آخرِ اتوبوس...
اینبار با شیشهای که دیگه کسی روش تف نکرده و صبر کنه خشک شه و دوباره روش تف کنه و باز صبر کنه خشک شه و باز...
یادتونه؟
همین الآن میام پیامهاتون رو پاسخ میدم اما برسم مرز و رد شم، اونسمت نت نمیخرم و تا برگردم ایران گوشیبهدست نیستم...
چون دیگه روی ابرام...
بوی خاکِ مشّایه میاد...
خوشبهحالمون😍
پنجاه عمودم
به نیابت از شما.
به امیدِ ظهور❣
خداحافظ.
بسم الله الرحمن الرحیم.
#سفرنامه
#اربعین
ورودِ خودم رو به حرمِ مقدّسِ جمهوری اسلامی ایران تبریک و تهنیت میگم.
پدرِ عِراق رو درآوردم؛
پنج رووووووز تو مشّایه بودم😍😂
دروغ نمیگفتم مینوشتم همه خوابهام و خستگیهام و گذاشتم برای مشّایه...
از نجف، از کاروان جدا شدیم و
رفتیم بیابوننشین شدیم😍
من و رفقام میتونیم دو روزه هم مشّایه رو بریم، خودخواسته انتخاب کردیم تو مشّایه زندگی کنیم.
من پنج روز
پنج روزِ تموم
تو مشّایه
زندگی کردم😍❣
همهجای عراق رفتم،
یک شب هم کوفه خوابیدم محضرِ اباحمیده...
اما
پنج روز
تو مشّایه
زندگی کردم❣
الآن اینطوریام که دیگه آرزویی ندارم و از دنیا چیزی نمیخوام و برای ترکش آمادهام،
و همزمان برای صد سال زندگی و مبارزه هم جون دارم و قادرم کوهها رو جابهجا کنم...
از بیابونگردِ حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام❣
به شما سلام.
سفرنامهٔ صوتی رو ادامه خواهم داد.