بادِ خنک میاد.
پوستم خشک شده.
خدا رو شکر که پاییز داره میاد.
خدا رو شکر که هوا سرد میشه.
انشاءالله برای همه خیر و برکت باشه.
فقط اینکه
من دلم شورههای پیراهن، چادر وَ کولهم و میخواد
تو عرقریزانِ بیابانِ مشّایه...
نوشته شد در چهارراه دکترا، میانهٔ زندگی، دور از حیات.
سربهراه
این فرسته، فوقالعاده مهمه! پیشاپیش میگم؛ از من گفتن بود! متأسفانه در مجموعهٔ بدیهام، یکی از پرر
دوستم واسطهٔ آشتی شد.
گفت راهِ تعامل بذار.
دایگو در بیوگرافی فعاله.
قدیمیها که میدونن، جدیدیهام بدونن من تو مسیرها یا بیخوابی دایگو رو میبینم، یعنی ممکنه بلافاصله جواب بدم یا خیلی دیر.
اما معلمِ پاسخگویی هستم، فقط صبور باشید، خصوصاً وقتی سرم شلوغه.
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبتتون درسته آقای پزشکیان، اما باید سامانهٔ آموزشیِ استعدادهای درخشان رو اصلاح کنید.
اصلاحِ این سامانه، جزوِ وظایفِ شماست.
همچنین فرهنگی_تربیتیِ خانوادهها اصلاح شه.
این هم تا حدودی زیرشاخهٔ وظایفِ شماست.
بهتره به کارِ خودتون بپردازید تا از حضرتِ آقا درخواستِ کاهشِ ساعتِ اداریِ دولت رو نکنید و بگید «کاری نداریم بکنیم»!
تا اون لحظه لازم دونستم بهعنوانِ یه معلم، در حمایت از #تیزهوشان و #استعدادهای_درخشان که بارِ علمیِ این کشور رو بهدوش میکشن، عرض کنم که
دانای مغرور
بِه از مغرورِ نادان.
سربهراه
صحبتتون درسته آقای پزشکیان، اما باید سامانهٔ آموزشیِ استعدادهای درخشان رو اصلاح کنید. اصلاحِ این سا
مذهبیامون که بهجای درس خوندن اینور و اونور پلاسن برای رضای خدا(!)
آدمدرستحسابیهایی که از خوشیهاشون زدن درس میخونن رو بگین مغرور و تکبعدی، بلکه عقدهها و حسادتها و حسرتهاتون پوشیده شه(!)
من زیاد کوه میرم.
همیشه اونایی که انتخاب میکنن پایین زیرانداز بندازن و دراز بکشن،
به اونی که انتخاب میکنه بره قله،
خیلی طعنه و ناله میزنن!
از روی دلسوزی نیست؛
میخوان دردِ نشستنِ خودشون رو تسکین بدن😎
خنگای پشتکنکوری و درسنخونده و زندگیمعطل(!)
دیدم صحبتِ کانالم به ایشون نمیرسه. میشه نق زدنِ بیفایده. باید کاری کنم. وظیفهم و انجام بدم.
زنگ زدم ۱۱۱.
ارتباطات مردمی ریاستجمهوریه.
اعتراض کردم به صحبت آقای پزشکیان و گفتم بچههای تیزهوشان کجا و خنگای پشتکنکوری و درسنخونده و ولمعطل کجا؟!
آقای پزشکیان زیاد از منویات رهبری شعار میدن، بگید سخنرانیها رو یه بازبینی داشته باشن بلکه به اهمیتِ بچههای سمپاد پی ببرن!
الآن یه کار مفید کردم و راضی هستم😊😎
با افتخار
تقدیم به همهٔ بچههای سمپاد❣
مدرسهٔ جدید:
امروز اولین جلسهٔ شورای مدرسهٔ جدیدم بود. دو ساعت زودتر راه افتادم چون خطهای اتوبوس جدیده و هنوز دستم نیومده چند قل هوالله یا جزء قرآن تا مدرسه فاصله است.
خب اونقدر زود رسیدم که مثل وقتی فرمانده بودم میرفتم شناسایی منطقه برای اردوهای جهادی، رفتم شناسایی منطقه :)
آمارِ مسجدها، پارکها، مدارسِ موجود، میزان دیشهای ماهواره روی پشتبومها، مدل ماشینها و تناسبش با مدل خونهها و سطح مغازهها، بسامدِ نوعِ فروشگاهها، سطح پوشش و عفت و غیرت، خلاصه محله و منطقه رو درآوردم :)
دیگه نیم ساعت به جلسه بود که رفتم مدرسه.
انتظار داشتم مثل همیشه نفر اوّل باشم که نبودم! همزمان با من یکی دیگه هم رسید که بعد فهمیدم کلاً سال اول تدریسشه و از اضطرابش زود اومده! بنابراین از بین معلمها، طبقِ معمول من زودتر از همه رسیدم.
مدیر تا من رو دیدن گفتن وای چقدر زود اومدید، من شرمندهتون میشم. گفتم رأس ساعت شروع کنید شرمندگی نداره، زود رسیدن بهتر از دیر رسیدنه!
تا نشستم گفتم کتابِ هر پایه رو خودم تهیه کنم یا شما زحمت میکشید؟
معمولاً پیدیافِ کتابهای درسیم رو دارم که در رفتوآمد اذیت نشم و بارم سنگین نباشه، ولی موبایل چشم برام نمیذاره و خصوصاً روزهای سنگینم که جسمم خسته است، بسیار اذیت میشم. پس تا بتونم و قرار نباشه کل شهر رو بابتِ کلاس و کارگاه و مؤسسه درنَوَردم، کتاب میبرم.
لطف کردن و از کتابهای سال گذشتهٔ بچهها، به من دادن.
کتابها رو همونجا بررسی کردم و دیدم هر سه پایه تا درس پنجم رو نوشتن و کتاب رو خطخطی کردن، اما به بعد، کتاب سفیده!
دفترِ مدرسه کوچیکه و بدون کولر. واقعاً منطقه محرومه! دفترِ مدرسهٔ پارسالم دو کولر گازی داشت که وقتی تو دفتر مینشستی، قندیل میبستی!
زیرِ چادرم خیسِ عرق بودم و کفِ دستام انگار شستهشده!
چادرم و درنیاوردم چون جز مدرسه، زیر چادر مانتو تنم نیست و بلوزشلوار بودم. ولی بقیه که اومدن، خیال کردن من خیلی سجادهآبکشم و اونام برای اینکه عقب نمونن و یهوقت مزایایی رو از دست ندن، چادرهای الکیشون رو درنیاوردن(!) حالا توضیح میدم منظورم چیه!
در و دیوارِ مدرسه و بُردها فوقالعاده شلوغ و بیسلیقه و فقط پر از برگه و بخشنامه و عکسهای سیاهوسفید شده بود! حتی دورِ خودِ بُردها رو نکرده بودن تختهای، حاشیهای، چیزی بزنن. امیدوارم بتونم اینجا گروههای جهادیم رو تشکیل بدم و مدرسه رو از این بیروحی دربیارم.
یه چندتایی برگه هم دربارهٔ امربهمعروف و نهی از منکر زده بودن که مشخص بود بخشنامهایه و بی هیچ اعتقادی!
مدرسهٔ پارسالم فوقالعاده زیبا بود... ورودیش آبشار مصنوعی داشت و همیشه صدای آب میومد. بلندگوهای سالن همیشه زیرصدای موسیقیهای بیکلامی که مدیرم از خودم گرفته بودن پخش میشد. سلیقهم رو در موسیقی بیکلام بهشدت دوست داشتن و تقریباً ماهی چند موسیقی ازم میگرفتن که تکراری پخش نکنن. کل مدرسه چمنمصنوعی بود و درودیوار پر از گل و شعر و رنگ و لعاب. پر از گلدون و چراغ و ریسهبرقی. عکسهامون اونجا همیشه آتلیهای بود.
باغچه داشتیم و فروردین و اردیبهشت موبایلم دست بچهها بود که هی زنگای تفریح کنار باغچه عکس بگیرن و من بعد براشون بفرستم. اینجا کمترین زیبایی و چشمنوازیای نداره.
مامانِ مدرسهٔ پارسال، خودشون لباس تمیز نمیپوشیدن، صورتشون تمیز نبود و سرووضعشون خیلی شلخته بود، اما مدرسه و میز و حیاط و آشپزخونه و استکانهامون برق میزد! کِیف میکردم صبح وقتی اولین نفر میرسیدم مدرسه، بوی شوینده از سالنها و سرویس و دفتر بلند بود. حتی برگهای اونهمه گلدون، دستمالکشیده و تمیز بود.
مامانِ اینجا فرمِ مدرسه تنشون بود و خیلی اتوکشیده و شیک و اعیونی و تمیز، اما میز مدیر و معاون کثیف و شلوغ، میزهایی که ما پشتش میشینیم، حتی برای اون روز که جلسهٔ اوله، پر از خاک و کثیف و کجوکوله... لیوانها چرک و لک... فکر کردن به اینکه خسته از کلاسها بیام و چای ننوشم، خیلی اذیتم کرد!
مدرسهٔ پارسالم سرویس بهداشتی همکاران داشت، اینجا نداره... سرویس فقط همونیه که تو حیاطه و برای همه... فکر کردم چه خوب که چای نمیخورم و مجبور نیستم برم سرویس... تو این دوازده سال، با وجود اینکه همیشه دخترا با من صمیمی بودن، اما جلوی چشم شاگرد، سرویس نرفتم و نمیرم و نخواهم رفت.
من برای متوسطه دوم آرایش نمیکنم. شخصیتها شکل گرفته و اتفاقاً مثل متوسطه اول دقت ندارن که داخل مدرسه آرایش میکنم و بیرونِ مدرسه صورتم پاکه. متوسطه دوم کششِ فوقالعادهای به طغیان دارن و عموماً به عمقِ مباحث فکر نمیکنن. بنابراین درصدِ پایینی توجه خواهند داشت بدون آرایش میام و بدون آرایش میرم و اونچه میبینن فقط مختصِ مَحرمهای داخل مدرسه است،
درصد پایینی متوجه میشن این ذوقِ دبیره برای اونها، وَ اعتدالِ احکامه برای یک زن. وقتی جای کژفهمی بیشتره، بهتره کاری انجام نشه. بنابراین در متوسطه دوم آرایش لغوه. قرار بود فقط موهام بیرون باشه و پنسِ همرنگ با کیف و لباسم داشته باشم که دیدم والدینی که برای ثبتنام میان، بی هیچ زنگ و اجازه و خبری وارد میشن!
مدرسهٔ قبلیم مقیّد نبودن، اما من تونستم سالِ دومی که اونجا بودم مدیرم رو راضی کنم بیرون اطلاعیه بزنن، ورود آقایون بدون اطلاع قبلی ممنوع!
زحمت کشیدن، پرینتشدهٔ A3 و لمینتشده چاپ کردن و زدن.
پارسال هر آقایی میخواست وارد مدرسه شه باید زنگ میزد و اگر کار دفتری نداشت، معاونها زحمت میکشیدن میرفتن دم در.
متقاعدشون کرده بودم ما متولیِ حریمِ دخترامونیم.
نمیدونم اینجا هم میتونم این کار رو بکنم یا نه... ولی فعلاً مو و پنس هم برای این مدرسه لغوه، و اضطرابِ اینکه مانتوهای من رنگارنگ و مدل در مدل هستن و اگر وقتی بیرون از کلاسم، آقا وارد مدرسه شد چی، داره من رو میکُشه... اونقدر هم بزرگ نیست که مثل هنرستانی که چند سال پیش بودم و کلاً با چادر تردد میکردم، بتونم مدام چادر دست بگیرم... باید برای این وضعیت تدبیری کنم...
در جلسه صحبتی از طرح درس نشد... تاریخی برای شوراها و مستمرها ندادن... حتی گفتن سیدا (سامانهٔ ورود نمرات) رو خودشون وارد میکنن و معلم فقط باید نمرات رو دستی تحویل بده...
خب در ظاهر کارِ ما دبیرها کمتره و آخجون! اما در باطن یعنی همهچیز اینجا بینظمه و در نمرات هم دست برده میشه...
چون هنوز اتفاقی نیفتاده، لازم نمیدونم کاری بکنم. در حین کار هم امیدوارم با من بینظمی و دستبهنمره بردنی صورت نگیره، چون اون روی آهو و جذابم رو میبینن و باز کار گره میخوره.
توکل به خدا.
گمانِ نیک میبرم که از سادگی و شرایط پایینشهره که اینطوره. چون عملاً همهٔ این کارها به دوشِ مدیره و بعید میدونم اندازهٔ زحمتش حقوق بگیره. پس میذارم روی حساب سادگیِ منطقه و مردمش.
مدیره یا منظم بود یا از من حساب برد نمیدونم، ده دقیقه مونده بود به شروع جلسه، با اینکه فقط سه دبیر بودیم و پانزده دبیرِ دیگه هنوز نرسیده بودن، با مؤسس تماس گرفت که شما میاید یا شروع کنم؟ مؤسس گفت پشت درم. و واقعاً ده دقیقه به شروعِ جلسه رسید!
خب خیلی خوشم اومد و چون تا حالا هم رو ندیده بودیم، بسیار برام خوشایند بود و در ذهنم ازش تصور خوبی شکل گرفت.
ظاهراً آمارِ من رو داشت، چون با من متفاوت و مفصل سلام و علیک کرد. خوشحال شدم بقیه نبودن و همون دو تا بودن، چون این تمایز بین همکارا خیلی دردسرسازه...
خیلی محجبه بود اما اصیل و واقعی نه!
هر محجبهٔ اصیل و واقعیای رااااااااااااحت و مثل آبِ خوردن میفهمه کی چادریه و کی چادر سرش کرده!
تمومِ معلمایی که اومدن بهجز دبیر ورزش که مانتویی و با کاشت مژه و پروتز لب بود(!)، چادر سرشون کرده بودن!
دقت کنید؛
چادری نبودن!
چادر سرشون کرده بودن!
فهمیدم این منطقه رفتوآمدِ حراست بالاست! پس قراره با سر بیفتم تو اقیانوسِ اسلامِ ریایی(!)
وقتی برای رفیق تعریف میکردم از ته دل میخندید و میگفت پس کمکم با تو آشنا شن، بهت میگن ضدمذهبی و ضدانقلاب!
باز غشغش میخندید و میگفت تو مذهبیِ جمعِ غیرمذهبیهایی و غیرمذهبیِ جمعِ مذهبیا😂
این و دوستای دیگهم هم میگن!
بعد در حالی که از خنده چشماش اشک میومد، بهحالتِ داد گفت:
علی شریعتیِ من!
نیما یوشیجِ من!
خدا رو شکر بهت عروض و قافیه نرسید... ببین کافیه بهت نگارش بدن... بعد سرزده وارد کلاست شن... ببینن وسطِ کلاس بند رخت زدی و روش لباس پهن کردی و خودت روی میز و نزدیک به سقف، ایستادی و داری با صدای بلند رمان میخونی... بعد دختراتم همه پهنن کفِ زمین و مشغولِ نوشتنن... اگر سکته نزنن، مثلِ اونباری که اینطوری بود، میفرستنت حراست😂😂😂
بله... باید آمادهٔ هر اتفاقی باشم😒
هرچه مؤسس بیشتر حرف میزد، بیشتر فهمیدم اینجا چقدر دست معلم بسته است... چقدر از حراست میترسن و چقدر حراستِ اینجا فعاله... حتی نماز... برای دبیرها... اینجا... ضروریه...
ننوشتم اجباری، چون من رو نمیتونن مجبور کنن!
من پایهگذارِ همهٔ نمازجماعتهای مدارس قبلیمم، ولی هرجا اجباری بشه، من هم به عمد نمازم رو در مدرسه نمیخونم.
همونجا مؤسس گفت حراست گفته دبیرها عکس خودشون رو نذارن پروفایل، بعد خواست مثلاً تأکید کنه، گفت مجردا عکسشون رو میذارن پروفایل که شوهر پیدا کنن، ولی زنِ شوهردار چرا میذاره؟!
همون لحظه، دقیقاً همونجا پروفایلِ شادم رو عوض کردم و خودم رو گذاشتم😎
هرگز اجازه نمیدم کسی من رو تو تیمِ اسلامهای مندرآوردیِ با ترس از حراست و بیکاری و اخراج... نه ترس از عظمت و احترامِ خدا... وارد کنن!
وقتی صرف رزومه و اسم مدرسهای که رد کردم، من رو روی هوا زدن، باید فکر این چیزا رو هم میکردن!
مؤسس گفت فرم هم که همه تهیه کردید دیگه؟
همه گفتن بله.
مدیر به من نگاه کردن و به مؤسس گفتن جز یک نفر که خودم براتون توضیح میدم.
نوع گفتمان جلسه و صحبت هم بهقدری صمیمی و خودمونی بود که انگار داریم سبزی پاک میکنیم. هیییییییییچ پرستیژی وجود نداشت.
در مجموع حسم به افراد و مدرسه خوب و مثبته. قطعاً با من به چالش میخورن، ولی تا چالشی پیش نیومده، یا علی میگم و از صفر شروع میکنم که برای دو سال بعد هم، در این مدرسه دستاوردی داشته باشم که با افتخار ازش صحبت کنم. حتی بهقدر یک زنگ.
تنها تلخی و آهِ این جلسه یه چیز بود:
من و سه_چهار دبیر جوان بودیم و بقیه بزرگسال، اما در معرفی که رزومه و سابقه رو میگفتیم، همهشون، حتی دبیرِ مُسن فیزیک، چهار و نهایتاً پنج سال سابقه داشتن، وَ فقط من بودم که ۱۲ سال سابقه داشتم.
اونجا که اونا فهمیدن بیچارهها احساس کردن برابرِ وزیر اعظم نشستن و بهوضوح اضطراب گرفتن... دبیر تاریخ و دبیر ادبیات انسانیها اومدن پیشم و بعد از جلسه گفتن!
دبیر ادبیات گفت چقدر کار کردن کنار شما سخته... من ترسیدم...
تواضع کردم و گفتم این چه حرفیه؟ من و شما تو یه تیمیم، میتونیم کنارِ هم خیلی کارا بکنیم.
بهشون گفتم من چند سالی میشه عروض و قافیه کار نکردم، کلی سؤال دارم که قراره مدام مزاحم شما بشم و ازتون یاد بگیرم.
قصدم این بود آرامش بگیره، اما فهمیدم اضطراب گرفت که قراره ازش سؤال بپرسم...
الآن دارید فکر میکنید عزت و احترامم بالا رفته، تلخیش کجاست؟
باید نکتهسنج باشید!
دختری به سن من
۱۲ سال سابقه کار داره
در دو دبیرستان نمونه دولتی کار کرده
یک سال خرید خدمات بوده
مابقی مدارسش شاخص بودن
در نواحی آموزش و پرورش شناختهشدهام
اما چرا سر از این مدرسهٔ سطح پایین درآوردم؟
چون بقیه در سه_چهار سال کار،
مسیری رو رفتن که به جایی رسیدن...
من مسیری رو رفتم که تهش هیچی نبود...
مدرک و استخدامی و همهچیز رو از دست دادم...
مسیره تلخ نیست،
هزاااااار بار دیگه برگردم عقب
انتخابهام همینه.
خورشید رو بذارن دست راستم
ماه رو بذارن دست چپم
من هرگز به دوازدهمای مدرسهٔ پارسال نمرهٔ ناحق نمیدم و بازم مدرسهٔ خوشگلم رو از دست میدم.
تلخ اینه که
مسیرهای جایگاهها
آلوده است
وَ کسی با این آلودگی
مشکلی نداره...
تلخی اینه!
راستش بعید میدونم باز هم متوجه تلخی شده باشید!
بههرروی
بعد از جلسه و اتمام کارگاههای روایتم،
تا شروع مدرسهها بیکارم.
میخوام تا خونواده برنگشته، روی میز گسترده و خلوتِ برادرم، گوشهٔ پذیرایی، درس بخونم و یادداشتبرداری کنم برای کلاسهام.
آشپزی کنم.
تلویزیون ببینم.
کوه و دشت برم.
سری به کتابخونهٔ دوستداشتنیم بزنم.
با زنداداشم معاشرت کنم.
خودم رو برای سازندگی از نو
حسابی مجهز و آماده کنم.
وَ اگر شد
بخوابم❣