eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
من آدمِ یه‌جا ایستادن و نشستن برای چند ساعت نیستم. حوصله‌م سر می‌ره.‌ می‌رم لبه خیابون برا خودم قدم می‌زنم و مردم و نگاه می‌کنم. یه سؤال دارم ازتون. هدف‌تون از اومدن به تجمع چیه؟ اگه وطن، خب هدف‌تون از حفظ وطن چیه؟ درواقع می‌خوام ته ته ته هدف‌تون رو بهم بگید. واسه چی الآن در جوش‌وخروشید؟
این‌قدر پایه‌اید باند و اسپیکر ندارید برسونید؟ تا وقتی خانوم کف خیابون باشه، می‌خوام بمونم. لذا حوصله‌م سر می‌ره، باند و فلاسک چای می‌خوام :)
سربه‌راه
من آدمِ یه‌جا ایستادن و نشستن برای چند ساعت نیستم. حوصله‌م سر می‌ره.‌ می‌رم لبه خیابون برا خودم قدم
بالاخره پس از کلی مباحثه و پیام پاسخ دادن، یکی‌تون رسید به تهش! چرا جمهوری اسلامی باید بمونه؟ به‌خاطر ظهور و عدل و اسلام و... خب چرا اینا باید بمونن؟ به‌خاطر دین و قرآن و... اصلاً بگیم وطن بمونه. زورگو رو عقب بزنیم. خب چرا؟ چون خاک‌مونه و حق‌مونه و... خب این حق‌طلبی رو از کجا یاد گرفتید؟ آموزه‌های دین. دین از کجاست؟ خدا. ته همه جوش‌وخروشامون باید خدا باشه. اگه نیست برسونیمش. چون تهش باید همین باشه. برای همینه که معتقدیم بکشیم یا کشته شیم پیروزیم. تهش خدا نباشه که پیروز نیستیم! وقتی تهش برای خدا اومدیم کف خیابونا یعنی معیار خداست. یعنی معیار خواست خداست. پای هرچی خواست خداست بایستید. همین‌قدر ساده است به‌خدا. دارم تلاش می‌کنم با جملات ساده هم بگم. دوستان یه‌چیزایی همیشگی و تکراریه.‌ چرا هی گولش و می‌خورین؟ :) مثلاً «شرایط». این گول، همیشگیه! از اولین کربلام که برگشتم و مسیر زندگی‌م و عوض کردم، یادمه تا پنج و شش سال هر عروسی‌ای بود بهم می‌گفتن حالا یه امشبه! حالا یه باره! حالا تو این شرایط خاله‌ت دلخور می‌شه! من بعد از کربلای اولم پام و عروسی گناه نذاشتم. حتی عروسی برادرم. گناه گناهه دیگه :) یه امشب و یه حالا و این داداشمه نداره. گناه، گناهه :) کی می‌گه؟ خدا. اولین‌باری که با چادر خواستم برم بیرون، مادرم عارش میومد. هی گفت حالا این‌بار و نه. حالا داریم می‌ریم خونه فلانی. مسخره‌‌مون می‌کنه. من با چادر رفتم. اگه نمی‌رفتم مهمونی بعدی هم حالا یه طور دیگه بود! دارم از مریضی می‌میرم. حالا الآن دکتر نیست. پزشک نیست. حالا این یه بار مرده. خب امتحان منم همین یه‌باره :)
سربه‌راه
بالاخره پس از کلی مباحثه و پیام پاسخ دادن، یکی‌تون رسید به تهش! چرا جمهوری اسلامی باید بمونه؟ به‌
حالا الآن جنگه درس نخونم، شرایط روحی‌م خوب نیست... حالا الآن روزه‌ام به مادرم کمک نکنم، ضعفمه... حالا الآن خسته‌ام نمازم و اول وقت نخونم... حالا الآن بقیه هستن من امشبه رو نرم... بچه‌م کوچیکه و هوا سرده از خونه برای بیرونی‌ها دعا می‌کنم... این لیست طولانیه. همه‌مونم می‌دونیم. اونی که پی بهانه‌ای بحثت جداست.‌ بی‌خود وقت هم و نگیریم. ولی تویی که دنبال راست و درستی می‌دونی چی می‌گم! امشب تو مردم تک‌وتوکی کشف حجاب دیدم. نیم ساعتی هیچ بازخوردی ندادم ببینم مردم چه می‌کنن. هیچ‌کس هیچی نگفت! به بهانهٔ سرما کنار یکی از خانوما محجبه رفتم و گفتم عه اون دخترا شال‌شون سرشون نیست. سری تکون داد و گفت آره متأسفانه... ولی تو این شرایط نمی‌شه چیزی گفت... کدوم شرایط؟ :) ۴۰۱ هم گفتین شرایطش نیست... بعدشم گفتین... محرم شد گفتین... اربعین شد گفتین... حرم شد گفتین... بچه‌ها چقدر گول می‌خورید؟ :) برای خدا در جوش و خروشی یا برای خودت؟ :) یکم بیا رک‌تر باشیم با هم: چون خیابونا شلوغه و همه هم‌فکرن تو شیر شدی و میای بیرون و رجز می‌خونی؟ یعنی اگه تک‌وتنها بودی هم بودی؟ :) وقتی چون تک‌وتنهایی نهی از منکر نمی‌کنی... به‌نظرم رو بقیه چیزام فکر کن... منظومهٔ فکری :) یادتونه گفتم این باشه تک‌وتنهام باشی پای درست می‌مونی؟! یادته گفتم بدون تردید؟ یادته گفتم به‌وقت؟ یادته گفتم حتی تو دلت شک نیست؟ اتصال همه حرفام و متوجه می‌شی؟ اگه معیار خداست حلال و حرام خدا معلومه! شرایط رو هم خدا معلوم کرده! خدا حواسش هست! وقتی حواسش بوده شرایط مسافر طوریه که نماز و شکسته بخونه و شرایط بیمار طوریه که روزه نگیره، یعنی حواسش به شرایط هست! چرا نگفته عروسی گناهی که پدر و مادرت امر کنن می‌تونی بری؟ :) وقتی رک گفته بهشون می‌گی چشم جز خلاف خواستهٔ من، یعنی همه بهونه‌ها جمع!
سربه‌راه
حالا الآن جنگه درس نخونم، شرایط روحی‌م خوب نیست... حالا الآن روزه‌ام به مادرم کمک نکنم، ضعفمه... حا
چون تک‌وتنهایی تو دانشگاه از انقلاب دفاع نمی‌کنی؟ پس یعنی امشبم تنها بودی سمت حق نبودی؟ :) چون تک‌وتنهایی تو خانواده حجاب نداری؟ پس یعنی امشبم تنها بودی شعار نمی‌دادی؟ :) خیلی دو دو تاش ساده و رو‌ هست، مگه نه؟ :) ببین؛ اگه همممممممه کار درست رو بکنن که سخت نیست! جهاد اونیه که همه نمی‌کنن :) اگه همه این جماعتی که شبا بیرونن امربه‌معروف می‌کردن، ظهور بود الآن :) ولی خب تو هم نمی‌کنی چون تنهایی(!) این دلیل بدیه و به‌مرور خیلی چیزای دیگه رو هم خراب می‌کنه... نمی‌دونم من زیادی برام ساده است یا واقعاً این‌قدر پیچیده است که سمتش نمیاید؟ :) چطور در این شرایط مثل قبل غذا می‌خوریم، میوه می‌خوریم، مهمونی می‌ریم، چطور همه کارای دیگه‌مون به‌راهه، ولی به دین می‌رسیم الآن وقتش نیست؟ :) هرچیزی سر جای خودش. به‌وقت خودش. شرایط مراحلی از زندگی ما هستن دیگه. وقتی همه‌چی گل و بلبله که هیچی سخت نیست :) کسی در مهربونی فحش نمی‌ده که، هنر اینه تو عصبانیت چه شکلی باشی! هنر اینه با وسواست بتونی بی اسراف وضو بگیری! هنر اینه وسط جنگ بتونی وظیفه‌ت و انجام بدی! هنر اینه وقتی تنهایی هم پای عقیده‌ت بمونی! در حالت عادی که همه فرشته‌ایم :) یه مرور ذهنی کنیم شهدا رو؟ شهدا سر «انتخاب و تصمیم»هاشون با ما فرق کردن :)
سربه‌راه
چون تک‌وتنهایی تو دانشگاه از انقلاب دفاع نمی‌کنی؟ پس یعنی امشبم تنها بودی سمت حق نبودی؟ :) چون تک‌وت
پای ثابت سخنرانی‌های آقای شهیدمون بودید، می‌دونید اتحاد اتحادی که می‌گن یعنی چی. یعنی چطور. به‌خدا امامِ شهیدم هرچه بود حولِ خواستِ خدا بود! برید و کلیدواژهٔ اتحاد رو در سخنرانی‌هاشون جستجو کنید. خودتون این کار رو بکنید. ریزه‌خواری نکنید. بزاقیِ یکی دیگه رو نذارید دهن‌تون. خودتون بگردید. اون‌وقت می‌فهمید و می‌بینید امربه‌معروف کردن خدشه‌دار کردن اتحاد نیست! :) حرف حرفِ خداست. نه من و شما و فلانی و بهمانی.
سربه‌راه
پای ثابت سخنرانی‌های آقای شهیدمون بودید، می‌دونید اتحاد اتحادی که می‌گن یعنی چی. یعنی چطور. به‌خ
ما اهل ولایت فقیهیم چون می‌خوایم حرف خدا جاری زندگی‌هامون شه. واگرنه سلطنت و وزارت و طایفه‌ای برامون چه فرقی داشت!
رسیدم خونه و یادم اومد چقدر تنهام... چون مادرم به‌محض دیدنم گفت آقای لاریجانی رو شهید کردن. بلافاصله گفت آقای سلیمانی رو هم شهید کردن. و رفت. من چقدر بدم میاد کسی من و ببینه و قبل از سلام و احوال‌پرسی بهم خبر بد بده... چقدر اذیت شدم برادرام و زن‌داداشام و پدر و مادرم داشتن خریدای عیدشون و‌به هم نشون می‌دادن و به محض دیدن من خبرای بد رو دادن و رفتن. در خانواده‌ای غیرهم‌فکر و هم‌عقیده زندگی کردن این شکلیه. خبرای بد رو بهت می‌دن. می‌رن پی خوشی و خنده‌های خودشون.‌ خبرای خوش رو بهت نمی‌دن. چون براشون مهم نیست. و کنارت در خبرهای بدی که دادن هم نمی‌مونن، چون بازم براشون مهم نیست. تو نمایندهٔ نظامی بین‌شون. تویی که باید بدونی کی رو ازت زدن و شهید کردن... خانمی تو خیابون نمونده بود. مردها هستن و کاروان‌های ماشینی. واگرنه برمی‌گشتم. بین مردمی که هم‌فکر و هم‌عقیده‌م هستن و می‌تونیم بدون کلامی حرف هم رو بغل کنیم و اشک بریزیم. به‌قول دوستانم؛ قیامت معلوم می‌شه ماها این روزا چی کشیدیم و چطور گذروندیم... داخلی_ خانه_نیمه‌شب پدر، مادر، پسرها، عروس‌ها دور هم رونمایی از خریدهای عید دختر، تنها و ساکت از پله‌ها بالا می‌رود.
لا یوم کیومک یا اباعبدالله
سربه‌راه
لا یوم کیومک یا اباعبدالله
بمونه تا سیزده مرداد آقا... بمونه...
زمان: حجم: 142.1K
من برای این افق کف خیابون‌هام.‌ برای «جمهوری اسلامی ایران». به فضل خدا به همهٔ معروف‌های الهی امر و از همهٔ منکرهای الهی نهی می‌کنم تا خودم هم اهل تقوا و رعایت شم. من برای ظهور عزادار و اندوهگین سرِ پا موندم. وَ ظهور با بی‌تفاوتی جمع نمی‌شه! من منتظر نیستم امام بیاد دنیا رو برام گلستون کنه من دنیا رو پاک می‌کنم تا امام‌م فقط برای حکومت و امر کردن مشرف شن.‌ من رهبری رو از دست دادم که هرگز تحت هیچ شرایطی دست از امربه‌معروف و نهی از منکر نکشید... نمی‌شه کسی رو دوست داشت و شبیه‌ش نشد(!) و باز این رو اونایی می‌دونن و پابندشن که ثابتِ ولایت بودن و منظومه فکری ولایت رو دارن...
آخرین جلسهٔ کلاس‌هایم در سالِ ۱۴۰۴ به پایان رسید. به قاعدهٔ هر ساله‌ام، کتاب‌ها را یک‌سر تمام کردم. بعد از عید را به تمرین و تمرین و تمرین می‌گذرانم. بعد از عیدها، کلاس‌هایم نفس‌گیرتر می‌شود. نمره‌ای در کار نیست و اضطرابِ کم شدن نمانده، اما همه را پای تخته می‌برم. بارها و بارها و بارها. سخت‌ترین سؤالات را از درس‌های کتاب‌شان از سخت‌گیرترین مدارس و طراحانِ سؤال می‌یابم. با دیتاپروژکتورهای کلاس‌ها می‌اندازم روی تخته، وَ سؤال به سؤال، همه‌شان را، از ضعیف و قوی، بلد و نابلد، می‌آورم پای تخته. توضیح می‌دهم. توضیح می‌دهم. آن‌قدر توضیح می‌دهم تا قِلِق‌ها دست‌شان بیاید. بعد از عیدها، بارها و بارها دست‌های لرزانِ شاگردهایم را پای تخته گرفته‌ام، مثلِ کلاس‌اولی‌ای که در گرفتنِ قلم نابلد است، تکیه‌گاه‌شان شده‌ام، تا نترسند. از هیچ سؤالِ سخت و هولناکی نترسند. بل به دل‌ش بزنند و سینه‌اش بدرند و یونسِ پاسخ‌ها را بیابند. بعد از عیدها کلاس‌هایم شلوغ‌تر می‌شوند. دخترانم دهان به دهان می‌چرخانند کلاسِ فارسی نیست که؛ رزم است! به رزمِ سؤالاتِ سخت می‌رویم و بزمِ پاسخ‌دهی‌شان را قهقهه می‌زنیم. بعد مدیرها و معاون‌ها و مؤسس‌ها و معلم‌ها و گاهی حتی والدین کنجکاو می‌شوند که رزم و بزمِ فارسیِ ما را ببینند. در کلاس‌های بعد از عیدم، خوردن و نوشیدن آزاد است. نشستن کفِ کلاس و ایستادن و حتی دراز کشیدن آزاد است. می‌توانند مقنعه‌هاشان را بردارند. می‌شود گعده کنند و به شور بنشینند، اما همه به این شرط که در خدمتِ حلِ مشکل باشد! کلاس‌هایم تمام شده و من فکر می‌کنم به رزم و بزمِ بعد از عید می‌رسم یا نه... دروغ چرا! دلم برای تخته‌ها و ماژیک‌ها و میز و صندلیِ سرد و خشکم تنگ شده... برای پنجرهٔ کلاسِ دهم‌های انسانی... پله‌های زیبای دهم‌های تجربی... برای یاسِ وسطِ حیاط که بیمار شد و هرچه گفتم تیمارش کنید، نکردند و بریدند... بعد از عیدها را رزم به‌پا می‌کنم که دخترانم بریدن نیاموزند. بل تیمار کنند و به‌صبر و عطوفت هزار بار در هزار بار با بریدن‌ها مبارزه کنند.‌ هم‌چنان پای لیستِ غایب‌ها می‌نویسم: وَ دانش‌آموزانِ مدرسهٔ میناب... هم‌چنان لیست را به بهانهٔ اطلاعِ مدیر می‌فرستم روی گروهِ همکارها. همکارها زخمیِ رزم‌م شده‌اند، یکی طاقت از کف داده و دو روزِ پیش نوشته مدرسهٔ میناب، مخصوصِ سپاه بوده... منظورش این است بچه‌ای شهید نشده که! همه مُهره‌های نظام بوده‌اند(!) حال آن‌که من شبکهٔ تلویزیون عوض می‌کنم وقتی نشان می‌دهد مناطق مسکونی زده، نه پایگاه و پاسگاه... گویی پایگاهی و پاسگاهی پدر نبوده... برادر نبوده... همسر و عزیزِ کسی نبوده... جان و امیدِ کسی نبوده... چه بدمردمی شویم اگر از پایگاه و پاسگاه زدن، قدرِ مناطق مسکونی زدن نرنجیم! دبیرِ دینی و عربی‌مان را آل برده(!) صدا از کسی درنمی‌آید. من؟ من بلدِ بازی‌های مجازی هستم! سال‌هاست وبلاگ نوشته‌ام و بی‌وقفه و روزانه، باور و زندگی‌ام را علنی مکتوب کرده‌ام. می‌دانم چطور می‌شود بر فشارهای رزم افزود و شرحه‌شرحه شدنِ نطفه‌های نامعلوم را به نظاره نشست! پیامِ مذکور را پاسخی نمی‌دهم. صبر می‌کنم فردا شود و فردا پای لیستِ غایب‌ها اضافه می‌کنم: وَ دانش‌آموزانِ مدرسهٔ میناب... وَ دانش‌آموزانِ مدرسهٔ تهران... بریدن بلد نیستم. تیمار کردن بلدم. هزار بار در هزار بار مبارزه کردن. حتی در شکست. مثلِ ارشدی که شکست... وَ من باز دارم بذرش را می‌کارم... می‌گریم. فریاد می‌کشم. زانو می‌زنم. سربه‌گریبان می‌برم. بُهت‌زده سکوت می‌کنم‌. اما بریدن... بلد نیستم. یا راهی می‌یابم. یا راهی می‌سازم. باشد که یکی هم به نشانه بنشیند بس تیر که در چلهٔ این کهنه‌کمان است کلاس‌هایم را تمام می‌کنم. آن‌گاه صدقه می‌دهم. برای رفعِ چشم‌زخمِ همکارهایم، برای دفعِ لقمه‌های ناپاکِ برخی‌شان، برای حفظِ دخترانم، برای سربلندیِ تدریس و کلاس‌هایم، وَ برای مابقیِ هفتاد بلا. من ندارِ بسیارصدقه‌دهنده‌ای هستم. صبح‌ها صدقه می‌دهم. برای برخی فرسته‌هایم صدقه می‌دهم. برای اغلبِ دیدارها صدقه می‌دهم. قبل از بیرون رفتن صدقه می‌دهم. شروعِ هر سفر صدقه می‌دهم. بعد از هر خوابِ آشفته یا خوشی صدقه می‌دهم. در تصمیمِ هر امری صدقه می‌دهم. میٖلِ هر قصه‌ای را که به بافتن دست می‌گیرم، صدقه می‌دهم. با کسانی که دوست‌شان دارم و به مشکل می‌خورم صدقه می‌دهم. قبل از هر کلاسم صدقه می‌دهم. دوازده سال است قبل از شروع هر کلاسم صدقه می‌دهم. حتی شده هزار تومان. حسابی که مخصوص صدقه‌هایم باز کرده‌ام، زود به زود قلمبه می‌شود. قلمبه‌های صدقه‌هایم را هم صرف کاشتن بذرهایی می‌کنم که همه از آن‌ها دل بریده‌اند. نه! من بریدن بلد نیستم. از گلدان‌های بی‌جان و نیمه‌سبزم نبریدم. از جهادی نبریدم وقتی اخراجم کردند. از دانشگاه نبریدم وقتی مدرکم ضبط شد. از مدرسه‌ها طردم کردند و باز از معلمی نبریدم. از خانواده هم طرد شدم و...