eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
تولدت مبارکِ ما دخترا عموجانم...❣
هر شهیدی سَر و سِرّی با یلِ کربلا داره.
این ایام که اینترنت قطع بود، از عجایبی که دیدم همکارانم بودن! معلم‌هایی که با قطع اینترنت نمی‌تونستن سؤال طراحی کنن(!) نمی‌تونستن سؤالِ خارج از کتاب پاسخ بدن(!) نمی‌تونستن نمونه‌سؤال تولید کنن(!) نمی‌تونستن درسنامه داشته باشن(!) وَ حتی نمی‌‌تونستن دو خط بدون غلط املایی بنویسن(!) خی‌لی چیزا فهم شد! وَ متأسفانه بچه‌ها هم متوجه می‌شدن... این بده که معلم، بی‌سواد و بی‌تخصص و بی‌عرضه باشه! چنین افرادی بر سرِنسل‌ها هستن... خودتون رو شرحه‌شرحه نکنید برای رقمِ شهدا، باعث و بانی‌هاش علاوه بر مسؤولینِ فاسد، پدر و مادرهای چنان حیوانات تولیدِ نسل کرده، چنین معلم‌هایی هم هستن!
سلام عزیزم الحمدلله ربّ العالمین، عالی هستم. ای کاش به‌قدری مطهری می‌خوندید، امام خمینی می‌خوندید، سیدالقائد می‌خوندید، که با قوّهٔ فکرِ خودتون این دوراهی‌های ساده رو عبور می‌کردید... اما اون‌قدری که جوّ و زمانه و شرایط بر شما امیره، شما بر ساده‌ترین تصمیماتِ زندگی‌تون امیر نیستید... من مرجع نیستم؛ لذا معتبر هم نیستم! پاسخم طبق تشخیصِ خودم هست. با چند سؤال شروع می‌کنم: شما در مهمانیِ خانوادگی، می‌تونید شبهات رو پاسخ بدید؟ این کار رو می‌کنید؟ علنی از انقلاب و جمهوری اسلامی و رهبری دفاع می‌کنید؟ یا غالباً سکوت می‌کنید چون فامیلن و بده و زشته و حالا دشمن که نیستن؟ شما رو چون می‌شناسم، در دانشگاه تبیین می‌کنید؟ استاد چیزی بگه، هم‌کلاسی‌ها توهین کنن، می‌تونید دفاع کنید؟ می‌کنید؟ یا حالا درس واجب‌تره و نمره و مدرک و بشه به جایی برسم و اون‌جا به انقلاب خدمت کنم؟ یا می‌ترسم برچسب بخورم؟ تو مترو، خصوصاً متروی تهرانِ شما... صحبتی بشه، تبیین می‌کنی؟ کردی؟ چون متروی شما هزاررنگِ هزارفرقه است... جرأت داری اون‌جا هم تبیین کنی؟! فکر می‌کنم به پاسخ رسیدی! اما جمع‌بندی می‌کنم: من هم قلم دارم، هم برنامه‌ریزی، هم می‌تونم مخاطب بگیرم چون کللللل شاگردام تو اینستا هستن! اما تا حالا حتی واردش نشدم! نه این‌که بشم و بعد حذف کنم، نه! حتی واردش نشدم! الگوریتماش خی‌لی واضحه! جای آدم‌هایی مثل من و شما نیست که مُبلّغ و مُبیّن و مشهور نیستیم! به هر سه کلمه دقت کن! هر سه کلمه مهمه! شمایی که برابرِ «جوّ جهاد تبیین» مقاومت نکردی، از اینستا «صالح» برمی‌گردی؟! خی‌لی پی جهادی؟ دنیای حقیقی رو دریاب!
سربه‌راه
سلام عزیزم الحمدلله ربّ العالمین، عالی هستم. ای کاش به‌قدری مطهری می‌خوندید، امام خمینی می‌خوندید،
ببخشید که دارم می‌خندم، آخه شماها تو خیابون به‌طرف که دختره، یک نفره، سرش برهنه است، می‌تونید بگید و برید، وحشت دارید و خودتون رو خیس می‌کنید بهتون بگم نهی از منکر کنید و دین و قرآن و تشیّع رو به هم می‌دوزید که توجیه و بهانه جور کنید و باد به غبغب بندازید که شرایط دارد و احتمالِ اثر ندارد و دافعه دارد و... بعد گنده‌گویی می‌کنید جهادِ تبیین؟!😂😂😂 بریم اینستا جهاد تبیین؟!😂😂😂😂شمااااااا؟!😂😂😂😂😂 من و چی فرض کردین؟!😂😂😂😂😂😂😂😂😂 دروغ نگید. دروغگو دشمنِ خداست. انّی حرب لمن حاربکم.
پنج‌شنبهٔ اوّل مادرم رو آروم می‌کردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و می‌خواست بره بیرون. مانعش شدم و توضیح دادم مردم نباشن بهتره، نمی‌تونن کشته‌سازی کنن و پلیس هم می‌تونه راحت جلوشون رو بگیره. جمعه که مسجدها رو به آتیش کشیدن، بیانیهٔ تجمعِ مردمی هم زیرنویسِ شبکه خراسان شد، غسلِ شهادت کردم، لباسای شیک پوشیدم و چادرِ اربعینم رو. مادرم خودش نیومد، اما شیرزنانه راهی‌م کرد. تا دمِ در اومد بدرقه‌م و سپرد اگر کسی نیومده بود برگرد، هشتِ شب نمونی تو خیابون و دمِ دستِ وحشی‌ها. رفتم و دیدم اتفاقاً خی‌لی هم مردم اومدن! تا ساعتِ دهِ شب تو تجمع بودم و جوری شعار دادم که حنجره‌م فردای قیامت شهادت بده من از جهل و غفلتم گناهکارم، اما سینه‌م به حبّ علی و اولادش علیهم السلام می‌تپه. نیروهای بسیجی که ازمون خواستن خانم‌ها برگردن خونه، برگشتم و مادرم رو آروم کردم چون شبِ دوم طفلی نیروهای امنیتی مجبور به استفاده از گاز اشک‌آور شده بودن و خونهٔ ما که نزدیک خیابونه، پر شده بود و مادرم اشک از چشماش میومد. روسری خیس کردم و بستم جلوی دهنش و گفتم بشین برای نیروهای امنیتی‌مون قرآن بخون خدا حفظ و پیروزشون کنه. براش تعریف کردم اون بسیجی‌هایی که گفتن ما برگردیم، مثل برادرِ تازه‌دامادم بچه‌سال و جوان بودن... براش تعریف کردم اونا داوطلب اومده بودن و لباس نظامی نداشتن، فقط یه سپر بهشون داده بودن که از سر و صورت‌شون مراقبت کنن... مادرم گریه کرد... برای دلِ مادراشون... بعد نشست به قرآن خوندن که طوری‌شون نشه و وحشی‌ها رو قلاده بزنن.
سربه‌راه
پنج‌شنبهٔ اوّل مادرم رو آروم می‌کردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و می‌خواست بره بیرون. مانعش
شنبه مدام پای شبکه خراسان بودم و چشم‌به‌راهِ یه راهپیماییِ سرتاسری. مثلِ سالِ ۸۸ که اجدادِ وحشی‌شون رو با راهپیمایی برچیدیم. سروصداها کمتر شده بود و این یعنی گریه‌ها و قرآن‌های مادرانِ این خاک، پیروز شده. رفته بودم روی پشتِ بوم و هر وقت صدای زنانِ فاحشه به گوش می‌رسید که: این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده(!) من محکم فریاد می‌زدم: از این نبردا داشتین، هیچ گلی هم نکاشتین😂😏✌️ اینترنت قطع شد. پیامک و تماس. نگرانِ دوستانم بودم و پدرم. اما مادرِ ملتهبم رو به‌صبر دعوت کردم که این کار لازمه. بی‌خبری بهتر از بدخبریه. باید تحمل کنیم مادر، شده نون و آب‌مونم قطع کردن، باید تحمل کنیم تا خوک‌هایی که به مزرعه‌مون حمله کردن رو کله‌پا کنیم. اینترنت باشه، خط باشه، نون باشه، آب باشه، ولی مزرعه‌مون دیگه مزرعه‌مون نباشه، چی هست؟! مادرم نهضتِ صلواتِ محلی راه انداخت. یعنی با تسبیحاش بلند شد رفت خونه همسایه و همه رو دورِ هم جمع کرد که ساعت هشتِ شب تا دهِ شب، برای پیروزی نیروهای امنیتی و نابودیِ فواحش و وحوش، ختم صلوات بگیرن. من بساطِ شله‌زرد به‌پا کردم. بدون اینترنت. با برنجِ کامل. فقط زبانی از مادرم پرسیدم و بعد دست‌به‌کار شدم. نذر سلامتی سیدناالقائد و نیروهای امنیتی. کم‌شکر شد، اما خی‌لی خوب شد!
سربه‌راه
پنج‌شنبهٔ اوّل مادرم رو آروم می‌کردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و می‌خواست بره بیرون. مانعش
از تلویزیون متوجه شدم فعلاً مدارس تعطیلن و فضای مجازی هم برای کلاس‌های غیرحضوری نیست. نگرانِ درسِ بچه‌ها شدم. ولی کاری از دستم برنمیومد. ساعاتی از روز خطوط تلفن برای تماس باز می‌شد و سریع از دوستانم، برادرام، زن‌برادرام احوال‌پرسی می‌کردیم و از مدیرم هم برنامه رو می‌پرسیدم و خطوط که قطع می‌شد، نهضتِ صلواتِ محلیِ مادرم به‌راه می‌شد. من دو کتابِ نخونده رو تمام کردم. نکاتِ نانوشتهٔ اعتکافم رو مکتوب کردم. برنامهٔ درسی‌م رو تغییر دادم تا بتونم به بودجه‌بندی برسم. به خونه و زندگی رسیدم. باز آشپزی کردم و هرچه پختم نذر پیروزی‌. تونستم هر روز روزه بگیرم و ان‌شاءالله جزء رجبیون باشم. وَ صفحاتِ روزانهٔ قرآنم رو اضافه کردم. برای چندمین بار، با لذت باغ‌های کندلوس دیدم و خواهرانِ غریب. وَ شرح اسم رو هم بازخوانی کردم.
سربه‌راه
پنج‌شنبهٔ اوّل مادرم رو آروم می‌کردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و می‌خواست بره بیرون. مانعش
نمی‌دونم روزِ چندم بود، اما متوجه شدم بلاگ‌بیان فعاله و همه با هر مسلکی ریختن تو اون فضا و مذهبی‌ها و انقلابی‌ها هم طبق معمول، منفعل و لال(!) دو ساعت از هر روزم رو اختصاص دادم به بلاگ‌بیان. هم در وبلاگِ قدیمی‌م متن‌های غرّا و کوبنده و دشمن‌شکنی نوشتم، هم به فرسته‌های خصم تاختم و برای هرکدوم پیغامی از جایگاهِ قدرت و تبیین گذاشتم. اجازه نمی‌دادم پای فرسته‌هاشون ببینن فقط خودِ وحوشِ سایبری‌شون هستن. فتحِ ایران رو در مجازی‌های زیر پتوشون، زهرشون کردم و فرسته به فرسته به هم ریختم‌شون. وَ البته حدود هفتاد وبلاگ رو هم تقدیمِ ۱۱۴ کردم.
سربه‌راه
پنج‌شنبهٔ اوّل مادرم رو آروم می‌کردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و می‌خواست بره بیرون. مانعش
من رسمی نیستم و تعطیلیِ کاملِ مدارس، بدون تدریسِ مجازی حتی، یعنی نداشتنِ حقوق... ویراستاری، شغلِ دیگرم هم وابسته به فضای مجازی بود که اون هم از دسترسم خارج شد... این یعنی روزهای پیشِ رو از نظرِ مالی تحت فشار خواهم بود... اما فدای سرِ کشور و رهبرم. شبی که باید به شب‌کاری می‌رفتم، ساعتِ سهِ بعد از ظهر راه افتادم... چون اتوبوس‌ها شب‌ها دیگه فعالیت نداشتن که خفاش‌ها بهشون هجوم نبرن... مادرم اون‌روز گفت چقدر خسته شی از این ساعت داری می‌ری تا فردا صبح... گفتم پیامبر فرمودن دو نعمت رو وقتی از دست بدی متوجهش می‌شی؛ سلامت و امنیت. می‌بینی مادر؟ منی که ساعتِ دهِ شب برمی‌گشتم خونه، حالا باید قبل از تاریکی خودم رو به‌جای امنی برسونم... این‌جاست که می‌گم این چند روز قطعی اینترنت و خطوط رو باید تحمل کرد... به غزه فکر کن... به دخترانِ غزه... اون‌ها ساعتِ اتوبوس براشون خاطره است و خنده‌دار... اون‌ها دیگه خاک و خونه و نونی ندارن که بخوان به داشتن یا نداشتن اتوبوس فکر کنن... شغلم... درآمدم... همه تو امنیتِ خاکم معنا داره... یا مثلِ مردمِ غزه، سربلند و آبرومندِ تاریخ، یا مثلِ سوریه مایهٔ عبرتِ تاریخ(!) وَ لازم دونستم به مادرم بگم: ان‌شاءالله یا مرگ یا خامنه‌ای.
سربه‌راه
پنج‌شنبهٔ اوّل مادرم رو آروم می‌کردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و می‌خواست بره بیرون. مانعش
من در اون مدت همه‌ش‌خونه بودم. خی‌لی خوب استراحت کردم. بسیار خوابیدم. به امورِ مونده رسیدگی کردم. از زمان و برنامه‌هام جلو افتادم. قطعیِ اینترنت رو چندان متوجه نبودم، چون سرم شلوغ بود و گرم. غذاهای نه‌چندان لذیذ اما خوشمزه‌‌ای بدون دستورهای گوگل پختم. به دیدنِ سریالِ دونگی اعتیاد پیدا کردم و همهٔ این‌ها یک معنی می‌ده: اون بچه‌بسیجی‌های کم‌سن‌وسالِ بی‌زرهِ وسطِ معرکهٔ ابلیس با تمامِ لشکرش، که گفتن «خواهرا برگردید خونه، ما هستیم» هستن❣
فکر می‌کنم یک سال شده که سرِ سفرهٔ تفسیرِ نور هستم. از آیات و تفاسیر، تو خاطرم نمونده شیطان جایی پشتِ برده‌ش بایسته...‌ حتی قیامت هم خوندید دیگه؛ وقتی بهش معترض می‌شیم که تو گفتی این باشم، زیرِ بار نمی‌ره! می‌گه فقط دعوتت کردم! پشتت رو خالی می‌کنه! کار بالا که می‌گیره، تنهات می‌ذاره... ولی خدا همیشه پشتِ بنده‌شه... متحیّرت می‌کنه... هم خودت رو... هم شیطان و برده‌هاش رو... یهو آتش رو گلستان می‌کنه! تیغ رو کُند! کوه رو شکاف می‌ده! درخت رو به شعله می‌کشه! عصا رو اژدها می‌کنه و نیل رو مَعبر! نهنگ رو پناه‌گاه، صلیب رو معراج، مُرده رو زنده، اسیر رو امیر، پیر رو جوان، فراق رو وصال! می‌دونی؟ می‌خوام بگم خیالت راحت! شیطان پشتِ ابنائش رو خالی می‌کنه! مقاومت، کارِ مؤمنانه است... چون خدا غیرتمندانه پشتِ سپاهش ایستاده... فإنّ العزّة للّه جمیعا. آرزوم شهادته، اما نه حالا. می‌خوام تا تهش رو ببینم. تا ته ته تهِ اون‌جایی که موسی می‌رسه لبِ نیل... پشتِ سرش فرعون... تو دلِ همه خالی‌شده... بعد خدا اراده می‌کنه و نیل رو می‌شکافه... موسی رو عبور می‌ده و فرعون رو می‌بلعه... از لغزیدنِ لبِ رود رسیدنش وحشت دارم... خدا عاقبت‌به‌خیر و شهیدم کنه... ولی عطش دارم که شاهدِ کلایمکسِ ماجرا باشم... اون نقطهٔ اوجِ نهایی که دهانت رو خشک می‌کنه و ضربانِ قلبت رو غیرعادی... اون... اون لحظهٔ رویاروییِ تمامِ کفر با تمامِ ایمان رو ببینم!