سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
سلام بر میزبانِ دوشنبهها 🖤🏴
@sarbehrah
سربهراه
به عمد نشستم جایی که مرزِ دقیقِ دو جهانه. پاییز بینِ درختها در رفتوآمده... عجله داره... مثلِ عمر.
فَأَصْحَابُ الْمَيْمَنَة...
مَا أَصْحَابُ الْمَيْمَنَة؟
وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَة
مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَة؟
@sarbehrah
پلیسِ مدرسه
۱. روزِ مراقبتمه. امتحانِ زبان دارن. همکارای دیگه یکییکی میرن سرِ جلسه و من دارم آراگیرا میکنم که صدای بچهها رو از درِ نیمبازِ دفتر میشنوم. منتظرن ببینن کدوم دبیر مراقبِ اونهاست. دبیرا که مستقر میشن، بچههای کلاسِ کنارِ دفتر یکصدا میگن یااااااااااا حسین!
این یعنی من مراقبِ اونهام...
۲. مدیرم من رو کشیدن کنار. با صدای آروم و خندهای که نمیتونن کنترل کنن دارن برام تعریف میکنن یکی از دخترا داشته کاغذ تقلبش رو مینداخته سطل آشغال که مدیر دیدن. بردنش دفتر که بازخواست بشه و اونم گفته من که قبلِ امتحان انداختمش دور! اصلا به جلسه نرسید، دعوا چرا؟! مدیرم پرسیدن چرا نوشتی پس؟ گفته نمیدونستم شانسِ گَندَم میافتم کلاسی که مراقبش خانم فارسیه!
۳. تو سالن دارم از دیوارِ پژوهش که بعد از یک ماه پیگیری تحویلم دادن و زیباست، عکس میگیرم. دو تا از دخترای نهم میان درِ دفتر و پشتِ سرشون که منم رو نمیبینن. معاون میان که جوابشون رو بدن. میپرسن خانوم! کی مراقبِ کلاسِ پایینه؟!
میپرسن، چون دیده بودن من واردِ مدرسه شدم!
معاون هم بدجنسی میکنن و خیلی جدی میگن خانم فارسی.
بچهها میزنن تو پیشونیشون و بدوبدو میرن به بقیهی کلاس پایینیها خبر بدن!
معاونمون میزنن زیرِ خنده و من رو بغل میکنن.
۴. واردِ کلاس که میشم، نهما یکصدا میگن وااااااای! وَ هراسون به هم نگاهی میندازن و یادشون میره پیشِ پام بلند شن. تیکه میندازم؛ اینقدر برنامههاتون به هم ریخت که ادب یادتون رفته؟! بلند میشن و صلواتِ خسته و شکستهای میفرستن.
یکی از جَلَبام میگه خانوم! من تقلب نمیکنم، بقیه ازم میپرسن.
در سکوت نگاهش میکنم. ادامه میده وقتی دوستت ازت کمک میخواد، نمیشه کمکش نکنی!
میگم راست میگی موقعِ درس خوندن کمکش کن!
میخنده و ساکت میشه. اون یکی میگه خانوم قانونِ تقلبتون هنوز همونه؟!
قاطع و باصلابت قانون رو به نشانهی تأکید، تکرار میکنم:
متقلّب به مثابهی دزد هست. همونطور که وظیفهی پلیس، قلم کردنِ دستِ دزده، وظیفهی معلم هم قلم کردنِ دستِ متقلبّه!
@sarbehrah
سربهراه
پلیسِ مدرسه ۱. روزِ مراقبتمه. امتحانِ زبان دارن. همکارای دیگه یکییکی میرن سرِ جلسه و من دارم آراگ
∆ در خلالِ این روایتها متوجهِ نکتهی اصلی شدید؟
همکارانِ دیگهی من سرِ جلسهی امتحان چه رفتاری دارن که من با طبیعیترین و بدیهیترین رفتارِ یک معلم، غیرطبیعی و هولناک دیده میشم؟!
همکارانِ دیگهی من چه رَوندی دارن که منِ طبیعی رو غیرطبیعی جلوه دادن؟!
به عجیب بودنِ آمرین به معروف و ناهین از منکر برای مردم دقت کنید؛
به عجیب بودنِ آدمایی که عروسیِ آلوده به گناه نمیرن؛
به عجیب بودنِ اونایی که روی عبای پوشیده، باز هم چادر میپوشن؛
به عجیب بودنِ اونایی که بینِ امتحان (تکلیف و وظیفه) و سفرِ زیارتی، امتحان رو بدونِ اجبار و ترس انتخاب میکنن؛
به عجیب بودنِ اونایی که پشتِ سرِ هم بچه میارن با اینکه وضعِ خوبی ندارن؛
به عجیب بودنِ آدمای راستراستکی کتابخون؛
به عجیب بودنِ بچه حزباللهیای بسیار نادرِ درسخون، ممتاز، فعال، تمیز و باسلیقه؛
به عجیب بودنِ دخترایی که بسیار نادرن و تکسلولیِ ازدواج نیستن و برای زندگیشون برنامه و مراحلِ مختلف دارن؛
به عجیب و نادر بودنِ پدر و مادرایی که دختر تا هر سنّی خونهشون باشه به چشمِ رحمت نگاهش میکنن و آسایش و آرامشِ اون رو تکلیفِ خودشون میدونن؛
به عجیب بودنِ پدر و مادرای نادری که عاقلانه، و نه دلسوزانه و احمقانه، تربیتِ هفت سالِ دوم رو میفهمن و عمل میکنن و نوجوانشون تنپرور و بیمسؤولیت وِل نمیچرخه؛
به عجیب بودنِ ولاییهایی که بهجای این دوره و اون همایش، مشغولِ کارن و در عرصهی عمل خودشون رو میسازن و «سبکِ زندگی مهمتر از آگاهی و ایمان» رو با مفهومزدگیِ تهوعآوری دور نمیزنن و پوچ و توخالی باد نشدن از غرور و تعصّب؛
به عجیب بودنِ... هرکس که طبقِ «اصول»ِ اسلام و انقلاب طبیعی و بدیهیه اما اینقدر مابقیِ امام حسینیها... هیئتیها... اربعینیها... مذهبیها... ولاییها... انقلابیها... بیتفاوت و طبقِ عُرف و دلخواهشونن که این طفلیا غیرطبیعی دیده میشن... !
@sarbehrah
اومدم کتابخونه بشینم برگههام و امضا کنم تموم شه قبل از هفتهی جدید و شروعِ سرشلوغی.
بچهمدرسهایهایی که اینجا درس میخونن چنان با غیظظظظظظظ نگاهم میکنن که انگار خونِ باباشون گردنمه😂😅
@sarbehrah
۷۰۰ هزار تومن؛
۶۵۰ هزار تومن؛
۴۵۰ هزار تومن؛
۳۵۰ هزار تومن؛
اینا قیمتای اعتکافه!
نشستیم با رفیق به زنگ زدن که ببینیم کجا ارزونتره اسم بنویسیم😂
ینی سه روز خلوت با خدا و مناجاتم پول میخواد؟!😶🌫
یکم مفاهیم زیرورو نشده؟!
تازه بعضیاشون پر از برنامه و سخنران و حلقهی معرفتن، دقیقا «اعتکاف» کجاشه؟! خب ما که کل سال رو به همایش و دوره و کلاسیم، کِی خلوت کنیم بفهمیم در برابرِ خدا هیچیم؟! این حجمِ دوره و اردو و کلاس و همایش و فعالیت و نشست که بادمون کرده! مگه اعتکاف وقتِ خالی کردنِ باد نیست؟!
سریالِ مختار یادتونه؟ کیان از اینکه شمر و سنانِ ملعون رو تونست به هلاکت برسونه باد کرده بود، نتونست حریفِ حرمله شه. فهمید یهجای کارش میلنگه. یادتونه نصفهشب رفت مسجد با خدا خلوت کرد، بادش خالی شد، ایرادش رو فهمید، سرِپا برگشت؟
ینی کیان الآن بود باید هفتصد تومن میداد بتونه بره با خدا خلوت کنه بفهمه ایرادش کجاست؟!😶
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
برگه تصحیح کردم؛ جشنواره خوارزمی رو پیگیری کردم؛ برنامهی پنجشنبهی لیلةالرغائب رو با رفقا چیدیم؛ پالتوم و دکمه دوختیم؛ رفیق دو تا پوستر زد؛ من برنامههای مدرسه رو ریختم که از شنبه شروع میشه؛ با برادرم گپ زدیم؛ کلی تلفن زدیم و پیگیرِ اعتکاف بودیم؛ واریزای بانکی رو انجام دادیم؛ سیلیِ دیشبِ سپاه به استکبار رو تحلیل کردیم؛ حسابکتاب کردیم و لیستِ خرید بستیم برای حقوقی که نسیمِ خوشِ واریزش میوَزه؛ حتی صرفهجویی در هزینه کردیم! اینطور که رفیق همیشه معترضه چرا همه کاری رو بلده اما در یه کار تخصصی و عالی نیست، ولی من با اینکه خیلی کارا رو بلد نیستم اما در معلمی (از دید اون) تخصص دارم؟! من قیچی دادم دستش و گفتم الآن عملی نشونت میدم کدوم بهتره! من هشتاد هزار تومن نمیدم موهام و قدری کوتاه کنه که موخوره نگیره، تو هستی دیگه! حساسم نیستم چطور دربیاد. اونم با بسمالله بسمالله قیچی رو به موهام رسوند و باید بگم من که ازش راضیام! همهفنحریف بودن، هشتاد هزار تومن رو از دستِ آرایشگر درآورد، مخلوطِ محشرِ چیپس و پفک، داخلِ پلاستیکِ سفید کرد و با چای، رسید به ارواحمون! حالا تخصصِ معلمیِ من کجای دنیا رو آباد کرد؟ هیچجا!
علیکم به همهفنحریف بودن! این و بیهنری داره میگه که از بیهنری و مصرفکننده بودن در رنجه!
خلاصه روزِ پربرکت و پرکاری بود :)
مشغله داشت و جفتمون هلاکیم. این ینی شب، خوابِ راحتی دارم انشاءالله و با بیهوشی به خواب میرم نه با زجر.
دعای امروزِ رجبم برف بود... برفی پربرکت و نجاتدهنده... مهربان با پوشیدهها و سلامت بر بیپوششها... برفی که کِش بده زمستون رو... کِش بده بخاری داشتن رو...
کار کردن کنارِ بخاری میچسبه... کتاب خوندن، چای نوشیدن، خوابیدن، بیدار شدن، یه پَر پرتقال خوردن، گپ زدن، زیارت عاشورا خوندن، حتی نوشتن کنارِ بخاری میچسبه... الهی به رحمتِ رجب، هفتهی پربرفی پیشِ رومون باشه❣
@sarbehrah
دستِ من از رفتن به غزه و یمن کوتاهه. نمیتونم هم آه و نالهی الکی کنم تو کانالم که وای من موقع هر وعده غذا یا خوابِ راحتم، به یادِ رنجِ اونا هستم... نه نیستم! بعید هم میدونم بخشِ اعظمی از اونایی که میگن هستن، واقعا باشن... !
همیشه عملیاتی_اجرایی بودن رو دوست دارم. راهپیماییای هرجا بود خودم رو رسوندم، نظرسنجیای تو فجازی بود وقت گذاشتم انجام دادم، با اِلِمان به مدرسه رفتم، کمترینِ کمترینها برابرِ صبر و استقامتِ اونها.
یکی از کارهایی هم که خروجیش به شدت برام لذت داره اما به نیّتِ کمک به جبههی غزه و یمن انجام میدم؛ تورگردیه!
از اونجا که تمامِ عملکردِ ما وقتِ اتصال به اینترنت رصد میشه، من به نیتِ سوزوندنِ استکبار، هر از چندگاهی تو گوگل تورهای غزه و یمن رو جستجو میکنم. یادمه افغانستان هم تو یه بُرههای خیلی شلوغ بود، همین کار رو کردم و تورهای افغانستان رو جستجو میکردم. موقع دفاع از سوریه هم.
نمیتونم اثبات کنم اما مطمئنم یه نفر از استکبار رو بالاخره با این کارم آتیش میدم که ببین! تهِ این بازی رو ما بُردیم! ما یه روز تو یمن قدم میزنیم و راهیاننورِ غزه بهپا میکنیم و کلی نسل میبریم بازدید!
تو یکی از این حستجوهام رسیدم به این تصویر...
واقعا رؤیایی و محشره!
واقعا امیدوارم یه روز اینجا عکس بگیرم.
جزیرهی سُکوترا در یمن هست.
دعای امروزِ رجبم زندگی در حکومتِ امام زمان روحی فداه هست... که یه دختر راحت میتونه اینور و اونور بره... که امنیت و رفاه داریم...
من حتما میرم اینجا و از اینجا مطلب میذارم کانالم😍
@sarbehrah