eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
تو فکر کن از کژفهمیِ مذهبی‌بی‌شعورهای عقب‌مونده، نتونی در فِراقِ نجف اشک بریزی(!) یکی از این حیوانا
من از نجفِ شما نجف‌رفته‌های دُر‌به‌دستی که شب‌ها افسرده‌اید و روزها علیل و تا کسی بهتون خرده می‌گیره چرا مثل آدم درس نمی‌خونی؟ مثل آدم کار نمی‌کنی؟ مثل آدم تعامل نمی‌کنی؟ آه می‌کشید و گدایی درک می‌کنید که حالتون بده، بیزارم! که تو اگه نجف‌شناس و علی‌باور بودی، این نبودی!
سربه‌راه
تو فکر کن از کژفهمیِ مذهبی‌بی‌شعورهای عقب‌مونده، نتونی در فِراقِ نجف اشک بریزی(!) یکی از این حیوانا
که تو اگه علی‌شناس بودی و نجف‌فهم با عبا تو ایوان طلا عکس نمی‌گرفتی بذاری پیجت و دین رو خرجِ دیده شدنت کنی.............
سربه‌راه
تو فکر کن از کژفهمیِ مذهبی‌بی‌شعورهای عقب‌مونده، نتونی در فِراقِ نجف اشک بریزی(!) یکی از این حیوانا
که تو اگه علی‌شناس بودی تموم شب هیئت نمی‌موندی که از خستگی بخوابی و نماز صبحت قضا شه...
سربه‌راه
تو فکر کن از کژفهمیِ مذهبی‌بی‌شعورهای عقب‌مونده، نتونی در فِراقِ نجف اشک بریزی(!) یکی از این حیوانا
که تو اگه علی‌شناس بودی به بهانهٔ کار فرهنگی و اردو جهادی و جلسه بسیج و هماهنگی هیئت با نامحرم بگو و بخند نداشتی...
کاش این‌قدر آدم بودید که کثافت‌کاری‌هاتون و به نجف نمی‌چسبوندید..........
سربه‌راه
تو فکر کن از کژفهمیِ مذهبی‌بی‌شعورهای عقب‌مونده، نتونی در فِراقِ نجف اشک بریزی(!) یکی از این حیوانا
پیام زده بود دلش و شکستم و من و به امام علی علیه السلام سپرده. هیچ جوابی ندادم و در حالی که لبخند زدم و گفتم چقدر عالی، به کارام رسیدم :) از این‌که جواب ندادم حرصش گرفته و به علی که من و سپرده هم اعتماد نداره و شروع کرده رگباری پیام دادن :)) بعد هر بار بیشتر حرصش می‌گیره که جواب نمی‌دم و باز پیام می‌ده :)) من سه تا کار اداری انجام دادم، خرید کردم، پیام‌های شاد رو پاسخ دادم و صفر کردم، تفسیر روزانه‌م و خوندم، تو اتوبوس تونستم چند تا از پیامای شما رو جواب بدم، حدود پونزده بار نهی از منکر کردم، از این پونزده نفر، حدود هفت نفر رو حین نهی از منکر فیلم گرفتم و فرستادم پیگیری کنن، ناهار خوردم، مایعات گرم خوردم سرماخوردگی‌م عود نکنه و آماده‌ام برم سراغ کارهای عصرم، این سینه‌چاکِ بیکار و بی‌عارِ نجف هنوز داره پیام می‌ده و از دست من حرص می‌خوره😂 ندید می‌گم یه هفته هم از زندگی افتاده😂😂😂 خب عیب‌تون رو می‌گن برین پی اصلاح نه مثل عقب‌مونده‌ها بیشتر غرق شید😁 اون نجفی که یادت نداده چطور زندگی و احساسات و شکست‌هات رو مدیریت کنی، به‌نظرم جای اندیشه داره! از من گفتن بود.
سرماخوردگیِ همه‌مون عود کرده. بابا یه‌تنه داره پرستاری می‌کنه و من سبکِ نوینِ پرستاریش رو که منحصربه‌فردِ خودشه به‌شدت دوست دارم. به مامان لیموشیرین و پرتقال می‌ده و به من قوّتو با شکلات تلخِ ۹۳ درصد و کاپوچینو. صدای مادر درمیاد که اونا رو نـــــــــــــــــــده بخورهــــــــــــــــــــــه! وَ بابا می‌گه اینا سرماخوردگی رو خوب می‌کنه! من نمی‌دونم خوب می‌کنه یا نه، ولی هرچی بابا بهم می‌ده می‌خورم. سخت معتقدم نیّت‌های پشت هر کار، بر روند و نتیجه مؤثره و مطمئنم زودتر از مامان خوب می‌شم. اما الآن بدنم خالی کرده. چهارشنبه دخترای نهمم کشوری دارن. نمی‌تونم سر اونا خطر کنم و خواب‌آلود و بیمار برم امتحان. پیام زدم و شب‌کاریِ سه‌شنبه رو لغو کردم. موند کارگاه سه‌شنبه که لغوشدنی نیست چون کشوریا جمع‌بندی امتحان می‌خوان. برای فردا باید لباسی که دخترام دوست‌تر دارن اتو کنم بپوشم که ذهن‌شون برای امتحان شادتر باشه. اما دستام دیگه جون نداره... ساعت کوک کردم برای چهار صبح. به رفیق سپردم بیدارم کنه چون همه‌مون دارو می‌خوریم و ممکنه خواب بمونیم. هر بار که بیمار می‌شم، به خدا می‌گم رحم کن... شبیه چمران زندگی نکردم... ولی می‌خوام شبیه چمران تموم شه... وَ تو اوستای شله‌زرد کردنِ شیرهای روبه‌فسادی...
خدایا شکرت که هوا خنکه. لطفا ما رو جهنم نبر...
خیابونا موکب دارن. من سرما خوردم. مثل آخرین روزی که کربلا بودم. که کمتر از رفیق رفتم شش‌گوشه. که بدنم دیگه نکشید و رفتم طبقهٔ بالای حرم امام حسین علیه السلام و فقط خوابیدم‌. این‌قدر خوابیدم که تموم صورتم از خواب و چرک و سرمای اون بالا ورم کرد. هوا خنکه. ابریه. مثل همون آخرین روزی که کربلا بودم. طبقه بالای حرم این‌قدر سرد بود که... این‌قدر سرد بود که... این‌قدر سرد بود که... رفیق برای این‌که سرِ حالم بیاره، میومد بالای سرم زیارتاش و می‌خوند. من خودم و می‌پیچیدم تو چادر و چفیه‌م و درحالی که از سرما می‌لرزیدم، با صدای زیارتش آروم‌آروم اشک می‌ریختم. بلند می‌شدم برم صف شش‌گوشه. ولی تا صحن پایین که می‌رفتم دوباره بدنم ته می‌کشید. می‌شستم تو صحن و دوباره از سرما می‌لرزیدم. ایستگاه اتوبوس پر از آدمه. من خسته‌ام. روی میخچه‌ای که داره جون‌سختی می‌کنه تا دربیاد فشاره. مثل تاول‌های پام تو آخرین روزی که کربلا بودم. می‌شینم لبهٔ پیاده‌رو. نوای موکبِ سرِ خیابون بهم می‌رسه. تسلیت می‌گم امام رضای جانم. دورتون بگردم. چای می‌خوام. چای موکب سرِ خیابون نه. چای عِراقی‌ای که همون آخرین روز کربلا خوردیم. حضرت آقای امام حسین؛ من به شما عرض کردم دوست‌تون دارم؟ عرض کردم دلتنگتونم؟ عرض کردم دلم طبقه بالای حرم‌تون رو می‌خواد؟ عرض کردم بعد از حرم شما، دیگه کبوتری روی سرم ننشسته؟ عرض کردم نیمه‌شعبانی که به زندگی‌مون پاشیدید، یه غیرقابلِ وصفِ لبریز از آرامش و‌ پریشونیه؟ عرض کردم چقدر تقویم و جیب‌مون رو زیرورو کردیم ببینیم می‌شه قبل از اربعین هم بیایم... راستی! عرض کردم هنوز شبی که لب رود، کنار مقام امام زمان علیه السلام، روی نیمکت نشستیم و چای خوردیم برامون به اندازهٔ همون‌جا و همون‌لحظه، تازه و پر از ذوقه؟ حضرت آقای امام حسین؛ من محضر شما عرض کردم که چقدر چقدر چقدر دلتنگتونیم؟ من و رفیق.
حتی دلم برای سربازِ سرِ کوچهٔ «شارع بغداد» که برامون دست تکون داد و با ذوق خوش‌آمد گفت، تنگ شده... اهلاً و سهلاً زائر...
کاش سوار هر اتوبوسی شدم من و باب القبله پیاده کنه... همون‌جا که داشتم گرمممممم با عموعباس علیه السلام صحبت و با هیجان تعریف می‌کردم چطور از مشهد رسیدیم اینجا و چی شده و کیا ما رو قال گذاشتن و کی دست ما رو گرفت و... که یهو رفیق دستم و گرفت و گفت قاطی کردی؟! اینی که داری براش تند و تند حرف می‌زنی خود امام حسینه... ما رسیدیم به خودش... وَ من ساکت شدم... وَ زل زدم به روبه‌رو... وَ نگاه کردم... نگاه کردم... نگاه کردم... نگاه کردم... نگاه کردم...
تنها مَردِ من و رفیق؛ سلام بر شما❣