سربهراه
اینم بگم که اگه سخنرانیِ جدیدِ ترامپ رو گوش داده باشید، حتما شنیدید که ترامپ! ترامپ(!) از شجاعتِ ح
«هزینهٔ مقاومت، کمتر از سازش است.»
«ترامپِ وحشی، از شجاعتِ یمنیها تمجید کرد.»
*نوعِ ترکیبها را در این دو جمله بررسی کنید.
#تمرین_فارسی
سربهراه
«هزینهٔ مقاومت، کمتر از سازش است.» «ترامپِ وحشی، از شجاعتِ یمنیها تمجید کرد.» *نوعِ ترکیبها را
همزمان با نوشتنِ این فرسته، دارم شبکه یک رو از گوشی میبینم. سخنرانی سیدناالقائد.
بعد از فرمایش ایشون، یه عده دست زدن، یه عده صلوات فرستادن.
ایشون با خنده گفتن:
بله! برخی صلوات رو کافی ندونستن!
وَ جمعیت مجبور شد دوباره و یکدست صلوات بفرسته!
آقای بیتعارفم در کارِ درست😍
مذهبیا الآن نگران میشن دوقطبیسازی نکنید(!)
افسادطلبا بهت میگن اُمّل(!)
فرهنگیکارها الآن میگن شما بهروز و با زمانه نبودی(!)
سخنرانها میگن مخاطب رو نشناختی(!)
روغنفکرا هم نگران میشن که به تکثّرِ عقاید احترام نذاشتی(!)
آقای استوار در اجرای اسلام😍❤️❣
آقای باتفاوتم😍❤️❣
آقای دقیقم حتی به جزئیات😍❤️❣
آقای ضدّتحریفم بدون هیچ تعارفی😍❤️❣
مانتو و مقنعه و کفش و ساعت و پنس رو هماهنگ کردم با رنگِ کیفی که از شاگردم هدیه گرفتم و کیفش و بهجای کولهپشتی، با خودم بردم مدرسه.
اهل کیف نیستم و خانومی تیپ زدن سلیقهم نیست، ولی شاگردم خوشحال میشه.
به لطفِ خدا هنوز کادوهای روز معلم برای من ادامهداره و زنگِ تفریح با دست پر وارد دفتر شدم که هدیههام و بذارم و برم بیرون با دخترا.
مدیرم تبریک گفتن و بقیه همکارا چپچپ نگاه کردن.
داشتم تو دلم ماشاءالله و لاحول ولا قوة الا بالله میگفتم که دبیرِ ریاضیِ هفتم گفت حالا کادوهای بهدردبخوری هم نمیارن، همین کیفی که انداختید شونهتون... چقد حاجخانومی و زشته(!)
من این روزا دارم دونهدونه کلاسام و تموم میکنم و دخترام و پر میدم برن...
این روزا دارم با سنتهای معلمهای بیتعهد مبارزه میکنم و درگیرم...
خیلی روحم زخمی و خسته است...
بیشعوری رو برنمیتابم!
گفتم خانم فلانی! شما بچه دارید؟
گفت آره، دو تا!
گفتم ای وای! چقدر بد...
گفت چطور؟
گفتم چون یه مادر نتونه دانشآموزهاش رو بفهمه، دیگه چه امیدی میشه به فهمِ نسلهای جدید داشت! شما به این سن و مادرِ دو بچه، اینقدر درک نداری که بفهمی این دخترا اغلب خودشون نمیتونن برن هدیه بخرن. میرن به خانواده میگن برای خانم فلانی میخوام کادو ببرم. چقدر خانواده باهاشون مقابله کرده، بماند... ولی بیشترِ این کادوها، سلیقه و خریدِ خانواده است، نه خودشون!
اضطرابِ فلانی رو سرِ رنگِ هدیهش یادتون رفته؟! این کیف رو هم وقتی فلانی بهم داد، با کلی غصه و اندوه داد و گفت ببخشید اگه سلیقهتون نیست...
این یعنی دخترا معلمشون رو میشناسن، ولی دستشون بسته است...
ای کاش این رنج رو میفهمیدید و محبتهای پشتِ این هدیهها رو میدیدید...
از دفتر زدم بیرون. دخترام دورهم کردن. میخندیدم اما...
چقدر در مسیرم همهجا تنهام.
همهجا یک نفرم.
همهجا...
سربهراه
مانتو و مقنعه و کفش و ساعت و پنس رو هماهنگ کردم با رنگِ کیفی که از شاگردم هدیه گرفتم و کیفش و بهجای
تو شبکاری، یه بخشی داریم که تمومِ سامانهها رأس ساعتِ چهارِ صبح باید از مرکز قطع بشه.
این چهار اگه بشه چهار و ربع، تداخلِ بخشها به وجود میاد و مدیرهای داخلیِ چند بخش با هم به چالش میخورن.
از طرفی تازه ساعتِ چهار، یه عده از نمازصبحِ حرم برمیگردن و میان پیشِ ما که خدمات بگیرن. در صورتی که ساعتِ خدماتِ ما درست اذان صبح به پایان میرسه.
شبهای گذشته هرکی رو فرستادن برای قطع کردنِ سامانههای بخش خانمها، با دلسوزی برای مردمی که تازه رسیدن، سامانه رو باز نگه داشته و چندین بخش تداخل داشتن و بلبشو راه افتاده.
دیشب اون آقای مدیر که بهم توصیه کرد خوشاخلاق باشم ولی از بین صدها نفر خوشاخلاق، فقط از کارِ من راضیه(!) زنگ زد به مدیرِ خانمی که من زیرمجموعهش کار میکنم و گفت امشب خانم فلانی هستن، برای قطع سامانه ایشون رو بفرستید. یعنی من رو.
مدیر خانم با کلی حرص و حسادت که از بین صدها زیردست، چطور یادشه تو کدوم شب هستی، من رو فرستاد.
وارد اون بخش که شدم، دو آقای مراقبت بودن، سه خانم مراقبت، وَ دو خانم پای سه سامانه.
مردمی هم که زودتر از حرم راه افتاده بودن، رسیده بودن و حدودِ بیست نفر تو بخش بودن.
ساعتِ سه و پنجاه و پنج دقیقه وارد اتاق سامانهها شدم و باتعجب پرسیدم چرا قطع نکردید؟!
یکی از خانمها با لحن بدی پاسخ داد چون کار مردم مونده!
خیلی کاری و جدی پاسخ دادم ضوابط این بخش اعلام شده و مردم ساعت کاری ما رو میدونن. نمیشه ساعتِ سه یادت بیاد باید بری اداره و کارِت و پیگیری کنی و اداره رو تا سه باز نگه داشت!
ساکت شد. اما سامانه رو قطع نکرد.
از اتاق بیرون رفتم. به مردِ درِ ورودی گفتم در رو میبنده و بیرون میایسته و مردم رو توجیه میکنه این بخش تعطیل شده و اجازهٔ ورود به کسی نمیده.
به مردِ درِ خروجی گفتم از داخلِ بخش پشتِ در میمونه و این بیست نفری که داخل هستن رو من میفرستم و اون در رو پشت سرشون ببنده و مدیریت کنه کسی از اون سمت وارد نشه.
به سه خانمِ مراقب سپردم دو تا با آقایون همکاری کنن و خانمی اجازهٔ ورود نداشته باشه و یکی اون بیست نفر رو مدیریت کنه که بتونیم سریع راه بندازیم.
با تشکر از آقایون که بدون هیچ چونوچرایی، همکاریِ لازم و دقیق رو داشتن، در حالی که خانمها داشتن نق میزدن که این دختره جوون کیه داره به ما بکن_نکن میکنه!
ولی در کار بهقدری جدی هستم که کسی جرأت نداره کاری که میگم رو نکنه.
برقای کل بخش رو خاموش کردم و تنها یه چراغِ انتهای سالن رو نگه داشتم.
یکی از خانومای سامانه گفت چرا تاریک کردید؟ دارم با سیستم کار میکنم ها(!)
بیهیچ حرفی رفتم پشتِ سیستمش و سامانهش رو قطع کردم و لپتاپ رو خاموش. داشت هاجوواج نگام میکرد که گفتم دیگه نیازی به روشنی ندارید. خدا قوّت. لوازمتون رو جمع کنید و برید بالا.
بالا؛ یعنی اتاق مدیریت. این یعنی من از بالا مجوّز دارم و تو هم هر کار دلت میخواد بکن.
بدون هیچ حرفی، همونجوری نشسته با تعجب من و نگاه میکرد.
همینجوری که کارا رو میکردم، با صدای بلند برای اونیکی خانم توضیح دادم تا من آمارِ ورودی میگیرم، این بیست نفر رو هرچه سریعتر کارشون رو راه بندازید.
چشم نگفت، ولی فسفس و گذاشت کنار و فقط کار کرد.
اینیکی هنوز با دهان باز داشت من و نگاه میکرد!
سامانهٔ دوم رو هم قطع کردم. آمار ورودی گرفتم. کارتابلها رو بهروز کردم. رفتم بالای سر سومی و آخرین سامانه. بیاونکه به خانومه حرفی بزنم، انگشتام و بردم روی کیبورد و انگشتاش و ناخودآگاه جمع کرد. سیزده نفر مردمی که مونده بودن رو سریع خدمات دادم. خانومه از روی صندلی بلند شد و جاش و داد به من و با ترس و تعجب ایستاد کنارم و کار کردنم رو میدید.
یکی از خانمهای مراقب اومد و بهم گفت دو نفر خانم پشت در هستن و التماس میکنن خدمات بگیرن. میشه همین دو نفر رو...
که «خیر»ِ آروم اما قاطعِ من بیاونکه چشم از سامانه بردارم، حرفش و قطع کرد و فرستادش بره.
اون یکی خانم سامانه که مبهوتِ من بود گفت ما اینجاییم که کار مردم رو راه بندازیم.
بیاونکه نگاهش کنم پاسخ دادم به شرط اینکه اخلال در سامانهٔ بعدی که کار اون هم راه انداختنِ مشکل مردمه نباشه!
انگشتام روی لپتاپ متوقف شد و صورتم چرخید و خیره بهش نگاه کردم و گفتم:
واقعا نمیفهمید دلسوزی برای دو نفر، کارِ مستمر رو برای سیصد هزار نفر در روز مختل میکنه؟! این دو نفرِ بعد از اتمام ساعت رو میبینید و سیصد هزار نفری که تا یک ساعتِ دیگه باید از دامنهٔ این سامانه خدمات بگیرن رو نمیبینید؟!
وَ با تحقیر گفتم: کِی شما مذهبیای بیعرضه بهجای احساساتِ ناشی از گرمیجاتی که میخورید، از عقلی که خدا بهتون نداده استفاده میکنید؟!
سربهراه
مانتو و مقنعه و کفش و ساعت و پنس رو هماهنگ کردم با رنگِ کیفی که از شاگردم هدیه گرفتم و کیفش و بهجای
بهش برخورد و گفت میرم بالا گزارشت و میدم.
دیگه لزومی ندیدم حرفی بهش بزنم. کارم رو کردم.
خانومی که مونده بود حسابی ازم حساب میبرد. یک نفر مونده بود که پرسید منم میتونم کمکی کنم؟
به عمد اون یک نفر رو سپردم بهش که وقتی تموم شد خودش سامانه رو قطع کنه.
اگه مدیرم برای خدمترسانیِ «صحیح» کارِ من رو قبول داره،
پس دو تا از من باشه برای «خدمت به مردم» بهتره.
پس باید کار رو آموزش بدم که در نبودِ من هم «خدمت» متوقف نشه.
باید به توقفِ سامانه برای «خدمت» همونقدر شوق داشته باشه که به اتصالِ سامانه برای «خدمت».
اگه سه روز مهمانداریِ عراقیها در اربعین بشه چهار روز، دیگه نمیشه اربعین رو هر سال تکرار کرد! پشت اون یک روز، هزار تا نکته است که آقای امام حسین علیه السلام گفتن سه روز زائرینِ من رو پذیرایی کنید!
اون یک نفر رو پاسخ داد و سامانه رو قطع کرد.
درست قبل از فشردنِ گزینهٔ disconnect با اضطراب از من پرسید: قطع کنم؟
من چنان قاطع پاسخ دادم قطع کن، که درجا کلیک کرد و لپتاپ رو خاموش.
نه از اون، نه از خانمهای مراقب، تشکر و خداحافظی نکردم. همهشون رو به خارج از اتاقِ سامانه هدایت کردم و در رو قفل، و از دو آقایی که با من همکاری کردن تشکر و خداحافظی کردم. به مردمی که پشت در بودن، ساعتِ خدمترسانی بخش رو اطلاعرسانی کردم و ازشون عذرخواستم و رأس ساعت چهار و چهارده دقیقه، کلید رو تحویلِ مدیر خانم دادم.
ساعتِ پنج، بخش دیگهای بودم که مدیرِ آقا اومدن پیشم، و در حالی که صدها نفر زیردستشون کار میکنن و به هیچ خانمی حتی لبخند نمیزنن، چه برسه به سلام و علیک،
با من، با لبخند، سلام و احوالپرسی کردن، ازم عذرخواهی کردن که نتونستن به اتاق سامانه سر بزنن که یهوقت مشکلی پیش نیاد، و ازم تشکر کردن که بالاخره یک شب، رأس ساعت سامانهای قطع شده تا سامانهٔ خدمتی دیگه متصل بشه و خدمترسانی متوقف نشه.
این درحالی بود که بالا و بخش خانمها توبیخ و متهم شدم، وَ خانمی که «وظیفه»ش رو انجام نداد، اما بالا به گریهوزاری زده بود و احادیث دل شکستن رو قرائت، تجلیل و تکریم شد(!)
همکارام هفتهٔ پیش برای روز معلم، واسهم جشن گرفتن و زحمت کشیده بودن. اما دیشب یه همکاری که جزو دوستام نیست و فقط بهش سلام میکنم و ازش خداحافظی، اومد پیشم که کنارِ دوستام بودم و بهم این هدیه رو داد.
خیلی برام عجیب بود... مثل خرفهای که از شاگردم گرفتم در حالی که حتی یه خط هم نمیتونم ازش حرف بزنم...
مثل اردوخوریای که از یکی از هفتما هدیه گرفتم و وقتی بغلم کرد گفت خیلی دوستم داره و زد زیر گریه و من ۹ ماه خیال میکردم دختری که تهِ کلاس میشینه و هشت منفی توی سه ماه ازم گرفته چون ماسک میزنه و اعتمادبهنفس نداره با چهرهٔ خودش بیاد مدرسه، ازم متنفره...
واقعا کلی تعجب کردم...
گفتم من به شما شناختی ندارم... چرا هدیه؟!
گفت من همیشه دورتر از شما و دوستات میشینم، ولی حرفای شما رو میشنوم و شوخی و خندههاتون کلی من و خندونده... صبحا میبینم زودتر از ما حاضر میشید برید مدرسه... من شما رو میشناسم...
بعد گفت این سنگ تزئینی رو خودش ساخته...
با دستای خودش...
احساساتی شدم و بغلش کردم و فهمیدم بارداره...
با اینکه از دکوری و هر وسیلهٔ بیکاربردی بدم میاد، اما این سنگ برام خیلی عزیز شد😍
+دنیا گاهی برام خیلی عجیب میشه...
این عکس رو دیدم و به این فکر کردم که از اساس باتقوایی دیگه موجود نیست!
این فرسته یه سیلی به خودم هم هست، چون خودم هم موقع صحبت با نامحرم سرم و نمیندازم پایین...
ولی در سیرهٔ شهدا خوندم که سر بلند نمیکردن...
من اینهمه سفر رفتم با پسرای مذهبی...
ندیدم موقع حرف زدن با نامحرم سرشون پایین باشه(!)
خدا هدایتمون کنه...
خیلی دلم میخواد یادم بمونه و رعایت کنم.
واقعا برام یه نشونه از تقواست...
#جزآقایدهقاننامیکهرئیسکاروانهایهشتصدنفرهٔدخترایجلفدانشجوبوداماحتییکبارندیدمموقعصحبتسربالابیاره
سربهراه
این عکس رو دیدم و به این فکر کردم که از اساس باتقوایی دیگه موجود نیست! این فرسته یه سیلی به خودم هم
شهدای دفاع مقدس همیشه برام از همممممممممممهٔ شهدا متفاوتترن...
مطمئنم درجهٔ اون دنیاشونم متفاوته...
واقعا توصیه میکنم میخواید چیزی بخونید؛
زندگینامه و وصیتنامههای شهدای دفاع مقدس رو بخونید.
هم کمتر نانویسندهها نوشتن و سلیقه قاطیش کردن که تحریف بشه. هم...
باید بخونید که متوجه شید چی میگم.
سربهراه
این عکس رو دیدم و به این فکر کردم که از اساس باتقوایی دیگه موجود نیست! این فرسته یه سیلی به خودم هم
تو دنیایی که شیخشم صورتیه(!)
مثلِ کوه دونه دونه دخترام و که تو بغلم از شدتِ گریه میلرزیدن،
هول دادم که برن و پر بزنن و آسمون رو تجربه کنن...
زنگ خورد. دخترا رفتن. من توی کلاس تنها نشسته بودم. دیگه نتونستم قورت بدم.
مثلِ ابر بهار گریه کردم...
یادم نبود دوربین تو کلاساست...
نرفتم بالا که همکارا گریهم و نبینن...
مدیرم که برای کلاسهای خالی آهنگِ خداحافظی پخش کردن، یادم اومد من و تو دوربین دیدن...
خودم رو جمعوجور کردم و رفتم بالا...
همکارام هاجوواج داشتن روی دیگهٔ سختگیرترین معلمِ مدرسه رو میدیدن که امروز از صبح، همهٔ پایهها اومدن دنبالم برای خداحافظی... بوسه و آغوش... خاطره گرفتن... هدیه دادن...
حتی از نهمهای پارسال...
یکی بعد از امتحانش اومد سر کلاسم... وَ تا زنگ آخر سرِ کلاس به کلاسم موند...
این دستبندی که هدیه گرفتم هم راز من و دخترام...
باید برم کلاس خصوصی در حالی که دیگه هیچ کلاسی رو دوست ندارم و فقط میخوام برم خونه...
موبایلم پر از عکسهای دخترامه که گوشیم و برده بودن و تا میومدم برای یکی بنویسم، باید لبخند میزدم چون داشتن با من عکس میگرفتن...
یه هدیهٔ سینمایی هم دارم که بعد از کلاسم میذارم...
اونی که الآن داره لنگون از میخچه تو آفتابا راه میره و گریه میکنه منم...
معلمی که دختراش و پر داده و خودش تنها روی پرتترین شاخهٔ درخت نشسته به نوحه خوندن...