یه چیزی به خانواده گفتم، قبلا هم به شاگردام گفته بودم، الآن هم میخوام اینجا بنویسم.
من جامعهشناس نیستم ولی معادلهم تا ریاضی داشتم همیشه بیست بود.
این معادله خیلی ساده است:
خانمهای دینمدار تشکیل خانواده میدن و فرزندآوری میکنن. حتی احتمالا در این شرایط بیش از میانگین هم فرزند میارن.
مؤنثهای ولنگار هم
یا ازدواج نمیکنن و اهل کثافتکاریان
یا اگه ازدواج کنن طلاق میگیرن و داریم میبینیم
یا اگه طلاق نگیرن ته ته تهش یه بچه میارن.
نتیجه؟
بیدینها قدرت و رسانه و تسلیحات و اتاق فکر و چارت تشکیلاتی هم داشته باشن، به زودی تموم میشن و نمیتونن حریف جریان دینمدار بشن.
تازه نسلهای مذهبی قبل، آگاه از جنگهای ترکیبی و نقشههای استکبار نبودن،
شما بگیر نسل جدید دینمدار آگاه هم شده و آگاهانه داره فرزندآوری و تربیت میکنه.
فکر نمیکنم فرزندآوریِ الآن بتونه ایران رو از پیریِ آینده نجات بده... دیر به فکر افتادیم...
اما ترکیب جمعیتی رو تغییر میده.
تاریخ ثابت کرده افراد دینمدار در شرایط ستیز، باروریِ بیشتری دارن.
اینم که ممکنه بچههای دینمدارها شکل خودشون نشن، باز با تاریخ اگه پیش بریم میبینیم که غالبا شبیه پدر و مادر میشن و استثنائات کم هستن.
ضمنا
شرایط اقتصادی هم اگه ادامه پیدا کنه،
دین رو به عنوان عامل عدالت به صحنه برمیگردونه :)
درواقع
واقعا زمین رو دینمدارها به ارث میبرن :)
و واقعا جای هیچ نگرانیای نیست،
دعوایی اگر هست
سر «تکلیف» هست که در این مسیر، هرکس کجا ایستاده و فردای به ارث بردن کی سربلنده و کی سرافکنده...
✌️😎🇮🇷
چهارده_پونزده ساله دارم علنی و در فضای مجازی مینویسم. ده سال مداوم وبلاگ، بعد از فروپاشی وبلاگها، استوریِ دوستداشتنی و تکرارنشدنیِ واتساپ و بعدش از بدِ حادثه کانال.
میخوام بگم این پیام برام تازه نیست، جدید نیست، نه غصهم میده، نه شادم میکنه. نه خشمم میده، نه امیدوارم میکنه. واقعا از جمله بازخوردهای فراوانم در فضای مجازیه و اونم چون قربونصدقهتون نمیرم چون نه تعدادتون برام مهمه، نه قراره از شما پول دربیارم(!) شما رو عادت دادن جذبِ هرکی بشید که خرتون کنه :)
من یادتون میارم باید آدم باشیم، دردتون میاد :))
به اونا هم گفتم،
به شما هم میگم؛
فقط با دعا حل نمیشه.
به عمل کار برآید...
به عمل.
عمل کردن وحشتناکتر از درگیر بودنِ خودت با خودت نیست :)
از من بازم گفتن بود!
سربهراه
سلام
سفرنامهٔ اصلی، قلممه، هنرِ نوشتنمه، فضای مجازی امانتدار نیست. اینجا مذهبی و غیرمذهبی همهچی رو به اسم خودشون نشر میدن. دقت کنی جز مشهورها که شناختهشده هستن و حق نشرشون محفوظه، بقیه نمیان داستان یا ایدهشون رو در فضای مجازی بنویسن. اینجا جای نشرِ هنر و تخصصت نیست.
کربلا هنوز زوده... نوشته بودم مبادامه... هنوز وقتش نیست...
اما نجف...
نجف؛
تاکستانِ علی...
علی...
به تو ای عشق
از این فاصله
از دور سلام!
از کجاش بگم؟ از اونجا که دست میکشی به خوشههای روی ضریح و دونه دونه انگورها از بینِ انگشتهات قِل میخوره و میفته تو حوضِ فیرزوهای دلت؟
قُلُپی صدا میده و وسطِ حوضِ دلت هی دایره دایره موج درست میشه و قلقلکت میاد...
اونوقت با چشمای گریون کنارِ تاکستانِ علی، میخندی...
مستانگیها را چگونه شرح باید داد؟!
وقتی گرفتند از زبانِ شعر، ساقی را...
یا مثلا نشستی روبهروی ایوان طلا... سر بلند میکنی که منارههای عظیمش رو ببینی... پیشونیت میخوره به پلههای آسمونِ اول... فرشتهها از خواب میپرن... هی سر میچرخون چپ و راست که ببینن کی بود؟ چی شد؟ چطور بود؟ بعد نمِ اشکای چشمهات میپاشه به سروصورتشون... اشکهات که از تاکستانِ علی جوشیده، طعم گرفتن... فرشتهها رو از خود بیخود میکنن... ایوان طلا رو یاهو،شون برمیداره... صحن رو موج برمیداره... تو رو جنون برمیداره... تاکستان رو هیاهو برمیداره... حوضِ دلت رو قُلُپقُلُپ برمیداره... ببخش ای شاه اگر من... این گدای مستِ شیرینعقل... نمیجویم برای گفتگویت هیچ آدابی...
تو دست دراز میکنی به سمتِ تاکستان... به بوی ردای علی... مولودِ کعبه! دستِ مرا بگیر که آب از سرم گذشت... منارههای عظیمِ ایوانطلا کنارِ حوضِ دلت گُل میکنن... مثلِ پیچک، بیتوقف و مشتاق از دلِ رگهای قلبت قد میکشن... خیلی عظیمن و سینهٔ تو خیلی کوچیک... ترک میخوره سینهت... مثلِ کعبه به وقتِ میلادش... مثلِ فرقش به وقتِ رستگاری... به خدای کعبه از عظمتِ منارههای ایوانطلا تو سینهت فرومیریزی... پِی نداریم ما دورافتادههای قحطیزدهٔ امامندیدهٔ چشم به تقویمدوخته که عمرمون به سر نرسیده به پای پسرش میفتیم یا ناکام از دنیا میریم...
زلزله میشی... گوشهٔ صحن... پشتِ درِ مدرسهٔ غرویه... چند ریشتر میتونه کاشیهای حوضِ دلت رو بترکونه و آب از گوشهوکنارِ فیروزهایها فوّارهای بزنه بیرون؟
مجبوری دست به دیوار بگیری که فرونریزی... روی دیوارهای حرم ولی اقیانوس کاشتن... ماهیسیاه باشی غرق میشی... چه چیزی از سفر در عمقِ اقیانوس زیباتر؟ برای قصهٔ ماهیسیاهِ تلخِ تُنگابی... اقیانوس به اقیانوس، فروریخته و آوار پناه میبری به علیشناسها... شیخ عباس قمی کجایی؟ بلند شو ملاصدرا... من برای آسمونِ علی پرنده نیستم... برای اقیانوسِ کاشیها نهنگ نیستم... من یه ماهیسیاهِ جویهای کنارِ جادههای بیتابلواَم که گوگلمَپ هم پیداشون نمیکنه... یه نیمهشبِ سردِ زمستونی، امام رضاجان دعام کرد و سر از آبراهههای سوقالکبیر درآوردم... بوی دِهین به مشامم رسید و شیرینعقل شدم... افتادم پی اقیانوس... زایندهرودم در سرشتم ردّی از دریاست... تا کی بگیرم سرنوشتی باتلاقی را؟ از من پذیرا باش متنی اتفاقی را... این بیتهای درهمِ هندیعِراقی را... آقا به من فرصت ندادند اشک و هقهقها... در متن بنویسم تمام اتفاقی را...
آخ...
دیگر مرا تاب نوشتن بیش از اینها نیست... لطفا خودت بنویسْ، اَز این لحظه باقی را.
امتحانا و مراقبتها و برگه تصحیح کردنا و نمره وارد کردنای من از هفتهٔ بعد شروع میشه. این هفته بیکارم. تو خونه شرایط کارِ خونه کردن ندارم. با اینکه عاشق آشپزی کردن و یاد گرفتنم و دلم میخواد ظرفا با نظم توی کابینتا چیده شه و همیشه بوی سیر و دارچین تو هوای خونه باشه، ولی دستم بسته است... مثل گلدونی که شوقِ گل دادن داره ولی گذاشتنش تهِ انباری و اینقدر نور بهش نرسیده که داره پلاسیده میشه...
بعد از یه فشارِ وحشتناکِ کاری،
یهو بیکارِ بیکار شدم...
تصور کن یه فنر رو بین انگشتات هی فشار دادی و فشار دادی و فشار دادی و یهو رهاش کردی...
فقط یک روز گذشته و نه موبایل، نه تلویزیون، نه دورهمی و غیبت کردن از همه، نه یه کتابِ صد و سی صفحهای رو یهنفس خوندن، نه دو تا فیلم نود دقیقهای رو با سرعتِ ۲/۵ دیدن، هیچکدوم به جذابیتِ «کار و فعالیت» نیست...
دلم میخواد مامان دوباره بره مکه و بتونم کل کارای خونه رو دست بگیرم... دلم میخواد ده جلد کلیدر رو شروع کنم... دلم میخواد یه دورهٔ حضوریِ فوق پیشرفتهٔ نویسندگی برم... دلم میخواد کسی بهم ریاضی درس بده... دلم میخواد هر صبح برم کوه و چایآتیشی بخورم... دلم میخواد با یه عالمه از خوبترین، کار فرهنگی بکنم... با رفیق برم بینالود و روبهروی پنکههای بادی عظیم روی دشتِ سرسبز و رقصان در بادش بدوم... با لپتاپ قصه بنویسم...
دلم میخواد برم عِراق.
تو مشّایه جوونه بزنم...
من گلدونِ فراموششدهٔ ته انباری نیستم.
گناه اجتماعی که حقالناس به گردن میاره چه شکلیه؟
این شکلی که همکارم میگه سربهراه؛ برای پسرم خواستگار پیدا شده!
من بدون تعجب (چون در جوامع بزرگی مشغول هستم و کلی آدم دیدم و ماجراها...) میپرسم دختره مذهبیه، نه؟!
همکارم با چشمای گرد میگه آرهـــــــــــــــــــــــــه! میگه آب به سرم خشک شده! رفته آموزش دانشگاه، شماره من رو گرفته، بهم پیام داده پسرتون قصد ازدواج داره؟!
خندیدم و گفتم بهش توپیدی که از حضرت خدیجه سلام الله علیها مایه بذاره و خود آویزونِ بیشعورش و بچسبونه به بزرگزنِ مکه و مدینه با صدها خواستگار پولدار و اسمورسمدار که خواستگاری کردنشون تا قیامت شأن دخترها رو بالا برد؟!
میگه نتوپیدم چون داشتم شاخ درمیآوردم!
گفتم به پسرت گفتی؟
گفت آره.
گفتم اشتباه کردی. دیگه کی پسرت و از آسمونا بیاره روی زمین... خودت و دیگه کی جمع کنه مادرشوهر... :)
سکوت میکنه.
میگم میفهمی چرا پسرا چلمن و پررو شدن و هر خواستگاری نه شنیدن میرن بعدی و فقط میخوان جفت بگیرن؟ به خاطر امثال این دختر عقبمونده است... اینا اثرات نسلیِ اجتماعی و فرهنگی میذارن... این میشه که پسرا همهمون و به یه شکل میبینن... اون دختر و امثالش باعث میشن پسرا و مردا همهٔ دخترا رو آویزون شوهر بدونن و علیل از هر توانمندی و استعداد و رشدی...
قیامت اون دختره گیرِ امثال منه، تا خوبیهای هفتاد نسلش و نگیرم حلال نمیکنم... درست مثل بدحجابا و برهنهها که شأن دخترایی مثل من رو هم پایین میارن...
به همکارم گفتم به پسرت بگو همه دخترا اون نیستن، مدل منم هست که پسره اینقدر ازم حساب میبرد، وقتی اومد جلو بپرسه قصد ازدواج دارم یا نه، دستاش میلرزید! بگو هر دختری رو دید، خیال نکنه مذهبیعقبموندههایی هستن که یک بارم زندگی و سیرهٔ حضرت خدیجه سلام الله علیها رو نخوندن...
+چیکار میکنین شما مذهبی عقبموندهها با جامعه؟! ها؟!
ترشیدههای بیعرضهٔ علیلالفکر.
رفته بودم میخچهم و به یه دکتر دیگه نشون بدم که دو تا خریدِ شکار به تورم خورد😍
قیمتاشون مُفت بود و خودشون خورااااااااکِ خودم😍
جورابِ آنه شرلی از این ساقندارهاست😒 ولی حاضرم زیرش یه جورابِ بلند بپوشم، اینم روش به خاطرِ آنه😂
روسریِ قشنگِ ادبیاتیم هم هممممممممممهش میره زیر چادر و هیچیش دیده نمیشه😂😂😂 ولی خودم که میدونم روی سرم خاتونهای ابروکمون بزمِ عیش و شادی گرفتن😍😍😍
خدای میخچهمم بزرگه😂😂😂