eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
یه چای بزنیم حالا😍 @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
تو این ده سال معلمی، کللللللللی پدر و مادر دیدم که کمتر از انگشتای یه دست اومدن برای تشکر (وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُور!) و بیشتر از تارِ موهای سرم اومدن به دعوا و خط و نشون کشیدن برای نمره‌ی ناحق گرفتن و قربونِ دست و پای بلوریِ سوسکِ سیاه‌شون شدن(!) مذهبی و غیرمذهبی و ولایی و غیرولایی هم نداره! هممممممه‌شون دغدغه‌ی هممممه‌چیز داشتن جز «پرورش»... جز «تربیت»... جز «عاقبت‌بخیری»... جز «انسانیت» حتی که پایین‌ترین درجه‌ی شدن هست! تو این ده سال، پدر و مادری نبوده که بهم بگه همین‌قدر که حواستون به درسِ بچه‌م هست، مراقبِ ادب و اخلاق و تربیتش هم باشید... مراقبِ عبودیتش هم باشید... دارم جوک می‌نویسم اصلا! اما یه جوکِ دردآور دارم می‌نویسم! یه جوکِ خون‌گریه‌دار! یه جوکِ روضه! من خیلی نیست فهمیدم دعای پدر و مادر می‌تونست چقدر جلو بندازه من و... شاید سه_چهار ساله... وقتی به‌ضرورتِ پروژه‌ای زندگیِ شهدا و علما رو خوندم و دیدم پشتِ سرِ همه‌شون یا دعای مادر بوده یا دعای پدر... طرف علّامه شده نه از فلان استاد... نه از فلان کتاب... نه از فلان مکتب و مدرسه و دانشگاه... نه! از یه قنوتِ پدرش! الله اکبر! خدا از پدر و مادرایی بگذره که حتی از دعا هم برای بچه‌هاشون دریغ کردن و سرنوشت‌شون رو عقب_جلو و تاریک_روشن کردن... مادرم کربلا که بودن، با این‌که حرف زدن از عقایدم پیشِ خونواده برام سخته و سعی می‌کنم دنیاهای متفاوت‌مون نزدیک نشه که به اصطکاک نرسیم، اما رگباری پیامک می‌زدم و بدون غرور و خجالت و ترس از حرفای بعدش، اصرار می‌کردم زیرِ قبّه‌ی امام حسین علیه السلام برام شهادت بخواه و عاقبت‌بخیری... اصرار می‌کردم ها! وقتی برگشته بودن، سختم بود رودررو ازشون بپرسم... هی چشم می‌کشیدم خودشون بگن... گفتن کلی برات دعا کردم ازدواج کنی... خوشبخت شی... همونی که خودت می‌پسندی بیاد... رسمیِ آموزش و پرورش شی... حقوق‌بگیر شی... برای ما نوه بیاری... اما اونی که دنیا و آخرت و همه‌ی اینها رو آباد می‌کرد نگفتن... دلم خی‌لی سوخت... خی‌لی... خی‌لی زیاد! همین مادر وقتی می‌خواستم برم دبیرستان، از ترسِ آبرو دعا کرد تو آزمونِ مدرسه‌ی امام رضا علیه السلام قبول شم که تو سنِّ حساسِ نوجوونی نیفتم مدرسه‌هایی که دمِ درشون پُر از پسره! من برای فرزانگان خوندم، برای نمونه دولتی خوندم، اما برای اونجا لج کردم و نخوندم چون اجبارِ چادر داشت! منم اون موقع خدازده بودم... نه فرزانگان قبول شدم، نه نمونه، اما جزو رتبه‌های خوب اونجا شدم! مادرم از ترسِ آبرو در حقم دعا کرد و نذر و نیاز، اما من واقعا از دعای مادرم امام رضایی شدم... رفتم مدرسه‌ی امام رضاجان و سرِ سفره‌ی مستقیمِ امام رضاجان و شروعِ همه‌ی تغییراتی که در اولین سفرِ کربلام تونست من رو به خودم بیاره! شاهرخ ضرغام رو دعای مادر حُرّ کرد... محمدباقر مجلسی رو دعای پدر علّامه کرد... مادرِ حضرتِ مریم سلام الله علیها، دخترشون رو نذرِ خدمت به خدا کردن... یه دعای پدر و مادر، جون کندنِ ما رو برای به نور رسیدن سرعت می‌ده... برکت می‌ده... تو رو خدا اگه پدر و مادرید در حق بچه‌هاتون عظیم‌ترین دعاها رو بکنید... رها کنید عقلِ معاش رو! مادامی که بچه‌تون امام نداشته باشه، درس و کار و پول و زن و شوهر و بچه و رفیق و اعتبار به کارش نمیاد... دعا کنید بچه‌هاتون نسلِ ظهور باشن... راه‌صاف‌کُنِ ظهور باشن... یار و یاورِ امام زمان ارواحنا فداه باشن... پازلِ زندگی‌شون رو خودِ امام بچینن... امام تربیت‌شون کنن... برای خودشون تربیت‌شون کنن... بچشن دنیای بعد از ظهور رو... امام داشته باشن... سایه‌ی سر داشته باشن... عاقبت‌شون به یاریِ امام زمان‌شون بخیر شه... سهمیه‌ی دعاهای امروزِ رجبم مالِ همه‌ی دانش‌آموزانم از اولین تدریسم تا آخرین تدریسی که در عمرم خواهم داشت... برای هرکس حتی یک نَفَس معلمش بودم... به‌جای پدر و مادرهایی که ندیدم دعا کردن رو مهم‌ترین بخشِ توفیقاتِ بچه‌شون بدونن... پدر و مادرشون نیستم اما می‌دونم در مقامِ معلم‌شون حقی دارم که دعای منِ روسیاه، پیشِ خدا برای اونها به اجابت نزدیکه... اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم الهی همه‌ی دانش‌آموزانم از اولین تدریسم تا به آخرین تدریس، عاقبت بخیر بشن... روسفید بشن... یار و یاورِ امام زمان ارواحنا فداه بشن... عارف به دین و مذهب بشن و مروّج و ناشرِ کلام‌الله... الهی نسلِ ظهور باشن و خوشبخت به زندگی در حکومتِ امام... الهی زمینه‌سازِ ظهور باشن و بابصیرت و تکلیف‌شناس و بی‌بهانه... الهی با شهادت از دنیا برن و اذنِ شفاعتِ معلم‌شون رو تو قیامت داشته باشن... الهی در همه‌ی ابعادِ زندگی، مایه‌ی فخر و زینتِ اسلام باشن و انقلاب... اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم. @sarbehrah
سربه‌راه
بعد از مدرسه، ناهار اومدم پیشِ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقا. @sarbehrah
سربه‌راه
به عمد نشستم جایی که مرزِ دقیقِ دو جهانه. پاییز بینِ درخت‌ها در رفت‌وآمده... عجله داره... مثلِ عمر.
فَأَصْحَابُ الْمَيْمَنَة... مَا أَصْحَابُ الْمَيْمَنَة؟ وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَة مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَة؟ @sarbehrah
پلیسِ مدرسه ۱. روزِ مراقبتمه. امتحانِ زبان دارن. همکارای دیگه یکی‌یکی می‌رن سرِ جلسه و من دارم آراگیرا می‌کنم که صدای بچه‌ها رو از درِ نیم‌بازِ دفتر می‌شنوم. منتظرن ببینن کدوم دبیر مراقبِ اونهاست. دبیرا که مستقر می‌شن، بچه‌های کلاسِ کنارِ دفتر یک‌صدا می‌گن یااااااااااا حسین! این یعنی من مراقبِ اونهام... ۲. مدیرم من رو کشیدن کنار. با صدای آروم و خنده‌ای که نمی‌تونن کنترل کنن دارن برام تعریف می‌کنن یکی از دخترا داشته کاغذ تقلبش رو می‌نداخته سطل آشغال که مدیر دیدن. بردنش دفتر که بازخواست بشه و اونم گفته من که قبلِ امتحان انداختمش دور! اصلا به جلسه نرسید، دعوا چرا؟! مدیرم پرسیدن چرا نوشتی پس؟ گفته نمی‌دونستم شانسِ گَندَم می‌افتم کلاسی که مراقبش خانم فارسیه! ۳. تو سالن دارم از دیوارِ پژوهش که بعد از یک ماه پیگیری تحویلم دادن و زیباست، عکس می‌گیرم. دو تا از دخترای نهم میان درِ دفتر و پشتِ سرشون که منم رو نمی‌بینن. معاون میان که جواب‌شون رو بدن. می‌پرسن خانوم! کی مراقبِ کلاسِ پایینه؟! می‌پرسن، چون دیده بودن من واردِ مدرسه شدم! معاون هم بدجنسی می‌کنن و خیلی جدی می‌گن خانم فارسی. بچه‌ها می‌زنن تو پیشونی‌شون و بدوبدو می‌رن به بقیه‌ی کلاس پایینی‌ها خبر بدن! معاون‌مون می‌زنن زیرِ خنده و من رو بغل می‌کنن. ۴. واردِ کلاس که می‌شم، نهما یک‌صدا می‌گن وااااااای! وَ هراسون به هم نگاهی می‌ندازن و یادشون می‌ره پیشِ پام بلند شن. تیکه می‌ندازم؛ این‌قدر برنامه‌هاتون به هم ریخت که ادب یادتون رفته؟! بلند می‌شن و صلواتِ خسته و شکسته‌ای می‌فرستن. یکی از جَلَبام می‌گه خانوم! من تقلب نمی‌کنم، بقیه ازم می‌پرسن. در سکوت نگاهش می‌کنم. ادامه می‌ده وقتی دوستت ازت کمک می‌خواد، نمی‌شه کمکش نکنی! می‌گم راست می‌گی موقعِ درس خوندن کمکش کن! می‌خنده و ساکت می‌شه. اون یکی می‌گه خانوم قانونِ تقلب‌تون هنوز همونه؟! قاطع و باصلابت قانون رو به نشانه‌ی تأکید، تکرار می‌کنم: متقلّب به مثابه‌ی دزد هست. همون‌طور که وظیفه‌ی پلیس، قلم کردنِ دستِ دزده، وظیفه‌ی معلم هم قلم کردنِ دستِ متقلبّه! @sarbehrah
سربه‌راه
پلیسِ مدرسه ۱. روزِ مراقبتمه. امتحانِ زبان دارن. همکارای دیگه یکی‌یکی می‌رن سرِ جلسه و من دارم آراگ
∆ در خلالِ این روایت‌ها متوجهِ نکته‌ی اصلی شدید؟ همکارانِ دیگه‌ی من سرِ جلسه‌ی امتحان چه رفتاری دارن که من با طبیعی‌ترین و بدیهی‌ترین رفتارِ یک معلم، غیرطبیعی و هولناک دیده می‌شم؟! همکارانِ دیگه‌ی من چه رَوندی دارن که منِ طبیعی رو غیرطبیعی جلوه دادن؟! به عجیب بودنِ آمرین به معروف و ناهین از منکر برای مردم دقت کنید؛ به عجیب بودنِ آدمایی که عروسیِ آلوده به گناه نمیرن؛ به عجیب بودنِ اونایی که روی عبای پوشیده، باز هم چادر می‌پوشن؛ به عجیب بودنِ اونایی که بینِ امتحان (تکلیف و وظیفه) و سفرِ زیارتی، امتحان رو بدونِ اجبار و ترس انتخاب می‌کنن؛ به عجیب بودنِ اونایی که پشتِ سرِ هم بچه میارن با این‌که وضعِ خوبی ندارن؛ به عجیب بودنِ آدمای راست‌راستکی کتابخون؛ به عجیب بودنِ بچه حزب‌اللهیای بسیار نادرِ درس‌خون، ممتاز، فعال، تمیز و باسلیقه؛ به عجیب بودنِ دخترایی که بسیار نادرن و تک‌سلولیِ ازدواج نیستن و برای زندگی‌شون برنامه و مراحلِ مختلف دارن؛ به عجیب و نادر بودنِ پدر و مادرایی که دختر تا هر سنّی خونه‌شون باشه به چشمِ رحمت نگاهش می‌کنن و آسایش و آرامشِ اون رو تکلیفِ خودشون می‌دونن؛ به عجیب بودنِ پدر و مادرای نادری که عاقلانه، و نه دلسوزانه و احمقانه، تربیتِ هفت سالِ دوم رو می‌فهمن و عمل می‌کنن و نوجوان‌شون تن‌پرور و بی‌مسؤولیت وِل نمی‌چرخه؛ به عجیب بودنِ ولایی‌هایی که به‌جای این دوره و اون همایش، مشغولِ کارن و در عرصه‌ی عمل خودشون رو می‌سازن و «سبکِ زندگی مهم‌تر از آگاهی و ایمان» رو با مفهوم‌زدگیِ تهوع‌آوری دور نمی‌زنن و پوچ و توخالی باد نشدن از غرور و تعصّب؛ به عجیب بودنِ... هرکس که طبقِ «اصول»ِ اسلام و انقلاب طبیعی و بدیهیه اما این‌قدر مابقیِ امام حسینی‌ها... هیئتی‌ها... اربعینی‌ها... مذهبی‌ها... ولایی‌ها... انقلابی‌ها... بی‌تفاوت و طبقِ عُرف و دلخواهشونن که این طفلیا غیرطبیعی دیده می‌شن... ! @sarbehrah
اومدم کتابخونه بشینم برگه‌هام و امضا کنم تموم شه قبل از هفته‌ی جدید و شروعِ سرشلوغی. بچه‌مدرسه‌ای‌هایی که اینجا درس می‌خونن چنان با غیظظظظظظظ نگاهم می‌کنن که انگار خونِ باباشون گردنمه😂😅 @sarbehrah
۷۰۰ هزار تومن؛ ۶۵۰ هزار تومن؛ ۴۵۰ هزار تومن؛ ۳۵۰ هزار تومن؛ اینا قیمتای اعتکافه! نشستیم با رفیق به زنگ زدن که ببینیم کجا ارزون‌تره اسم بنویسیم😂 ینی سه روز خلوت با خدا و مناجاتم پول میخواد؟!😶‍🌫 یکم مفاهیم زیر‌ورو نشده؟! تازه بعضیاشون پر از برنامه و سخنران و حلقه‌ی معرفتن، دقیقا «اعتکاف» کجاشه؟! خب ما که کل سال رو به همایش و دوره و کلاسیم، کِی خلوت کنیم بفهمیم در برابرِ خدا هیچیم؟! این حجمِ دوره و اردو و کلاس و همایش و فعالیت و نشست که بادمون کرده! مگه اعتکاف وقتِ خالی کردنِ باد نیست؟! سریالِ مختار یادتونه؟ کیان از این‌که شمر و سنانِ ملعون رو تونست به هلاکت برسونه باد کرده بود، نتونست حریفِ حرمله شه. فهمید یه‌جای کارش می‌لنگه. یادتونه نصفه‌شب رفت مسجد با خدا خلوت کرد، بادش خالی شد، ایرادش رو فهمید، سرِپا برگشت؟ ینی کیان الآن بود باید هفتصد تومن می‌داد بتونه بره با خدا خلوت کنه بفهمه ایرادش کجاست؟!😶 @sarbehrah