سربهراه
یه دختردبستانیِ کلاس دوم_سومی که لباس رزمِ ارتشی تنش کرده بودن، چفیه جای روسری سرش بود و فوقالعاده
آخرین جلسهٔ جهادی که بودم گفتم از مبانی خیلی دور شدید... تموم بودجهٔ بیتالمال رو خرج هدیه (صدقه...) میکنید که بدید مردم به بهای جایزه دورتون جمع بشن... گروههای دلقکبازی دعوت میکنید که دورتون جمع بشن... کلاسا رو به بیهودگی میگذرونید که دورتون جمع بشن... شام و ناهار میدید که دورتون جمع بشن... دخترجهادیا آرایش میکنن و چادرزینتی سر میکنن و عباپوش میشن که دورتون جمع بشن... پسرجهادیها با ریش و دکمههای تا خرخره بسته با نامحرم بگووبخند راه میندازن که دورتون جمع بشن...
دلیلتون هم برای دورتون جمع شدن خیر نیست... میخواید منافعتون رو تأمین کنید... تولیداتتون بهفروش بره... دورههاتون... کتاباتون... فالوور بگیرید... رزومه پر کنید و برتر استان و کشور شید و بودجهتون بیشتر شه...
ولی تهش چقدر جمع میشه دورتون؟! :)
نسبت به شرحهشرحهای که میشید
پوچ!
دارم فکر میکنم اون آدما... اون مسؤولا... اون کارهها... فرهنگیها... هیئتیها... جهادیها... فلان دوره و طرحیها...
این شبا به این فکر میکنن «چه اتفاقی افتاده که این مردم، دور انقلاب جمع شدن، بدون هییییییییییییچ منفعت و باجی؟!»
فوقالعاده است!
اینکه همیشه بر سر درست اصرار کردم و فحش خوردم، برام فوقالعاده است!
اینکه تن به جذبهای توخالی ندادم و همیشه برای مبانی آبرو وسط گذاشتم و حالا بهچشم دارم میبینم چی داره مردم رو سیل سیل جمع میکنه، فوقالعاده است!
مردم.
مردم.
جمع شدن.
بدون فرهنگیا. بدون مسؤولا. بدون جهادیا. بدون یهکارهایا...
فوقالعاده است!
خط به خطِ زندگی به سبک جهادی و کار باید تشکیلاتی باشدِ ذبیح پاکدامنم میاد جلوی چشمم... همون خطوطی که از جهادیها و هیئتها و امور تربیتی و فرهنگی بهتدریج حذف شد... (کردند) تا به جذب بالا برسن... همون خطوطی که گفتن الآن وقتش نیست... الآن شرایط فرق کرده... الآن تو فلان برههایم... الآن نمیشه...
کاش میتونستم شکوفههای تازهروییدهٔ بین مویرگهای سرم رو کلمه کنم از این وجد و ادراک!
محلهٔ خودمون پُره ماشاءالله. لکسوس ۵۷۰ ندارم ولی رفقای مشدی ممدلی دارم که! شوهر ندارم ولی یه لشکر دوست و رفیق دارم که!
این سه شبِ آینده رو نگران محلاتِ خلوتم. رفقای ماشینی رو جمع میکنم، تانک درست میکنیم مثل موقع انتخابات (یادتونه؟ :) ) با باند و پرچم و شعار و مترسک ترامپ و ... میریم جاهای خلوت و سوتوکور که انشاءالله چنین جاهایی نباشه، ولی کار از محکمکاری عیب نمیکنه. هوم؟
زمان:
حجم:
146.3K
مسأله اینه که حتی از چهرهم کسی نمیتونه بفهمه چقدر عزادارم و فروریخته و... دلتنگ.
سربهراه
کتاب فارسی دوازدهم رو تموم کردم. خسته و خوابآلودم. اتاقم و گردگیری و جارو کردم. مرتب و تمیز. دوش
پرسیدین چطور مادرم و همراه کردم؟
مشهد سرده. یه شب که تا حاضر بشم داشتم بهانههای مادرم و یکی یکی پاسخ میدادم که خب لباس بیشتر بپوش. بیا پیرزنا رو ببین، بچهها رو ببین. یه ربع اومدنت بهدرد نمیخوره. برنامهریزی کن سحری رو عصر بپز. اصلاً بذار خودم بپزم. همه کارات و بکن که شبا بیای تجمع. بابا با من. وَ...
مادرم گفت:
حالا یه نفر کمتر. جای من یکی دیگه رو ببر جمعیت کم نشه.
وَ من متوقف شدم!
برگشتم و چهره به چهرهٔ مادرم ایستادم و شمرده شمرده حرف زدم:
مامان!
شما نیای،
من نرم،
جمعیت کم نمیشه.
اتفاقی نمیفته.
این انقلاب چه از دست بره و چه بمونه پیروزه.
نه به سه_چهار ساعتِ من محتاجه،
نه به یه ربعِ شما.
این ماییم که فردای قیامت به این تجمعات نیاز داریم!
من به سه_چهار ساعتِ هر شبم با کوهی از کار و بیخوابی نیاز دارم و
شمایی که تو غوغای قیامت میگردی پی همین یه ربع که دستت و بگیره...
اگه میرم و اصرار دارم شماها رو هم با خودم ببرم،
واسه این نیست که انقلاب به ما محتاجه...
نه!
کفِ خیابونا رو خالصتر و پایهتر از ما پر کردن...
وظایف رو دونه دونه برداشتن و هرکی گوشهٔ این خیمه رو گرفته...
من و شما به تهِ دیگ رسیدیم...
فقط میریم اسممون رو سیاهیلشکرِ انقلاب بنویسن فردای قیامت دلمون کباب نشه...
مامان!
حساب و کتابِ این شبا با فاطمهٔ زهراست...
اون برای ولایت و موندنِ شیعه نفس نفس زد...
اگه میبرمت و هر شب دارم به هر دری میزنم همراه هم باشیم،
میخوام تکخوری نکنم...
میخوام قیامت فاطمهٔ زهرا جدامون کرد از بقیه،
با هم باشیم...
واگرنه نیا و ببین کسی به من و تو محتاج بود یا نه...!
وَ از اونشب
کاراش و تا قبل از افطار میکنه و
بعدش با من میاد.
با رفقا تلوبیون بهراهه. اغما پخش میکنه. پسره الیاس به دکتر گفت من رابطِ خدا هستم با تو.
یادِ یه طیف عظیمی از مذهبینماها افتادم...
رابطانِ خدا بر زمین...
که خواب میبینن و با امام ارتباط دارن و دعاهای مخصوص بهشون میرسه و حرزها و دستورات خاص که فقط مختص برگزیدگانِ خداست تا مذهبیبیسوادهای پرشورِ بیشعورِ احمق باور کنن و بِدَوَن به آغوششون :))
فیلم قدیمیه ولی ببینید.
رابط خدا با دکتر، شیطان بود😂
هرکه را اسرار حق آموختند
مُهر کردند و
دهانش
دوختند!
نگید نگفتم😉
سربهراه
با رفقا تلوبیون بهراهه. اغما پخش میکنه. پسره الیاس به دکتر گفت من رابطِ خدا هستم با تو. یادِ یه طی
در منظومهٔ فکریِ
امام خمینی
امامِ شهیدم
حاج قاسم
ابراهیم رئیسی
شهید همّت
شهید باکری
شهید خرّازی
شهید حججی
شهید علیوردی
و...
حتی یک خط
نخوندم که گفته باشن
«رابطِ خدا هستن»
یا
«با امام معصوم در ارتباطن»
یا
... 😂 الیاس؛ شیطان بود!
از منم گفتن بود😁
جنگ تموم میشه،
این شیاطین نه!
میدونین چرا؟😉
اینکه نمیدونید ضدّ مذاکره و سازش شعار بدید، میشه وحدت شکستن یا نقد به عملکرد یا پیشگیری از فتنه یا نهی از منکر یا چی...
اینکه بین انبوهی کانال و عقیده گیر کردید و هرکی یه تِز میده و شما از خودت گیجی...
واسه نداشتنِ منظومهٔ فکریه :)
گفتم مهمه!
من معلمم؛
سالهاست میبینم همیشه اونایی نمرهٔ خوب میگیرن که «کل کتاب» رو خونده باشن و «کل کلاسها» رو شرکت کردن و «متوجهِ معلم» بودن.
سؤالات مفهومی و چالشی رو فقط اینا میتونن حل کنن!
غالباً هم با زمزمههای کلاس به تردید نمیفتن :)
مطمئن مینویسن،
برابرِ زمزمههای تردید ایستادگی میکنن،
برگهشون رو «بهوقت» تحویل میدن،
و نمرهٔ خوب میگیرن :)
نه اونی که فقط واژگان حفظ کرده... یا اونی که فقط سه درس اول رو خونده... یا اونی که زنگ تفریح فقط نکات کنکوری رو از دوستش پرسیده... یا اونی که فقط کلیات کتاب رو از آپارات دیده... یا اونی که فقط یه جلسه بیدار بوده و تدریس معلم رو شنیده... یا اونی که منتظر معجزه بوده و ظهورِ پاسخها و اینقدر ننوشته که وقت تموم شده(!)
منظومهٔ فکریتون با پرسیدنِ نظر من و اون و اره اوره و شمسی کوره، شکل نخواهد گرفت(!)
مشکل و درد و رنج همینه که دنبال نظر همه هستید
جز اصلِ کاری...(!)
ولی من میخوام پاسخ این سؤال پرتکرار دیشبتون رو بدم :)
هرکی خوشش نیومد؛
سهنقطهٔ سمت راست گوشهٔ کانال،
ترکِ محل :)
روی برگه آچهار نوشتم،
برگه آچهار رو داخل کاور گذاشتم،
کاور رو با سه تا پیکسلم وصل کردم به کولهپشتیم:
نه سازش
نه تسلیم
نبرد با آمریکا
پیکرت هنوز بر زمین مونده... ولی محترم و مقدس آقاجانم...
پیکرت رو گذاشتیم وسطِ خیمه و خودمون؛ مردمت... دورتادورِ خیمه ایستادیم، شونههامون گرهخورده به هم، نمیذاریم شمر و حرمله حتی نگاه نجسشون به پیکرِ پاکت بیفته... پرچمت بالاست و تن به تن، داریم خاکِ خیمه رو حراست میکنیم...
نه آقاجانم... لا یوم کیومِ اباعبدالله... کاش با همین مردم عاشورا بودیم... با همین مردم کوفه بودیم... اینجا مارأیت الا جمیلا شده آقاجانم... همه دنیا خیره شدن به مردمِ شما... همه دنیا انگشتبهدهان موندن... آقاجانم لبریزِ عزّتیم... غرقِ خون و زخم... لبریزِ عزّتیم... سرت بلند باشه که سرِ مردمت بلنده آقاجانم... شما صبوری... سی و هفت سال صبوری کردی تا مردم برسن به این کمال... میدونم این دو هفته رو هم صبوری کردی... بالاخره محترم شما رو راهیِ عرش میکنیم... الآن ولی باید خیمه رو نگه داریم... شونههامون گرهخورده به هم، دورتادورِ خیمهت ایستادیم... هرازگاهی یکیمون سر میچرخونه سمتت... دلتنگ و دلشکسته نگاهت میکنه... مذابِ دلش از چشماش فوران میکنه... اما یادش میاد الآن وقتش نیست...سی و هفت سال ما آسوده و امن زیرِ اون خیمه بودیم و تو تکوتنها روبهروی شمر و حرمله... حالا کمی تو بخواب عزیزِ ما... ما مراقبِ خیمهایم...
پرچمت بالاست عزیزِ من.
بالا هم میمونه.
مردمت دروغ نمیگفتن که اهل کوفه نیستن...
اهل کوفه نبودن عزیزِ من.
وَ من هزار بار به این فکر کردم که کاش با این مردمِ عزتمند و سربلند، عاشورا هم بودیم...
لا یوم کیومِ اباعبدالله عزیزِ خفتهٔ برزمینِ من...
من نمیدونم شبا باید کجا برم و چه کار کنم، خرج خورد و خوراکم و چه کنم، ابداً هم دلم نمیخواد وبال کسی یا ارگانی بشم. فقط بارها بهش فکر کردم اگر پسر بودم میومدم تهران. عرضهٔ خاصی ندارم ولی میتونم خیابون تمیز کنم، خرابه جمع کنم...
دخترانه موندم اینجا و فقط شبا میرم خیابون و شعار میدم و از اینکه به درد رهبر و کشورم نخوردم استغفار میکنم...