که مونده بود حسابی ازم حساب می‌برد. یک نفر مونده بود که پرسید منم می‌تونم کمکی کنم؟ به عمد اون یک نفر رو سپردم بهش که وقتی تموم شد خودش سامانه رو قطع کنه‌. اگه مدیرم برای خدمت‌رسانیِ «صحیح» کارِ من رو قبول داره، پس دو تا از من باشه برای «خدمت به مردم» بهتره. پس باید کار رو آموزش بدم که در نبودِ من هم «خدمت» متوقف نشه. باید به توقفِ سامانه برای «خدمت» همون‌قدر شوق داشته باشه که به اتصالِ سامانه برای «خدمت». اگه سه روز مهمان‌داریِ عراقی‌ها در اربعین بشه چهار روز، دیگه نمی‌شه اربعین رو هر سال تکرار کرد! پشت اون یک روز، هزار تا نکته است که آقای امام حسین علیه السلام گفتن سه روز زائرینِ من رو پذیرایی کنید! اون یک نفر رو پاسخ داد و سامانه رو قطع کرد. درست قبل از فشردنِ گزینهٔ disconnect با اضطراب از من پرسید: قطع کنم؟ من چنان قاطع پاسخ دادم قطع کن، که درجا کلیک کرد و لپ‌تاپ رو خاموش. نه از اون، نه از خانم‌های مراقب، تشکر و خداحافظی نکردم. همه‌شون رو به خارج از اتاقِ سامانه هدایت کردم و در رو قفل، و از دو آقایی که با من همکاری کردن تشکر و خداحافظی کردم. به مردمی که پشت در بودن، ساعتِ خدمت‌رسانی بخش رو اطلاع‌رسانی کردم و ازشون عذرخواستم و رأس ساعت چهار و چهارده دقیقه، کلید رو تحویلِ مدیر خانم دادم. ساعتِ پنج، بخش دیگه‌ای بودم که مدیرِ آقا اومدن پیشم، و در حالی که صدها نفر زیردست‌شون کار می‌کنن و به هیچ‌ خانمی حتی لبخند نمی‌زنن، چه برسه به سلام و علیک، با من، با لبخند، سلام و احوال‌پرسی کردن، ازم عذرخواهی کردن که نتونستن به اتاق سامانه سر بزنن که یه‌وقت مشکلی پیش نیاد، و ازم تشکر کردن که بالاخره یک شب، رأس ساعت سامانه‌ای قطع شده تا سامانهٔ خدمتی دیگه متصل بشه و خدمت‌رسانی متوقف نشه. این درحالی بود که بالا و بخش خانم‌ها توبیخ و متهم شدم، وَ خانمی که «وظیفه»ش رو انجام نداد، اما بالا به گریه‌وزاری زده بود و احادیث دل شکستن رو قرائت، تجلیل و تکریم شد(!)
❤️🌿
همکارام هفتهٔ پیش برای روز معلم، واسه‌م جشن گرفتن و زحمت کشیده بودن‌. اما دیشب یه همکاری که جزو دوستام نیست و فقط بهش سلام می‌کنم و ازش خداحافظی، اومد پیشم که کنارِ دوستام بودم و بهم این هدیه رو داد. خیلی برام عجیب بود... مثل خرفه‌ای که از شاگردم گرفتم در حالی که حتی یه خط هم نمی‌تونم ازش حرف بزنم... مثل اردوخوری‌ای که از یکی از هفتما هدیه گرفتم و وقتی بغلم کرد گفت خیلی دوستم داره و زد زیر گریه و من ۹ ماه خیال می‌کردم دختری که تهِ کلاس می‌شینه و هشت منفی توی سه ماه ازم گرفته چون ماسک می‌زنه و اعتمادبه‌نفس نداره با چهرهٔ خودش بیاد مدرسه، ازم متنفره... واقعا کلی تعجب کردم... گفتم من به شما شناختی ندارم... چرا هدیه؟! گفت من همیشه دورتر از شما و دوستات می‌شینم، ولی حرفای شما رو می‌شنوم و شوخی و خنده‌هاتون کلی من و خندونده... صبحا می‌بینم زودتر از ما حاضر می‌شید برید مدرسه... من شما رو می‌شناسم... بعد گفت این سنگ تزئینی رو خودش ساخته... با دستای خودش... احساساتی شدم و بغلش کردم و فهمیدم بارداره... با این‌که از دکوری و هر وسیلهٔ بی‌کاربردی بدم میاد، اما این سنگ برام خیلی عزیز شد😍 +دنیا گاهی برام خیلی عجیب می‌شه...
این عکس رو دیدم و به این فکر کردم که از اساس باتقوایی دیگه موجود نیست! این فرسته یه سیلی به خودم هم هست، چون خودم هم موقع صحبت با نامحرم سرم و نمی‌ندازم پایین... ولی در سیرهٔ شهدا خوندم که سر بلند نمی‌کردن... من این‌همه سفر رفتم با پسرای مذهبی... ندیدم موقع حرف زدن با نامحرم سرشون پایین باشه(!) خدا هدایت‌مون کنه... خیلی دلم می‌خواد یادم بمونه و رعایت کنم. واقعا برام یه نشونه از تقواست... وبوداماحتی‌یک‌بارندیدم‌موقع‌صحبت‌سربالابیاره
سربه‌راه
این عکس رو دیدم و به این فکر کردم که از اساس باتقوایی دیگه موجود نیست! این فرسته یه سیلی به خودم هم
شهدای دفاع مقدس همیشه برام از همممممممممممهٔ شهدا متفاوت‌ترن... مطمئنم درجهٔ اون دنیاشونم متفاوته... واقعا توصیه می‌کنم می‌خواید چیزی بخونید؛ زندگی‌نامه و وصیت‌نامه‌های شهدای دفاع مقدس رو بخونید. هم کمتر نانویسنده‌ها نوشتن و سلیقه قاطیش کردن که تحریف بشه. هم... باید بخونید که متوجه شید چی می‌گم.
مثلِ کوه دونه دونه دخترام و که تو بغلم از شدتِ گریه می‌لرزیدن، هول دادم که برن و پر بزنن و آسمون رو تجربه کنن... زنگ خورد. دخترا رفتن. من توی کلاس تنها نشسته بودم. دیگه نتونستم قورت بدم. مثلِ ابر بهار گریه کردم... یادم نبود دوربین تو کلاساست... نرفتم بالا که همکارا گریه‌م و نبینن... مدیرم که برای کلاس‌های خالی آهنگِ خداحافظی پخش کردن، یادم اومد من و تو دوربین دیدن... خودم رو جمع‌وجور کردم و رفتم بالا... همکارام هاج‌وواج داشتن روی دیگهٔ سخت‌گیرترین معلمِ مدرسه رو می‌دیدن که امروز از صبح، همهٔ پایه‌ها اومدن دنبالم برای خداحافظی... بوسه و آغوش... خاطره گرفتن... هدیه دادن... حتی از نهم‌های پارسال... یکی بعد از امتحانش اومد سر کلاسم... وَ تا زنگ آخر سرِ کلاس به کلاسم موند... این دستبندی که هدیه گرفتم هم راز من و دخترام... باید برم کلاس خصوصی در حالی که دیگه هیچ کلاسی رو دوست ندارم و فقط می‌خوام برم خونه... موبایلم پر از عکس‌های دخترامه که گوشیم و برده بودن و تا میومدم برای یکی بنویسم، باید لبخند می‌زدم چون داشتن با من عکس می‌گرفتن... یه هدیهٔ سینمایی هم دارم که بعد از کلاسم می‌ذارم... اونی که الآن داره لنگون از میخچه تو آفتابا راه میره و گریه می‌کنه منم... معلمی که دختراش و پر داده و خودش تنها روی پرت‌ترین شاخهٔ درخت نشسته به نوحه خوندن...
خدایا ازت ممنونم... امسال هم با عزت و آبرو و سربلندی تموم شد چون شما خواستی... کم گذاشتن‌های من رو ببخش... عمدی نبوده... از ناتوانی بوده... از من برای دخترام خیر کثیر همراه‌شون قرار بده... دخترام و به خودت سپردم...
یا صاحب‌الزمان؛ شما توسلِ صبح به صبحِ من بودین... برکتِ این محبت‌ها که امروز برای همکارام حیرت بود و برای مدیرم عزت و برای خودم عشق... عشق... عشق... همه از عنایتِ شماست... عهده‌دارِ دخترام باشید...❣
ای شنبه‌ها و سه‌شنبه‌های بی‌نهم؛ دخیل‌تون می‌بندم به طبقهٔ پایینِ صحن حضرت زهرای نجف...
هفتم‌ها موبایلم رو گرفته بودن که با من عکس بندازن. تأکید کرده بودن فقط خودشون باشن و نهما نیان. اما خوب‌ترین نمی‌ذاشت کسی با من عکس بگیره. مغروره و چیزی نمی‌گفت و بروز نمی‌داد. فقط می‌پرید تو هر عکس و می‌نشست جلوی من. هفتما غصه می‌خوردن. خوب‌ترین رو صدا زدم راضیش کنم تو عکس‌شون نیاد. بغلش کردم و گفتم تو دیگه تو هیچ کلاسی تکرار نمی‌شی برام... مطمئنم... از بغلم خودش و بیرون کشید و خیلی جدی و عصبی گفت: خیال کردین دیگه سراغ‌تون نمیام؟! آه خدا... قلبم داره می‌ترکه... خدایا این خصوصی رو بر من سریع بگذرون... حرم‌لازمم...