eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌شه یک ماهِ دیگه راهیِ نیمه‌شعبانِ عِراق باشیم؟😭 همین جمع با همین شلوغی‌هامون، بین‌الحرمین...😭 @sarbehrah
وَ سَبيلُكَ الإِبْقآءُ عَلَى الْمُعْتَدين؛ وَ من چقدر این عبارت را زندگی کردم با تو... ... ... @sarbehrah
آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. «سووَشون»، سیمین دانشور، صفحه ۷۴ @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
یکی از هفتمام، کتاب‌یارِ گروهِ پژوهشه (پژوهش در آموزش و پرورش تزیین چهارتا دیوار و کپی‌پیست و چهار تا بخشنامه است که از این منظر من رابطِ پژوهشیِ غیرفعالی هستم! تیمِ پژوهش برای من یه فرصته که بتونم در پوشش، به اهدافِ خودم برسم. یکی از اهداف؛ کتاب‌خون کردنِ حتی یک نفره در راستای هدفِ اصلیم که تلاشه. با خوندنِ کتاب، تلاش در خیلی از امور آغاز می‌شه: تلاش در بیکار نبودن... تلاش در فهم... تلاش در استفاده از منابعِ حقیقی... تلاش در باسواد شدن... تلاش در عدمِ اتلافِ وقت... و...) . بهش گفتم از دخترا و دبیرا بخواه هرکس یه پاراگراف از کتابی که دوست داره برات بفرسته. چیزهایی که فرستادن و برام می‌فرسته چک کنم؛ مطالبِ زرد و کتاباییه که تو چهارراه‌ها می‌فروشن و غالبا روان‌شناسی غربیه... یعنی نسخه‌ی کتاب‌خون کردن‌مون هم با برنامه و از غرب تحمیل‌شده(!) هییییییییچ خبری از کتاب‌های درست و حسابی نیست! دخترام و می‌تونم رد کنم ولی دبیرا رو... با حساسیتی که روم ایجاد شده، پاراگرافی از سمتِ دبیرا رو رد کنم خودم رو به آتشِ حسادتِ زنانه انداختم که قُل اعوذ بربّ الناس! تأیید کردم و دخترم رفت که برای دیوارِ پژوهش آماده‌شون کنه. اومد پیام داد خانم فقط پاراگرافی که خودتون فرستادید صفحه داره، از بقیه هم بگیرم؟ گفتم نه ولی اگر کسی با صفحه فرستاد به من بگو، برام مهمه. پرسید چرا؟ گفتم فقط کتابخون حقیقی‌ها به صفحه و جلد و مترجم و انتشارات توجه می‌کنن. می‌خوام بدونم چنین کسی تو مدرسه داریم یا نه. چون نسبت به دانش‌آموزای دیگه خی‌لی کتاب‌خونه، احساسِ ضعف کرد و نوشت خانوم منم کتابخونم ولی فقط تو امتحانا نخوندم. یادتونه وقتِ رو بازی کردنه؟ اینجا جاش بود! اینم دومین حرکتِ علنی و آشکارم! من حرفم رو زدم و ستاره‌ی قطبی رو نشون دادم، دیگه خدا برکت بده به جریانش. @sarbehrah
به شاگردام صمیمیت می‌دم تا عیارِ ادب‌شون رو محک بزنم. «صمیمیت» آزمونِ دشوار و هولناکِ «ادب» هست... تو این ده سال، چهار دانش‌آموز وارد مخاطبینم شدن که آخرین‌شون شاید پنج سالِ پیش بود! @sarbehrah
تازه رسیدم خونه و می‌بینم تلویزیون پایتخت گذاشته. چقدر این سریال رو تا قبل از سری شش دوست داشتم. ولی الآن... دیگه نگاهش نمی‌کنم. از هرکس به جمهوری اسلامی لگد بپرونه بیزارم. خدا لعنتت کنه محسن تنابنده. خدا لعنت کنه هرکی از خونِ آرمان و روح‌الله خجالت نکشیده و بازم سریالای تو رو آورده پخش ملی. هلاکم و گرسنه و کلی کار ریخته سرم وگرنه ۱۶۲ بازم تلفن رو روم قطع می‌کرد! @sarbehrah
۱. برای جشنواره خوارزمی رفتم یه ناحیه دیگه قواعد بخش درسم رو بپرسم یادتونه؟ امروز ناحیه‌ی ما لیستِ مسؤولینِ هر درس و شماره رو فرستاده مدرسه :) امر به معروف و نهی از منکر اثر داره! رابط ناحیه‌ای که ازشون کمک گرفتم و عدم پیگیریِ رابط ناحیه‌ی خودمون رو بهشون گفتم امروز پیام دادن که ناحیه خودمون شماره‌ی من رو می‌خوان :) شماره‌م و دادم. امر به معروف و نهی از منکر هزینه هم داره؛ وَ همه‌ی اجرش به همین ریسک و هزینه‌شه! اگه هزینه و خطر نداشت که همممممه آمر به معروف و ناهی از منکر بودن(!) دیگه هنر نبود! ۲. امروز نهم دویی‌ها اشکِ معلم ورزش رو درآوردن! ینی دقیقا خانم ورزش اومد تو دفتر و زد زیرِ گریه! دبیرایی که با نهم دویی‌ها دارن، حسابی تو دلشون خالی شده! من؟ من با امام زمان ارواحنا فداه می‌رم سرِ کلاس! اصولا سخت از چیزی می‌ترسم :) برنامه دارم براشون... ۳. امروز جلسه‌ی شورا بود. من بعد از جلساتِ شورا اعصاب ندارم! چون همه‌جا حرفم و می‌زنم و کاری که باید بکنم می‌کنم، اما رفیق قبل از جلسات شورا بهم زنگ می‌زنه و می‌گه سکوت کن، تحمل کن، محل نذار و به اون سی نفرای تو هر کلاست فکر کن که دستت امانتن. من تو جلسات شورا ساکتم و این خیلی خیلی خیلی روم فشار میاره! هر جلسه یه دبیر میاد و کلی سخنرانی می‌کنه که چه کنیم بچه‌ها رو تربیت کنیم؟! بهمن نوبتِ منه سخنرانی کنم و می‌خوام برم بگم چطور خودمون رو تربیت کنیم! این وسط مشاوره با اوج ناامیدی وااَسَفا سر داد که بچه‌ها خیلی بی‌تربیتن... خیلی بی‌هدفن... خیلی بی‌انگیزه‌ان... خیلی بی... بی... بی... بعد بقیه باهاش همراه شدن و کم‌ مونده بود دستمال کاغذی بیارن دور هم زار بزنیم! رفیق جانم! متأسفانه باید بگم نتونستم اینجا رو تحمل کنم! امروز اومدم دو بار بهت بگم نشد :) هروقت اینجا رو خوندی می‌فهمی. دست بلند کردم و وقتی مدیر گفتن جانم خانم فارسی؟ گفتم بابا هشتگ سیاه‌نمایی! هشتگ خودبرتربینی! هشتگ تربیتِ جهان! بابا ما چهار ماهه با این بچه‌هاییم! اینا پونزده سال، چهارده سال در یه گفتمانی بزرگ شدن که قوّت ریشه‌هاش محکم‌تر از چهار ماهِ ماست! چرا فانتزی نگاه می‌کنین؟ تو چهار ماه قراره چه اتفاقی بیفته؟ چه بسا اثرِ یه بفرما عزیزم گفتنِ من وقتی بار بده که من نباشم، نبینم! بعد رو کردم به مشاوره و پرسیدم ینی واقعا این بچه‌ها از مهر تا الآن کوچک‌ترین نقطه‌ی رشدی نداشتن؟! یعنی هیچ‌کدوم نکته‌ی مثبتی ندارن؟! ینی همین‌قدر بدن که شما می‌گید؟! مشاوره گفت من ناامیدم(!) من گفتم ولی من امیدوارم! هشتگ استقامت! هشتگ صبر! هشتگ ما باید وظیفه‌مون رو انجام بدیم، نتیجه با خداست! هشتگ امید! وای که من چقدر از مشاورا و روانشناسا و این قشر بدم میاد! دقت کنین بهشون؛ همه‌شون آسیب‌دیده‌ان و اومدن این رشته که خودشون به آرامش برسن، تا اینجا قبول! ولی چرا وارد کار می‌شید؟! چرا با مردم حرف می‌زنین؟! کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! چرا این‌قدر بی‌تعهد و غیرانسانید؟! متوسطه اول یعنی دقیقا سن حساس شکل‌گیری هویت! اون‌وقت یه ناامیدِ سیاه‌نمای بی‌اعتمادبه‌نفس داره با اونا کار می‌کنه... این یه مبحثِ تخصصیه، نمی‌شه ازش چشم‌پوشی کرد! مثل این می‌مونه که من ندونم نهاد و فاعل اشتراک‌شون چیه ولی چون علاقه داشتم معلم فارسی شدم! من ابزار کارم رو ندارم! این بی‌تعهدیه... نامردیه... کلکه... کم‌فروشیه... وَیلٌ لِلمُطَفِّفین! چقدر نیاز دارم استاد پناهیان گوش بدم این روزا... مردی که مشاوره خونده تا بتونه با علم، علمِ وهمیِ مشاوره و روانشناسی رو بزنه... مشاوره خونده که بتونه اثبات کنه مشاورا چیزی ندارن برای گفتن و هزاران سال قبل خدا برنامه‌ی زندگی‌ای رو داده که هم جسم سالم باشه و هم روح. اگر کمک روحی می‌خواید برید سراغ علمای دین، آدم‌های قدرتمندی که باگ‌های زندگی رو به زیبایی و سلامت عبور می‌کنن... نه این مریضای بی‌تعهدِ فریبکار! ۴. تعریف و تمجیدِ مدیر، برام فیس و افاده‌ی برخی همکاران رو به ارمغان آورده(!) اگر مفسده نداشت، هرگز با محیط زنانه و جمع زنانه همکار نمی‌شدم! یادتونه گفتم من دور از همه ایستادم اما چالش سراغم میاد؟ همه‌ی کارام بی‌سروصدا و بی‌قیل‌وقاله ولی تهش می‌رسه به این نقاط خطرناک... فیس‌وافاده‌ها مادامی که مُخلّ کارم نشن، جز سنگینیِ جوّ برام مشکل‌ساز نیست، اما اگر به کارم لطمه‌ای بزنه، زنانِ حسود رو خواهم شُست! ۵. برادرم کاری رو پذیرفته که همه‌ی سواد و تجربه و شمّ کاریم می‌گه دزدیِ مقاله و پایان‌نامه است. اما هرچی می‌گم چون تو بازار کار نبوده و به مقاله و پایان‌نامه هم آشنا نیست، متوجه نمی‌شه.
حتی بیگاری کشیدن ازش رو هم متوجه نمی‌شه! از توضیح دادن خسته‌ام. دوش‌ گرفتم و صورتم از خواب سرخه ولی باید بیدار بمونم و برگه امضا کنم. هر ساعتِ روزم مبارزه است و اگه به تازگی صحبتِ آقای رحیم‌پور رو گوش نداده بودم که فرمودن اگه هرجا رفتی چالش نیومد دورت به خودت شک کن، قطعا زمین می‌خوردم... ۶. حراستِ حرم هم پشتیبانِ آمر به معروف و ناهی از منکر نیست! استاد رحیم‌پور درست می‌گن: مسؤولین می‌خوان براندازی کنن، امام و امّت نمی‌ذارن... برای برکتِ وقت و توانم می‌شه صلوات هدیه کنید به امام زمان روحی فداه؟ باید برای برادرم وقت بذارم. اون بی‌تجربه است... نمی‌دونه... ساده است و همه رو صادق می‌بینه... نباید پولِ مشکل‌دار به جیبش برسه... یا صاحب‌الزمان از شما مدد... @sarbehrah
برای تک‌بیستِ فارسیِ دی‌ماهِ مدرسه جایزه خریدم😍 البته که فقط دی‌ماهش نیست؛ بچه مستمراش هم بیست گرفته. انشا رو هم خوب نوشته با کلی تشبیهات زیبا، فقط کلمه‌ی «دقدقه» از دستش در رفته و اشتباه نوشته و سرِ این، انشا شد نوزده. از نهم‌ دویی‌هاست! این هدیه تو‌ اون کلاس یه بُردِ فرهنگیِ ویژه داره... امیدوارم خدا برکت بده و مؤثر واقع شه. امیدوارم در سکوتِ خبری هم برگزار شه و دفتر متوجه نشن که خودم باشم و کلاس تا بتونم با یه مقدمه‌ی اساسی بیشترین دل‌ها رو از تلاش نکردن بسوزونم و بیشترین دل‌ها رو مشتاقِ تلاش کردن کنم. من جای شاگردم ذوق دارم😍❣ @sarbehrah
۱. همه‌ی کلاس‌ها با این‌که یادداشت کرده بودم اما یادم می‌ره ماهِ مبارکِ رجب رو تبریک بگم، به جز هفتم یکی‌ها با این‌که یادداشت نکرده بودم! این کلاس برکت داره... حالم این کلاس خی‌لی خوشه... هفتم یکی‌ها رو به قدری دوست دارم که دلم براشون تنگ می‌شه... صحبت از امام زمان ارواحنا فداه اینجا پیش اومد... حدیثه و گلی که براش گرفتم اینجاست... حالا هم ماهِ رجب... بهشون می‌گم ماهِ رجب که می‌شه تصورم اینه خدا به فرشته‌هاش می‌گه برید و از بلندترین طبقه‌ی بهشت، یه دسته‌گل بچینید... بعد که فرشته‌ها دسته‌گل رو میارن تقدیمِ خدا می‌کنن، خدا هر برگِ گل رو جدا می‌کنه... می‌بوسه... وَ می‌پاشه روی سرِ ما... تصورم اینه وقتی یکی از اعمالِ رجب رو به جا میارم، قل هو الله احد می‌خونم یا استغفار می‌گم یا به زیارتِ امام رضاجان می‌رم، دستم به یکی از گلبرگای رقصان در آسمون می‌رسه... به جای بوسه‌ی خدا... خودم و دخترام گل‌گلی و قلبی‌قلبی شدیم❣ می‌گم تو این ماه هر وقت دلتون برای خدا یه ذره شد، همون‌جا من رو هم دعا کنید... ۲. وقتی کنفرانس داشتن، سین رفتارِ بدی با هم‌گروهیش داشت. حرفِ بدی زد و زحمتِ هم‌گروهیش رو به فنا داد. حقِ ارائه رو از جفت‌شون گرفتم؛ سین به‌خاطر حرف بدش، وَ هم‌گروهیش به‌خاطر هماهنگ نبودن/نشدن با سین و همراهی با هم. اول پی‌وی اومدن ازم عذرخواهی کردن. گفتم شما حُرمتِ کلاس، هم‌کلاسی‌ها و دانش رو شکستید، چرا از من عذرخواهی می‌کنین؟ حرفم رو گرفتن و امروز وقتی وارد کلاس شدم، دیدم ایستادن جلوی میزم. ازم اجازه گرفتن با بچه‌ها صحبت کنن. هم‌گروهیِ سین از کلاس عذرخواهی کرد. سین خی‌لی سختش بود اما این کار رو کرد. دوستاشون تشویق‌شون کردن و وساطت کردن دوباره بهشون فرصتِ ارائه بدم. گفتم به حرمتِ دوستان‌تون که عذرخواهی شما رو پذیرفتن و حتی براتون پیشقدم شدن من فرصت بدم، قبول می‌کنم. سین احساساتی شده بود. وقتی نشست پشتِ آخرین میزِ کلاس که تنهاست و کناردستی نداره، سرش رو انداخت پایین و ریزریز گریه کرد... سین بی‌ادبه؟ نه. سین بددهنه؟ نه. سین آزاربده و شرّه؟ نه. سین از عمد این کارا رو می‌کنه؟ نه. سین مثلِ نهم دویی‌ها یا هشتم یکی‌ها از روی لجاجت این‌طوره؟ نه. سین تحتِ فشاره... می‌خواد دوست پیدا کنه اما نمی‌تونه... می‌خواد مهربون باشه اما نمی‌تونه... می‌خواد... آه! می‌خواد اینی که هست نباشه اما نمی‌تونه... سین در خونواده‌ای پرتنش داره نفس می‌کشه... انشاهاش پُر از سیاهی و رنجه... یه دخترِ کلاس هفتمی شیرین‌ترین و بانمک‌ترین موضوعات رو هم آمیخته با سیاهی و رنج می‌نویسه... پاهاش و سرِ کلاس زیاد تکون می‌ده... نزدیکِ کسی نمی‌شه که به خاطرِ تندی، طرد نشه... سین در رنجه... توانِ کنترلِ خشمِ نهفته در وجودش رو نداره... با بِشکنی به هم می‌ریزه... وَ بعد حالش بد می‌شه و گریه می‌کنه که نتونسته خودش رو کنترل کنه... یعنی از این‌که باعثِ رنجشِ دیگران شده، ناراحته... اینا رو خودش گفته؟ نه. سین با کسی حرف نمی‌زنه... انشاهاش... انشاهاش... خوبیِ معلمِ انشا بودن همینه؛ می‌تونم با یه موضوعِ هدفمند همه‌ی رازِ دلِ یه آدم رو بی‌اون‌که بفهمه برملا کنم... اذیتم وقتی گریه‌هاش رو می‌بینم. می‌خوام درس رو شروع کنم که یکی از دخترا به سین می‌گه چرا گریه می‌کنی؟ نگاه‌های کلاس که به عقب برمی‌گرده و سین رو با چشمای گریون می‌بینن، سین دوباره احساساتی می‌شه... کنترلش رو از دست می‌ده... داد می‌زنه به تو چه؟... کلاس با تعجب و افسوس ساکت می‌شه... سین سری تکون می‌ده به نشانه‌ی این‌که بازم خراب کردم... سرش رو می‌ذاره روی میز و با شدت گریه می‌کنه... من حالش رو می‌فهمم... من با سلول‌سلولم حالش رو می‌فهمم... قلبم از رنجِ سین، مچاله می‌شه... دخترا فکر می‌کنن من عصبانی شدم... اونا جز خشمِ ظاهر رو نمی‌بینن... از پشتِ میز بلند می‌شم و می‌رم آخرِ کلاس... دخترا با ترس نگاهم می‌کنن... به کنارِ میزِ سین که می‌رسم، صدای نفس کشیدنِ دخترای مضطربم رو به وضوح می‌شنوم که سنگین و کُند شده... دستِ سین رو می‌گیرم و بلندش می‌کنم. بغلش می‌کنم و گونه‌م و می‌چسبونم به گونه‌‌ی خیسش. آروم کنارِ گوشش می‌گم وقتی عصبانی می‌شی؛ سکوت کن! هرچی شنیدی؛ سکوت کن! هرچی دیدی؛ سکوت کن! هر اتفاقی افتاد؛ سکوت کن! دو_سه تا از دخترا بلند می‌شن و میان کنارِ ما. به کلاس هیسسسسس می‌کنن که صدام و بشنون. من بی‌اونکه صورت از صورتِ سین بردارم، بلندتر، جوری که کل کلاس بشنوه تکرار می‌کنم: وقتی عصبانی شدی؛ سکوت کن! وقتی عصبانی شدی؛ سکوت کن! وقتی عصبانی شدی؛ سکوت کن! @sarbehrah