eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
یادداشتم انتهای کتابِ «آرمان عزیز». خوندنش و به معلّم‌ها توصیه می‌کنم.
از پارک ریحانه برمی‌گشتیم که دیدیم درختاش پر از میوه هستن. تو تاریکی به خیال‌مون سیبه. رفتیم جلو ببینیم. با این میوهٔ عجیب روبه‌رو شدیم. تازه این کوچیک‌شونه، اونای دیگه به تپلی و بزرگیِ آناناس بودن. قبلاً ندیده و حیرون مونده بودیم از دیدنش! من می‌گفتم شبیه مغز کله‌پاچه‌س. بچه‌ها اَخ و پیف می‌کردن. اومدم لمسش کنم ترسیدیم حساسیتی چیزی بیاره. لنز گوگلش کردیم فهمیدیم توت آمریکاییه(!) طبق تحقیقات مثلِ خودِ آمریکا فقط اولدرم بولدرم داره و گنده گنده میاد، ولی به‌دردِ خوردن نمی‌خوره! اگر هم باور نکنی و با روی خوش بری سمتش و بخوریش، مسموم می‌شی و مشکلات گوارشی پیدا می‌کنی! تنها خاصیتش چسبندگیشه. همون شیرهٔ سفیدی که می‌بینید. برای کارخونه‌های چسب ازش استفاده می‌شه. یعنی بازم مثل خود آمریکا سیریشه! دیدیم خاصیتی نداره و چیدنش ضرری به بیت‌المال نمی‌رسونه، چیدم تشریح کنم، ندیده از دنیا نرم. گفتم به شمام بگم. آدرس ظریف رو هم برام نفرستادین اون‌دفعه، واگرنه پست می‌کردم برا اون دولپی بخوره حُنّاق بگیره.
همهٔ کتابای مصطفی مستور رو داشتم به‌جز یکی. مشهد نداشت. اینترنتی گشتم، نداشت. حتماً این‌جا ازش حرف زده بودم، خودم یادم نیست، اما روزهای نمایشگاه کتاب، دوستِ مجازیِ شیرازیم (از صفحه‌م در روبیکا شش_هفت سال پیش) که حقیقی شده ها، ولی از امام رضا جان نمی‌گیره بیاد سطلِ شله‌ش و ازم طلب کنه و آب‌نارنجِ من رو بیاره، پیام زد داره اینترنتی کتاب از نمایشگاه می‌گیره و تخفیف و از این حرفا داره، گفت بگو برات بگیرم. (فاطمه خدایی یادم نمیاد این‌جا گفته باشم، از کجا می‌دونستی؟🧐) راضی نشدم اسم کتاب و بگم چون کتاب رو داره با تخفیف می‌گیره، ولی پستش تا مشهد هزینه داره و من این‌قدر آدم‌شناسیم خوبه که همیشه با خفنا و دل‌گنده‌ها و لارجا رفیق می‌شم و می‌دونستم این پولِ پست‌بگیر نیست، پیچوندمش😶 (به قرآن اگه بیای پی‌ویم به دادوقال منم می‌زنم به غربت‌بازی😌) ولی ایده گرفتم به دوستِ مجازیِ حقیقی‌شده‌م که اصفهانیه (وبلاگی از قدیم) اما دانشجوی تهران بسپارم نمایشگاه رفت یه جستجویی بکنه برام. رفت و نداشتن. مووووووووووووند تااااااااا جنگ! تو روزای جنگ بودم که بلا از اصفهان پیداش کرد و واسه‌م پُست کرد و مجموعهٔ مستورم کامل شد و همون‌روزی که رسید، یه‌نفس خوندمش😍 همون روز عکس گرفتم، اما مطالب جنگ برام اولویت داشت و به یادگار این‌جا نذاشتم. دیشبم اولین دوستِ مجازیِ حقیقی‌م (قدیمی‌ترین وبلاگی) خبر داد واسه‌م کتاب گرفته ولی من باز قبول نکردم😁 من در انتخاب دوست بُردم، ولی بیچاره‌ها شما دنیا و آخرت رو باختین😂😂😂 شما بر من نعمتید من بر شما کفّارهٔ معاصی‌تون😁❣
این‌جا از برکاتِ مردیه که در هر پُست و جایگاهی که بود، تکریم دختران و زنان، از برنامه‌هاش بود. هرگز در مصاحبه و رقابت از زنان سوءاستفاده نکرد و زنانِ ما، دخترانِ ما نگفت و به‌جای هر حرف و شوآفی برای خانم‌ها کار کرد... تسهیلِ ورودیِ خادم‌های خانم به آستان قدس... قانون تکریمِ دختران در قوهٔ قضاییه... و چندین مورد از این مراکز تخصصی برای بانوان... و طرح‌هایی که با یه جستجوی کوتاه بهش می‌رسید... اما با رفتنش... همه‌ش خوابید! زن، زندگی، آزادی گفتن... ولی براش کاری نکردن... برهنه‌ش کردن، بزک‌ش کردن مردها نفع ببرن(!) این‌جا فوق‌العاده بزرگه... اما اندازهٔ ظرفیتش ازش استفاده نمی‌شه... توش یه شهربازی در حال ساخت بوده... باغ بوده... تصور کن یه جا تفریح و شادی فقط برای خانوما... با کلی امکانات و سوله و اتاقک و آلاچیق مزیّن به اسامی زنانه با کلی پیش‌بینیِ برنامه و طرح، که همه‌شون الآن خاک می‌خوره... گولِ کانال و برنامه‌هاشون رو جایی دیدید نخورید، باید داخلش برید که ببینید من دارم از هدررفتِ چه سرمایه‌ای حرف می‌زنم... دیدن این ظرفیتِ بلااستفاده خیلی غصه‌دارمون کرد... ما از بی‌جایی هیئت‌مون رو بعد از دو سال لغو کردیم... ما از بی‌جایی جهادی بلوچستان‌مون رو زیر بار منّت حسینیه هنر بودیم... چند گروه مثل ما بی‌جا هستن و چنین جاهایی خاک می‌خوره؟! یه صلوات به ابراهیم رئیسیِ عزیزم تقدیم کنیم.
سربه‌راه
آیا فقط این‌جا پف‌ناله می‌کنم؟ خیــــــــــــــــــــــــــــر! دوباره نامه می‌نویسم به آستان قدس😎✌️
سلاااااام نجف دعاگوتون هستم😍
سربه‌راه
سلاااااام نجف دعاگوتون هستم😍
نجف چه کار می‌کنم؟ بسم الله الرحمن الرحیم. سه روزه هرچی تو بله و سپینو برای ارز اربعین ثبت‌نام می‌کنیم، آخرش که می‌رسه می‌نویسه چون پارسال ارز گرفتید و از کشور خارج نشدید امسال بهتون تعلق نمی‌گیره! من همون اوّل گفتم درود بر اونی که فقط نهج‌البلاغه می‌خونه و ذره‌ای بهش عمل نمی‌کنه! هی منتظر بودم یه عده بدوبدو بیان بگن چه ربطی به قاریانِ نهج‌البلاغه داره؟ اتحاد و وفاق؟ که خب سه سال زیست در دولتی که نه آبش قطع شد، نه برقش، نه گازش، نه مذاکره کرد، نه جنگ شد، عربستان و نشوند سر جاش و حج رو باز کرد، تسهیلات اربعین گذاشت، اجازه نمی‌ده که ساکت باشم و حتماً پشتِ دستم و نثار دهان مبارک‌شان می‌کنم که یاد بگیرن نقد و مطالبه و تذکر و نهی از منکر، اتحادشکن نیست و دقیق‌تر و جزئی‌تر سخنان آقا رو گوش بدن یا از راهای دیگه حرفای ایشون رو تحریف و تقطیع کنن! در عین حال که مثل روز روشن بود پارسال هنوز اربعین و کاراش دست آقای مخبر، معاون آقای رئیسی بود که همه‌چی روبه‌راه بود و امسال نیست، ما سیب‌زمینی نیستیم تا گفتن نه، بشینیم سر جامون و نق بزنیم وامحمدا! وااسلاما! جامعه رو فساد برداشته! آقا امام زمان خودت به دادمون برس کارامون و بکن ما لنگ بندازیم رو لنگ و باد کولر بگیریم و شما پیگیر مشکلات‌مون باشی(!) نهههههههه! رفتیم ببینیم چرا؟! اوّل به سه شعبهٔ بانک تجارت، صادرات و ملّی سر زدیم که دو نفر آقای بی‌اعصاب و طلبکار گفتن به ما مربوط نیست، اما یه خانم گفتن برید پست‌بانک، حضوری کارای ارزتون رو بکنید. پست‌بانکی که نشان گفت بهمون نزدیکه اینجا تو خیابون نجف بود😊 رفتیم و دخترهای جوانش توضیح دادن کار ما نیست، برید کافی‌نت درست کنه. رفتیم کافی‌نت. کافی‌نت گفت وا! اگر خطا می‌ده چنین چیزی می‌گه یا پارسال نرفتید یا از سامانه است و من نمی‌تونم کاری کنم. گفتیم داداش رفتیم دو بارم رفتیم، اربعین و شعبان، خروج داریم رو پاسپورت دیگه! گفت برید همون پست‌بانک. این چیزا سامانه‌ایه. برگشتیم و دخترای پست‌بانک گفتن برید پلیس+۱۰. رفتیم پلیس+۱۰ و وقتی مشکل‌مون رو گفتیم گفت پس خارج شدید، براتون خروج از کشور ثبت نشده. برید اداره گذرنامه. من دیگه خسته شده بودم چون این چند خط برای شما، صبح ساعت هفت و نیم تا دوی ظهرِ ماست و بدوبدو از این سر دنیا به اون سر دنیا و هی تکرار توضیحات(!) دوباره به پدر و مادر و اجداد قاریان نهج‌البلاغه بابت لقمه‌های حلال و تربیت‌های اصولی‌شون درود فرستادم و با دلی قرص که قیامتی هست و بالاخره دیدارها در جایی دیگه تازه می‌شه و سروکارها به هم میفته، شونزده میلیون متفکر رو هم یاد کردم و به بچه‌ها گفتم بی‌خیال این ماجرایی که از اوّل تهش معلومه بشید. گفتم فلانی تونسته بگیره چون پارسال اربعین نرفت، ولی هرکی رفته الآن همین خطا براش میاد. نمی‌خوان بدن. خدمت رئیسی رو هم نمی‌تونن یهو حذف کنن. پیچوندن که نه سیخ بسوزه، نه کباب. می‌گن ما هم همون ارز اربعین دولت قبلی رو گذاشتیم، حالا این‌که به شما تعلق نمی‌گیره مشکل سامانه است، دست ما نیست(!) بچه‌ها گفتن بیا بریم حداقل بدونیم پاسامون مشکل نداره، پس‌فردا سر همین تو مرز به مشکل نخوریم. سر این راضی شدم و رفتیم اداره گذرنامه. اون‌جا کارت ملی‌هامون و سیستم زدن و گفتن خیر! تموم ورود و خروجاتون دقیق ثبت شده و شماها از صبح بیستمین نفراتی هستید که همه‌چی‌تون درسته ولی ارز نمی‌تونید بگیرید. رفیق با عصبانیت گفت چرا؟! خانومه خیلی شفاف گفت چون نمی‌خوان بدن! من صداقت رو هر چقدر تلخ، به سر دووندنِ به دروغای شیرین ترجیح می‌دم. بابت صداقت‌شون تشکر کردم و آخرسر با سماجت وارد دفتر معاون اداره شدیم که به بقیه می‌گفت خسته‌ام و دیگه پاسخگو نیستم(!) و طبق قانون هنوز نیم ساعت دیگه مونده بود که باید پاسخگو باشه چون داره پول ما مردم رو برای همین کار می‌گیره و خسته بودن و نبودنش به خودش مربوطه و می‌خواست شغلی انتخاب کنه که خسته‌ش نکنه و ما بقیه نبودیم بگیم چشم و به این گردن‌کشی‌ها در مقامی که باید خادم مردم بود سر تعظیم فرو بیاریم و ادامه‌دهندهٔ چرخهٔ فساد باشیم(!) سرمون و انداختیم و رفتیم تو اتاق و هرچی سربالا جواب داد این‌قــــــــــــــــــــدر پرسیدیم که مجبوووووووور شد پاسخ بده تا از شرّمون خلاص شه و فهمیدیم جز این‌که بریم تهران و یقهٔ پدرژپتو رو بگیریم، راه و چاهی نمونده! شرایط تهران رفتن نداریم واگرنه می‌رفتیم و به‌جای هر سؤالی ازش می‌پرسیدیم سکوت برابرِ کودک‌کشیِ غزه چقدر می‌ارزه؟! ارز و برق و آب و هرچی که رئیسی تونست و تو نه، همه‌ش فدای سرِ بچه‌های غزه.
سربه‌راه
سلاااااام نجف دعاگوتون هستم😍
حتماً اونا که تهرانن و مذهبی و ولایی و حسینی و اصلاً حداقل‌ترین سطح؛ فقط انسان، مطالبه کردن که نشده... دم‌شون گرم! بچه‌هاشون همیشه سلامت... ما که دست‌مون کوتاهه و جز نامه به تولیت و نماینده ولی فقیه و شورا و بسیج و استادان دانشگاه و مطالبه‌گری کاری ازمون برنمیاد... هیچی دیگه... دست از پا درازتر برگشتیم! دِهین هم نداشت کام‌مون و شیرین کنیم...
این‌جا رو دیدم و گفتم بَه! چه جای خفنی برای زندگیه! اگه ماهی‌گیری بلد بودم که بتونم غذام و تأمین کنم، می‌رفتم این‌جا زندگی می‌کردم و فقط می‌خوندم و می‌نوشتم. بعد رفتم پی کارم در حالی که داشتم عمیق‌تر بهش فکر می‌کردم و دیدم چرتِ محضه! بعد از سه روز دلم برای حرص دادنِ رفیقم و حرص خوردن از دستِ مامانم تنگ می‌شد! مگه خرس آبی‌ام که تنها زندگی کنم؟! بی‌هیجان؟ بی چالش؟ بی سایش؟ که روحم خش بر نداره؟! سینی‌های سالم و بی‌خش رو می‌ذارن بوفه دکوری، درسته دچار توهم می‌شن که ارزشمندن ولی حقیقت اینه که بلااستفاده‌ان و دردی از کسی دوا نمی‌کنن! این سینی‌های پر خش هستن که مامانا عصرا توش چای میارن دور هم بخوریم و باباها آخر شب توش خربزه قاچ می‌کنن و داداشا توش تخمه می‌شکنن! دیدم نوچ! همین اتاقِ شکافتهٔ مزیّن به غنا و عوعوی سگ رو به این جزیرهٔ پر آرامش که بعد از سه روز افسردگی می‌گیرم و ته ته تهش صد سال تنهایی ۲ رو می‌نویسم و نوبل ادبی می‌گیرم اما از فراموشی رنج خواهم برد، ترجیح می‌دم و دوست می‌دارم! زنده باد شلوغی! درود بر زندگیِ اجتماعی!
درس و شغل و ازدواج و کربلا و اربعین و پول و این چیزا رو به هر کدوم از ۷۲ شهیدِ کربلا رو بزنیم، حله. امشب از دست‌های کوچولو چیزهای بزرگ بخوایم! بزرگ... خیلی بزرگ... مثلاً ظهور... همین جمعه ظهور شه اربعین با امام کربلاییم... با منتقم...