من مادرِ خوبی نیستم. اگر فرزندانم نتونن در مسابقات، جزوِ نفراتِ اوّل تا سوم بشن و با لوح و تندیس و جایزه به خونه برگردن، بدونِ وقفه، دورشون میریزم.
من فرزندانِ بسیاری زاییدم، اما کمتر از بیست تاشون رو نگه داشتم. فقط همونهایی که با دستِ پُر به خونه برگشتن!
فقط بهترینها.
بقیهشون رو که نتونستن در رقابتها پیروز بشن، حتی به نوانخانه نسپردم، بلکه بیوقفه، دورشون ریختم.
تا رسید به این یکی!
این یکی فرق داره!
این یکی رو سالِ گذشته زاییدم. همین تابستون بود. آره. یک سالش شده.
وقتی متولد شد، خوشحالترین بودم! خوشحالتر از همهٔ زاییدنهای قبلی!
حتی خوشحالتر از زاییدنِ «کرباسِ شرق» که تنها فرزندِ منه که پنج رقابت رو در سطوحِ مختلفِ کشوری و دانشجویی و جهادی، رتبهٔ اوّل گرفته و لپتاپی که اتاقِ زایمانمه، با سکّهٔ جایزهٔ اون تهیه کردم.
این یکی رو حتی از اون هم بیشتر دوست دارم!
پارسال که متولد شد، لباسی برازنده تنش کردم، موهاش و آب و شونه زدم، کفشاش و برق انداختم و دستش و گرفتم و همون اوّلِ کاری، فرستادمش یه مسابقهٔ بینالمللی!
چهار ماه باید صبر میکردم تا نتیجه رو بفهمم... همزمان، تو یه مسابقهٔ کشوری هم ثبتنامش کردم. نتیجهٔ اون هم پنج ماه بعد میاومد.
تنها بچهم بود که هفتهای یک بار، براش به سایتهایی سر میزدم که میدونستم هنوز نتیجهشون نیومده! ولی هول بودم! دل تو دلم نبود! انگار که بچهم کنکور شرکت کرده باشه...
مسابقهٔ بینالمللی نتیجههاش رسید...
بچهم قبول نشده بود!
مسابقهٔ بعدی رو هم همینطور...
این یکی رو بیوقفه نریختم دور.
این یکی فرق داشت!
عصبانی دستش و گرفتم و تندتند راه رفتم و اون و دنبالِ خودم کشوندم و رسیدم خونه و گذاشتمش روبهروم که ببینم چرا! چرا قبول نشده؟! این یکی فرق داره! من برای این یکی خونِ دل خوردم! من خط به خطِ این یکی رو اشک ریختم... قطرههای اشک بارها روی صفحهکلید ریخت... برای این یکی، یک ماهِ تموم اتاقم رو رفتم و برگشتم و رفتم و برگشتم و بلند بلند فکر کردم... این یکی رو تو بیمارستانِ خصوصی زاییدم... پزشکِ مخصوص براش گرفتم... تشکیلِ پرونده دادم... به تغذیهم رسیدم... سبکِ زندگیم رو سالم کردم... قرآن براش خوندم... دائمالوضو شدم... چرا قبول نشدی عزیزِ دلم؟ تو با بقیه فرق داری! تو بهترین نسخهٔ منی! شاهکارِ منی! خارقالعادهٔ منی! چرا هر دو رقابت، تو رو نپذیرفت؟!
رفتم گشتم و رقابتی تازه پیدا کردم. حوالیِ فروردینماه و گردن گرفتنِ بچهم و اَدَ دَدَ کردنش.
بچهم و نشوندم جلوم و بهجای چادرجدهٔ جلوبسته و کوفیهٔ روی دوش، چادرِ ساده سرش کردم و کوفیه رو دادم روی دستش بگیره. بهش سپردم به داورها سادهتر نگاه کن، سادهتر حرف بزن، سادهتر پاسخ بده،
اما خودت باش!
هیچیِ خودت رو عوض نکن!
چون تو بهترین نسخهٔ عمرِ بیهودهٔ منی!
وَ فرستادمش.
اردیبهشت نتایج اومد.
بچهم قبول نشده بود...
عصبانیتر از قبل، دستش رو گرفتم و شروع کردم به راه رفتن...
اینقدر تند و طوفانی میومدم که خورد زمین و پشتم کشیده شد...
خم شدم بغلش کردم و تا خونه دویدم.
نشوندمش جلوم.
لای موهاش و نگاه کردم. شپش نداشت.
لثههاش و دیدم. عفونت نداشت.
دهنش بو نمیداد. جورابش سوراخ نبود. لباساش چرک و لک نبود.
تن و بدنش سالم بود.
پس مشکل کجاست؟!
چرا سه رقابت رو رد شده در حالی که بهترین نسخهٔ خارقالعادهٔ شاهکارِ منه؟!
برای رفیق فرستادم بخونه.
همزمان، موضوعش رو برای دوستی دیگه تعریف کردم.
جوابِ هر دو اومد:
خرقِ عادت کردی!
پذیرفتنش سخته!
خوشحال بودم.
خوشحال بودم که بچهم سالمه و عیب و ایرادی نداره.
فقط ضریبِ هوشیش با بقیه فرق داره!
بچههام که برنده شدن و حفظشون کردم، بالاخره یه روز چاپ میشن و میشه مجموعهداستانم.
اما این یکی...
این یکی باید یه کتابِ مجزّا شه!
این یکی فرق داره!
این یکی، عصارهٔ وجودمه!
دارم بازم لباسش رو عوض میکنم که بفرستمش یه مسابقهٔ جدید. دیگه یک ساله شده و مقاومت داره از لثههاش جوانه میزنه...
تو این یکی برنده میشه.
نفرِ اوّل میشه.
باید بشه.
گفتم چرا؟
این یکی، بهترین نسخهٔ داستاننویسیِ عمرِ بیهودهٔ منه.
این یکی عصای دستِ منه...
قراره زندگیم رو بهار کنه...
قراره از نو، شکوفه بدم و به بار بنشینم...
چون این یکی فرق داره!
#نویسندگی
چای من دم نشد،
اما صبح شد.
خدا بازم بهم فرصتِ دم شدن داد.
باید رنگ بگیرم.
باید عطرِ هِل بدم.
باید اونقدری بهدردبخور باشم که تفالههام و با لبخندِ رضایت پای گلدونا بریزن و در برگی جدید، سبز بشم و ادامه پیدا کنم.
نصوح چطور پای توبهش موند که من نمیتونم؟
اذان با مناجات التائبین قاطی شده در حالی که من پای دیوارِ بلندِ مناجات المطیعین هی بپّر بپّر میکنم بلکه بهشتِ خوشنوای اونورِ دیوار رو ببینم...
حتی یه بندِ سرانگشتهام، گلدونِ بذرِ السَّاعِينَ إِلَىٰ رَفِيعِ الدَّرَجات نمیشه...
الّا به جبر هم که شده
سربهراه کنی.
الله اکبر؛
از قعرِ توبههای تهی.
در لغتنامهٔ تجربیاتِ زیستیِ من، هرکس گفت: من کمالگرا هستم!
فهمیدم چلمن، بیعرضه، دستوپاچلفتی، بهدردنخور وَ اهمالکاره!
اگر در مصاحبهٔ اردوهای جهادی بود، ردش کردم.
اگر در کلاس بود و موقعِ پذیرفتنِ ارائهها، سختترین ارائه رو بهش دادم.
اگر خواستگار بود، مستقیم بهش گفتم پس بیعرضهاید! وَ دیگه اجازه ندادم وقتم و بگیره.
اگر در همکارها بود بلافاصله گفتم من ولی کمالگرا نیستم، هر کاری رو بهم بسپارن یا تصمیمی بگیرم، خیلی سریع وَ با بالاترین کیفیت و کمترین خطا انجامش میدم. با این حرفم، همیشه تونستم همون بیعرضه و چلمن بودن رو انتقال بدم و ساکتشون کنم.
کمالگرایی، پوششِ اعیونی و شیکِ بهانههای آبکی برای فرار از مسؤولیت، تأخیر در وظیفه وَ گند زدنه!
جذب نیرو، انتخاب استاد، دوست، همسفر، همکار و مورد ازدواج بود به فرجام نمیرسه، مگه خودتون هم چلمن... چیز... همون کمالگرا باشید!
خود دانید!
یه خیرخواهیِ دیگه:
هرگز
برای هیچکس
رایگان
کار
نکنید!
کارآموزی و کارورزی و معین و یاور و آزمایشی
دروغه!
مذهبی و غیرمذهبی هم نداره!
چارچوبِ کارِ جهادی و خدمترسانی هم مشخصه.
(یک. دو. سه)
محض رضای خدا
مثلِ یاران پیامبر
تمدنی فکر کنید!
به فکر همهٔ انسانها باشید!
شما با هر کارتون
با هر تصمیم و انتخابتون
دارید فرهنگ و جامعه و ذائقه میسازید یا تغییر میدید!
وقتی شما
از سر اجبار
یا نیتِ خیر
رایگان کار کنید
طرف ممکنه نیتِ شما رو نداشته باشه
این تو ذهنش میمونه که ببین!
اگه من از مجموعهم تعریف کنم
دهانِ طرف رو آب بندازم
اون به اسمِ کارآموزی برام رایگان کار میکنه...
هرجا کم گذاشت
بهش بگم جهادی کار کن... هیئتی... تو هم باید در ظهور نقش داشته باشی...
اون احساساتی میشه
وَ ادامه میده...
محضِ رضای خدا
خودتون احمقید
نسلهای بعد از خودتون رو احمق ندونید(!)
تاریخ بخونید...
ببینید چی شد که زنها وارد بازار کار شدن...
زنها این شدن...
چرا فکر میکنید وقتی شما مجبورید به تصمیمی،
اون تصمیم فقط به زندگیِ شما میرسه؟!
نه!
شما با رایگان کار کردنتون
زمینهٔ ظلم و وقاحت و پررویی رو ایجاد میکنید.
بعد یکی مثلِ من که میخواد مقابله کنه
تکوتنها و متضرر میشه!
دوازده سال پیش
وقتی هنوز لیسانسم و نگرفته بودم
رفتم اداره گفتم میخوام معلم شم
خندیدن گفتن بچهای
مدرک نداری
میذاریمت حالا کمکمعلم تا کار یاد بگیری
بلند شدم و گفتم خودم مدرسه به مدرسه میرم تا کار پیدا کنم
اما مجانی برای هیچکس کار نمیکنم.
وَ حتی یک ساعت
مجانی
برای هیییییییییییییییچکس و هییییییییییییییچجا
کار نکردم!
حتی یک قرون پول ندادم برم دورههای ضمن خدمتِ خارج از چارچوبهای اداره که برای معلمی لازمه(!)
نه لازم نیست!
چون قرار نیست بعد از اون دورهها معلم شی(!)
اون دورهها مخصوصِ احمقهای سادهلوحیه که خدا کنه هرگز معلم نشن و نسلی احمق و سادهلوح تحویل ندن!
هم خودم احمق و نادان نیستم
هم رایگان کار کردن رو مُد نکردم!
یه خانم تو حرم ازم خواستگاری کرد. قبل از اینکه من پاسخی بدم گفت پسرم ۳۰ سالشه.
بازم از روی چهره، فریب خورده بودن و فکر کرده بود من سنم کمتر از پسرشه.
اما برام همیشه مهمه پسرایی که سنشون زیاده چرا ازدواج نکردن! پسر که لازم نیست تو خونه بشینه تا یکی بیاد سراغش! بیل به کمرش خورده که تا این سن هنوز مجرده و ملعونِ زمین؟! یا خارج از ازدواج، مشغولِ غلطهایی بوده؟!
من جوابم به همهٔ خواستگارهای خیابونی و اتوبوسی و صفی منفیه و نمیخواستم به اون پاسخ بدم، اما اینجا مسأله فقط خودم نیستم! من با هر پاسخم دارم فرهنگسازی میکنم. دارم راه رو برای دخترهای دیگه سخت یا آسون میکنم. جایگاهِ پسرها رو بالا یا پایین میبرم.
با تعجب پرسیدم سی سااااااال؟! چرا تا این سن ازدواج نکردن؟!
میخواستم ببینه و بفهمه عه! یه دختر به سنِ پسرم حساس شده! پس سی سال و مجرد بودن برای پسر که حق انتخاب براش مهیاتره و دستش بازتر، اتفاقِ فاجعهایه!
واقعاً هم این حس بهش منتقل شد و دستپاچه گفت نه نه، زیاد براش رفتیم خواستگاری، خودش نخواسته و نشده!
من با همون تعجب گفتم چرا؟!
خانومه گفت میگفت دخترا زیبا نبودن، به دلش ننشستن!
عجـــــــــــــــــــــــــــــب!
قیافهٔ من رو میتونید تصور کنید اونجا؟!
خانومه محجبهٔ کامل!
مذهبیِ مذهبی!
چی بگم من؟!
سرم و لای کدوم در بذارم، در و باز و بسته کنم؟!
تو دلم گفتم عه اینجوریه؟!
همون گزینهٔ اوّل، ملاک، قیافه است ها؟!
اوکی!
بریم که داشته باشیم آقاپسرِ مذهبی :)
خندیدم و گفتم حالا جنیفر لوپز میخواد، خودش جیمز باند هست؟!
مادرش لبخند از صورتش رفت و سکوت کرد!
گفتم من یه مورد خیلی برام مهمه. همیشه این رو میپرسم اگر حل بود شمارهٔ خونه میدم تشریف بیارن.
خانومه گفت بگو عزیزم!
گفتم درآمد پسرتون چقدره و خونه و ماشین داره یا نداره؟!
این سؤال برای خانوادهٔ پسر
وَ پسر
بهمنزلهٔ فحشِ ناموسی میباشد!
همونطور که برای دخترها
قیافه و ظاهرشون رو همون اوّل، ملاک قرار دادن
فحشِ ناموسیه!
البته دخترها خیال کردن شوهر کنن کدوم قلهها رو فتح میکنن و دیگه فحشخورشون ملس شده و این فرهنگِ بیادبانهٔ ظاهرگرای دور از اسلام و ایمان رو جا انداختن و خدا هرکی که باعثشه لعنت کنه و خیر از زندگی و ازدواجش نبینه که حرمتِ دخترهای بعد از خودش رو شکست،
اما پسرها با وجودِ اینهمه دخترِ آویزون، محکم بر عهدشون موندن و تو جرأت داری حتی در مراحل صدمِ خواستگاری ازشون بپرس درآمدت چقدره(!)
اما من این فحش رو دادم تا انتقامِ فحشی که داده رو بگیرم :)
زدی ضربتی؟
ضربتی نووووووووش کن!
چیزی که عوض داره، گله نداره!
خانومه گفت من گفتم شما ماشاءالله با این حجاب و پوشش، اهلِ دین و ایمانی... مادیات برات مهم نیست...
گفتم منم شما رو دیدم با خودم گفتم یه خونوادهٔ مؤمن ازم خواستگاری کرده، ولی دیدم مثلِ کفّار، از زن فقط ویترینش و میخواید! پسرتون خوشگلیِ من و میخواد، این یعنی با اولین زایمان یا ده سال دیگه با پیری، ممکنه دیگه من و نخواد، من باید فکرِ اون موقع باشم. پس منم پولِ پسرتون رو میخوام! ایمان و شعور که نداره، حداقل مال و منال داشته باشه دلم خوش باشه!
نگفتین؟ خونه و ماشین داره؟! برجی چقدر درآمدشه؟!
خانومه عصبانی، بلند شد و رفت😎
در حالی که یاد گرفت همهٔ دخترا شأنشون پسرِ چلمن و بیادب و بیشعورِ اون نیست.
فرهنگسازی!
شما با هر تصمیم و انتخابتون
دارید برای نسلها
فرهنگسازی میکنید!
مراقب باشید که نفرین میخرید
یا دعا و تحسین!
سربهراه
یه خیرخواهیِ دیگه: هرگز برای هیچکس رایگان کار نکنید! کارآموزی و کارورزی و معین و یاور و آزمایشی
به درخواستِ دوستم، سعی کردم چارچوبِ کارِ جهادی و خدمترسانی که متفاوت از کارِ رایگان کردنه رو بسط بدم:👇
۱. دریاچهٔ ارومیه خشک شد.
تالابِ انزلی بیآب شد.
آبشارِ اخلمد برهوت شد.
رودخانهٔ جاجرود کمآب شد.
اینها رو حتماً شنیدید و براتون هم آشناست. درسته؟
خب.
حالا بگید ببینم، تا حالا شنیدید خبر برسه خلیج فارس بیآب شد؟ دریای عمّان خشکید؟ یا آبهای اقیانوسِ اطلس تموم شد؟
من گوگل کردم. چنین اخباری هیچوقت نبوده!
چون دریا و اقیانوس، به این آسونیا خشک نمیشه!
ولی رود و دریاچه و چشمه و آبشار چرا!
بزرگترین عیبِ ما آدمها از نظرِ من یه چیزه؛
به اصل و مبنا رجوع نمیکنیم!
میریم سراغِ چراغموشی!
طرف میخواد ببینه چطور به خدا برسه،
نمیره زندگینامهٔ شهدای دفاع مقدس و صدر اسلام رو بخونه، میره سراغِ استادفلانی که تو فلانمجموعه هست(!)
طرف میخواد روی اخلاقش کار کنه، نمیره سراغِ احادیث و توصیههای قرآنی و تفسیرهای معتبر، میره سراغِ فلان نامحرم که بقیهٔ اسکولها هم بهش رجوع میکنن(!)
طرف میخواد فرق بینِ بیگاری و جهادی رو بفهمه، نمیره سخنرانیهای ولی فقیهش رو گوش کنه یا کتاب حاج عبدالله والی، بزرگترین جهادگرِ خالص و خفنِ ایران رو بخونه، میره از چهار تا مثلِ خودش میپرسه(!)
دقت کنید؛
از چهار تا مثلِ خودش(!)
خب.
در درجهٔ اول
مقصرِ گمراهی و اسکول شدنِ آدمها کیه؟
خودشون!
خودتون عزیزانم 😊
نشستی لبِ رود، گفتی عجب اقیانوسی! تا ابد ماهیِ همین عمقم!
خب هرچی هم سرت میاد حقته! لیاقتته!
تو چطور مذهبی و دینمداری هستی که بدیهیترین وظیفهت،
یعنی
رجوع به
مرجع تقلیدت
ولی فقیهت
قرآن
احادیث
و سیرهٔ زندگی اهل بیت علیهم السلام
وَ شهدا رو
برای همهٔ سؤالاتت
یاد نگرفتی و عمل نمیکنی؟!
عهدِ سنگ زندگی میکنیم که منابع در دسترس نباشن؟! یا نه، تو عقلت به چشمته و هرکی بیشتر منبر بره و ورّاجی کنه و تو رو هپروتی، بیشتر مورمورت میشه و خیال میکنی به آسمونِ هفتم رسیدی؟!
فرقِ جهادی و خادمی با مفت کار کردن و اسکول بودن چیه؟
این کتاب رو بخون.
قبل از هر حرکتی، هر صحبتی، هر زر زدن و منبر رفتنی.
بشین و این کتاب رو بخون.
به اقیانوس سر بزن! به اصل. به مبنا.
۲. مخاطبشناسی کن.
داری برای کدوم منطقه کار میکنی؟ بچههای بالاشهر نیازی به کارِ رایگان ندارن! خانمهای مسجد فلان که در همهٔ شهر مشهوره و دستش به دهنش میرسه، مربیِ رایگان نباید داشته باشه. اما مسجد کوچیکی در منطقهٔ سنینشین که فرشِ زیر پاشون رو صدقهای بهدست آوردن و مردم محله فقیر هستن، جای رایگان کار کردن و افتخارِ خادمی داره.
قرآن خوندی؟
زمین، ارثِ پابرهنههاست.
ارثِ مستضعفین.
میخوای خودت رو بشکنی؟
میخوای نفست رو تربیت کنی؟
میخوای برای خدا کار کنی؟
بیا برو خادمِ مستضعفین شو.
خم شو بچههای شپشوی پابرهنهای که بوی ناشور بودن میدن و دماغشون به لباسشون کشیده شده رو با عشق بغل کن و دستهاشون رو ببوس!
بچهٔ طلاقِ نافِ بالاشهر که آیفون دستشه و مارک میپوشه، نیازهای روحی و فقر معنوی داره، اما خادمیِ اون و رایگان براش خموراست شدن اتفاقاً آسیب فرهنگیه!
یکی از هفتِ تیرِ مشهد زنگ میزنه با معدلِ سیزده، کلاس خصوصی میخواد، بگو ساعتی یک و سیصد، بی چونه، نمیخوای خداحافظ!
یکی از حاشیهشهر با معدلِ هجده زنگ میزنه کلاس خصوصی میخواد، بگو ساعتی صد تومن.
باید بدونی قراره برای کی و چه قشری کار کنی!
۳. کی و کجا پشتِ کاره؟
کدوم هیئت؟ کدوم مسجد؟ کدوم ارگان؟ کدوم نهاد؟
حامی و پشتیبانِ کار کیه؟
امضای کار کیه؟
تو اسمِ فلان ارگان رو با تریلی هم نمیتونی بکشی، اونوقت قراره براش رایگان کار کنی؟! چرا؟ داره که! چطور کار تو برای اونا میشه رزومه و بودجههای کلان، برای تو بشه خودسازی؟
بیا برو مسجد سنّیها مربی قرآنِ رایگان شو، هم تو خودسازی میکنی، هم بچههای اونها نفسِ یه شیعه بهشون میخوره!
به این کارای بیبرنامه و بیهدف و همینجوری با پوششِ مذهبی، میگن خرکاری!
تو خرکاری کردی،
کار خیر هم نکردی چون خلأیی رو پر نکردی!
یه عده رو هم بیخود باد کردی و یادشون دادی به اسم خودسازی و کار برای خدا، از بقیه بیگاری بکشن!
من نمیگم!
یادت نره؛
من رودخونهام! تالابم! آبشارم! چشمهام! یه روز پرآب! یه روز خشکیده!
دارم از اصل و مبنا با تو حرف میزنم؛
از اقیانوس!
صفحهٔ ۴۰ و ۴۱ طرح کلی اندیشهٔ اسلامی در قرآن:
«انفاق کارِ مردمانِ باهوش* است.
آنهایی که خلأها و نیازها را میفهمند و حاضر میشوند بهجا آن خلأها و نیازها را پر کنند.»
خیال کردین من همینجوری میگم احمق؟!
عین جملهٔ کتاب رو آوردم! صحبتِ حضرتِ آقا:
کارِ
مردمانِ
باهوش!
هرکی این نیست احمقه دیگه!
هر کارِ خیری، کارِ خیر نیست!
ببین داری چه خلأیی رو پر میکنی!
اصلاً خلئه؟!
وَ آیا داری بهجا کار میکنی؟!
۴. چشماندازِ کار چقدره؟ تا کِی طول میکشه؟ کوتاهمدته یا بلندمدت؟
شرایط خاصه یا نه؟
من تو جنگِ ۱۲ روزه، تدوین و ویراستاریِ رایگانِ یه نشریهٔ پراسم و رسم رو قبول کردم که داشتن به من حقوق بدن، ولی اون مطلبی که میخواستن چاپ کنن، یه فرهنگسازیِ دقیق برای دلِ جنگ بود که باسرعت و دقت باید انجام میشد و به چاپ میرسید. قبول کردم که به اندازهٔ اون فرهنگسازیِ فوقالعاده، در جنگ علیه شیطانِ زمانه سهیم باشم.
گرچه اگر خودم کارهای در اون نشریه بودم، نگاهم این بود که وقتی من دارم، وَ الآن جنگه، اتفاقاً چرا دستِ یک نفر رو نگیرم؟! من اگر کارهای بودم تو اون نشریه، حتماً بهازای کارها، حقوق میدادم، اما خب... اونا تقوای این تصمیم رو نداشتن... من هم برام مهم بود بهقدرِ یه متن هم شده، در اون جنگِ آخرالزمانیِ مهمِ تمامعیارِ حق و باطل، حتماً سهیم باشم و برکتش به نسلم برسه و حتی اگر خودم به ظهور نرسیدم، نسلم برسه.
جنگ که تموم شد و فایلِ دوم رو فرستادن، موضوع در راستای همون قبلیه بود ها، فرهنگسازی و فوقالعاده، اما دیگه جنگ نبود!
شرایط خاص نبود! گفتم ساعتی فلانقدر کار میکنم.
شما تا ابدالدهر میخوای کار جهادی کنی؟ خیلی هم عالی! اجرکم عندالله! فقط چند تا سؤال رو به من جواب بده:
خرج کسی به دوشت نیست؟
وظایف دیگهای که واجب باشه نداری؟
درس و امتحان نداری؟
کمکخرجِ خانواده نیستی؟
تبعاتِ جهادی کار کردنت رو دیگران نباید بپردازن؟
فعالیتِ رایگانِ تو در بلندمدت، آسیبهای فردی و اجتماعی نداره؟
آیا بعد از ده سال، هنوز مخلصِ الآنی که دنبالِ خودسازیای یا تبدیل میشی به طلبکارِ بادکردهٔ متوقعی که میشینه، پا میشه میگه ده ساله رایگان دارم برای فلانجا کار میکنم نکردن بگن دستت درد نکنه؟!
هوم؟
تا کجای کار رو برنامه بستی؟!
۵. شرایط برای همه یکسانه؟
تو که داری با فشار درس میخونی، سر کار میری، به خونوادهت میرسی، از تفریح و خواب و خوراکِ شخصیت میزنی که روزی چهار ساعت، خادمی یا جهادی برای فلانجا و بهمانبرنامه کار کنی، هر ده نفر، بیست نفر، صد نفرِ بقیه هم همینن؟! یا نه، مسؤول گروه داره بابتِ هر یک ساعت حقوق میگیره و تهش براش حکم میزنن و استخدام میشه؟!
یادت نره انفاق چی بود! سیسِ رشدِ فردی نگیر! رشدِ فردیِ تو اگر به جماعتی ضرر برسونه، دیگه رشد نیست! خودخواهیه! غروره! مثلِ مذهبیونِ لالی که پی مراقبهان تا به مقامات برسن، اما امر به معروف و نهی از منکر نمیکنن که جامعه به لجن کشیده شه! مقامات و رشد میخوای؟ اهدنا الصراط المستقیم!
اهدنا!
نا!
خدایا همهمون رو به راه راست هدایت کن!
همه!
همه با هم به رشد برسیم!
اردوهای جهادیِ الآن نه... الآن آلوده شده... جهاد نیست... بیگاریه...
اما تا چند سال پیش که رزومهسازی مد نبود، اردوهای جهادی انفاق بود! خلأ رو فلان روستا پیدا میکردن، بیست نفر، صد نفر یک ماه میرفتن، شونه به شونهٔ هم، کار میکردن و سختی و آسونی داشتن و دست به دست هم میدادن با همهٔ توان، یه باری از دوش خلق خدا بردارن.
فرمانده رو باید میگشتی بین نیروها پیدا کنی! بعد میدیدی همونیه که خم شده داره توالت رو میشوره... همونیه که چون دیده غذا ته گرفته و ممکنه کم بیاد، یهو روزه گرفته... همونیه که اینقدر تو بدوبدوی راستوریس شدنِ کارها بوده یادش رفته شام بخوره... همونیه که جا و مکان پیدا نکرده، رفته بالا پشت بوم زیر بارون خوابیده...
همه کنارِ همیم! این یعنی جهادی! این یعنی خادمی!
یه معیار بهتون بدم؟
از یکی جلو خودش تعریف کنین بگین این یه تنه هیئت رو چرخوند!
اگر گفت این چه حرفیه، برای رضای خدا بوده... خدا قبول کنه و از این چیزا... بدونید نه خادمه، نه جهادگر!
اما اگر دیدید زود گفت بابا خودتم داشتی این کار و میکردی، فلانی بیچاره این مسؤولیت رو داشت، بدون شماها که نمیشد، یه کار تیمی بود، واقعاً اگر شماها نبودید شدنی نبود... بدونید این فرق داره!
رمزِ جهادی و خدمت؛
همهخواهیه!
رمزِ جهادی و خدمت؛
همهٔ امکانات و رفاهِ دنیا رو برای همه خواستنه!
اصلاً تو داری میری اردوی جهادی چون دردت اومده یه دختربچهٔ مستعد تو دلِ فقر، نمیتونه مثلِ تو درس بخونه و کنکور شرکت کنه...
تو امکاناتِ خودت رو برای اونم خواستی که پا شدی از رفاهت دل کندی و رفتی تو سرما و گرما خدمتش رو کنی!
ببین جایی که کار میکنی،
برای فرد یا افرادی که کار میکنی،
همهٔ تشویقها و آفرینها و حکمها و رزومهها و برگهای برنده
برای همه است...
یا نه...
فقط برای فرد
یا افرادی خاص؟!
۶. چه نتیجهای برای کار پیشبینی کردی؟
نتیجه با خداست بله، اما پیشبینی و تدبیر برای بهترین و باکیفیتترین نتیجه در همون سیرهٔ اهل بیت علیهم السلام و شهداییه که تو بهجای خوندنشون تو این کانال و اون گروه پلاسی و از چهار تا مثلِ خودت، عبد شدن رو میپرسی(!)
اگر کاری رو همینجوری انجام میدی و به نتیجه فکر نمیکنی که احمقی!
نتیجهٔ موشکهایی که چهل سالِ پیش سیدناالقائد بهش فکر کردن و براش برنامه ریختن و امثالِ طهرانیمقدم، «جهادی» پاش ایستادن و شیوخِ مغروق فرمودن نیازی بهشون نیست و دنیای فرداها، دنیای گفتمانه(!) رو کِی دیدیم؟
جنگِ ۱۲ روزهٔ سه ماه پیش!
با چه هدفی و برای چه نتیجهای میخوای رایگان و جهادی کار کنی؟
هر مفت کار کردنی
جهادی / خدمت
نیست!
۷. لینک.
(از کارهای تعاملی و تشکیلاتی خوشم میاد😀)
پا شدم از سرسفیدی اومدم جلسهای که نمیتونه منِ سختپسندِ هیجانطلب رو اِقناع کنه!
خیلی واقعی و جدی، چشمام داشت میرفت! وَ خیلی واقعی و جدی اومدم چای بخورم، واگرنه جلسه و سخنران و اعضا رو میجَویدم!
اگر معلم هستید، بهفکرِ دانشآموزانی مدلِ من باشید! ما حوصلهمون سر میره اگر موضوعِ صحبت جذاب نباشه! اگر صدای سخنران بلند نباشه! اگر سخنران بلد نباشه هیجان قاطیِ موضوع کنه! اگر زبانِ بدن استفاده نکنید! اگر لحن و جملهبندی رو مدام تغییر ندید! اگر همهٔ کلاس رو اِشراف نداشته باشید! اگر بلد نباشید ما رو دخیل کنید و کارگاهی پیش بریم!
درواقع
بهنفعتونه ما رو جذب کنید،
واگرنه ما شما رو دفع میکنیم!
بذارید نوبتِ صحبتِ من بشه، میگم یعنی چی😎
سربهراه
پا شدم از سرسفیدی اومدم جلسهای که نمیتونه منِ سختپسندِ هیجانطلب رو اِقناع کنه! خیلی واقعی و جد
جلسهٔ عصر رو داشتم به رفیق پیام میزدم و نقوناله میکردم!
انگلیسی مینوشتم چون افرادی که دو طرفم بودن، تو حلقم بودن و به موبایلم اِشراف داشتن!
وقتی نوبت به من رسید،
کاری کردم خون و کف بالا بیارن!
خوابِ همه رو از سر پروندم!
قطعاً دیگه من رو دعوت نمیکنن، اما قطعاً من امروز به وظیفهم عمل کردم.
به بهترین و باکلاسترین شکل!
البته که با میزانِ فووووووقالعاده بالایی تفاخر و بهرخ کشیدنِ برخی توانمندیهام که اونجا و برای این گروه لازم بود.
بینهایت دلم میخواد تعریف کنم، اما پای یه ارگانِ خفنِ لعنتی وسطه و رفیق میگه ننویسی ها! ننویسی؟ خب؟!
آه خدا!
من هم نوشتم خب!
خب!
اینم قایم کنیم! اینبارم صورتمون رو با سیلی سرخ نگه داریم!
خب! خب! خب!