eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه چشم‌به‌راه ظهوری درس بخون. لشکر امام زمان علیه السلام اگر باسواد و متخصص نباشه، باید از اسرای لشکر دشمن تخصص بگیریم... زبون‌شون به آقامون دراز می‌شه... ۱۹/۷۵ نه. بیست. فقط بیست. اگه مثل مصطفی چمران ۲۲ شد که قند تو دل آقامون آب کنن... یه شاگرداوّلِ معمولی نشی که از بی‌رقیبی شده شاگرداوّل(!) بهترین شاگرداوّل شو. جوری که اسمت و صدا نزنن، بگن همون انقلابیه بیست شد... همون حکومتیه اوّل شد... عوضی همون چادریه... ریشویه... یقه بسته‌هه... همون مزدورِ خامنه‌ای اوّل شد... جوری درس بخون که دل دشمن خالی شه که تا تو تو مدرسه و دانشگاهی، عمرا بتونن سر بلند کنن. جوری درس بخون که اون یکی چادری و ریشیِ کم‌کار، به وجد بیاد و اونم مثل تو تلاش کنه. بهترین برگهٔ امتحانی، بهترین پاورپوینت، بهترین مقاله، بهترین ارائه، بهترین بهترین بهترین اوّل شو. به خاطر امام زمان علیه السلام که کسی زبون‌شون روی آقامون دراز نشه.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از هشتمام حالِ این کلیپ رو تقدیم کرده به من😍 عزیزم...
«تلفن را قطع کرد و زنگِ کوک‌شدهٔ ساعت را به‌وقتِ خاموش کردنِ ماکروویو. مقالهٔ شاگردش را رها کرد و لپ‌تاپ را خاموش. نگاهی به خانه‌اش کرد و به عقربه‌های ساعت. وقتِ زیادی نداشت و نای جُنبیدن و همه‌چیز را آماده کردن. تصمیم گرفت و لبهٔ صندلی را. از جا بلند شد و کبوترِ پشتِ پنجرهٔ اتاقش از ترس. وسایل را گردگیری کرد و خانه را جارو. باغچه را از آب، خیس کرد و دو پیمانه برنج را.‌ انجیر از درختِ گوشهٔ حیاط چید و اندوه از گوشهٔ قلبش. پیتزای گرم‌شده در ماکروویو را به یخچال برگرداند و آلبومِ بازشده روی عکس‌های سه سالِ پیش را به کمدِ کنارِ تختِ خواب. برای کنارِ فسنجان، سیب‌زمینی خلال کرد و برای زیباییِ لبخندهایش، دندان‌ها را. دم کردنِ چای طول نکشید و سیاه کردنِ چشم‌ها. زعفران به سفیدیِ برنج، زیبایی بخشید و قرمزیِ رژ به مه‌آلودگیِ لب‌ها. کیکِ سیب و دارچین را به دستِ فر داد و کمندیِ گیسوان را. غنچه‌های گل‌محمدی روی سطحِ فنجانِ چای به‌نرمی می‌رقصید و چین‌های پیراهنِ گل‌دارِ به‌تن‌شده در رفت‌وآمدِ خرامانِ بین آشپزخانه و میزِ شام. شمع‌های طرح‌دار روشن شد و سیاهیِ مردمک‌های جان‌گرفته. گل‌های چیده‌شده از باغچه روی میز، بینِ آن‌همه رنگ و عطر، دلبری می‌کرد و مرواریدِ گردنبندی به دورِ گردنِ سپید و بلورین. پشتِ تلفن گفته بود: «این آخرین فرصت است» و آخرین امید. زمان تعیین کرده بود و برنامهٔ بعد از امشبِ زندگی. «تا ساعت ۱۰ منتظر هستم و گذشت‌کننده از هرچه شد. ۱۰ نیامدی... من می‌روم.» عقربه‌ها به ۱۰ نزدیک می‌شد و کدورت‌ها به کینه. شمع‌ها آب می‌شدند و زن از غصّه. برنج زعفرانی از دهان افتاد و زندگی. فسنجان به ظرفِ کریستال ماسید و قرمزیِ رژ به لب. گلبرگ‌های غنچه‌های روی سطحِ چای از هم باز شد و فرهای گیسوان. چای یخ کرد و دست‌های سپیدِ لاکِ سرخ‌زده. ساعت ده شد و ادامهٔ زندگی معلوم. یک نفسِ عمیق... یک آهِ آهسته... خرده‌نم‌هایی بر سیاهیِ چشم... وَ تصمیمِ تعمیم‌دهنده به روزهای بعد از اینِ تقویم... یک کفگیر برنج کشید و گلِ سر را از بینِ گیسوان. یک ملاقه خورشِ فسنجان داخلِ کاسهٔ کریستال ریخت و آبِ گل‌ها را پای گلدان‌ها. با چنگال تکهٔ مرغ را از استخوان پاک کرد و با پشتِ دست لب‌هایش را از رژ. شام خورد و غصهٔ مقالهٔ شاگردش را. تکه‌ای کیکِ سیب و دارچین بُرید و دل از او که نیامد. چای را روی شعلهٔ گاز داغ کرد و پشتِ دستش را. ظرف‌هایش را شُست و اشک‌هایش را. میز و وسایل را جمع‌و‌جور کرد و افکارش را. شمع‌ها را خاموش کرد و موبایلش را. حلقه‌اش را از انگشتِ دومِ دستِ چپش بیرون کشید و شناسنامه‌اش را از کشوی اوّلِ کمدِ سمتِ راستِ کتابخانه. روی صندلی‌اش نشست و تصمیم‌ش به دلش. لپ‌‌تاپ روشن شد و تکلیفش. پی‌دی‌افِ مقالهٔ شاگردش را باز کرد و مسیرِ تازه‌ای به زندگی‌. انگشت‌های لاک‌زده‌اش از روی دکمه‌های کیبورد برنمی‌گشت و آبِ رفته به جوی. نیامد و رفت. ساعت از ده گذشته بود و آب از سر.»
سربه‌راه
«تلفن را قطع کرد و زنگِ کوک‌شدهٔ ساعت را به‌وقتِ خاموش کردنِ ماکروویو. مقالهٔ شاگردش را رها کرد و لپ
آخرین صفحهٔ داستانم و... تماااااااااااااااااااااااام😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
به قولِ فاکنر؛ عرقِ روحم دراومد و حالا از شدتِ سبکیِ رویشی تازه، آماده‌ام که بمیرم😍 چای می‌خوام... چای... چای... چای دم کن، خسته‌ام از تلخیِ نسکافه‌ها، چای با عطر هل و گل‌های قوری بهتر است😍😍😍😍
سربه‌راه
آخرین صفحهٔ داستانم و... تماااااااااااااااااااااااام😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
خدایا ممنونم به انضمام دو رکعت نماز شکر یک حلقه تسبیح صلوات هدیه به پیامبرِ محبوبت و بوسه‌هایی که با قرائتِ یک سوره قرآن به آسمون می‌فرستم❣😍
اگه متأهل بودم امشب خونه‌م روضهٔ مردونه بود و فردا زنونه. من فقط سر دو تا مورد اشکام بی‌اختیار میاد؛ امام حسین علیه السلام و رئیس‌جمهورم آقای رئیسی. برام مصداق مظلومه. وَ از اون شونزده میلیون نفر، وَ از اونایی که نیومدن رأی بدن، وَ از هرکی تلاشی نکرد تبیین کنه و امر به معروف، بیزارم و از پارسال تا همین الآن نفرین‌شون می‌کنم. نیمه‌شعبان اون شونزده میلیون و هر مذهبی‌ای که امر به معروف و نهی از منکر و تبیین نمی‌کنه رو زیر قبّه دعا کردم هم‌‌رده و هم‌نشین شمر بشن و خیر از نسل‌شون نبینن. چرا؟ چون بی‌شرف‌ها رو بر ما امیر کردن... از جوونیم که با بی‌شرف‌ها گذشت نمی‌گذرم. امشب، شبِ متن و عکس نیست. باید برم روضه... برم شب رو حرم بمونم... نزدیک پیکرش... مثل حضرت زینب سلام الله علیها که بی «مرد» شد، زمزمه کنم: گلی گم کرده‌ام... می‌جویم او را...
پیکرش رو هم نشون ندادن... فقط اومدن و عمودِ خیمه‌ش و کشیدن پایین و ما فهمیدیم که بدبخت شدیم!