eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
خدای مهربونِ امام حسین علیه السلام؛ ممنون که بارون بهمون دادی❣ ممنون که باد میاد❣ ممنون که هوا ابریه❣ ممنون که خُنَکی می‌وزه❣
پشتِ پنجرهٔ اتاقم، رو به سنگ و سیمان‌های قدکشیده، نشسته‌ام و تصور می‌کنم هنوز درختِ بلندبالای دست‌ودل‌بازِ توت، سرِ جایش ایستاده و به اندک‌نسیمی، صدای تحرّکِ آرامِ برگ‌هایش به اتاقم می‌پاشد. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم بوی باران را با آخرین تصویری که از توت‌های روی شاخه‌ها خاطرم مانده، مخلوط کنم. صدای پای دو اسب می‌آید و چرخ‌های گاری یا شاید هم کالسکه‌ای که به دنبالِ خود می‌کشند. حالا که بدنم خستگیِ کلاس‌های پشتِ سرِ هم را ندارد و خواب، حریفش نمی‌شود، یافته‌ام که هرشب همین ساعت، گاری یا کالسکه‌ای به خانه برمی‌گردد. شبِ گذشته خوب گوش داده بودم. قاطیِ صدای کوبیده شدنِ خسته و بی‌شتابِ سُمِ اسب‌ها به آسفالتِ خیابان و صدای آرامِ چرخ‌های درپی‌اش، هیچ صدای دیگری نبود. پس گاری‌چی یا کالسکه‌ران یک نفر است. خسته است یا مهربان نمی‌دانم. ضربه‌ای به حیوانات نمی‌زند. انگار به‌جای مسافرها یا اشیا، خودش داخل کالسکه یا روی گاری نشسته و، بی هیچ تحرّکی، تنها بندِ اسب‌ها‌به‌دست، به روبه‌رو نگاه می‌کند که برسد. صدای خوشایندی‌ست. دوستش دارم. وَ در بی‌خوابی‌های شبانه‌ام، در تاریکیِ امنی که دلشکستگی‌های دیوارها به چشمم نمی‌آید، در خاموشیِ توحّشِ همسایه و خفتنِ حیوانِ دربندش، منتظرِ این صدا در این ساعت هستم. تا محو شدنِ اسب‌ها و صاحب‌شان در انتهای خیابان، گوش تیز می‌کنم و وقتی دوباره سطحِ سیمانیِ قرن باقی می‌ماند و من، صدای موسیقیِ سنّتی‌ام را باز می‌کنم و به آسمانِ دور از پنجره‌ام چشم می‌دوزم. فکر می‌کنم. فکر می‌کنم. حتی اگر نخواهم فکر می‌کنم. حتی اگر مقاومت کنم، فکر می‌کنم. فکر می‌کنم. دیگر محتوای موسیقی را متوجه نمی‌شوم. از صنایعِ ادبیِ شعری که با خوش‌ترین آوا خوانده می‌شود به وجد نمی‌آیم. چو تکه‌پاره بر موج، معلّق و هراسان می‌شوم. فرجامی نمی‌بینم و ساحلی به چشمم نمی‌آید. کاش مدرسه بودم. کاش چنان جسمم را به رنج می‌انداختم که به محضِ ورود به اتاق، در شبیخونِ شکستگی‌ها و توحّشات، در فاصلهٔ درآوردنِ جورابی از پا، به خواب می‌رفتم و این فکرِ بی‌افسار و حصار، فرصتِ کندوکاو نمی‌یافت. پناه بر کتاب از نبودِ خواب... سراغِ قفسه‌ای از کتابخانه‌ام می‌روم که بی‌خیالی در آن چیده‌ام. هرچه که آتش‌بیارِ معرکهٔ فکرم نشود. که تا یک‌دم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش. اطاق آبیِ سهراب را برمی‌دارم. تفأل می‌زنم. خطوطی باز می‌شود که سهراب گفته با دیدنِ مثلث به گریه می‌افتاده. آتش به افکارم می‌افتد... درِ اطاقِ آبی را می‌بندم و اثاث‌کشی‌اش می‌کنم به قفسهٔ هرکه او آگاه‌تر، رخ زردتر... می‌گردم پی نجات. اتاقم را چشم می‌چرخانم به هزار امید. قرآن؟ می‌دانم به معنایش نگاه می‌کنم... باز رنج می‌کشم... سجّاده؟ در اِدبارِ مستحبات به سر می‌برم... تسبیح؟ دوست دارم. همان‌که در مشّایه، عمود ۳۱۳، نیمه‌های شب، بی‌خبر و مقدمه، هدیه‌ام دادند. مُهره‌ها به آرامی بینِ انگشت‌هایم قِل می‌خورند. دنبالِ ذکری می‌گردم آبِ روی آتش. به لحظه‌ای بادی شدید و‌ کوتاه می‌وزد. سطحِ سیمانیِ قرن آشفته می‌شود. ناخودآگاه سربرمی‌گردانم سوی پنجره. مُهره‌ای زیرِ انگشتم قِل می‌خورد. بی‌اختیار می‌خوانم: ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی... مُهرهٔ دیگری پشتِ سرش می‌افتد. من ادامه می‌دهم: زاری از ما نه، تو زاری می‌کنی... تسبیح بین انگشت‌هایم تب می‌کند. ما چو ناییم و نوا در ما ز توست... خیال می‌کنم نشسته‌ام روی کالسکه. ساعتِ دو و بیست دقیقهٔ نیمه‌شب است. از کنارهٔ خیابان عبور می‌کنم. اسب‌های خسته مرا با خود می‌کِشند. من منتظرم خیابان به سر برسد و من به مقصد. ما نبودیم و تقاضامان نبود... مُهره‌های تسبیح، بی‌جان و بی‌نفس، یکی بعد از دیگری فرومی‌ریزد: لطفِ تو ناگفتهٔ ما می‌شِنُود... باد می‌وزد. من نشسته‌ام زیرِ سایه‌بانِ کوچکِ بالای کالسکه‌ام. روی صندلیِ نرمِ کوچکی. تسبیح‌به‌دست. چشم‌دوخته به تاریکیِ محوِ انتهای خیابان. اسبانم در حرکت. پس بِدان این اصل را ای اصل‌جو هرکه را درد است، او بُرده‌ست بو هرکه او بیدارتر، پردردتر... هرکه او آگاه‌تر، رخ زردتر... بسته‌درزنجیر، کِی شادی کند؟ کِی اسیرِ حبس، آزادی کند؟ سهرابِ سپهری می‌زند زیر گریه. کنجِ زاویه‌های مثلثی گیر کرده که درختِ توتِ کودکی‌اش را از آن بریده‌اند. باد می‌وزد. وَ آسمانِ پنجره‌ام هم‌چنان دور است.
خدایا آل سعود و مسعود رو نابود بفرما، غزه رو آزاد کن وَ تا جوانم بذار برم حج واجب! پیری و دم مرگ که عبادتم از ترسه به چه دردت می‌خوره؟!
۲۴۰ برگه‌م مونده که تصحیح کنم ولی مغزم خسته شده و به خطای محاسباتی رسیدم. می‌رم به مغزم نفس بدم که بتونم بدون خطا پیش برم. دو ساعت و نیمه پای تلویزیونم و چهار مورد نوشتم که اعتراض کنم و دو مورد نوشتم برای تشکر. اما یکی از موارد اعتراضم، مربوط به تبلیغاته که من و یاد چند روز پیشم انداخت. ناخواسته و به‌خاطر اشتراک مسیر، با دوستی همراه شدم. میانهٔ راه گفتم می‌رم داروخونه ضدآفتاب بخرم. گفت منم میام بخرم و یکی منم داره تموم می‌شه‌. با هم رفتیم داروخونه و به مرده گفتم یه ضدآفتاب بی‌رنگ می‌خوام که مرطوب‌کننده‌ش زیاد باشه، پوستم خشکه و اذیت می‌شم ضدآفتاب چرب نباشه. گفت برید باجهٔ کناری تا پزشک‌مون راهنمایی‌تون کنه. با هم رفتیم و من همون جمله رو بهش گفتم. پزشکه گفت پوستت اروپاییه و چون خشکه زمینهٔ چروک داره. پس باید فوم آب‌رسان بزنی قبل از ضدآفتاب‌. وَ بدون اون‌که منتظر پاسخ یا بازخورد من باشه بلند شد و یه فوم آب‌رسان آورد. بعد دوربین پشتِ شیشهٔ باجه رو انداخت روی صورتم و از مانیتور پشتش پوستم رو از نزدیک وارسی کرد و گفت ببین! گوشهٔ چشمات داره چروک میفته. باید کرم دور چشمم بزنی. بلند شد و کرم دور چشمم آورد. دوباره نشست و خیلی تخصصی و جدی روی پوستم زوم کرد و حدود بیست دقیقه سخنرانی و جلوشم شش مورد پر شد. جز دو موردی که گفتم؛ لایه‌بردار پوست، مرطوب‌کننده، چی‌چی‌سازِ پوست (یادم رفته) وَ سِرمِ جوان‌ساز. بعد بلند شد و یه ضدآفتاب یک میلیون و هفتصد هزاری که اندازهٔ کف دست بود و اگه هر روز بیرون برم و روزی دو بار استفاده کنم، بعد از دو هفته تموم می‌شه، گذاشت تو پلاستیک و رفت سراغ دوستم. من نیازی به بحث کردن ندیدم. صبورانه منتظر شدم کارش تموم شه. بیست دقیقه هم روی پوست دوستم کار کرد و اون خیلی به هم ریخت و هی دست کشید به پوستش و با نگرانی از من می‌پرسید آره؟ اینجای پوستم داره چاله‌چاله می‌شه؟! پوستم تیره شده؟! گونه‌هام افتاده؟! پلاستیک دوستم پر شد از نُه مورد مختلف با یه ضدآفتاب دو میلیون و سیصد هزار تومانی که اگه هر روز و روزی دو بار استفاده کنه بعد از ده روز تموم می‌شه... تازه بنده‌خدا دوستم پنج سال از من جوان‌تر و کوچیک‌تره و پوستش نیاز خاصی نداشت. پلاستیکا رو گذاشت روی پیشخون و قیمت کل رو گفت و دست دراز کرد جلوی من که کارتم و بگیره و بکشه. من تو این مدت که اون سخنرانی داشت، مارک‌های ضدآفتاب‌های قفسهٔ پشتش رو تو گوگل بررسی می‌کردم که ببینم کدوم برای پوست خشک بهتره و در عین حال بی‌رنگه که زینت محسوب نشه. قیمت‌ها رو هم از ترب بررسی می‌کردم و به نتیجه رسیده بودم چی می‌خوام. اشاره کردم که اون ضدآفتاب فلان مارک رو هم بدید لطفا. با تعجب نگاهم کرد و برگشت پشت سرش و ضدآفتاب رو دید و برداشت و بهم داد. کارتم و بهش دادم و گفتم فقط همین رو بکشید. مرده مات بهم زل زده بود. با طلبکاری گفت من چهل دقیقه گِل لگد کردم؟! من با قاطعیت و لبخند جواب دادم مگه من ازتون خواستم مشاوره پوست بگیرم؟! با عصبانیت چهارصد و بیست تومن از کارتم و کشید و ضدآفتابی که خودم انتخاب کردم داد دستم و پلاستیکی که خودش برام چیده بود و پرت کرد زیر پیشخونِ خودش. بعد به دوستم نگاه کرد که اون کارتش و بده. دوستم با حیرت بهم نگاه کرد و پرسید تو مواد پوستی رو نمی‌خواستی؟! من همین‌طور که کارت و ضدآفتابم و می‌ذاشتم تو کیفم گفتم نه، لازم ندارم. با نگرانی گفت آخه پوست‌مون و نشون داد... بعد دست گذاشت روی چند تا حفرهٔ کوچولو روی پوستش که جای جوش‌هاش بود. من خیلی خونسرد گفتم عزیزم، اینا طبیعت پوسته. من و تو که دختر ۱۴ ساله نیستیم پوست‌مون به طراوت برگ گل باشه! به سن برمی‌گرده، به میزان بیرون بودن‌مون و زیر آفتاب بودن، به خواب و استراحت و غذا و استرس‌هامون. بخش زیادیش هم ژنتیکه و ارثی. پوستت مشکلی نداره. به هر چیزی زیادی ور بری، بدتر اذیتت می‌کنه. دکتره داشت با عصبانیت بهم نگاه می‌کرد. دوستم مردّد به من نگاه کرد و به پلاستیک پری که دکتره براش چیده بود. اینجا لازم دونستم برای دوستم توضیح بدم. گفتم تو در معرض قرار گرفتی به بهترین شیوه. برات کلی نیاز کاذب درست شد. تو برای یه ضرورت اومدی اما حالا پر از فرعیات شدی. این حربهٔ بازاره. تو هر کدوم از اینا رو استفاده کنی، پوستت تحریک می‌شه. اون‌وقت تموم که شدن باز باید بیای بخری. میفتی تو سراشیبی خریدهای کاذب. می‌گم کاذب چون نمی‌تونی با روند طبیعی بدنت مبارزه کنی. بدن پیر می‌شه و تو از یه جایی به بعد به بیش از این مواد نیازمند می‌شی. به جراحی، بوتاکس، ژل، کلی مسخره‌بازی.
اگر توان روحی و مالیش رو داری بخر و بیفت تو این بازی. من نیازی نداشتم، نخریدم. همین‌که مراقب پوستم باشم در حد ضرورت کافیه. مشکلی با روند طبیعی زندگیم و سن‌وسال و اثراتش روی بدنم ندارم. راستش اون‌قدری هم بیکار نیستم که روزی چقدر وقت بذارم و از این چیزا استفاده کنم. وقت هم داشته باشم می‌خوابم. خواب به پوستم همهٔ این مواد غیرضروری رو می‌رسونه. یه نگاهِ سرسرکی هم بندازی به پوست سادهٔ خودم و خودت و همکارای این آقا که کلی به پوست‌شون چیزی مالیدن، می‌فهمی مال کدوم سالم‌تر و بهتر و زیباتره :) دوستم نگاهی به خانم‌های داروخونه انداخت که با صد تا بزک‌دوزک شده بودن مترسکِ سرِ جالیز و خندید و با ذهن آروم‌شده‌ای ازم پرسید خب من چی بگیرم؟ چون مارک‌ها رو بررسی کرده بودم، می‌دونستم. گفتم فلان مارک رو نوشته بود هم پوست رو برای جوش تحریک نمی‌کنه، هم جای قبلی‌ها رو هم ترمیم می‌کنه. قیمتشم مناسب بود و اندازه و حجمش هم معقول. دوستم گفت همون‌که دوستم می‌گه بیارید. دکتره عصبانی و با اخم آورد و از کارت دوستم سیصد و هشتاد تومن کشید و پلاستیکی که برای اون پر کرده بود هم پرت کرد زیر پیشخون و بعد از چهل دقیقه فک زدن، ضایع نشست سر جاش. کارش و خیلی خوب انجام داد ها! خیلی مسلط و بلدِ بازار. ولی شانسش به تور من خورده بود :) و اگرنه همین‌جوری همه درگیر فرعیات شدن و کلی هزینهٔ اضافی به زندگی‌شون وارد شده و اضطراب وجودی و مقایسه و حساسیت‌های غیرضرور و حس کم داشتن و کم بودن و دغدغه‌های غیرمفید و... اووووووو! کلی اتفاقات دیگه... تبلیغات... این حربهٔ جدی در تغییر هویت‌ها... تلویزیون تبلیغاتش خیلی سمّه... برم با ۱۶۲ تماس بگیرم که کلی حرف دارم!
سربه‌راه
۲۴۰ برگه‌م مونده که تصحیح کنم ولی مغزم خسته شده و به خطای محاسباتی رسیدم. می‌رم به مغزم نفس بدم که
«راستی اینجا در پوسترهای تبلیغاتی عکس‌ها بدون روتوش و همه چین‌وچروک‌های صورت و کک و مک های پوست کاملا نمایان‌اند. این تبلیغات نامحسوس می خواهد مردمانش را از مصرف خدمات آرایشی دور کند تا حجم بیشتری از صادرات را برای کشور رقم بزند! حتی در عکس ها یا فیلم ها می بینیم که سلبریتی های مشهور جهانی به عمد دستانشان مشخص است؛ در حالی که در پوستر تبلیغاتی کنسرتشان میکروفون به دست دارند و ناخن هایشان بدون لاک و کاشت در معرض دید مخاطب قرار دارد. گویا می خواهند بگویند این محصولات برای شما نیست؛ بلکه باید به جهان سوم ارسال شود!» قارهٔ سبز: مریم نقاشان
سربه‌راه
اگر توان روحی و مالیش رو داری بخر و بیفت تو این بازی. من نیازی نداشتم، نخریدم. همین‌که مراقب پوستم ب
به ۱۶۲ و ۱۳۸ حرم که زنگ می‌زنم همیشه می‌گم خودم و شما رو به تقوای الهی دعوت می‌کنم :) خیلی دلم می‌خواد با همین جمله هم امر به معروفام و شروع کنم ولی چون باید بگم و برم، شدنی نیست. ولی تلفن که طرف صبر می‌کنه یا صدا ضبط می‌شه شدنیه. برام خیلی جملهٔ مقدسیه... خیلی حرفا داره... تقریبا هر بار که می‌گم، بغضم می‌گیره... تکراری نشده برام... وَ همهٔ همهٔ پیام تو همین یه جمله است به نظرم... خودم و شما را به تقوای الهی دعوت می‌کنم.
دنبالِ سریالِ مورد علاقه‌م بودم که دانلود کنم برای بعد از اتمامِ تصحیح، که پیغامِ جدیدِ ویکی‌پدیا رو دیدم... ما رو چی فرض کردن؟! زدم روی لینک به امید این‌که بتونم پاسخی دندان‌شکن بدم ولی جای نوشتن نذاشتن... فقط بارگذاریِ مفت و مجانیِ خاکِ ایرانه برای اهداف لجن‌شون... کاش امیرعبداللهیان زنده بود...
سربه‌راه
#جوکر خونوادگی ینی چی؟ ینی حالا که بحث بی‌حجابی و بدحجابی تو فیلما جا افتاده و آرایش‌های غلیظ هم تو
تو سؤالاتون خیلی پرسیده بودید خب کجا شکایت کنیم؟ یا فیلم موسی کلیم‌الله رو نقد کرده بودید :) راستش درجا پاسخ ندادم چون فحش می‌دادم :)) گذاشتم خشمم بخوابه، نرم‌تر جواب بدم. چرا خشم؟ چون من معتقدم چیزی دغدغهٔ کسی باشه، حتما راهش و پیدا می‌کنه. چطور موبایل‌تون گم بشه، زمین و زمان رو به هم می‌دوزید که پیداش کنید؟! نسبت به دین و آیندهٔ جهان این حس رو ندارید چون دین و عقیده‌تون اندازهٔ موبایل‌تون براتون مهم نیست! من ساده‌ترین سؤال‌ها تا سخت‌ترین‌شون رو تو گوگل می‌زنم به جواب می‌رسم... پس شما هم می‌تونستید تو گوگل بزنید چطور از جوکر خانوادگی شکایت کنم؟ یا کجا اعتراض کنم چرا در فیلم موسی کلیم الله زن و مرد نامحرم به هم دست زدن؟! به هر روی باید برید سایت ساترا و وزارت ارشاد. در کنارش کلی کار دیگه هم می‌شه کرد که بازم برمی‌گرده به دغدغه و جایگاه دین و مذهب و عقیده‌تون پیش خودتون! مثلا تماس با نهاد رهبری. مطالبه از مجلس. مطالبه از ریاست‌جمهوری. مطالبه از آستان قدس. بسیج... سپاه... امام‌جمعه‌ها... مساجد... کانون‌های فرهنگی... تشکل‌های دانشجویی... اینا چه ربطی دارن؟ مثلا من برای تولیت آستان قدس تو برگه‌های ارتباط باهاش که ورودی رواق امام خمینی از صحن بعثت گذاشتن، نوشتم شما به عنوان تولیت بزرگترین مرکز و مرجع دینی کشور، وظیفه دارید دغدغهٔ دین مردم رو داشته باشید. پس باید مطالبهٔ فیلم‌های سازنده کنید نه که در مقابل فیلم‌های موجود بی‌تفاوت باشید... آیا اگه امام رضا علیه السلام بودن، نسبت به وضعیت صوتی و تصویری جامعه بی‌تفاوت بودن؟! و ریشهٔ بدحجابی‌های موجود تو حرم رو هم تحلیل کرده بودم. بذارید این‌طوری بگم: ما نسبت به هر خلاف حکم خدایی دو وظیفه داریم؛ خودمون حساس باشیم و تذکر بذیم. دیگران رو هم حساس کنیم و تیم تشکیل بدیم‌. کادرسازی. گفتمان‌سازی. هم امر به معروف هم تربیت آمر به معروف.
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این صحبتای آقای عالی که صداوسیما قطع کرده رو بادقت گوش بدید. متوجه می‌شید ماجرا چیه... بعدشم اگه تا حالا زنگ نزدید صداوسیما به قطع صحبتاشون اعتراض کنید، این کار و بکنید. ما هر کاری ازمون برمیاد باید بکنیم. یه گنجشک تو منقارش چند قطره آب جا می‌شه؟ هی میاورد می‌ریخت روی آتیش حضرت ابراهیم علیه السلام. حضرت گفتن این‌که خاموش نمی‌کنه... چرا خودت و زحمت می‌دی؟ گفت می‌دونم، اما نمی‌خوام با نمرودی‌ها باشم... بی‌تفاوت باشیم با نمرودی‌هاییم... الکی بهتون گفتن وسط داریم :)
من هر سال ۹ ماه تلاش می‌کنم. از بزرگترین وظیفه‌م تدریس تا کوچک‌ترین و به‌ظاهر بی‌اهمیت‌ترین کار دنیا، تناسب رنگِ پنسم به بقیهٔ پوششم رو برنامه می‌ریزم و صفر تا صد رو می‌چینم که یه نفر رشد کنه و بشه یارِ امام، ولی می‌دونم که خروجیِ کارم به یک ماه تعطیلی که نه... به سه روز تعطیلی و هجمه‌های قوی‌تر از من به باد می‌ره‌‌... تهش فحش عالم مال منه... اخراج و بی‌پولی و بدنامی مال منه... رنج و اندوه و عذاب هم برای منه... ولی اگه بی‌تفاوت باشم... راستش... دیگه رو ندارم برم کربلا... دیگه نمی‌تونم کلمه‌ای بنویسم... دیگه نمی‌تونم با سرِ بلند بگم من امام حسین علیه السلام رو دوست دارم... دیگه نمی‌تونم پا بذارم مشّایه... نمی‌تونم سیاهِ محرم بپوشم... نمی‌تونم برای حضرت زهرا سلام الله علیها... نمی‌تونم دیگه براشون گریه کنم... ایشون مستقیم گفتن به گریه‌هامون نیاز ندارن... خانومایی که اومدن عیادت‌شون رو خوندین؟... از این فرسته‌م ناامید نشید :) این روزا خسته‌ام و تلخ. مدرسه و دخترام نیستن که سرِ پام کنن و فقط به ارگان‌های مذهبی رفت‌وآمد دارم و سروکله زدن با مذهبی‌ها... با کیلوکیلو ادعا و خروارخروار بهانه وقتِ عمل... از روحم می‌کاهد... ما فقط موظفیم تکلیف‌مون و انجام بدیم. نتیجه با خداست. ان‌شاءالله قیامت پیامبر من رو از صف جهنمی‌ها جدا کنن بگن این واقعا حرص دین ما رو داشت... بد بود... سیاه بود... به‌دردنخور بود... اما واقعا حرص دین داشت... بهش رحم کن خدا... بی‌تفاوت نباشید. به همونی که می‌دونید، عمل کنید و حین عمل خودتون رو ارتقا بدید.
اگه مصطفی مستور نویسندهٔ موردعلاقه‌مه، وَ از بین کتاباش اگه سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار کتاب مورد علاقه‌مه، پس سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار می‌شه دوست‌داشتنی‌ترین کتاب دنیا برای من. نمی‌دونم تا حالا چند بار خوندمش... از دستم در رفته... از کثیفیِ جلد و تیره شدنِ صفحاتش ولی می‌شه فهمید که چقدر سراغش رفتم... اما می‌دونم هر بار از اوّل خوندمش به خاطر رسیدن به صفحهٔ ۷۱. حتی بعد از صفحهٔ ۷۱ رو هم می‌خونم به خاطر این‌که ادامهٔ صفحهٔ ۷۱ هستن... الکی نرید دنبالش ببینید چیه، عکسش و می‌ذارم براتون، هیچ چیز خاصی نیست وَ من بیشتر نمی‌تونم توضیح بدم. یادداشتی که آخر کتاب نوشتم؛ مرداد سال ۱۳۹۲ اولین‌باری که کتاب رو خوندم هم می‌ذارم. حتی اون رو هم تحت تأثیر صفحه ۷۱ نوشتم...