eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
کل کانالِ من رو زیرورو کنید، چند تا هشتگ می‌تونید بزنید و برسید به چند موضوعِ واحد. می‌خوام بگم جوگیر نبودم و نیستم. من آدمِ مستمر و هدفمند کار کردنم! آدمِ یه روستای کوچیک رو چندین سال مداوم رفتن، به‌جای هر بار یه روستا رفتن و کلی رزومه جمع کردن(!) آدمِ توی مدارس روی کار کردن و توی مذهبیا روی شدن مانور دادن... من آدمِ آقا بخون، مطهری بخون، الغارات بخونم... آدمِ قرآنِ باتفسیر توصیه کردن... من آدمِ هر تلفنی شد بدوم برم نیستم؛ اربعین، فاطمیه، نیمهٔ شعبانِ مستمر و هدفمند سجیهٔ منه... آدمِ امشب سخنرانیِ آقا تولید بود، فردا بزنم تو کار تولیدی، پس‌فردا سخنرانی تبیین بود، جمع کنم برم تبیین نیستم... حتی سال‌هاست فقط و فقط دارم دربارهٔ زنانِ مقاومت قصه می‌نویسم... ... اینا رو گفتم که بگم از این‌که سه ساله اینجا کشتیِ این رو ساختم و شااااااااااید شاااااااااید یه نفر بالاخره پی‌اش رو گرفته باشه، باکم نیست! آدمِ هدفمندِ مستمر کلاً باکش نیست! این خصلتِ معلماست! یعنی باید باشه! معلمِ جوگیر معلم نیست! زنگِ اول نقش‌های جمله رو تدریس می‌کنم برای دهم، زنگِ دوم هم نقش‌های جمله رو تدریس می‌کنم برای یازدهم، زنگِ سوم باز نقش‌های جمله رو تدریس می‌کنم برای دوازدهم، عصر می‌رم مؤسسه و نقش‌های جمله رو بازم تدریس می‌کنم، مستمر مستمر مستمر تاااااااااا یکی بالاخره بتونه بی‌خطا تشخیص بده! هدفمند. باز اینا رو گفتم که بگم می‌دونم شاااااااااید شاااااااااااید یک نفر بره پی‌اش... ولی از تعداد هم باکم نیست! من کشتی‌م و می‌سازم. همین‌جا وسط بیابون. بالاخره تنور می‌جوشه. کشتیِ این‌بارم اسمش «بر جاده‌های آبیِ سرخ» هست. گرونه. از کتابخونه قرض کنید. خودم هم تو کتابخونه‌م ندارم. چون گرونه. گرون‌ها رو قرض کنید بخونید و پس بدید. مهم اینه بخونید. مهم‌تر اینه بخونونید! خوندنش مثلِ دندون‌دردِ نیمه‌شبی که فرداش جمعه است و دندون‌پزشکی تعطیله و هیچ مُسکّن و میخک و نمکی افاقه نمی‌کنه، وحشتناکه... خدا برای هیچ‌کس نیاره... ولی بخونیدش چون... حدود هفتصد صفحه است... تندخوان باشید کار دو روزه... چیزی نیست...‌ بخونید. بخونونید. گرچه نکردید هم... باکم نیست. وَ فارَ التَّنُّور!
سربه‌راه
واردِ کلاسِ دوازدهمِ تجربی می‌شم. بعد از سلام و احوال‌پرسی، دفترنمره باز می‌کنم حضور و غیاب کنم. پچ‌پچه بالا می‌گیره. می‌شنوم که یکی داره به کوثر می‌گه بگو دیگه، به خانم بگو. کوثر هم می‌گه باشه به‌وقتش، خانم می‌خوان درس بدن‌. بقیه به‌عمد و جوری که من بشنوم، شروع می‌کنن بهش می‌گن الآن بگو دیگه، الآن بخون! همین‌طور که دارم علامت می‌زنم کیا هستن و کیا نه، با لبخند می‌گم اذیتش نکنید، خودش هروقت صلاح بدونه می‌گه. بچه‌ها ساکت می‌شن. من کارم با دفترنمره تموم می‌شه. با لبخند و طمأنینه به کوثر نگاه می‌کنم و زمان می‌دم اگر می‌خواد صحبتی کنه، بگه. خجالت می‌کشه. سرش و می‌ندازه پایین. اخماش تو هم می‌ره. کار به اخماش که می‌رسه، ورود می‌کنم. کوثر جان! چیزی شده عزیزم؟! با همون اخم خیره شده به کاغذی که دستشه. کناریش شروع می‌کنه به صحبت کردن: خانوم! دیروز سرِ جلسه امتحان که قاطی با کلاسای دیگه‌ایم، یکی از کوثر می‌پرسه معلم فارسی‌تون کیه. کوثر جواب می‌ده و اون دهنش و یه‌جوری کج می‌کنه که انگار شما بَدید. کوثر بهش برمی‌خوره. در دفاع از شما یه متن می‌نویسه. ما بهش گفتیم به خود شما هم بده، ولی خجالت می‌کشه. من؟ مبهوتم! واقعاً چند دقیقه در سکوت و بُهت خیره شدم به کوثر... کوثر اخم‌کرده خیره به کاغذِ دستشه... صدام از تهِ تردید به‌سختی بالا میاد: آره کوثر؟! در دفاع از من چیزی نوشتی؟! به‌خاطرِ یه دهن کج کردن؟! وَ کوثر می‌جوشه! به‌خشم سر بلند می‌کنه و با صدایی که می‌لرزه... باعصبانیت جواب می‌ده: نباید دهن کج می‌کرد... شما سخت‌گیرید، اما بد نیستید... یه‌جوری دهن کج کرد انگار شما بدید... ولی شما بد نیستید... چند تا معلم مثلِ شما وجود داره مگه؟! حق نداشت دهن کج کنه... حق نداشت! بچه‌ها دارن ابراز احساسات می‌کنن... هرکدوم داره به‌نوعی قربون‌صدقه‌م می‌ره... من نمی‌شنوم... من فقط مبهوت، خیره شدم به کوثر... دیانا اگر داره دورم می‌گرده، همونیه که هر جلسه داره به عشق من میاد مدرسه و قبل و بعد از کلاسِ من تو مدرسه نیست و نمی‌مونه... صبا اگر داره محبت می‌کنه، همونیه که وسطِ امتحانِ ترم، تو سالن دست بلند کرد و من خیال کردم سؤال داره و وقتی رفتم بالای سرش، بهم گفت سورمه‌ای چقدر بهتون میاد خانوم... نرگس اگر داره قربون‌صدقه‌م می‌ره، همونیه که محسوس و نامحسوس هروقت تو حیاطم، می‌بینم پشتِ سرم ایستاده و نفس به نفسم حرکت می‌کنه... اما کوثر! کوثر! کوثر اصلاً حرف نمی‌زنه... کوثر می‌شینه صندلیِ آخر... دزدیده گردن کج می‌کنه تا تدریسم رو ببینه... کوثر هیچ‌وقت تو دست‌وبالم نبوده که... خدای من! صدا چاق می‌کنم؛ کوثر... می‌شه بخونی چی نوشتی؟ کلاس ساکت می‌شه. کوثر عصبانی... عصبانی... انگار که همسرِ نداشته‌م باشه... پدرم باشه... برادرم باشه... غیرتی‌شده... عصبانی... عصبانی... به کاغذِ توی دستش خیره می‌شه... چند دقیقه‌ای طول می‌کشه تا از جاش بلند شه و کاغذ رو بیاره بذاره روی میزم. می‌ذاره و می‌ره. می‌گم خودت نمی‌خونی؟ برمی‌گرده و می‌گه خودتون بخونید لطفاً. شما همه‌چیز رو زیبا می‌خونید. بچه‌ها یک‌صدا می‌شن: بخونید خانوم! بخونید! دستام می‌لرزه. قایم کرده بودم زیرِ میز. قلبم تندتند می‌زنه. صورتم گُر گرفته. می‌ترسم بخونم و احساساتی شم و گریه کنم. کاغذ رو به‌آرومی دستم می‌گیرم. شروع می‌کنم به خوندن... طوری نوشته انگار لحظهٔ نوشتن روبه‌روش بودم... کل کلاس از جملاتش ذوق کردن... من به‌وضوح صدام می‌لرزه... خطوطِ آخر دیگه روبه‌گریه‌ام... اما به سختی... به جون کندن... کنترلش می‌کنم... کسی که احساسش رو تونسته این‌قدر ارزشمند و والا حفظ کنه و این‌چنین فاخر بروز بده، شایستهٔ لوس‌بازی و گریه‌های احساسی نیست... به‌احترامِ کلماتِ کوثر خودم رو، بر لبهٔ فَوران، محکم نگه داشتم... همه اما حالم رو متوجه شدن... این رو وقتی فهمیدم که خوندن تمام شد، اما کسی برای کوثر دست نزد... همه منقلب، در سکوت بودن... من فقط سر بلند کردم و زل زدم به کوثر که سر پایین انداخته بود... با همون کاغذ از پشتِ میز بلند شدم و رفتم تا صندلیِ تهِ کلاس... وقتی رسیدم کنارش، از جا بلند شد... سر بلند کرد و تمومِ صورتش سیلِ پشتِ سد بود... بدون کلامی صحبت، بغلش کردم... از همون بغل‌هایی که یک معلم باید بلدش باشه... با این تفاوت که این‌بار، زیرِ سرش، قلبم، چنان تند می‌زد که دست‌هاش رو محکم قفل کرده بود دورِ تنم... به دخترا گفتم، این بروزِ فاخرانه رو تشویق نمی‌کنید؟! با دخترا برای قلمش، وَ نوع کارش دست زدم. بعد ازش پرسیدم چقدر نوشتنش طول کشید؟
سربه‌راه
با اخم گفت خی‌لی عصبانی بودم... از اون دختر، خی‌لی عصبانی بودم... فقط نوشتم... به شما فکر کردم و نوشتم... شاید ده دقیقه... شاید یک ربع... بااندوه گفتم: یعنی ده دقیقه تا یک ربع از عمرت... احساست... اندیشه‌ت... تفکّرت... حرومِ من شده... کوثر عزیزم... هر کسی از ظنّ خود شد یارِ من... خشمگین نباش... خوشحالِ معلمی چون من باش که چون تو شاگردی داره... من از پسِ اون دهانِ کج، تو رو دیدم... قلمِ تو رو... دخترا دوباره برای دوستشون دست زدن... کوثر، هم‌چنان جدی، نشست. کاغذ رو گذاشتم روی قلبم و برگشتم پشت میزم... باید درس می‌دادم... با قلبی که ملتهب بود... وَ تفاوتی که بالاخره در مدارسِ امسالم دیدم... بالاخره قلبم به کسی از این مدرسه گرم شد... فکرم به یکی از این مدرسه بند خورد... اگر دختری دیدید که کوله‌پشتی‌ داره و یه کاغذ دستشه و هرازگاهی زیر لب شعر می‌خونه و چشم‌هاش خیس می‌‌شه و داره لبهٔ خیابون رو بی‌هوا طی می‌کنه، بیاید جلو و سلام کنید. منم. وَ حالم خی‌لی خوبه.
اگه خیری از کانالم بهتون رسیده، در حقِ مادرم دعا کنید.
مدیریت جلسه گذاشتن که تو مدرسه تحت هیچ شرایطی بحث سیاسی نشه و کلامی از مسائلی که پیش اومده نگیم(!) این‌قدر تعطیل بودیم و این‌قدر درسامون عقبه که فرصتش رو هم نداریم، اما من درسم بود! گفتم. گفتم. خی‌لی هم گفتم! اصلاً تو این لونه‌فساد موندم برای همین کارا، واگرنه ریاضیِ المپیاد رو هم می‌شه با دو تا کلیپ از آپارات یاد گرفت و معلم نمی‌خواد(!) هوش مصنوعی هرگز نمی‌تونه برای معلم‌ها خطرناک باشه، چون هرگز نمی‌تونه جای ما رو بگیره! معلمی به همین چیزاشه، واگرنه معنی بیتا و آرایه‌هاش تو گوگل ریخته(!) من زبان انگلیسیِ ارشدِ دانشگاه فردوسی رو بدون یک ساعت کلاس زبان رفتن و استاد خصوصی داشتن و کتاب زبان خریدن، با دیدن کلیپای آپارات و تمرین و تمرین از استاد سمیرا بامشکی گرفتم هجده و نیم که هم‌کلاسی‌های تافل‌دارِ پهلوی‌پرستم نتونستن(!) معلمی خی‌لی فراتر از دو‌ صفحه کتابه! تصویر زمینهٔ موبایلم رو سیدالقائد گذاشتم، تصویر محافظ رو هم. امروز سه نفر ازم پرسیدن خانوم تصویر موبایل‌تون کیه؟! می‌دونستن و می‌خواستن مطمئن شن! من هم باز می‌کردم، نشون می‌دادم، خی‌لی طبیعی و با عزّت، انگار دارم به رفیق نشون می‌دم، با عشق و لبخند می‌گفتم «امام» خامنه‌ای... سیدناالقائد... وَ هر سه نفر مبهوت می‌موندن! دلم می‌خواست می‌شد ببینید این درس رو چطور به‌روز، پر از پاسخ به شبهه، وَ در عین حال طنز و عاشقانه درس دادم که فضا هم متشنج نشه. من هرگز سرِ انقلاب اسلامی تقیه نکردم... هنوز جنبش فواحش و سبعیتِ این وحوش نبود که مدرک ارشدم رو پای عقیده‌م دادم... الآن که دیگه بیش از پیش باید حرف زد و عمل کرد!
سربه‌راه
مدیریت جلسه گذاشتن که تو مدرسه تحت هیچ شرایطی بحث سیاسی نشه و کلامی از مسائلی که پیش اومده نگیم(!) ا
همهٔ حرفم یه چیز بود: هرکس باید هرجا هست کار خودش رو درست انجام بده اون‌وقت همه‌چیز درست می‌شه! شما دانش‌آموزید. کارتون درس خوندنه. تلاش کردنه. دارید درست انجامش می‌دید که بتونید به دیگران اعتراض کنید؟! هرکس داره کارش و درست انجام می‌ده بلند شه بایسته وَ با سر بلند به دیگران معترض شه. این‌قدر شَرَف داشتن که هیچ‌کس بلند نشد.
۱. دبیرِ مذهبی‌عقب‌موندهٔ عربی، گفت شماره‌تون رو بدید، کارتون دارم. شماره دادم و پیام داده این‌که مدرسه گفته برگه‌هامون و با مداد تصحیح کنیم، دلیلش چیه؟! می‌خوان به نمرات دست ببرن؟! نوشتم شماره‌م و برای این سؤال می‌خواستید؟! برای این صحبت وقتم رو تلف کردید و روی موبایلم پیام گذاشتید؟! من مدیر یا معاونم؟! یا شما دنبالِ پنهان کردنِ خودتون پشتِ آدمِ شجاع و صریحی مثل منید؟! چادر سر می‌کنید، عکس رهبر پروفایل می‌ذارید، اما عرضه ندارید بدیهی‌ترین چیزایی که ذهن‌تون تشخیص داده رو پیگیری کنید؟! مثل انسان‌های دورو دنبال تحریک بقیه‌اید... قرار نیست شما کاری کنید؟! هزینه‌ای بپردازید؟! از ترسِ خشمم لال شده! اگر حضوری ازم می‌پرسید که بیشتر هم ویرانش می‌کردم! زندگی‌مون رو فتنه‌های تکراری و حوصله‌سربر برداشته و این مذهبی‌ها هنوز تو موبایلاشون جهادگر و مبارزن(!) من هم تو اون جلسه بودم! من هم شنیدم صحبت سیاسی در کلاس نشه و کردم! من هم شنیدم برگه‌های امتحانی رو باید با مداد تصحیح کنیم و با خودکار قرمز تصحیح کردم! من هم تو جلسه شنیدم دانش‌آموزی نمره‌ش زیر هفده بشه باید دوباره ازش امتحان بگیرن و من ولی دوباره برای کسی سؤال طراحی نمی‌کنم چون حق اونی که همون اول هفده گرفته ضایع می‌شه. چطور من می‌فهمم باید چه کار کنم و می‌کنم، این مذهبیِ خاک‌برسرِ زرزرو نمی‌فهمه؟! چطور من از چالش و اصطکاکی نمی‌ترسم و باکم نیست به اخراج برسه، اون‌وقت مذهبی‌های منبریِ بزدلِ همیشه تو گوشی نمی‌فهمن؟! چرا. می‌فهمن. ولی دین تا وقتی براشون دردسر نداره، براشون مایهٔ جمع کردن اعتباره، براشون نون و آب داره، ورد زبون‌شونه(!) ۲. تو سالنی که من بودم، صدا از کسی درنمیومد. هیچ‌ دانش‌آموزی جرأت نداشت سر بچرخونه. ولی از کلاسِ بغلی صحبت بود که صداش بلند بود(!) همه داشتن با مشورتِ هم امتحانِ ترم رو پاسخ می‌دادن(!) بالاسرشون هم دبیر تاریخ و دبیر ریاضی(!) جابه‌جامون که کردن، مبدأ سروصدا عوض شد؛ از سالن صدا بلند بود و تو کلاسی که من بودم حتی دخترایی که با من نداشتن، جرأت نمی‌کردن سر بلند کنن! از سالن صدا اومد که یکی می‌گفت: وای خانوم تو رو خدا دبیر فارسیِ تجربیا نیاد، صد تا چشم و گوش داره! نمی‌شد نفس بکشی! بچه‌های کلاس من که شنیدن خندیدن، خودم هم خندیدم. اما هم‌چنان کسی جرأت نداشت سر تکون بده! رأس ساعتِ اتمامِ امتحان برگه‌ها رو گرفتم و اومدم دفتر. دیدم فقط منم که سر ساعت تموم کردم و برگه گرفتم. به مدیر معترض شدم که این‌طوری از ساعت کلاسامون می‌ره، من کلاسام و لازم دارم و اگر تا پنج دقیقهٔ دیگه دبیرها برگه رو نگیرن، خودم ورود می‌کنم. مدیرمون ترسید، خودش رفت و برگه‌ها رو گرفت و کلاسا رو شروع کرد. ۳. دبیر زبان می‌گفت بالاترین نمره‌م پانزده بوده و خستگی به تنم مونده. دبیر فیزیک هم گفت منم همین‌طور. دبیر جغرافی با ذوووووق گفت من پانزده تا بیست داشتم، هفت یا هشت تا هجده، نمرهٔ بد نداشتم. دبیر زبان با ناراحتی گفت پس مشکل تدریس من بوده... دیگه لازم دونستم ورود کنم. چون دبیرهای بی‌شعوری مثل دبیر جغرافی که مفهوم تلاش رو می‌کُشن، علاوه بر بار آوردنِ اغتشاشگرهای طلبکارِ آینده، باعثِ منزوی کردنِ امثال ماهایی می‌شن که تلاش می‌کنیم «انسان» بار بیاریم و بفهمونیم هرکس، هرچقدر تلاش کرده، آش می‌خوره! گفتم نه عزیزم، تدریس شما مشکلی نداره، شما پاسخ سؤالا رو به بچه‌ها نمی‌گی، خانم جغرافی می‌گن! بیستای ایشون، بیست تدریس‌شون و بیست درس خوندن بچه‌ها نیست، بیست رسوندناشه، جواب همه سؤالا رو به بچه‌ها می‌گه! دبیر جغرافی که خوب می‌دونه با من نباید وارد چالش بشه، با منّ و منّ و هول‌شده گفت خانم فارسی به‌خدا دلم براشون می‌سوزه... همین! دبیر فیزیک گفت خب این و بگید همیشه، نگید بیست شدن که کسی فکر کنه ما بدیم... و ناراحت شد و رفت حیاط. من اصلاً نمی‌ذارم چنین فرصت‌هایی بسوزه. بقیه بودن هنوز. گفتم می‌گن مملکت خرابه، مسؤولین دزدن، اما می‌بینید که، مشکل تک‌تکِ ما هستیم! هرکس که به ماستش آب ببنده در اوضاع دخیله! شما خانم جغرافی برای کار اشتباهت توجیه میاری، خب پس مسؤولین هم می‌تونن برای گرونی توجیه بیارن! چطور اونا رو محکوم می‌کنیم، خودمون رو نه؟! همه ساکت بودن و نفس‌ها در سینه‌هاشون حبس بود! مرد می‌خواستم پاشه بگه دروغ می‌گی! ولی کسی پا نشد!
۴. برای امتحان فارسی خودم پاسخ‌برگ طراحی کرده بودم که دخترا برای نهایی آماده شن و گیج‌بازی درنیارن. صبحِ روزِ امتحانم رفتم و دیدم پاسخ‌برگی نیست. گفتم کو پاسخ‌برگ؟! مدیرم گفتن دیدم اسراف می‌شه نزدم، نمی‌خواد. گفتم چی؟! اسراف؟! شما هر روز جلوی چشمای خودم برگه‌های پشت‌سفید رو مچاله می‌کنید می‌ریزید دور، به پاسخ‌برگِ امتحان رسید شد اسراف؟! ترجیح می‌دادم بگید حوصله نکردید بزنید! من این کار رو کردم برای آمادگی دخترا، می‌دونید سال گذشته چقدر به یازدهم و دوازدهم در امتحان نهایی اضطراب وارد شد که یهو بعد از دوازده سال درس خوندن پاسخ‌برگ دیدن؟! جایی که باید سخت‌کوشی بهشون یاد بدید، اهمال می‌کنید و بهانه میارید مضطرب نشن، جایی که باید مراقب روحیه‌شون باشید هم اهمال می‌کنید و بهانه میارید اسرافه(!) شجاع باشید و بگید بی‌مبنا و طبق میل و فتوای خودتون و منافع‌تون پیش می‌رید و دلتون برای چیزی و کسی نسوخته! ساعت هفت و بیست دقیقه بود. امتحانم هشت شروع می‌شد. مدیر و معاونا افتادن به خودشون و تا هشت پاسخ‌برگای کل مدرسه رو آماده کردن. دخترا برای اولین‌بار، پاسخ‌برگ دیدن و یاد گرفتن باید همه‌چیز رو داخل پاسخ‌برگ بنویسن. دیگه تو حوزهٔ نهایی غافل‌گیر و مضطرب نمی‌شن. مدیرم هم دو روزه برگه‌های پشت‌سفید رو دور نمی‌ریزه، می‌ده معاون که به برگه‌های کوچیک تبدیل‌شون کنه، بذاره روی میز برای یادداشت.
دایگو وصل نمی‌شه، ناشناس‌های دیگه هم قابلیت ندارن در همون فضا پاسخگویی بشن، باید دونه دونه رو بیارم روی کانال جواب بدم که کانالم هم زشت و کثیف می‌شه و خوشم نمیاد، هم مشی بلاگرجماعته و کسر شأنمه شبیه بلاگرا باشم، درحالی‌که راه ارتباطی برای من فرصتِ بیشتری برای تلاش بود و می‌تونستم فایده ببینم و برسونم. هرگز به فضای مجازی هم اعتماد نمی‌کنم آیدی بذارم. لذا فعلاً راه ارتباطی ندارید. گفتم که هرکس مشکلی داره، راهش و بکشه بره. تا اطلاع ثانوی کانال یه‌طرفه است.