eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
پیاده‌رویِ آقای رئیسی رو تو نیویورک یادتونه؟ بایدن می‌خواست باهاش ملاقات کنه قبول نکرد... بایدن برنا
سرِ آقای انصاریان خیلی فکرم به هم ریخته بود... جوابیه‌شون و مایه گذاشتن از امام حسین علیه السلام بیشتر... یاد پیاده‌روی ابراهیم رئیسی افتادم... یادتونه ماجراش و؟ چقدر نکته درمیاد از همین وقایع؛ همه و استاداشون دارن می‌ریزن... هرکی به منبع وصله می‌مونه.
سربه‌راه
سرِ آقای انصاریان خیلی فکرم به هم ریخته بود... جوابیه‌شون و مایه گذاشتن از امام حسین علیه السلام بی
سر امثال پویانفر به هم نمی‌ریزم. می‌گم جوانه و شهوتِ دیده شدن و فالوور می‌کُِشه! ولی سر آقای انصاریان... اینا حق‌الناسه ها! فکر کن دلِ چند تا جوان مثل ما رو می‌لرزونه... که طرف عمری زیر خیمهٔ اهل بیت علیهم السلام خدمت کرده و تهش ببین.‌‌.. تو که دستت خالیه به چی دل بستی؟! از دیروز سوزنم گیر کرده روی ... از دیروز ترسیدم... که به ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام از این دنیا می‌رم یا... هزار استغفرالله...
به رفیق می‌گفتم قیامت هرچیِ من و بریزن بیرون و بگن آشغاله، یه چیز برام می‌مونه. چون حقیقی‌ترین و واقعی‌ترین و اصیل‌ترین دارایی منه. اونم تک‌ تکِ قدم‌هام تو مشّایهٔ اربعینه. خالص‌ترین حقیقتِ زندگیم. که خدا وقتِ محاسبه‌شون نورِ شدتِ علاقه‌م و توشون می‌بینه... من تک به تکِ قدم‌هام و تو مشّایه عاشقانه و عاقلانه دوست دارم... با هر کسی سهیم‌شون نمی‌کنم... حتی از یکی‌ش نمی‌گذرم... توشون هیچ ناخالصی‌ای نداره... عشقِ محضه... عشقِ محض. هر اشکی براش ریختم؛ اشکِ نابه. می‌خوام به تک تکِ قدم‌های مشّایه‌م تو همه عمرم قسم بخورم: که هرکی قلبش (نه زبونش) جای محبّت سیدعلی خامنه‌ایه عاقبت به‌خیر می‌شه.
مطمئنم روضه‌های پشتِ این پیام‌ها رو نمی‌فهمید. ببخشید که مطمئنم ولی دو سالی می‌شه با من هستید و پیام ردوبدل کردیم و دستمه کی مخاطبمه. برای رفیق که فرستادم، دقیقا روضه‌های پشتش رو فهمید که با صدای گرفته برام صوت فرستاد و گفت اون با زر و زور به هدفش می‌رسه... اما امشب رو یادش می‌مونه که سواد و سابقه‌ش رو باخت... وَ تهش گفت: ولی چه فایده وقتی فقط یک نفری...؟!
Amirhatef-2.mp3
زمان: حجم: 422.5K
آیینِ عشق‌بازیِ دنیا عوض شده است یوسف عوض شده است، زلیخا عوض شده است سر هم‌چنان به سجده فرو برده‌ام ولی در عشق سال‌هاست که فتوا عوض شده است خو کن به قایقت که به ساحل نمی‌رسیم خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است آن باوفا کبوتر جَلدی که پر کشید اکنون به خانه آمده، اما عوض شده است حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق من همچنان همانم و دنیا عوض شده است...
مدرسه‌ام. دخترام دارن انشا می‌نویسن. قبل از امتحان همکارام داشتن از کتاب‌سوزی حرف می‌زدن. این کار رو پسندیدن... معتقدن کتاب‌هایی که تدریس می‌کنن به‌دردنخوره... معتقدن همه‌چیز باید عوض شه... دبیرهای ادبیاتِ مشهد نسبت به امتحان کشوری فارسی معترضن... معتقدن باید عوض شه... هرچی رو که دوست نداشتن عوض شه... هرچی که باب میل‌شون نبود عوض شه... شوهر... زن... معلم... مدرسه... قانون خدا..‌. حکومت... ولی فقط معتقدن. پیشنهادی ندارن. جایگزینی ندارن. وَ همین خودش کلی معنا رو می‌رسونه... من کلیپ کتاب‌سوزی رو نمی‌بینم. چون می‌دونم گریه‌م می‌گیره. چون نمی‌خوام همکارام گریه‌م و ببینن. من کتابایی که تدریس می‌کنم دوست دارم. با استدلال دوست دارم. حتما ضعف دارن. اما کلی هم نقطه مثبت دارن. من می‌دونم پشت این چیزها حرفی نیست. دلیلی نیست. منطقی نیست. عقلی نیست. من می‌دونم بهانه‌ها چیه... من یاد اسکندر میفتم... یاد مغول... توحش. قانون جنگل. دلبخواه. هرکی زورش بیشتره. تو کرونا هم علف‌خوارهای طب سنتی، رئیس‌شون همین کار رو کرد... که بگه واکسن دوست ندارم... که بگه حرف، باید حرف من باشه... دنیایی که توش کتاب بسوزونن جای گریه‌داریه... ولی دنیایی که توش معلم‌ها از کتاب‌سوزی خوشحال باشن، دیگه جای موندن نیست...
یه فرم دیگه تو اداره پلیس به نام من و رفیق پر شد😂😂😂 شب میام تعریف می‌کنم😎✌️
امروز آخرین امتحان و مراقبتم بود. آخرین روزی که دخترقشنگام و می‌دیدم. رفیق گفته بود بعد از مدرسه بیا بریم تفریح. رفتیم پارک بانوان ریحانه. قبلا دو بار رفته بودیم و هر دو بار راه‌مون ندادن چون من فندک داشتم و چاقو و اونام امانت نمی‌گرفتن و خلاصه از دم در برمی‌گشتیم. می‌خواستیم یه بارم شده توش و ببینیم. خب این‌بار کوله‌پشتی‌م و از ممنوعه خالی کردم و بالاخره راه‌مون دادن. بزرگ، سرسبز، بدون موبایل، بدون آهنگ و اسپیکر و حیوان بود و به‌نظرم جای خوبیه برای خانم‌ها. قلیون و این‌چیزا رو هم راه نمی‌دن، مختصر امکانات تفریحی و ورزشی هم داره‌. البته من و رفیق اگر دختر داشتیم، اجازه نمی‌دادیم با دوستاش بیاد. به‌هرحال جایی که همه توش راحتن، وَ نظارتی هم نیست، جای امنی نیست! بیشتر نمی‌تونم توضیح بدم و همه فکرتون رو معطوف می‌کنم به این‌که همهٔ مکان‌های دبیرستان‌های دخترانه، اجباریه که دوربین داشته باشه... تو یه آلاچیق ناهار خوردیم و کمی صحبت کردیم و دیگه حوصله‌مون سر رفت‌. جمع کردیم بریم یه‌سری خرید ضروری داشتیم. خرید از سمت مصلی تو مشهد، مقرون‌به‌صرفه است. قیمتا مناسبه. رفتیم اون سمت. از تو خیابونا رسیدیم به خیابون رستمی و کنارهٔ ریل قطار رو دیدیم چه جای سرسبز و قشنگیه. بساط و پهن کردیم که یه چای و دِهینِ نجف هم اون‌جا بزنیم. از دور دیدیم یه زن وشوهر و سگ‌شون دارن میان! به رفیق گفتم که نترسه چون پشتش بود. خودم هم از همون دور گفتم سگ‌تون رو از خیابون رد کنید، از اینجا رد نکنید. زنه گفت باشه. مرده سریع بند سگ‌ش و بست و با تهاجم و سگ‌به‌دست اومد سمت ما و با طلبکاری گفت چی گفتی؟!
جواب دادم: گفتم سگ‌تون رو از خیابون رد کنید، نه از اینجا. سگ‌گردونی تو خیابون جرمه و شامل مجازات می‌شه. مرده با سگش هجوم آورد سمت ما و گفت این سگ به شما چه کار داره؟! از جام بلند شدم و گفتم شما مرتکب جرم شدی، می‌تونم زنگ بزنم ۱۱۰ بیاد تفهیمت کنه. مرده صداش و انداخت سرش که من خودم زنگ می‌زنم ۱۱۰! من و از پلیس می‌ترسونی؟! بعد دست کرد تو جیبش و یه مشت کارت درآورد و همون حرفایی رو زد که شب کلانتری هم تو امام‌زاده شوهرِ زن‌دامنیه لخته گفت: من خودم کارت بسیج دارم(!) ایثارگرم(!) وقتی من جبهه بودم تو کدوم گوری بودی که حالا من و از پلیس می‌ترسونی؟! رفیق داشت جوابش و می‌داد و منم موبایل درآوردم و گفتم بسیار خب. پس تماس می‌گیرم بیان حالا که ترسی نداری. صداش و انداخت سرش و تو صورتم اومد و شروع کرد فحاشی و تهدید که صدام و انداختم سرم و کللللللللل خیابون صدام و برداشت 😂 گفتم من زن بی‌عرضه‌ت نیستم که سرم داد بزنی! غلط اضافه می‌کنی، بمون ببین چه پدری از تو و سگت دربیارم پدرسگ! زن بزک‌دوزکش هاج‌ و واج مونده بود ما رو نگاه می‌کرد که مرده با سگش پا گذاشت به فرار😂 یعنی حتی وانستاد زنش و ببره😂 خوک‌صفتای حیوون‌بازِ بی‌غیرت😂 من ۱۱۰ رو گرفته بودم و داد می‌زدم کجا می‌ری ایثارگرِ بسیجی؟! بمون تو و سگت و برات خیابون به‌نام کنیم😂 پلیس جواب داد و با همون صدای بلند شروع کردم شرح ماجرا دادن. تو این فاصله پسربچه‌هایی که خیابون روبه‌رو داشتن فوتبال بازی می‌کردن دورمون جمع شدن و چند تا پیرمرد. بچه‌ها که توقعی ازشون نیست، ولی از پیرمردا صدا درنیومد... دو تا دختر بودیم وسط معرکه... مثل شبِ امامزاده... اونجا برای حجاب... اینجا برای سگ... اونجا برای امنیت روانی... اینجا برای امنیت جانی... پلیس نامردی که پشت تلفن بود، می‌گفت گوشی رو بده به خانومه... من این‌کار رو نکردم و به پلیسه هم توضیح ندادم چرا نمی‌دم که زنه پررو نشه... یک این‌که چرا باید گوشیم و بدم دست زنی که شوهرش در رفت و این و نگاهم نکرد؟! دو این‌که وظیفهٔ پلیس این نیست که از موبایل من استفاده کنه! پول بیت‌المال می‌گیره که به امور ما رسیدگی کنه! سه این‌که می‌خواست نصیحت کنه؟! اون باید میومد که مرده بفهمه عه! واقعا پلیسی هست! پلیسه داشت خودش و شرحه‌شرحه می‌کرد و با تندی بهم می‌گفت گوشی رو بده به خانومه که مونده، خانومه دید من واقعا زنگ زدم و رفیق آدرس می‌گه و منم به پلیسه می‌گم، راه افتاد بره. به ذهنم رسید مشخصات ظاهری بدم که بترسه و فکرم کارساز بود. وسط خط‌ونشون کشیدن پلیسه از پشت خط که گوشی رو بده به اون خانوم (عجب... ) من بلندبلند می‌گفتم یه خانوم چهل و خرده‌ای ساله، شلوار جین، شال آبی، بلوزآبیِ سنتی. زنه دید مشخصات دادم مجبور شد وایسه و برگرده. منم به پلیسه که داشت خودش و می‌کشت گفتم منتظرم گشت بفرستید. وَ تلفن رو قطع کردم. نشستم روی زیرانداز. زنه اومد با وقاحت گفت وقتی شوهر من تو جبهه‌ها بوده، شماها عرضه داشتید بیاید سرتون و بالا کنید؟ من لیوان چایم رو برداشتم و شروع کردم چای نوشیدن😂 رفیق گفت ما اون موقع نبودیم، شما سنّت به جنگ می‌رسه😂😂😂 ولی الآن که ماییم آره، عرضه داریم نذاریم با بچه‌سگاتون بیاین تو خیابونای آدمیزادا😂 زنه گفت شمایید که مزاحمید، شما چادریای عقده‌ای مزاحمید خون ما رو تو شیشه کردید. من چای می‌نوشیدم و می‌گفتم دم‌مون گرم، از جَنَم‌مونه😂 حرصش گرفت، داشت سر رفیق داد می‌زد که موبایل رو باز کردم و ازش فیلم گرفتم. اومد سمتم که عکس نگیر! تو مجرمی! به چه حقی از ناموس مردم عکس می‌گیری؟ دست بلند کرد که می‌زنم بمیری! من با لبخند و چای به‌دست زل زده بودم به چشماش😁 رفیق گفت جرأت داری بزن! بزن ببینم مثل شوهرت دمت و نمی‌ذاری روی کولت فرار کنی! بزن ببین تا کجاها ببریمت! زنه ساکت شده بود و فقط با حرص به من نگاه می‌کرد که حتی لیوان چایم و زمین نذاشتم. رفیق دوباره گفت بزن دیگه! جرأت داری سرانگشتت بخوره به ما😂😂😂 به امام حسین علیه السلام اگه فکر کنید ما کس و کاری داریم که دل این کارا رو داریم😂😂😂 قسم خوردم. فقط خدا. فقط خدا. نه هیییییییییچ‌کس دیگه! پلیسی که پولش از جیب ما مردمه داشت از موبایل من مایه می‌ذاشت و انگار شورای شهره که با تلفن مصالحه کنه... اونجا فقط من و رفیق بودیم و خدای بالاسرمون‌. زنه دید حریف ما نمی‌شه. با سیس عقاب، یواش‌یواش شروع کرد به رفتن😂 وقتی رفت گفت خاک تو سرتون بکنن. من گفتم شوهرت و پیدا می‌کنی قالت گذاشت سگش و نجات داد؟😂😂😂 وَ در رفت.