eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
سلاااااام نجف دعاگوتون هستم😍
نجف چه کار می‌کنم؟ بسم الله الرحمن الرحیم. سه روزه هرچی تو بله و سپینو برای ارز اربعین ثبت‌نام می‌کنیم، آخرش که می‌رسه می‌نویسه چون پارسال ارز گرفتید و از کشور خارج نشدید امسال بهتون تعلق نمی‌گیره! من همون اوّل گفتم درود بر اونی که فقط نهج‌البلاغه می‌خونه و ذره‌ای بهش عمل نمی‌کنه! هی منتظر بودم یه عده بدوبدو بیان بگن چه ربطی به قاریانِ نهج‌البلاغه داره؟ اتحاد و وفاق؟ که خب سه سال زیست در دولتی که نه آبش قطع شد، نه برقش، نه گازش، نه مذاکره کرد، نه جنگ شد، عربستان و نشوند سر جاش و حج رو باز کرد، تسهیلات اربعین گذاشت، اجازه نمی‌ده که ساکت باشم و حتماً پشتِ دستم و نثار دهان مبارک‌شان می‌کنم که یاد بگیرن نقد و مطالبه و تذکر و نهی از منکر، اتحادشکن نیست و دقیق‌تر و جزئی‌تر سخنان آقا رو گوش بدن یا از راهای دیگه حرفای ایشون رو تحریف و تقطیع کنن! در عین حال که مثل روز روشن بود پارسال هنوز اربعین و کاراش دست آقای مخبر، معاون آقای رئیسی بود که همه‌چی روبه‌راه بود و امسال نیست، ما سیب‌زمینی نیستیم تا گفتن نه، بشینیم سر جامون و نق بزنیم وامحمدا! وااسلاما! جامعه رو فساد برداشته! آقا امام زمان خودت به دادمون برس کارامون و بکن ما لنگ بندازیم رو لنگ و باد کولر بگیریم و شما پیگیر مشکلات‌مون باشی(!) نهههههههه! رفتیم ببینیم چرا؟! اوّل به سه شعبهٔ بانک تجارت، صادرات و ملّی سر زدیم که دو نفر آقای بی‌اعصاب و طلبکار گفتن به ما مربوط نیست، اما یه خانم گفتن برید پست‌بانک، حضوری کارای ارزتون رو بکنید. پست‌بانکی که نشان گفت بهمون نزدیکه اینجا تو خیابون نجف بود😊 رفتیم و دخترهای جوانش توضیح دادن کار ما نیست، برید کافی‌نت درست کنه. رفتیم کافی‌نت. کافی‌نت گفت وا! اگر خطا می‌ده چنین چیزی می‌گه یا پارسال نرفتید یا از سامانه است و من نمی‌تونم کاری کنم. گفتیم داداش رفتیم دو بارم رفتیم، اربعین و شعبان، خروج داریم رو پاسپورت دیگه! گفت برید همون پست‌بانک. این چیزا سامانه‌ایه. برگشتیم و دخترای پست‌بانک گفتن برید پلیس+۱۰. رفتیم پلیس+۱۰ و وقتی مشکل‌مون رو گفتیم گفت پس خارج شدید، براتون خروج از کشور ثبت نشده. برید اداره گذرنامه. من دیگه خسته شده بودم چون این چند خط برای شما، صبح ساعت هفت و نیم تا دوی ظهرِ ماست و بدوبدو از این سر دنیا به اون سر دنیا و هی تکرار توضیحات(!) دوباره به پدر و مادر و اجداد قاریان نهج‌البلاغه بابت لقمه‌های حلال و تربیت‌های اصولی‌شون درود فرستادم و با دلی قرص که قیامتی هست و بالاخره دیدارها در جایی دیگه تازه می‌شه و سروکارها به هم میفته، شونزده میلیون متفکر رو هم یاد کردم و به بچه‌ها گفتم بی‌خیال این ماجرایی که از اوّل تهش معلومه بشید. گفتم فلانی تونسته بگیره چون پارسال اربعین نرفت، ولی هرکی رفته الآن همین خطا براش میاد. نمی‌خوان بدن. خدمت رئیسی رو هم نمی‌تونن یهو حذف کنن. پیچوندن که نه سیخ بسوزه، نه کباب. می‌گن ما هم همون ارز اربعین دولت قبلی رو گذاشتیم، حالا این‌که به شما تعلق نمی‌گیره مشکل سامانه است، دست ما نیست(!) بچه‌ها گفتن بیا بریم حداقل بدونیم پاسامون مشکل نداره، پس‌فردا سر همین تو مرز به مشکل نخوریم. سر این راضی شدم و رفتیم اداره گذرنامه. اون‌جا کارت ملی‌هامون و سیستم زدن و گفتن خیر! تموم ورود و خروجاتون دقیق ثبت شده و شماها از صبح بیستمین نفراتی هستید که همه‌چی‌تون درسته ولی ارز نمی‌تونید بگیرید. رفیق با عصبانیت گفت چرا؟! خانومه خیلی شفاف گفت چون نمی‌خوان بدن! من صداقت رو هر چقدر تلخ، به سر دووندنِ به دروغای شیرین ترجیح می‌دم. بابت صداقت‌شون تشکر کردم و آخرسر با سماجت وارد دفتر معاون اداره شدیم که به بقیه می‌گفت خسته‌ام و دیگه پاسخگو نیستم(!) و طبق قانون هنوز نیم ساعت دیگه مونده بود که باید پاسخگو باشه چون داره پول ما مردم رو برای همین کار می‌گیره و خسته بودن و نبودنش به خودش مربوطه و می‌خواست شغلی انتخاب کنه که خسته‌ش نکنه و ما بقیه نبودیم بگیم چشم و به این گردن‌کشی‌ها در مقامی که باید خادم مردم بود سر تعظیم فرو بیاریم و ادامه‌دهندهٔ چرخهٔ فساد باشیم(!) سرمون و انداختیم و رفتیم تو اتاق و هرچی سربالا جواب داد این‌قــــــــــــــــــــدر پرسیدیم که مجبوووووووور شد پاسخ بده تا از شرّمون خلاص شه و فهمیدیم جز این‌که بریم تهران و یقهٔ پدرژپتو رو بگیریم، راه و چاهی نمونده! شرایط تهران رفتن نداریم واگرنه می‌رفتیم و به‌جای هر سؤالی ازش می‌پرسیدیم سکوت برابرِ کودک‌کشیِ غزه چقدر می‌ارزه؟! ارز و برق و آب و هرچی که رئیسی تونست و تو نه، همه‌ش فدای سرِ بچه‌های غزه.
سربه‌راه
سلاااااام نجف دعاگوتون هستم😍
حتماً اونا که تهرانن و مذهبی و ولایی و حسینی و اصلاً حداقل‌ترین سطح؛ فقط انسان، مطالبه کردن که نشده... دم‌شون گرم! بچه‌هاشون همیشه سلامت... ما که دست‌مون کوتاهه و جز نامه به تولیت و نماینده ولی فقیه و شورا و بسیج و استادان دانشگاه و مطالبه‌گری کاری ازمون برنمیاد... هیچی دیگه... دست از پا درازتر برگشتیم! دِهین هم نداشت کام‌مون و شیرین کنیم...
این‌جا رو دیدم و گفتم بَه! چه جای خفنی برای زندگیه! اگه ماهی‌گیری بلد بودم که بتونم غذام و تأمین کنم، می‌رفتم این‌جا زندگی می‌کردم و فقط می‌خوندم و می‌نوشتم. بعد رفتم پی کارم در حالی که داشتم عمیق‌تر بهش فکر می‌کردم و دیدم چرتِ محضه! بعد از سه روز دلم برای حرص دادنِ رفیقم و حرص خوردن از دستِ مامانم تنگ می‌شد! مگه خرس آبی‌ام که تنها زندگی کنم؟! بی‌هیجان؟ بی چالش؟ بی سایش؟ که روحم خش بر نداره؟! سینی‌های سالم و بی‌خش رو می‌ذارن بوفه دکوری، درسته دچار توهم می‌شن که ارزشمندن ولی حقیقت اینه که بلااستفاده‌ان و دردی از کسی دوا نمی‌کنن! این سینی‌های پر خش هستن که مامانا عصرا توش چای میارن دور هم بخوریم و باباها آخر شب توش خربزه قاچ می‌کنن و داداشا توش تخمه می‌شکنن! دیدم نوچ! همین اتاقِ شکافتهٔ مزیّن به غنا و عوعوی سگ رو به این جزیرهٔ پر آرامش که بعد از سه روز افسردگی می‌گیرم و ته ته تهش صد سال تنهایی ۲ رو می‌نویسم و نوبل ادبی می‌گیرم اما از فراموشی رنج خواهم برد، ترجیح می‌دم و دوست می‌دارم! زنده باد شلوغی! درود بر زندگیِ اجتماعی!
درس و شغل و ازدواج و کربلا و اربعین و پول و این چیزا رو به هر کدوم از ۷۲ شهیدِ کربلا رو بزنیم، حله. امشب از دست‌های کوچولو چیزهای بزرگ بخوایم! بزرگ... خیلی بزرگ... مثلاً ظهور... همین جمعه ظهور شه اربعین با امام کربلاییم... با منتقم...
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولایت فقیه به سبک شاگردام😂😶❣
سربه‌راه
ولایت فقیه به سبک شاگردام😂😶❣
من این سنِ جذاب و ول کنم برم ابتدایی؟!😭
سربه‌راه
شد سی ساعت که نخوابیدم! چرا؟ چون حق گرفتنیه! ارزای اربعین‌مون و گرفتیم✌️😎 البته صف داشت. من می‌خواستم بزنم زیرش. چون می‌دونید دیگه؛ از صف ایستادن متنفرم! حتی صف مدرسه! تموم دوران دانش‌آموزی یا مجری بودم، یا انتظامات، یا اونی که ورزش می‌داد که تو صف نباشم! ولی دوستام برام شیرکاکائو و کیک شکلاتی گرفتن که آهوم کنن و البته موفق هم شدن! تو صف بودیم که از یکی از خفن‌ترین و برندترین مدارس مشهد که اگر اسم ببرم هممممممه می‌شناسن، بهم زنگ زدن که دبیر تخصصی برای فارسی ششم می‌خوایم. گفتم پسر یا دختر؟ گفتن دختر ولی تعداد شاگردمون بالاست (چون مشهوره و خونواده‌ها کلی هزینه می‌کنن بچه‌شون تو مصاحبهٔ این‌جا قبول شه) و تقریبا با همین فارسی ششم، کل روزای هفته‌تون پر می‌شه. خب راستش خی‌لی خوشم اومد و فکر کردم دعاهام مستجاب شده! گفتم مشکلی نیست، بعد از سفرم میام صحبت کنیم. گفت پس تا یک ساعت دیگه خودتون و برسونید فلان‌جا که آقای فلانی یه دیدار باهاتون داشته باشن. دقت کنید؛ سؤالی نگفت! نگفت شرایطش و دارید؟ امکانش هست؟ موافقید امروز دیداری داشته باشیم؟ خبری با ژرف‌ساختی از امری گفت! تا یه ساعت دیگه فلان‌جا باشید برای فلان! خاله و دخترخاله‌م و زن‌داداشم می‌خوان یه دورهمی بگیرن اشتراکی، سه هفته قبل به من گفتن، که ببینن چه تاریخی و چه ساعتی می‌تونم، که حتماً باشم! منم گفتم تا پایان صفر دورهمی نمیام، شما منتظر من نباشید. اما اونا برنامه‌شون و نگه داشتن تا بعد از صفر! ینی یه مهمونی خاله‌زنک‌بازی رو با من هماهنگ می‌کنن، اون‌وقت چطور به خودشون اجازه می‌دن دیلینگ دیلینگ بزنگن به مردم دستور بدن؟! مگه برده‌شونم؟! مگه من دنبال‌شونم؟! گفتم بعد از سفرم اگر تمایل داشتید هماهنگ کنید، امروز خیر. گفت آخه باید برنامه‌تون ریخته شه! گفتم ببخشید؟! برنامهٔ چی وقتی با هم صحبتی نکردیم و من هنوز شما و کادر و شرایط و حقوق رو بررسی نکردم؟! با یه لحن «از خداتونم باشه»‌ای به خاطر برند مدرسه‌شون، گفت هرطور صلاح می‌دونید... آخه ممکنه تا بیاید شرایط عوض شه(!) خندیدم گفتم خیره ان‌شاءالله، مهم رفتار حرفه‌ایه در انتخاب دو طرف! یاد گرفت حرفه‌ای خداحافظی کنه! بی‌پولم، هیچی‌ندار که نیستم که هر از دماغ فیل‌افتاده‌ای واسه‌م پشت چشم نازک کنه! دوستامم از برخوردش حرص خوردن و کلی خشمگین بودن که به‌خاطر سکوت همه مذهبی‌ها و معتقدها در برابر خطاها و نادرست‌ها و شونه خالی کردن از هر تذکر و نهی از منکری، این‌ها جری شدن و ثروت بر اصالت امیر شده... خوشحال بودن من با جیب خالی، با اصالت رفتار کردم بدونن همه محتاج و آویزون‌شون نیستن! بالاخره ارزهای ما به‌دست‌مون رسید و بدوبدو اوّل رفتیم چهارطبقه که صرّافی بریم بفروشیم. جاهای خیلی باکلاس رفتیم. ولی مفت می‌خواستن بخرن که سودی برامون نداشت. دیدیم نمی‌شه... چاره‌ای نیست... باید با همین چادرچاقچور بریم راستهٔ خیابون امام خمینی با دلّالا وارد خریدوفروش شیم! هشتِ شب چند تا دختر چادری داشتیم کنار خیابون دینار می‌فروختیم و خداروشکر خوب هم فروختیم. اصل پول و سودش برگشت😍 ماشاءالله لا حول و لا قوّة الا بالله. این وسط تو بدوبدو بودیم و نشد غذا بخوریم. من که شب‌کار بودم دیگه رنگم زرد بود و انگار کتک خورده باشم قیافه‌م کوبیده بود! یه دوست‌مون از حرم بهمون ملحق شد با یه ظرف غذای مهمانسرا🥰 قاشق نداشتیم و چون کیف شب‌کاریم همراهم بود، مثل همیشه مجهز به انواع سلاح‌ها نبودم. گوشه‌های ظرف و کندیم و به‌جا قاشق استفاده کردیم و چندتایی قرمه‌سبزی حضرتی رو نوش جان کردیم. و بالاخره برگشتیم خونه. مامان گفت شام بریزم؟ گفتم چای مامان! چای! دارم بیهوش می‌شم... دستش درد نکنه تا لباس عوض کنم چای تازه دم کرد و الآن فقططططططط می‌خوام بخوابم. اگر از کار خوب تشکر نکنم، خودم هم یه روز دچار بی‌انصافی می‌شم، لذا از شما خوشم نمیاد آقای پزشکیان، با افتخار به شما هم رأی ندادم، ولی متشکرم اگر شما مشکل ارزمون و حل کردین. ان‌شاءالله مشکلِ عبدِ خدا نبودن رو هم در همهٔ عرصه‌های سیاسی حل کنید.
شب‌کاری که بودم دیدم یکی از همکارام چند نفر دیگه رو دور خودش جمع کرده و داره افاضات می‌کنه قمه‌زنی سنّته و اصلاً روایت داریم صبحش حضرت زهرا به زخم‌ها دست می‌کشن و بسته می‌شه و روایت داریم خونی که ازت می‌پاشه و قیامت به تنت می‌زنن و با اصحاب امام حسین محشور می‌شی و یه کار معرفتیه و فلان! داشتم چای می‌ریختم بخورم که خونم به جوش اومد. لیوان و گذاشتم رو میز و گوگل و باز کردم و رفتم جلو خودش و بقیه با کلیدواژه‌های مختلف جستجو می‌کردم و روایتی با این مضامین نمیومد(!) بقیه با حیرت و تردید نگاه می‌کردن و خود زنه داشت خودش و شرحه‌شرحه می‌کرد که منظورم سلسله روایات هست و فلان. دید هیچی جستجو نمی‌شه، گفت این یه مسألهٔ معرفتیه و آیت‌الله حکیم و فلان... گفتم دین رو از آیت‌الله حکیم نمی‌گیرن! از قرآن و اهل بیت و ولی فقیه می‌گیرن که احمقانه است تو این دوره و زمونه کسی ندونه نظرشون چیه! بعد خودم جلوی خودش گوگل کردم امام صادق علیه السلام فرمودند در مصیبت امام حسین علیه السلام صورت را خراش ندهید. کلی سایت باز شد و دونه‌دونه رو وسط جز زدنای اون برای همه می‌خوندم. حتی روایت مقتل لهوف رو که امام حسین علیه السلام به حضرت زینب سلام الله علیها فرمودن در مصیبتم گریبان چاک ندهی و صورت را خراش مده. یعنی حتی یه خراش ساده رو نهی کردن، ته ته تهش گفتن لطمه، یعنی زدن، اونم وقتی از خودبی‌خود شدی، نه آگاهانه(!) نه اونی که تو مراسما داریم می‌بینیم(!) نه اونی که تو روضه زنه جیغ‌وداد می‌کنه و هی به صورتش ناخن می‌کشه و بعد از روضه چراغا روشن می‌شه به بغل‌دستیش می‌گه اون که شونه‌هام و می‌مالید دختر فلانی بود؟! دماغش و عمل کرده؟! این از خودبی‌خود نشده(!) یا مرده وسط هیئت و دسته‌های حرم خودش و محکم می‌زد که سروصورتش سرخ شده بود، دید دخترای جوان دورش جمع شدن ازش فیلم می‌گیرن، محکم‌تر زد(!) یا اینایی که افتخار می‌کنن ما روضهٔ باز رفتیم و سروصورت‌شون رو زخم انداختن(!) بدبخت تو اگه روضهٔ بازفهم بودی باید می‌مُردی، ما میومدیم تشییعت، برو بررسی کن چرا زنده‌ای و چرا مفتخری به روضهٔ باز گوش دادنی که تو رو نکشته(!) بعد تعریف کردم مهدیه مشهد رو دیدم عاشورا روضهٔ باز می‌خونه... و من از مهدیهٔ مشهد متنفرم چون یه چیزایی روایتی هم نداشته باشه دو دو تا چهارتای عقلی داره و عقل پیغمبر هر انسانیه... چرا استخاره گرفتن بعد از سنجش عقلیه؟! چون خدا می‌خواد به‌جای فرار کردن با استخاره و بعد گند و نجاسات زندگی‌ت و به دین چسبوندن، خودت بتمرگی عقلت و بذاری وسط ازش استفاده کنی! فکر کردن. سنجیدن. تحلیل کردن. شعار ریاست‌جمهوری سیدناالقائد رو یادتونه؟ فکر کردن مهمه! فکر کنید ببینید زخم زدن به خود چی برای امام حسین علیه السلام میاره؟! از خود بی‌خود شدن یعنی مثل وقتی که بچه کوچولو جلوی مادرش زمین می‌خوره و مادره ناخودآگاه می‌زنه به صورتش می‌گه خدا مرگم بده... این یعنی ناخودآگاه! یعنی از شدت فهم، تو ناخودآگاه اون درد رو متوجه می‌شی و به خودت سیلی‌ای می‌زنی... گفتم شما از یه امر به معروف ساده وحشت دارید که یه‌وقت برای امام حسین علیه السلام فحش نخورین، حرف نشنوید، بعد قمه‌زنی رو معرفت می‌دونین؟! خراسان رضوی دو ماهه داره زیرنویس می‌کنه بانک خون اوضاعش خوب نیست، پا شید بیاید خون اهدا کنید، کدوم‌تون رفتید؟! (من رفتم گفتن مورچه چیه که کله‌پاچه‌ش چی باشه😂صرفاً تحسینم کردن و گفتن برو‌ خونه‌تون کوچولو) زنه برگشت گفت ولی حضرت زینب وقتی سرها رو به نیزه دیدن سرشون و محکم کوبیدن به چوبهٔ کجاوه! خانوما یهو گفتن آره! ما تو روضه‌ها شنیدیم(!) ای لعنت بر هرکی با تحریف روضه می‌خونه و روضه‌های بازِ بی‌شأنیتی که بعد هرکی از مهدیه بیرون میاد در حال خوش‌وبش و زندگی معمولی و اغلب با همون گناهان علنی و جامعه‌آشوب مثل زینت‌های پوششی هستن..‌. گفتم حماسه حسینی از شهید مطهری بخونید. شهید مطهری همونیه که از حضرت آقا هر زمان، تو هر سالی، هر قشری پرسیدن توصیه می‌کنید چی مطالعه کنیم؟ گفتن کتابای مطهری! نگفتن فلان عالم، فلان آخوند، فلان فرد، سال‌هاست با این‌همه نشر کتاب و آخوندای صاحب فلان دوره و روایت و جایگاه و حتی صاحب تأیید و تقریظ آقا، آقا هنوز توصیهٔ اوّل‌شون به مطالعه، کتابای شهید مطهریه! ایشون تو حماسه حسینی تحریفات روایات کربلا رو پاسخ دادن. زینب سلام الله علیها رو به اسیری بردن... طبق نصّ صریح مقاتل، ایشون به شتر بی‌جهاز سوار شدن، یعنی شتری که کجاوه و محمل نداره! یعنی چوبه‌ای نبوده که سر بکوبن(!) یعنی تحریفه(!) یعنی خطاست(!) چه بسا واردات همین گروه‌های طرف‌دار قمه‌زنی باشه... چه بسا اسرائیلیات باشه...
بعد گفتم چطور دین‌مداری هستید که آخرین سخنرانیِ ولیّ فقیه‌تون رو گذاشتید و چسبیدید به روایاتی که یک‌دونه‌شم پیدا نشد؟! کل دنیا حیرت‌زده از ده دقیقه سخنرانیِ ایستادهٔ سیدناالقائده و شما پی موهومات؟! تو ده دقه هی تکرار کردن «دین» و «دانش»! بعد شما قمه‌زنی رو معرفت می‌دونید؟! اینجا یکی از خانوما گفت وای راست می‌گه... من سخنرانی رو دیدم... استغفرالله... راست می‌گن... این چیزا رو گوش دادن حتی خلاف دین و دانشه.‌‌.. زنک دااااااغ کرد و گفت ولایت‌پذیرتر از من وجود نداره بعد یه الف بچه اومده من و ارشاد کنه(!) وَ قهر کرد و رفت :) منظورش از یه الف بچه من بودم :) وقتی داشتم برمی‌گشتم که چای بخورم، یکی از خانوما اومد دنبالم فامیلم و پرسید و شماره‌م و گرفت. گفت دخترم هم‌فکر شماست، منم اشتباه کردم به‌جای معرفت اصلی داشتم به این بحثا عمرم و هدر می‌دادم. حالا از دیروز که من وسط کلی بدوبدوام، زنه که قهر کرد هی داره پیام می‌ده که مثلاً حلالیت بگیره ولی درصدده که بحث رو ادامه بده و بی‌منبع هی داره برای من از آیت‌الله کوفت و مرگ زرزر می‌کنه! پیاماش و هیچ جوابی ندادم، جنون برش داشته هی پیام می‌ده اگر پیامام رسیده بی‌زحمت بگید، اگر رسیده لطفاً خبر بدید، اگر فلان، بهمان. منم جواب نمی‌دم و هم‌چنان در بدوبدو دارم کارام و می‌کنم :) حُمقا به خودشون مشغول باشن بهتره :)) آسیبی برای بقیه ندارن :) ولی چقدر بیکاره :)) مثل غالب مذهبی‌هپروتیا😂 از بیکاری اینا به چرت‌وپرت می‌گذرونن ها! نه مثل آدم درس می‌خونن، نه مثل آدم دین‌داری می‌کنن! خسرالدنیا و الآخرتهای حقیقی‌ان... من در یکی از مذهبی‌ترین ارگان‌های خفن مشغول به کارم و اینه اوضاع مذهبیون‌مون! چه قشنگه دنیا(!)
به عزاداری‌های انسان‌سازِ انقلاب‌آفرینِ ظهورمحور‌ مشغول باشید...
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی این کلیپ رو دیدم، داشتم فکر می‌کردم اهل لغو و باطل، چقدر راحت دور هم جمع می‌شن و در سطوح ساده حتی، تشکیلاتی کار می‌کنن اما اهل حق خیلی فرقه فرقه هستن و زیرِ یه خیمه جمع نمی‌شن... تو یه گروه دوستانه‌ که پونزده نفرید پیام بده فردا بیاین دو ساعت بریم فلان پارک بدنام نهی از منکر کنیم. یکی می‌گه اثرگذار نیست، باید دولت کاری کنه... یکی می‌گه ما شرایط تذکر نداریم، باید خودسازی کنیم... یکی می‌گه بودجه نداریم، باید کار فرهنگی کنیم... یکی می‌گه بلدش نیستیم، باید اوّل آموزش ببینیم... یکی می‌گه اونا خطاهای ظاهری دارن، ما باطنی، باید بهشون مثبت نگاه کنیم... یکی می‌گه دخترای بدحجابم دخترای مان، بریم باهاشون دوست شیم دعوت‌شون کنیم هیئت... هر کدوم‌شون به آیینی هستن و تهش اونی که پیشنهاد کار تیمی داده یا دلسرد می‌شه و منزوی، یا تنها می‌ره پی کارش... من تو مدرسه برای کارهای تیمی خیلی وقت می‌ذارم و خیلی ایده می‌دم و خیلی وسط میدونم و خیلی اهل خطرم و برابر کادر و والدین و همهٔ اخلاق‌های تربیتی خودخواهانه و فردگرای بچه‌هام می‌ایستم و به صبر و خون دل تیم‌شون می‌کنم... برخی خاطرات رو از مدرسه حتماً یادتونه... برای ظهور باید تیم بشیم... زورم به مذهبیا نمی‌رسه... خشک‌مغز و مستحکم هستن در کارهای جمعیِ ضدجمع (مثل امور هیئتی پلشت یا کار جهادی آسیب‌زا) یا از اون‌ور بوم افتادن و غرق در مراقبه و خودسازی‌ان و تو هپروت تا امام زمان بیاد همه‌ کاراش و بکنه... ولی تو مدرسه هم که با تموم قوا تلاش می‌کنم باز زور می‌چربه و همه زحماتم دود می‌شه... این کلیپ‌ها قلبم رو مثلِ گوجهٔ رسیدهٔ نچیده، له می‌کنه...