حجتالاسلام راجیاز فتح قلب تا فتح فکر.mp3
زمان:
حجم:
10M
با توجه به برخی سؤالات شما، این صوت رو کامل گوش بدید.
#مخصوص_معلمها
سربهراه
امروز که خونه بودم متوجه شدم مادرم از صبح که بیدار میشه تااااااااا وقتی بخوابه، میزنه شبکهٔ خبر ببینه آمریکا کِی حمله میکنه...
منم هروقت میرفتم پایین، گفتوگوش با من حولِ همین موضوع بود...
خب کار دارم و نشد بشینم پایین پیشش یا شبکه رو عوض کنم.
الآن رفتم چای بخورم، همون چند دقیقه زدم شبکهٔ آیفیلم بلکه سرش گرمِ فیلمی بشه، دیدم اون بخش از فیلم پیامبر صلوات الله علیه رو گذاشته که سپاه ابرهه میخواد حمله کنه و پدربزرگ پیامبر میفرمان کعبه خود خدایی دارد که مراقبش است. راستش خوشم نیومد... فرصت کنم با صداوسیما تماس میگیرم میگم من مسؤول صداوسیما بودم هرچی فیلم حماسی و هیجانی داشتم میذاشتم و اتفاقاً شجاعت رو در دل مردمم زنده میکردم. بله توکل هم درسته، ولی دارید حس ترس و ضعف هم منتقل میکنید!
چرا بهوقت شام رو نمیذارید مثلاً؟ یا اخراجیها؟ یا ماجرای نیمروز؟
سرِ کلاسِ یازدهم گفتم فسفس نکنید درس بدم چون نگرانم.
دخترا با ترس گفتن ما هم خانوم...
باتعجب برگشتم پرسیدم شما هم؟! از کی تا حالا نگران درس و امتحان شدید؟! خواب میبینم؟😂
من زدم زیر خنده، اونام گفتن ما نگران حملهٔ آمریکاییم، شما نگران چی هستید؟
تازه فهمیدم ماجرا چیه!
گفتم نهههههههه! من نگرانم تعطیل شیم، مجازی نباشه، کتابتون تموم نشه، به تمرین نرسیم، نهایی آسیب ببینید... جنگ؟! وقتی همین خرداد امسال جنگ رو دیدم و پیروز هم شدم، از چی بترسم؟!
یکی گفت خانوم یعنی طرفدار جنگید؟!
حرف مرحوم امینپور رو روی تخته نوشتم که ما برای صلح میجنگیم، اونا برای جنگ دم از صلح میزنن.
گفتم نه عزیزم، طرفدار جنگ نیستم، اما برای تا ابد آزاد و مستقل زندگی کردن ناگزیرم از جنگ.
گفتم آمریکا آدمِ جنگیدن با ایران نیست، اومده که بترسونه چون دیگه جونش و به لبش رسوندیم. هر کاری کرد، هر نقشهای ریخت، هر طرف رو انگولک کرد، حریفمون نشد، خدا بهمون رهبری باهوش و قَدَر داده. دیگه کفرش دراومده داره دستوپا میزنه. مثل بچهای که هر ترفندی ریخت تا اسباببازی مغازه رو براش بخریم. دید نشد، نشست وسط خیابون به عر زدن که آبروی پدر و مادرش و ببره، دیگران هم به خودشون اجازه بدن وارد مسائل تربیتی بشن و با دلسوزی بیجا نظر بدن و با غربتبازی دل همه رو آب کنه تا پدر و مادر بیچاره مجبووووور بشن تن به خواستهش بدن.
گفتم عزیزای من اقتصاد آمریکا در حال فروپاشیه. باید جنگ راه بیفته تا با اسلحهفروشی و غارت کشورهای پرجواهری مثل ایران بتونه کشورش رو سر پا نگه داره.
جنگ وحشتناکه... ولی عزیزای من، ترسِ از جنگ، زودتر از جنگ تلفات میگیره!
آمریکا دنبالِ اینه...
بچهها دل قوی کنید...
حماسه تزریق کنید به هرکی در دایرهٔ زندگیتونه...
من نزدیکِ یه ماه میشه در هر نمازِ واجبم دعا میکنم خدا ترامپ رو چنان بهخفت هلاک کنه که دوست و دشمن انگشتبهدهان بمونن و نتانیاهو از شدتِ شوک، سکته کنه و بمیره.
شمام دعا کنید! میکنید؟
دعا رو جدی بگیرید! تو گفتوگوهای دیشبم تقریباً به خیلیهاتون گفتم دعا کنید بابت موضوعی که دارید...
دعا،
سلاح گرمه!
چرا ازش غافلید؟!
وَ واقعبینانه
شجاعت تزریق کنید...
حماسه. اقتدار. عزت.
بکشیم یا کشته بشیم
پیروز ماییم!
همین کافی نیست؟
بله، میدونم، در جنگ همه نگران عزیزانشون هستن... بهخدا منم...
خدا همه عزیزانمون رو برامون حفظ کنه...
ولی ما پی جنگ نبودیم و نیستیم...
و نمیشه هم به دشمن بگیم بفرمایید، منزلِ خودتونه(!)
غربِ آسیا خونهٔ ماست،
وَ اونی که غریبه است و بی اذن واردِ خونهمون شده و باید با تیپا پرتش کنیم بیرون
مردکِ کلهاستفراغیه!
من اگر مادر بودم
یا معلم ابتدایی
عروسکِ مردک رو درست میکردم
هر روز میبردم مدرسه یا تو خونه موقع بازی با بچهم
در دل قصه و داستان و شوخی و بازی
بارها کتکش میزدم
دارش میزدم
بهش حمله میکردم
میکشتمش.
لطیف ها،
بازیهای خشن نه، با ظرافت اما نشوندهندهٔ هیچی نبودنِ ترامپ.
موشکهامون رو درست میکردم با اونا حمله میکردم به ترامپ.
رستم درست میکردم میفرستادم ترامپ رو دستگیر کنه به اسبش ببنده بکشه روی خاکِ ایران😍
اون مردک داره با ترسِ جنگ
بیشتر ازمون تلفات میگیره
این ترس رو تبدیل کنید به شجاعت! غیرت!
مراقبِ اطرافیانتون باشید.
یکی از کلاس یازدهمیهای کانالم، قبل از سیزدهمین روزِ جنگ، برای دههٔ فجر ازم ایده خواست.
از اونجا که مخالفِ بردگی و لقمهٔ آمادهام، گفتم شما در قالبهای مختلف، ایده بده، من راهنمایی میکنم و با هم گسترش میدیم.
راستش فکر میکردم مثلِ اونی که گفت کتابخونم ولی هنوز بیست کتاب اخیرش و برام نفرستاده(!) یا اونی که گفت خون دل برای این انقلاب خورده ولی لیستی از خونِ دلهاش و نفرستاد(!)
اینم لبودهنی بوده و یهچی پرونده و رفته(!)
ولی با دستِ پُر برگشته و خیلی خیلی خیلی خوشحالم کرده😍
آدم باید حرف میزنه، پاش بایسته!
آفرین به
دغدغه؛
تلاش؛
راهنمایی گرفتن
وَ پیگیریت❣
دستوبالم بسته نبود
میگرفتمت بریم بلوچستان جهادی😭
وَ اما بریم سراغِ برنامهٔ دهه فجرت:
بسم اللّه.
۱. نظرم اینه فلسطین رو حذف کنید. موضوعِ مهمیه، اما باید مبنایی نگاه کرد و متمرکز.
موضوعِ مهمترِ امروز، جمهوری اسلامیه.
مبنا اینطوره که فلسطین، مقاومت رو از انقلاب یاد گرفت. درواقع، اون سنگ و پلخمونهای قدیم که تو دستِ بچههای فلسطین بود، بعد از انقلابِ امام خمینی جرأتِ طوفان گرفت و تبدیل شد به اسلحه و ایستادگی و حزبالله...
اگر جمهوری اسلامی سقوط کنه، دیگه فلسطین و غزه و لبنان و عراق و کشمیر و یمن و هرجا که بوی مقاومت میده، سقوط میکنه...
پس به سرمنشأ بپردازید. کار متمرکز، به نتیجه نزدیکتره.
۲. تکهروزنامههایی که دربارهٔ اختلاس و گرونی و بیعدالتیِ زمان پهلویه، فوقالعاده است. آفرین!
فقط چاپِ تمیز داشته باشید، اون بخش مورد نظر رو درشت پرینت بگیرید، اگر بتونید قاب از خونههاتون بیارید و هر روزنامه رو تو قاب کنید، وجههٔ موزهایش بیشتره، باسلیقه بچینید که حتماً برای خوندنش جلب بشن وَ بیشتر هم پیدا کنید. به کانال سعداء رجوع کن، آقای راجی خیلی روی این مسائل کار کردن و همیشه هم با مرجع و رفرنس.
۳. از سخنرانیهای آقا دربارهٔ جهاد علمی، اون بخشهایی رو بردارید که درس خوندن رو در جهتِ ارتقا و پیروزیِ انقلاب اسلامی میخوان.
بازم همون بحث متمرکز بودن روی انقلاب اسلامی.
از سایت نوجوانرهبری استفاده کنید، گرافیکِ کارهاش خیلی تمیز و مرتبه.
۴. ایدهٔ اون تفنگِ برجسته با وسایلتون محشره!
حتماً دیواری باشه، دورش قاب بگیرید، دقیقاً وسایلتون باشه، یعنی نو نباشه، همین وسایلِ خودتون باشه وَ جایی کار کنید که بدرخشه و دیده شه و وقتی بچهها بهش رسیدن بگن WooooOoooow😍
حس میکنم زمینهش ساتن بزنید دیوار خوب شه، ولی باید در عمل بررسی کنید.
۵. برای بُردِ بیتفاوتها یه ایدهٔ سخت دارم، اما ضروریتر!
چهار یا پنج نفرتون که روان صحبت میکنید، خوب توضیح میدید، جذاب حرف میزنید، کتاب الغارات رو بخونید. تقسیم کنید بین خودتون، هر نفر یه بخش.
هر کس بخشش رو خلاصه کنه تو یه برگه. هر کدوم هم سه یا چهار دقه صحبت کنید.
بهروش پاسکاری الغارات رو توضیح بدید و بُرد بیتفاوتها دربارهٔ حکومت آقا امیرالمؤمنین علیه السلام باشه و شبهاتی که امروز هست.
مثلاً اینکه میگن موقع امیرالمؤمنین علیه السلام برید ببینید ایشون وقتی مالک رو میخواستن راهی کنن برای حکومت بهشون چی گفتن و چقدر توصیه کردن، کو الآن تو جمهوری اسلامی؟!
بعد بتونید پاسخ بدید بله، توصیه کردن، ولی اصلاً به عمل نرسید، چون مالک به مقصدنرسیده، کشته شد! چون امنیت نبود! تا در جمهوری اسلامی امنیت نباشه، نمیشه به اقتصاد و فرهنگ و این مسائل رسید!
شبهات روز رو میتونید با الغارات پاسخ بدید وَ این مهمه... خیلی مهم! چون همه بی اونکه یه خط از حکومت آقا بخونن، توهم دارن موقع ایشون گل و بلبل بوده(!) با اینکه دقیقاً جنگهای مسلمان با مسلمان وقتی شروع شد که ایشون به حکومت رسیدن... چون ایشون پی عدالت بودن و مردم تاب نمیاوردن...
پس روی حکومت حضرت امیر علیه السلام کار کنید...
اگر ایشون مظلوم واقع نمیشدن، کربلا پیش نمیومد...
کتاب الغارات هم موقع روایت دستتون باشه، بذارید کتاب رو ببینن، و اگر کسی خواست بعد از برنامه بهش قرض بدید.
۶. اللّهی که روی بنر درست کردی با اون جزئیات هم فوقالعاده است. آفرین بهت.
فقط کمی تمیزتر بسازید،
و بهجای عکس امام خمینی، بهنظرم سیدناالقائد بذارید.
الآن امیرِ مقتدر و مظلومِ ما ایشون هستن و اینطور فکر میکنم که تصویر ایشون رو بهرخ کشیدن خودش مبارزه و جهاده.
آفرین به تصاویر نوجوانهای شهید... آفرین به رعایت تناسب کار با سن مخاطب❣
ملینا رو هم اضافه کنید... و بچههای شهیدِ روز سیزدهمِ جنگ...
الا لعنت الله علی القوم الظالمین...
۷. اون توضیح اللّه که هندی نیست، چون گفتی پاسخی به شبههٔ توی مدرسهتونه، بهجا و عالیه.
بهنظرم برای هر بخش، راوی بذارید.
ممکنه بچهها نخونن، ولی راوی که باشه توضیح میده.
نمایشگاهی که در قم رفتم، هر راوی حدود پنج دقیقه برای جمعیتهای پنج تا هفت نفر توضیح میداد، میفرستاد بخش بعد، باز برای گروه بعدی میگفت.
اینطوری ماجرا به گوش همه میرسید.
کارگروهی هم میشه اینطوری.
۸. برای اون برگه یادداشتها، بهنظرم وقتی اینقدر پیگیری و دغدغه داری، بگو هر شبههای دربارهٔ جمهوری اسلامی دارن بنویسن، حالا یا شمارهشون و بذارن شما بعد تحقیق کنی پاسخ رو بهشون بدی، یا میخواد ناشناس باشه، سر صف میری توضیح میدی. فقط یادت نره... حتماً پاسخ بدی... نذاری بگن این انقلابیها لبودهنن هااااا🥲
۹. برای بازی بادکنکها، یادته میگفتم دشمنی با اسرائیل راحتتر شده، ولی آمریکا هنوز برای مردم ما ابهّت داره؟
بهنظرم بادکنکا رو پرچم آمریکا کنید که بچهها بزنن!
۱۰. ما در اردوی جهادی کلات، مار و پله رو روی بنرِ بزرگی کار کردیم، طوری که پهن میکردیم کف زمین، بچهها خودشون روی خونهها میایستادن و بازی میکردن.
بهنظرم بدن مارها رو پرچم آمریکا و اسرائیل و انگلیس و فرانسه و آلمان کار کن، خونهٔ نهایی که برنده است رو کشور ایران، یادداشتها هم متناسب با شبهات امروزی باشه؛ مثلاً جای نیش مار، بنویس کار خودشونه...
جایی که پله است و صعوده مثلاً بنویس مردم علاج در وطن است... یا اختراعات و پیشرفتهای انقلاب رو در صعودِ پلهها بنویس.
۱۱. آینه رو هم نقشهٔ ایران کنید. توش و پر کنید از دانشمندا و شاعرا و موسیقیدانها و خفنهامون، اون وسط که میخواید تصویر مخاطب بیفته رو خالی بذارید.
بهنظرم اسم این غرفه باشه آتلیه عکاسی.
یکیتون که عکاسی خیلی عالی بلده، اجازهٔ دوربین بگیره و از بچهها تو آینه، یا کنارش، دستهجمعی یا انفرادی عکس بگیره، اگر بودجه دارید چاپ کنید بهشون بدید، اگر نه فایلش رو براشون ارسال کنید.
بهموقع و منظم هم ارسال کنید.
۱۲. کشتیهای صمّود رو تبدیل کنید به خلیج فارس و بهنظرم تصویر دستگیریِ سربازای آمریکایی رو کار کنید😍
۱۳. جای ارتباط انقلاب اسلامی با ظهور خالیه.
اون مهدویتِ آخر رو اگر بتونید در راستای انقلاب کار کنید عالی میشه.
۱۴. پرسیدی بهنظرم خوب میشه؟
عزیزم عالی میشه!
من الآن فوقالعاده خسته هستم، اما برای پاسخ دادن به پیام شما فوقالعاده ذوق داشتم!
یاد خوبترینم افتادم و بلاخانوم...
دانشآموزهایی مثل شما آدم رو به وجد میارن... خوشبهحال معلمهات و امیدوارم از این دغدغه و انرژی خوب استفاده کنن😍
منظم و تمیز و سر موعد انجامش بدید. گروهبندی کنید، زمانبندی کنید، در دعوت و توضیح خوشاخلاق باشید، هر شبهه و طعنهای شنیدید، عصبانی نشید، اون روز خادمِ انقلاب اسلامی باشید، خادمِ حرمِ جمهوری اسلامی، خادمِ سیدعلی خامنهای...
لباستون اگر شد یکدست باشه، قبل و بعد از نمایشگاه مدرسه رو تمیز کنید که کادر مدرسه نگن این بچهانقلابیها فقط لبودهنن... بعد از مراسم گروهتون رو ببر دفتر، از مدیر و معاونها تشکر کن که بهتون فرصت دادن و همکاری کردن، اگر تونستید برای مدیرتون گل ببرید روز ۲۲ بهمن یا برای کادر مدرسه. نشد هم با روی باز و قدردانی اون روز رو بهخاطرشون بسپارید.
به شما میگن دانشآموزِ ظهوری❣
حین کار هم همهتون باوضو باشید... قرآن و سرود ملی هم یادتون نره❣
به من در این پیام خیلی خوش گذشت، امیدوارم برای شما هم بهدردبخور بوده باشه😊
خوشحالم میکنی اگر از اجرا و اینکه اونروز چطور شد و نتیجه و بازخوردها چی بود هم بهم بگی.
حتی نقاط ضعف و ایرادها رو هم بهم بگو. لذت میبرم از تلاش کردنِ درست و بهموقع.
ضمن اینکه یادم میمونه از این مذهبییهشبهها نبودی و از دی بهفکر بودی😍
ماشاءالله و لاحول و لاقوة الا بالله❣
سربهراه
بسم اللّه الرحمن الرحیم
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ
تعطیلیهای مدرسه بهخاطر سیزدهمین روز جنگ زیاد بود. کلاسهای تعطیل، یعنی حقوقِ نداشته...
اوضاعِ مالی خراب بود... خراب هست...
به خیلی شرایط دل بسته بودم؛ مثلاً جشنوارهٔ بینالمللیِ نویسندگی که اگر نفرِ اوّلش میشدم، جایزهاش جیبم رو پُر میکرد... ولی تمدید شد... بهخاطرِ جنگِ وحوش و فواحش، تمدید شد و کوووووو تا جوابش بیاد که بشه به جایزهش دل بست...
گزینهٔ بعدی قرض بود. از هر کسی قرض نمیگیرم. فقط چهار نفر برای چنین اتفاقی موردِ وثوقم هستن. نامحسوس ازشون حالواحوال گرفتم که ببینم در چه شرایطی هستن. اگر اوضاعشون روبهراهه درخواستم رو بگم و اگر نه، حتی مطرح نکنم که شرمنده بشن. اوضاعشون خوب نبود. خدا به جیبِ دوستانم برکت و خیرِ کثیر عطا کنه. چیزی نگفتم.
دیگه راهی نداشتم...
دیگه گزینهای نمونده بود...
وَ باید میرفتم.
باید رفت.
وَاسْمَعْ دُعائِى إِذا دَعَوْتُكَ... باشه؟
وَاسْمَعْ نِدائِى إِذا نادَيْتُكَ... قبول؟
وَأَقْبِلْ عَلَىَّ إِذا ناجَيْتُكَ... که من به توجهت محتاجم... محتاج!
من دارم میام. من پای قول و قرارم هستم. همینقدر که بلدم. همینقدر که ازم برمیاد.
چقدر کار کرده بودم و شب و روز مشغول بودم که تونستم یه تکه طلا بخرم برای روزِ مبادا...
طلای زیبایی هم خریده بودم...
دوستش داشتم...
مثلِ پلاکِ طلایی که دبیر ادبیاتم بهم هدیه داد و اون هم فروختم چون گزینهٔ دیگهای نداشتم...
تکهطلام و دادم مادرم که برام بفروشه...
خیلی دلش سوخت... اینبار دوست داشت بهم قرض بده ولی درگیرِ قسط و قرضای بنّایی هستن و دستشون خالی...
با دلسوزی بُرد و فروخت...
با این دعا که زود بتونم بهتر از اون رو دوباره بخرم...
طلای مبادام رو فروختم و مبادام رو سپردم به خدا و راه افتادم.
فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْك...
فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْك...
فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْك...
یا صاحبالزّمان؛
از شما مدد❣
#سفرنامهٔ_شعبانیه
سربهراه
وَوَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِيناً لَكَ...
قرض گرفتن برای آدمِ قُدّ و مغروری چون من سخته...
نه!
کُشنده است!
برای من رو زدن به آدمها، خُردکننده است...
من سه سال بیکار بودم ولی نذاشتم کسی بفهمه...
برای گرفتنِ مدرکِ معدل الفِ ارشدم که حق و تلاشمه، گردن کج نکردم...
اما حسین علیه السلام...
حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام...
باید برای به پای شما افتادن، شکست؟
بسم الله!
پسندم هرچه را جانان پسندد.
پیگیرِ قرض گرفتن که شدم، خودم شکستم...
دیدم درهای این گزینه بسته است، دلم شکست...
تکهطلام و فروختم، اعتبارِ جیب و فردام شکست...
آدمِ شکسته، نمازش هم میشکنه...
مُتَضَرِّعاً إِلَيْكَ...
این شکستهٔ زانوزدهٔ دشتهای سرمازدهٔ گرمسار رو، در هجومِ جیغِ قطاری عجول، میپذیری؟
راجِياً لِما لَدَيْكَ ثَوابِى،
وَتَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِى،
وَتَخْبُرُ حاجَتِى،
وَتَعْرِفُ ضَمِيرِى...
خودت میدونی از فردای کدوم جنگها برگشتم... خودت زخم و امیدهای تنم رو شمردی... من دخترِ امام رضا جانم... پسرش یادم داده خسته که شدم فرار کنم به سمتِ حسین علیه السلام...
خودت آگاهی چند فرار رو جنگیدم... چند فرار رو تاب آوردم... چند فرار رو صبوری کردم تا امروز...
وَلَا يَخْفىٰ عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِى وَمَثْواىَ،
وَما أُرِيدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِى،
وَأَتَفَوَّهُ بِهِ مِنْ طَلِبَتِى،
وَأَرْجُوهُ لِعاقِبَتِى...
ببین؛
ماجرا بیخ پیدا کرده...
سی و پنج عددِ کمی نیست!
منفیِ سی و پنج هم کم هول و وحشتی نیست...
به گریههای بلند اعتراف میگویند؛
هرچه فکر کردم بلدم... کردم.
حالا این دستها، دشتهای سرمازدهٔ گرمسارِ تویه...
محصول ندادم...
پوچ...
وَ هوای دنیا، سخت طوفانیه...
وَقَدْ جَرَتْ مَقادِيرُكَ عَلَىَّ يَا سَيِّدِى
فِيما يَكُونُ مِنِّى إِلىٰ آخِرِ عُمْرِى
مِنْ سَرِيرَتِى وَعَلانِيَتِى
وَبِيَدِكَ
لَابِيَدِ غَيْرِكَ
زِيادَتِى
وَنَقْصِى
وَنَفْعِى
وَضَرِّى...
یک گرمسار گریه جانمازم رو بیمار کرده و جیغِ قطار رو درآورده...
دلِ نمازهام ازم شکسته...
بگو برای سی و پنج سالِ پر از پوچی، چطور من رو صبوری کردی؟!
بگو من با این منفیِ سی و پنج چه کنم؟!
گرمسار رو سرما بُرده...
وَ همهٔ محصولها چشم به اشارهٔ تو دوختن...
#سفرنامهٔ_شعبانیه
إِلٰهِى
إِنْ حَرَمْتَنِى...
فَمَنْ ذَا الَّذِى يَرْزُقُنِى؟
کولهم پر از لباسِ دورریزه... حتی خودِ کولهم رو هم میتونم رها کنم... حتی کیفِ شونهای... حتی ساکِ چای...
راستش...
من خودم هم دورریزم!
خودم خدای خودم بودم، صبوری نمیکردم... ولی شما مبنات بازیافته... نه دورریز...
وَ إِنْ خَذَلْتَنِى...
فَمَنْ ذَا الَّذِى يَنْصُرُنِى؟
من به شاگردام گفتم شما دستت به مربّا میره... دورریز نداری...
ببینی یکی چروک شده... له شده... خال برداشته... عیب کرده...
نمیذاریش دمِ در...
بساطِ مربّا بهپا میکنی...
من از شیرین بودنت به شاگردام چشوندم...
پوک و پوچ و تلخ رو هم مربّا کن...
من به هزاااااااار امید پشتِ سرم رو رها کردم و دارم به سمتت فرار میکنم...
پوک و پوچ و تلخ.
إِلٰهِى
أَعُوذُ بِكَ مِنْ غَضَبِكَ
وَحُلُولِ سَخَطِكَ...
بیابونهای بیرونِ شیشهٔ قطار، وحشتزدهان...
برهنهان...
خالیان...
تاریکن...
سردن...
دور از آبادی و انسانان...
ولی آسمونشون قشنگه!
تو سایهسرشونی...
وَ وسطِ این پوچی،
کاربریِ مسیرِ قطار رو به شونههاشون چسبوندی...
وسطِ این وحشت و برهنگی و خالیِ تاریکِ سرد،
ریل کشیدی...
شما کارت دورریز نیست...
ریل میزنی به منفیِ سی و پنج...
یه آسمونِ صاف و پرستاره میکشی روی سرم...
به من غضب نکن باشه؟
من خودم از خودم سیرم...
شاهدم نیمهٔ شعبان؛
حرمِ حسین علیه السلام.
#سفرنامهٔ_شعبانیه
إِلٰهِى
إِنْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِكَ
حق داری...
حق داری...
شرمسارم، سر به زیر افکندهام
شد دلت آزرده از پروندهام...
فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَىَّ بِفَضْلِ سَعَتِكَ...
سرد شد کاشانهام، فکری نما
آفتابم! رحمتِ تابندهام!
دستهایم را جدا از خود مکن
مبتلا بر جادهای لغزندهام
إِلٰهِى
كَأَنِّى بِنَفْسِى واقِفَةٌ بَيْنَ يَدَيْكَ
من و وسطِ این بیابونِ تاریک میبینی؟
دیگه راهی به ذهنم نمیرسه...
کاری ازم برنمیاد...
من پوچ... من صفر...
وَقَدْ أَظَلَّها حُسْنُ تَوَكُّلِى عَلَيْكَ
بهجز...
بهجز...
حسین علیه السلام.
من صفر نیستم اگر شما من رو با حسین ببینی... با حسین علیه السلام...
وَ حسین علیه السلام رزقی بود که شما من رو ازش محروم نکردی...
من اینجام خدا!
وسطِ هولوهراسِ شبزدهای سرد و تاریک...
با حبّ حسین علیه السلام!
خودت گفتی دوستدارِ هرکی هستی که حسینت رو دوست داره!
ببین خدا!
من حسینت رو دوست دارم!
من خیلی حسینت رو دوست دارم!
حسینت من رو به این بیابون کشونده...
من طلای مبادام رو فدای حسینت میکنم...
غرورم رو به پای حسینت میریزم...
شما من رو از خودت محروم نمیکنی...
شما خودت رزقم دادی!
خودت مبتلام کردی!
خودت
خودت
خودت حسینت رو نشونم دادی!
ای حسینِ خدا؛
سربهزیر و ساکت و بیدستوپا میرفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد!
چه خوب که حواسم رو پرت کردین! چه خوب که پرتِ ماجرای شما شدم! چه خوب که بیابونگردم کردین!
بعد هم تبعید و زندانِ ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد!
فَقُلْتَ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ
من خودم منفیِ سی و پنجم و با حسین علیه السلام ابد و یک روز!
این رزق از شایستگیِ من نیست
تو شایستهٔ کرامتی...
وَتَغَمَّدْتَنِى بِعَفْوِكَ
بالحسینِ
بالحسینِ
بالحسینِ
بالحسینِ...
من بهت پناه آوردم خدای حسین!
بساطِ مربّا به پا میکنی؟ ماجرا بیخ پیدا کرده؛
اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
این پایین دیگه وقت نیست... من نباید از حسین علیه السلام جا بمونم...
اون بالا تو صبوری کردن بلدی... نذار بیابونگردِ حسینت تباه بشه...
هزار گونه بلنگم به هر رهم که کنند
رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم!
حضرتِ آقای امام حسین جان؛
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
وَ چون حدیثِ تو آید سخن دراز کنم!
این پایین کار بیخ پیدا کرده...
وَ اون بالا فطرس شفا گرفته...
منفیِ سی و پنج رو حسابوکتابِ شما تغییر میده...
شما حُرپروری و خدای شما دستش به مربّاست.
مرا و قومِ مرا عاقبت شود محمود
چو خویش را پی محمودِ خود ایاز کنم.
#سفرنامهٔ_شعبانیه
إِلٰهِى
إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلىٰ مِنْكَ بِذٰلِكَ؟
وصیتنامه بهروز کردم.
قبل از اومدنم.
بدهی روی بدهی گذاشتم به امیدِ خلقی که گفتی تو قیامت از هم فرار میکنن...
وَ إِنْ كانَ قَدْ دَنا أَجَلِى وَلَمْ يُدْنِنِى مِنْكَ عَمَلِى
فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرارَ بِالذَّنْبِ إِلَيْكَ وَسِيلَتِی
یه وصیتنامه پر از پوچ...
إِلٰهِى
قَدْ جُرْتُ عَلىٰ نَفْسِى فِى النَّظَرِ لَها
فَلَهَا الْوَيْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَها
وای بر من!
وای بر من!
وای بر من!
إِلٰهِى
لَمْ يَزَلْ بِرُّكَ عَلَىَّ أَيَّامَ حَياتِى
بهجز یه خط!
به جز یه سطر!
بیا از نگاهت به زندگیم حرف بزنم!
بعد بیشتر بکوبم توی سرم که وای بر من
وای بر من!
قطار داره از بیابونهای اطرافِ اراک میگذره
شبه
باده
جنونه!
ببین خدا؛
آذرِ نود و دو بود... شب بود... سرد بود... بیابون بود... عمود بود... هشتصد و هشتاد و هشت بود... که تو از نعمت خیسم کردی! زندگیم رو آب بُرد! من از حیرت خشکم زد... نعمت ازم میچکید و میلرزیدم از حیرت... من تابِ این ساعت رو ندارم... طاقتِ بیابونم نیست... برام همهچیز تکرار میشه... به شفافیتِ همون آذرِ نود و دو...
خیسِ نعمت بودم که قلبم جرقّه زد؛ عقلم شعله کشید؛ منطقم سوخت... وَ از دخترِ فیلسوفِ دبیرستان و نویسندهٔ سربههوای دانشگاه،
این مجنونِ بیابانگرد
متولد شد!
آی دنیا؛
فریادم رو از اراک بشنوید؛
حُسَین علیه السلام
بیابانگردم کرده و
سربهراه
پشیمون نیست!
فَلا تَقْطَعْ بِرَّكَ عَنِّى فِى مَماتِى
باور نمیکنم این نعمت
فردای قیامت
من رو منفیِ سی و پنج بذاره...
شما مبنات بازیافته.
#سفرنامهٔ_شعبانیه