گزینهٔ پسند رو بزنید و تا تونستید هم بگید پسند کنن. دوست دارم در سطح دنیا، رتبه بیاره❣
مدیرم پیام زدن و برنامهکلاسیم و برام ارسال کردن.
سالهای گذشته، خرداد میدونستم مهر چه روزهایی در هفته کلاس دارم!
بینظمی این شکلیه...
همهچیز دقیقهنوده...
نفسِ عمیق میکشم و به خودم یادآوری میکنم داری در منطقهمحروم کار میکنی و کسی اینجا برای بهترین بودن، تقلایی نداره...
برنامهم دستیه!
یعنی یه برگهآچهار گذاشتن...
با خودکار نوشتن!
من یه گزارشِ یه پاراگرافی میدم، تایپ، صفحهآرایی و پیدیاف میکنم!
در گزارشماهانه و سؤالاتِ امتحان مستمرهام و حتی در جدولِ تاریخ امتحانات ماهانهم، حتماً شگفتزده میشن(!)
امید داشتم کلاسهام اوایلِ هفته باشه و هفتهٔ دیگه کلاس نداشته باشم،
اما اولِ مهر رو با من شروع کردن!
فقط برای تجربیها بسته بودیم، اما انسانیها رو هم برای من نوشته... همچنین نگارش رو!
سعی میکنم جلسهٔ اول بیاسپیکر برم، که اولِ مهری سکته نکنن!
یواش یواش! :)
نمیدونم ریاضی هم دارن یا نه. اینکه رشتهٔ ریاضی نداریم همیشه غصهمه... اینکه در سالهای آینده، مهندسیِ کشورِ شیعه، با سر سقوط میکنه، غصهمه...
اینکه ریاضیها بهخاطرِ داشتنِ ذهنِ تحلیلی، بسیار ادبیات رو خوب متوجه میشن و من رو به شگفت میارن، اما سالهاست این رشته در مدارس خالیه و حتی یک نفر هم نداره، خیلی غصهمه...
آخرینباری که دبیرِ ادبیاتِ رشتهٔ ریاضی بودم، سالهای ۹۵ و ۹۶ بود...
یک کلاسِ یکنفره!
یعنی فقط یک نفر انتخاب کرده بود رشتهٔ ریاضی بخونه...
یعنی ۹ ماه،
در کلاسی یکنفره،
خودت
با خودت
رقابت کنی!
مثلِ خصوصی باهاش برخورد میشد... همهٔ دبیرها بهش بیست دادن...
تو کارنامهش فقط دو نمرهٔ غیر بیست داشت.
فارسی هفده.
نگارش چهارده.
وَ از بینِ همهٔ دبیرها،
فقط با دبیرِ این دو درس
صمیمی بود...
میخواست شریف قبول شه. میدونستم نمیشه. نه باهوش و مستعد بود، نه پرتلاش.
نه انیشتین بود، نه ادیسون.
فقط به رشتهش علاقهٔ بیهوده داشت.
بیهوده چون برای علاقهش تلاشی نمیکرد!
مثل گفتنِ اللّهم عجل لولیک الفرج و «ظهوری» زندگی نکردن(!)
شریف هم قبول نشد.
دانشگاهِ خنگا قبول شد؛ پیام نور.
تازه پیام نورِ نیشابور(!)
دوستم داشت و من فقط برام قابل پذیرش بود چون انتخاب کرده بود، تکوتنها پای علاقهش بمونه.
اما دوستش میداشتم اگر با همهٔ وجودش، پای علاقهش میموند!
حتی اسم و فامیلش یادم نیست... حتی چهرهش!
آدمهای حرف بهجای عمل و علاقههای بدون تلاش، ارزشی برای به یاد موندن ندارن.
خوبترین که نیست حتی کدملیش رو حفظ باشم!
اگر بفهمم اینجا ریاضی دارن، تلاش میکنم جابهجا کنم بهجای تجربیها ریاضی بگیرم، یا بهجای انسانیها اگر متوجه بشم بچهتنبلهایی هستن که چون ریاضی و تجربی قبول نمیشدن اومدن انسانی(!)
متوسطهٔ اولی در همسایگیِ این مدرسه، من رو خواستن. دبیر دارن ولی گفتن به اون درسِ دیگهای میدیم، شما بیاید.
متوسطهٔ دومِ رقیبشون هم همینطور. گفتن همهٔ پایهها و همهٔ رشتهها!
خیلی سنگین میشه برام... خیلی جانکاهه...
امروز پنجشنبه است و هفتهٔ دیگه کلاسها. اما قطعی نکردم. باید بررسی کنم. بیشرفی به خرج دادن و دلم رو چرکین کردن... گفتن قراردادتون با اون مدرسه رو فسخ کنید و فقط اینجا باشید. گفتن حقوق میدیم، بیمه هم میکنیم. همهٔ روزهاتون رو هم پر میکنیم.
خندیدم و گفتم هنوز اینقدر پَست نشدم که با شاباشِ بیشتر، زیرِ تعهداتم بزنم! من با اونها قرارداد بستم... برنامهریزی کردن... گفتم حرفتون زشت بود. شب قبل از خواب بهش فکر کنید!
پیشگفتار:
میخوام یه رمزِ طلایی بهتون بگم.
اگر این رمز رو تو زندگیتون پیاده کنید، زندگیتون به دو بخش تبدیل میشه:
قبل از این رمز،
بعد از این رمز!
مقدمه:
تو جلسهٔ مدرسه وقتی بعد از من اولین معلم از راه رسید، طبق عادتم پیشِ پاشون بلند شدم.
دیدم اون دبیره که سال اولشه و قبل از من رسیده بود، بلند نشد تا وقتی دید من کامل بلند شدم و دارم سلام و علیکِ گرمی میکنم. اونم مجبور شد بلند شه.
وقتی مؤسس رسید و جلسه شروع شد و بقیهٔ معلمها میرسیدن، من دیدم که اینا با بلند شدنِ من برای بقیه مجبور میشن بلند شن.
فکر کردم خب نمیگن این چه سجادهآبکشیه؟ چادر که درنیاورده... نزدیکِ بیست تا معلمیم، همه رو داره بلند میشه... چه شکلاتیه جلو مدیر و مؤسس...
اذیت شدم از این فکرا... پارسالم معلما اینجوری نبودن، ولی اونجا مدیرم فوقالعاده محترم و مؤدب بودن. ایشون پیش پای همه بلند میشدن، همه میذاشتن روی حسابِ احترامی که در فضا جاریه.
اینجا هیچکس جز من مقیّد نبود.
داشتم فکر میکردم من همهجا اینطوری نیستم، فقط در محیط مدرسه بهترین نسخه از خودم رو رو میکنم. ایرادی نداره پس.
صحبت آقای پناهیان با تیترِ درشت و پررنگ یادم اومد!
«تو نمیتونی از دانشآموزت بخوای پیش پات بلند شه و بهت احترام بذاره، وقتی ندیده پیشِ پای دبیرای دیگه بلند شی و بهشون احترام بذاری!»
خدا عاقبتبهخیرت کنه آقای پناهیان، من از شما خیلی چیزا یاد گرفتم، کربلا دعا کردم عاقبتبهخیر شین... دلم میسوزه اگر از دستتون بدیم...
این جمله کمکم کرد تصمیم بگیرم.
چیزی که درسته، درسته! مهم نیست بقیه چی فکر کنن.
من برای هر هفده_هجده معلم کامل و محترم بلند شدم.
اونروز که دانشآموزا نبودن؟
عزیزم!
بودن و نبودن مهم نیست...
اگر باشن و تو از اجبار و بدونِ علاقه این کار رو بکنی هم میفهمن...
تعلیم و تربیت اینطوری نیست!
معلم تا خودش بهترین نباشه،
عمراً بتونه بهترین بخواد و بهترین بار بیاره!
اینجا از ما طرح درس نخواست،
تاریخ مستمر نخواست،
گزارش ماهانه نخواست،
اصلاً هیچی از روال معمولی مدرسهای نخواسته!
بقیه هم انجام نمیدن.
یعنی سطحِ خودشون رو هماهنگ با محیط میکنن.
اما من میخوام همه رو انجام بدم،
بذارم تو یه پوشهطلقیِ شیک، وَ «تقدیمشون» کنم.
میخوام سطحِ محیط رو با خودم بالا بیارم.
حرف اصلی:
همیشه
در هر موقعیتی
در هر جا
با هر کس
در هر نقش
بهترین نسخهتون باشید.
وَ تلاش کنید به بهترین نسخهٔ موجود برسید.
شما با سطح، پایین نیاید.
سطح رو با خودتون بالا ببرید.
گریز:
اگر داری برای ظهور تلاش میکنی
دلیلش چیه؟
چون از وضعیتِ حالِ حاضر
راضی نیستی!
میخوای بهترین وضعیت اتفاق بیفته.
تا دست روی دست بذاری
ظهور نمیشه!
مگر حجتیه باشی و معتقد باشی باید در کثافت فرو بریم(!)
سیدالقائد میفرمایند شما در جمهوری اسلامی، در هر نقطهای باشی، اونجا مرکز عالمه!
اون مدرسه
مرکز عالمِ منه!
ظهور میخوام؟
بسم الله!
مرکزِ عالَم رو باید باکیفیت کنم.
خونه مرکزِ عالمِ منه!
گروه دوستیم، کانالم، شبکاری، اتوبوسی که سوارش میشم، بانکی که واردش میشم...
من هرجا باشم
مرکزِ عالمِ منه!
ظهور میخوام؟
باید هرجا هستم
بهترین نسخهم رو تقدیمشون کنم.
باید اونجا رو هم به بهترین نسخه برسونم.
نتیجه با خداست
اما من
باید تلاشم رو بکنم.
تقدیر اگر نخواست تو روبهراه باشی
تو روبهراه باش و تقدیر را عوض کن!
سربهراه
پیشگفتار: میخوام یه رمزِ طلایی بهتون بگم. اگر این رمز رو تو زندگیتون پیاده کنید، زندگیتون به دو
تکمله:
دیگران در تصمیمِ کیفیِ شما چه کار میکنن؟
یا از حسادت تلاش میکنن به شما برسن،
یا از علاقه تلاش میکنن به شما برسن.
در هر دو صورت
شما
عاملِ پویایی و کیفیت شدید.
سربهراه
از کادوهای روز ادبیات فارسیمه😍 کاربردی و مفید😍 چی میشد همه مثلِ دوستام بهم هدیه میدادن؟🥲
وَ شش جفت جوراب
از طرفِ مادرِ خانوممعلم😍
از تو پُر شد جامهٔ ما، کفشِ ما، جورابِ ما😂
اگر جوک بلدید که واقعاً خندهداره، برام بفرستید. وقتایی که دخترا سرِ کلاس غمگینن یا حوصلهشون سر رفته لازم دارم و از جوکای خودم خسته شدم.
یه شعری هم هست هر وقت کسی سرِ کلاس غصهداره یا افسرده است و سرش رو گذاشته روی میز، براش میخونم که هیچوقت این شعر رو دوست نداشتم چون محتوای شاخصی نداره و شاعرش هم خیلی معلوم نیست کیه. (شعر از قیصر امینپور نیست.)
اما متأسفانه هنوز شعری که برای چنین موقعیتهایی بتونه جایگزینش بشه پیدا نکردم.
لعنتی با همهٔ بیمضمونی و بیعنصریش هر بار خوندم، اشک گرفتم و تونستم دل دخترم و سبک کنم و کلی هم براشون خاطره شده و بهشون چسبیده.
ولی دلم میخواد این خاطراتِ موندگار در ذهنشون رو با محتوای غنی پر کنم.
اگر داشتید زودتر بفرستید تا مدرسه شروع نشده حفظ کنم.
من ترجیح میدم کلِ زنان و دخترانِ شهرم لخت بگردن، اما عبا نپوشن!
چون میتونم به بچههای فرداهام و دخترای امروزم بگم اون لخته داره نافرمانیِ خداوند رو میکنه، اما باید خودم رو بکُشم تا بهشون ثابت کنم عباییها دارن خدا رو دور میزنن!
سربهراه
تکههایی از پارچههای غسل و کفنِ شهید هنیه که حالا تو جانمازِ من و دوستامه رو ایشون برامون آوردن... چون خودشون شهید رو غسل دادن...
تسبیحِ تربتی که از داخلِ ضریحِ حضرتِ عبّاس علیه السلام هم من و رفیق داریم... وَ سنگِ مرقدِ حضرت زینب سلام الله علیها... وَ سربندهای شهدای جنگِ ۱۲ روزه... وَ طعمِ دِهینِ بوعلی...
شما تکخور نبودید،
نیستید،
پس تا ظهور و شهادت.