eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
مدیریت جلسه گذاشتن که تو مدرسه تحت هیچ شرایطی بحث سیاسی نشه و کلامی از مسائلی که پیش اومده نگیم(!) ا
همهٔ حرفم یه چیز بود: هرکس باید هرجا هست کار خودش رو درست انجام بده اون‌وقت همه‌چیز درست می‌شه! شما دانش‌آموزید. کارتون درس خوندنه. تلاش کردنه. دارید درست انجامش می‌دید که بتونید به دیگران اعتراض کنید؟! هرکس داره کارش و درست انجام می‌ده بلند شه بایسته وَ با سر بلند به دیگران معترض شه. این‌قدر شَرَف داشتن که هیچ‌کس بلند نشد.
۱. دبیرِ مذهبی‌عقب‌موندهٔ عربی، گفت شماره‌تون رو بدید، کارتون دارم. شماره دادم و پیام داده این‌که مدرسه گفته برگه‌هامون و با مداد تصحیح کنیم، دلیلش چیه؟! می‌خوان به نمرات دست ببرن؟! نوشتم شماره‌م و برای این سؤال می‌خواستید؟! برای این صحبت وقتم رو تلف کردید و روی موبایلم پیام گذاشتید؟! من مدیر یا معاونم؟! یا شما دنبالِ پنهان کردنِ خودتون پشتِ آدمِ شجاع و صریحی مثل منید؟! چادر سر می‌کنید، عکس رهبر پروفایل می‌ذارید، اما عرضه ندارید بدیهی‌ترین چیزایی که ذهن‌تون تشخیص داده رو پیگیری کنید؟! مثل انسان‌های دورو دنبال تحریک بقیه‌اید... قرار نیست شما کاری کنید؟! هزینه‌ای بپردازید؟! از ترسِ خشمم لال شده! اگر حضوری ازم می‌پرسید که بیشتر هم ویرانش می‌کردم! زندگی‌مون رو فتنه‌های تکراری و حوصله‌سربر برداشته و این مذهبی‌ها هنوز تو موبایلاشون جهادگر و مبارزن(!) من هم تو اون جلسه بودم! من هم شنیدم صحبت سیاسی در کلاس نشه و کردم! من هم شنیدم برگه‌های امتحانی رو باید با مداد تصحیح کنیم و با خودکار قرمز تصحیح کردم! من هم تو جلسه شنیدم دانش‌آموزی نمره‌ش زیر هفده بشه باید دوباره ازش امتحان بگیرن و من ولی دوباره برای کسی سؤال طراحی نمی‌کنم چون حق اونی که همون اول هفده گرفته ضایع می‌شه. چطور من می‌فهمم باید چه کار کنم و می‌کنم، این مذهبیِ خاک‌برسرِ زرزرو نمی‌فهمه؟! چطور من از چالش و اصطکاکی نمی‌ترسم و باکم نیست به اخراج برسه، اون‌وقت مذهبی‌های منبریِ بزدلِ همیشه تو گوشی نمی‌فهمن؟! چرا. می‌فهمن. ولی دین تا وقتی براشون دردسر نداره، براشون مایهٔ جمع کردن اعتباره، براشون نون و آب داره، ورد زبون‌شونه(!) ۲. تو سالنی که من بودم، صدا از کسی درنمیومد. هیچ‌ دانش‌آموزی جرأت نداشت سر بچرخونه. ولی از کلاسِ بغلی صحبت بود که صداش بلند بود(!) همه داشتن با مشورتِ هم امتحانِ ترم رو پاسخ می‌دادن(!) بالاسرشون هم دبیر تاریخ و دبیر ریاضی(!) جابه‌جامون که کردن، مبدأ سروصدا عوض شد؛ از سالن صدا بلند بود و تو کلاسی که من بودم حتی دخترایی که با من نداشتن، جرأت نمی‌کردن سر بلند کنن! از سالن صدا اومد که یکی می‌گفت: وای خانوم تو رو خدا دبیر فارسیِ تجربیا نیاد، صد تا چشم و گوش داره! نمی‌شد نفس بکشی! بچه‌های کلاس من که شنیدن خندیدن، خودم هم خندیدم. اما هم‌چنان کسی جرأت نداشت سر تکون بده! رأس ساعتِ اتمامِ امتحان برگه‌ها رو گرفتم و اومدم دفتر. دیدم فقط منم که سر ساعت تموم کردم و برگه گرفتم. به مدیر معترض شدم که این‌طوری از ساعت کلاسامون می‌ره، من کلاسام و لازم دارم و اگر تا پنج دقیقهٔ دیگه دبیرها برگه رو نگیرن، خودم ورود می‌کنم. مدیرمون ترسید، خودش رفت و برگه‌ها رو گرفت و کلاسا رو شروع کرد. ۳. دبیر زبان می‌گفت بالاترین نمره‌م پانزده بوده و خستگی به تنم مونده. دبیر فیزیک هم گفت منم همین‌طور. دبیر جغرافی با ذوووووق گفت من پانزده تا بیست داشتم، هفت یا هشت تا هجده، نمرهٔ بد نداشتم. دبیر زبان با ناراحتی گفت پس مشکل تدریس من بوده... دیگه لازم دونستم ورود کنم. چون دبیرهای بی‌شعوری مثل دبیر جغرافی که مفهوم تلاش رو می‌کُشن، علاوه بر بار آوردنِ اغتشاشگرهای طلبکارِ آینده، باعثِ منزوی کردنِ امثال ماهایی می‌شن که تلاش می‌کنیم «انسان» بار بیاریم و بفهمونیم هرکس، هرچقدر تلاش کرده، آش می‌خوره! گفتم نه عزیزم، تدریس شما مشکلی نداره، شما پاسخ سؤالا رو به بچه‌ها نمی‌گی، خانم جغرافی می‌گن! بیستای ایشون، بیست تدریس‌شون و بیست درس خوندن بچه‌ها نیست، بیست رسوندناشه، جواب همه سؤالا رو به بچه‌ها می‌گه! دبیر جغرافی که خوب می‌دونه با من نباید وارد چالش بشه، با منّ و منّ و هول‌شده گفت خانم فارسی به‌خدا دلم براشون می‌سوزه... همین! دبیر فیزیک گفت خب این و بگید همیشه، نگید بیست شدن که کسی فکر کنه ما بدیم... و ناراحت شد و رفت حیاط. من اصلاً نمی‌ذارم چنین فرصت‌هایی بسوزه. بقیه بودن هنوز. گفتم می‌گن مملکت خرابه، مسؤولین دزدن، اما می‌بینید که، مشکل تک‌تکِ ما هستیم! هرکس که به ماستش آب ببنده در اوضاع دخیله! شما خانم جغرافی برای کار اشتباهت توجیه میاری، خب پس مسؤولین هم می‌تونن برای گرونی توجیه بیارن! چطور اونا رو محکوم می‌کنیم، خودمون رو نه؟! همه ساکت بودن و نفس‌ها در سینه‌هاشون حبس بود! مرد می‌خواستم پاشه بگه دروغ می‌گی! ولی کسی پا نشد!
۴. برای امتحان فارسی خودم پاسخ‌برگ طراحی کرده بودم که دخترا برای نهایی آماده شن و گیج‌بازی درنیارن. صبحِ روزِ امتحانم رفتم و دیدم پاسخ‌برگی نیست. گفتم کو پاسخ‌برگ؟! مدیرم گفتن دیدم اسراف می‌شه نزدم، نمی‌خواد. گفتم چی؟! اسراف؟! شما هر روز جلوی چشمای خودم برگه‌های پشت‌سفید رو مچاله می‌کنید می‌ریزید دور، به پاسخ‌برگِ امتحان رسید شد اسراف؟! ترجیح می‌دادم بگید حوصله نکردید بزنید! من این کار رو کردم برای آمادگی دخترا، می‌دونید سال گذشته چقدر به یازدهم و دوازدهم در امتحان نهایی اضطراب وارد شد که یهو بعد از دوازده سال درس خوندن پاسخ‌برگ دیدن؟! جایی که باید سخت‌کوشی بهشون یاد بدید، اهمال می‌کنید و بهانه میارید مضطرب نشن، جایی که باید مراقب روحیه‌شون باشید هم اهمال می‌کنید و بهانه میارید اسرافه(!) شجاع باشید و بگید بی‌مبنا و طبق میل و فتوای خودتون و منافع‌تون پیش می‌رید و دلتون برای چیزی و کسی نسوخته! ساعت هفت و بیست دقیقه بود. امتحانم هشت شروع می‌شد. مدیر و معاونا افتادن به خودشون و تا هشت پاسخ‌برگای کل مدرسه رو آماده کردن. دخترا برای اولین‌بار، پاسخ‌برگ دیدن و یاد گرفتن باید همه‌چیز رو داخل پاسخ‌برگ بنویسن. دیگه تو حوزهٔ نهایی غافل‌گیر و مضطرب نمی‌شن. مدیرم هم دو روزه برگه‌های پشت‌سفید رو دور نمی‌ریزه، می‌ده معاون که به برگه‌های کوچیک تبدیل‌شون کنه، بذاره روی میز برای یادداشت.
دایگو وصل نمی‌شه، ناشناس‌های دیگه هم قابلیت ندارن در همون فضا پاسخگویی بشن، باید دونه دونه رو بیارم روی کانال جواب بدم که کانالم هم زشت و کثیف می‌شه و خوشم نمیاد، هم مشی بلاگرجماعته و کسر شأنمه شبیه بلاگرا باشم، درحالی‌که راه ارتباطی برای من فرصتِ بیشتری برای تلاش بود و می‌تونستم فایده ببینم و برسونم. هرگز به فضای مجازی هم اعتماد نمی‌کنم آیدی بذارم. لذا فعلاً راه ارتباطی ندارید. گفتم که هرکس مشکلی داره، راهش و بکشه بره. تا اطلاع ثانوی کانال یه‌طرفه است.
سربه‌راه
دایگو وصل نمی‌شه، ناشناس‌های دیگه هم قابلیت ندارن در همون فضا پاسخگویی بشن، باید دونه دونه رو بیارم
گوگل کردم ببینم جای آیدی، چی می‌شه فارسی گفت. نوشته: شناسه. خوشگله، دوست داشتم، ولی گمونم اگر همون اول می‌نوشتم شناسه نمی‌ذارم، کسی متوجه نمی‌شد همون آیدیه. به‌هرروی از یه جایی باید شروع کرد.
سربه‌راه
هنوز خشمگین هستم. بسیار. بسیار. از ابتدای فتنهٔ وحوش، هیچ تصویر و کلیپ و گزارشی از آدم‌کشی و آدم‌سوزی‌شون رو ندیدم. هرکس برام فرستاد هم باز نکردم. من خی‌لی مراقب ریحانهٔ وجودم هستم. خی‌لی. در عین حال که کله‌م بوی قرمه‌سبزی می‌ده و با شجاعت، وقتی فقط ۲۳ سالم بود، ساعتِ دهِ شب، رفتم قبرستانِ وادی‌السلام تا آقای قاضی رو زیارت کنم، هرگز نیفتادم تو اَدای شب قبرستون رفتن و تو قبر خوابیدن و جنازه دیدن که بگم اوه! من بسیار انسانِ شجاعی هستم! نه. من همیشه مراقبِ ریحانهٔ وجودم بودم. هیچ‌کس نتونسته به چیزی که قبولش ندارم مجبورم کنه. این ایام هم هیچ تصویری از سبعیتِ داعشی‌های داخلی رو ندیدم. تا تونستم مادرم رو هم نذاشتم ببینه. به رفیق هم توصیه کردم نبین. گفتم اصل بر دردِ اسلام داشتنه که داریم. ریحانه و شجاعت رو توأمان در خودت مراقبت کن. تا این‌که ۲۲ دی برای راهپیمایی از خونه بیرون زدم... شبای قبلش جلوی مسجد محله‌مون تجمع رفته بودم، اما شهر رو ندیده بودم. ۲۲ دی که اومدم بیرون و دیدم شهرم چقدر خراب و ویران شده... چقدر بیش از جنگِ ۱۲ روزه آسیب دیده... تمومِ راهپیمایی رو با خشم اشک ریختم... بله همه محزونِ رقمِ شهدایی هستن که بنیاد شهید اعلام کرده و بیش از چند سال دفاع در سوریه شده... حزنِ سنگینیه... ولی من دلم خواست از شهرم بنویسم... از شهرِ تمیز و قشنگم... از شهرِ بزرگم... از خیابون‌های زیباش... که تبدیلش کردن به شهری ویران و پر از خرابی... صبح‌ها، ساعتِ ده دقیقه به شش، با ترس... از خونه می‌زنم بیرون... تاریکه... وَ نوشته بودم چقدر این ساعت و این تاریکی رو دوست دارم... وَ همیشه با کلی حالِ خوب می‌زدم بیرون... اما تمومِ این هفته با ترس زدم بیرون... با کلی قرآن خوندن و صدقه دادن... ایستگاهِ اتوبوسی که توش منتظر می‌مونم، شیشه نداره دیگه... همهٔ شیشه‌هاش و خرد کردن... حتماً پشتِ اون شیشه‌ها پول‌های اختلاسگرها رو قایم کرده بودن(!) وَ یا شاید بعد از اون شیشه‌ها گرونی، ارزونی شد(!) نمی‌دونم... مسجدی که می‌بینم، درش سوخته... شیشه‌هاش شکسته... نرده‌هاش فروریخته... احتمالاً مرکزِ گرونیِ ارز بوده و حالا که ویرانش کردن، مشکل حل شده(!) غروب‌ها که برمی‌گشتم، به دیوارها نگاه می‌کردم... سیاه شده بود... خط‌خطی... برخی تابلوهای رانندگی شکسته... خمیده... شهرِ قشنگم... شهرِ قشنگم... حتی حالا که می‌نویسم اشک صورتم رو برداشته... من برای افغانستان دلم نمی‌سوزه؛ چون مردمش همّت نکردن پای کشورشون بمونن و اوضاع رو درست کنن... همه‌شون با شعارهای توخالی، مهاجرت کردن... برای سوریه هم دلم نسوخت سقوط کرد؛ مردمش قدر ندونستن... حالام حق‌شونه. بچشن آزادی‌ای که می‌خواستن رو(!) نوش جون‌شون این بی‌وطنی و بی‌هویتی و بی‌آبرویی(!) فقط دلم برای مدافعانِ حرم‌مون سوخت... نه! آتیش گرفت... چقدر مَرد دادیم که سوریه سقوط نکنه... نه برای مردمش، نه! برای مردمِ خودمون. برای عقیدهٔ خودمون. برای این‌که خواهرِ حسین علیه السلام دوباره اسیری نکشه... آخ... عیبی نداره... روسیاهیش بمونه برای بانی‌هاش... من ندیدم با ضریحِ امام‌زاده سبزقبا علیه السلام چه کردن... اما شنیدم... نمی‌دونم اختلاسگرا تو ضریح بودن و پیداشون کردن یا نه(!) نمی‌دونم چطور بگم... من کشورم رو خی‌لی دوست دارم... شهرم رو... من از بچگی‌م تا همین حالا، حتی اتفاقی نشده زباله زمین بریزم... چطور بگم؟! اتاقم همیشه تمیزه و بهش می‌رسم چون دوستش دارم... کشورم اتاقمه... شهرم اتاقمه... چطور بگم؟! من خی‌لی خشمگینم! کافیه تو اتوبوس یا بانک یا مدرسه کسی شروع کنه به ورّاجی و حرف یامفت زدن... چنان شیر شرزه به میدانِ تبیین می‌تازم... تموم این هفته، ذکرهای رجبیه‌م رو بیرون و در مسیر گفتم. تسبیحم رو دست گرفتم و ذکرهام و در اتوبوس و خیابون گفتم. نترسیدم خیال کنن ریاکارم. ابلیس و یارانش چطور جولون می‌دن؟! چرا من و خدام در معرکه نباشیم؟! تسبیحم رو همه دیدن. ذکرهام و همه‌جای شهرم کشوندم. جدولِ دعاهام رو همین‌طور. وَ عامدانه تصویر موبایلم رو سیدالقائد گذاشتم. دفترچهٔ یادداشتم رو خمینیِ عزیزم. ابلیس و یارانش چطور با پرچم‌شون بیرون میان؟! چرا من و رهبرم در کشورِ خودم نباشم؟! نه. این‌جا سوریه نیست که عکس بشّار فقط تو یواشکی‌های مبارزین باشه. این‌جا کشورِ سیدعلی خامنه‌ایه. وَ گرم‌ترین سلاحِ هر مجاهدی امروز تصویرِ همین آقاست. راستی؛ زنگ زدم روابط عمومی قوهٔ قضاییه. گفتم منتظرم هرکس به هرجای کشورم خسارت وارد کرده رو بیارید همون‌جا، از جیب خودش، به‌وسیلهٔ خودش، اون‌جا رو عین روز اول آباد کنید! گفتم آقای اژه‌ای! به امام حسین علیه السلام قسم می‌خورم، اگر در مجازات این وحوش کوتاهی کنی، حلالت نمی‌کنم و دعا می‌کنم به خفّت و عاقبت‌به‌شری از دنیا بری. خودت و هفتاد نسلِ بعد از خودت.
سربه‌راه
حالا هر صبح منتظرم برم ایستگاه اتوبوس و ببینم همون وحوشی که شیشه‌هاش و خرد کردن، دارن جون می‌کّنّن و شیشه‌ش می‌کنن، کف‌مال می‌کنن، آب می‌گیرن، دستمال می‌کشن، برق می‌ندازن و مثل روز اولش می‌کنن. همون حیواناتی که مسجدِ قشنگم و خراب کردن، دارن جون می‌کّنّن و می‌سازنش. و همون داعشی‌هایی که کشتند و سوختند و بر باد دادند... کشته بشن و بسوزن و بر باد داده شن.
دفترچهٔ ذکرهای شعبانیه رو هم پرینت گرفتم. رجبیه‌م رو می‌ذارم ببرم فرات... بسپارمش به‌دستِ آب... امشب هم با اهلِ آسمون خی‌لی کار دارم... خی‌لی! امشب، شبِ امّیدوارهاست... شبِ چاره‌داره‌ها... شبِ دلگرم‌ها... ❣
قرار بود صبحِ سردِ شهرم را با تبریکِ میلادِ شما به امام رضاجان متبّرک کنم؛ شما اما برکتید... تلألؤتان مرا گرم کرد... عیدی‌ام دادید... به چه سلیقه‌ای... ❣ حضرتِ آقای امام حسین جان علیه السلامِ من❣ شما آبادانیِ منید آقا... قبل از شما چه بیابانی بودم و بعد از عمودِ هشتصد و هشتاد و هشت... در آن آذرماهِ سرد و سوزان... در آن کاروانِ اختصاصیِ سه‌نفره... در آن نیمه‌شب... در آن اولین دیدار... در آن شهود... در آن جنون... در آن عروج... من چه آباااااد شدم آقا... چه ثروتمند... چه باشکوه... چه خوشبخت... چه دارد هرکه شما را ندارد؟! وَ چه ندارد هرکه شما را دارد... من باید دستِ پُر می‌آمدم باز شما دستم را دامنم را قلبم را پُر کردید... باز شما آقا... باز هم شما ارباب❣ مکان و زمان توأمان مستجاب؛ پس خدای اِحیاکنندهٔ آن عمود و آن جاده و آن شب... من از شما برای خودم و دیگران همان چیزی را می‌خواهم که حضرتِ آقای امام حسین جان علیه السلام برای خود و دیگران از شما می‌خواست. بحسین بن علی❣ بحسین بن علی❣ بحسین بن علی❣