زمان:
حجم:
142.1K
من برای این افق کف خیابونهام.
برای «جمهوری اسلامی ایران».
به فضل خدا
به همهٔ معروفهای الهی امر و
از همهٔ منکرهای الهی نهی میکنم
تا خودم هم اهل تقوا و رعایت شم.
من برای ظهور
عزادار و اندوهگین
سرِ پا موندم.
وَ ظهور
با بیتفاوتی
جمع
نمیشه!
من منتظر نیستم امام بیاد دنیا رو برام گلستون کنه
من دنیا رو پاک میکنم تا امامم فقط برای حکومت و امر کردن مشرف شن.
من رهبری رو از دست دادم
که هرگز
تحت هیچ شرایطی
دست از امربهمعروف و نهی از منکر نکشید...
نمیشه کسی رو دوست داشت و
شبیهش نشد(!)
و باز این رو اونایی میدونن و پابندشن
که ثابتِ ولایت بودن
و منظومه فکری ولایت رو دارن...
آخرین جلسهٔ کلاسهایم در سالِ ۱۴۰۴ به پایان رسید. به قاعدهٔ هر سالهام، کتابها را یکسر تمام کردم. بعد از عید را به تمرین و تمرین و تمرین میگذرانم. بعد از عیدها، کلاسهایم نفسگیرتر میشود. نمرهای در کار نیست و اضطرابِ کم شدن نمانده، اما همه را پای تخته میبرم. بارها و بارها و بارها. سختترین سؤالات را از درسهای کتابشان از سختگیرترین مدارس و طراحانِ سؤال مییابم. با دیتاپروژکتورهای کلاسها میاندازم روی تخته، وَ سؤال به سؤال، همهشان را، از ضعیف و قوی، بلد و نابلد، میآورم پای تخته. توضیح میدهم. توضیح میدهم. آنقدر توضیح میدهم تا قِلِقها دستشان بیاید. بعد از عیدها، بارها و بارها دستهای لرزانِ شاگردهایم را پای تخته گرفتهام، مثلِ کلاساولیای که در گرفتنِ قلم نابلد است، تکیهگاهشان شدهام، تا نترسند. از هیچ سؤالِ سخت و هولناکی نترسند. بل به دلش بزنند و سینهاش بدرند و یونسِ پاسخها را بیابند. بعد از عیدها کلاسهایم شلوغتر میشوند. دخترانم دهان به دهان میچرخانند کلاسِ فارسی نیست که؛ رزم است! به رزمِ سؤالاتِ سخت میرویم و بزمِ پاسخدهیشان را قهقهه میزنیم. بعد مدیرها و معاونها و مؤسسها و معلمها و گاهی حتی والدین کنجکاو میشوند که رزم و بزمِ فارسیِ ما را ببینند. در کلاسهای بعد از عیدم، خوردن و نوشیدن آزاد است. نشستن کفِ کلاس و ایستادن و حتی دراز کشیدن آزاد است. میتوانند مقنعههاشان را بردارند. میشود گعده کنند و به شور بنشینند، اما همه به این شرط که در خدمتِ حلِ مشکل باشد! کلاسهایم تمام شده و من فکر میکنم به رزم و بزمِ بعد از عید میرسم یا نه... دروغ چرا! دلم برای تختهها و ماژیکها و میز و صندلیِ سرد و خشکم تنگ شده... برای پنجرهٔ کلاسِ دهمهای انسانی... پلههای زیبای دهمهای تجربی... برای یاسِ وسطِ حیاط که بیمار شد و هرچه گفتم تیمارش کنید، نکردند و بریدند... بعد از عیدها را رزم بهپا میکنم که دخترانم بریدن نیاموزند. بل تیمار کنند و بهصبر و عطوفت هزار بار در هزار بار با بریدنها مبارزه کنند.
همچنان پای لیستِ غایبها مینویسم:
وَ دانشآموزانِ مدرسهٔ میناب...
همچنان لیست را به بهانهٔ اطلاعِ مدیر میفرستم روی گروهِ همکارها. همکارها زخمیِ رزمم شدهاند، یکی طاقت از کف داده و دو روزِ پیش نوشته مدرسهٔ میناب، مخصوصِ سپاه بوده... منظورش این است بچهای شهید نشده که! همه مُهرههای نظام بودهاند(!)
حال آنکه من شبکهٔ تلویزیون عوض میکنم وقتی نشان میدهد مناطق مسکونی زده، نه پایگاه و پاسگاه... گویی پایگاهی و پاسگاهی پدر نبوده... برادر نبوده... همسر و عزیزِ کسی نبوده... جان و امیدِ کسی نبوده... چه بدمردمی شویم اگر از پایگاه و پاسگاه زدن، قدرِ مناطق مسکونی زدن نرنجیم!
دبیرِ دینی و عربیمان را آل برده(!) صدا از کسی درنمیآید. من؟ من بلدِ بازیهای مجازی هستم! سالهاست وبلاگ نوشتهام و بیوقفه و روزانه، باور و زندگیام را علنی مکتوب کردهام. میدانم چطور میشود بر فشارهای رزم افزود و شرحهشرحه شدنِ نطفههای نامعلوم را به نظاره نشست! پیامِ مذکور را پاسخی نمیدهم. صبر میکنم فردا شود و فردا پای لیستِ غایبها اضافه میکنم:
وَ دانشآموزانِ مدرسهٔ میناب...
وَ دانشآموزانِ مدرسهٔ تهران...
بریدن بلد نیستم. تیمار کردن بلدم. هزار بار در هزار بار مبارزه کردن. حتی در شکست. مثلِ ارشدی که شکست... وَ من باز دارم بذرش را میکارم...
میگریم. فریاد میکشم. زانو میزنم. سربهگریبان میبرم. بُهتزده سکوت میکنم. اما بریدن... بلد نیستم.
یا راهی مییابم.
یا راهی میسازم.
باشد که یکی هم به نشانه بنشیند
بس تیر که در چلهٔ این کهنهکمان است
کلاسهایم را تمام میکنم. آنگاه صدقه میدهم. برای رفعِ چشمزخمِ همکارهایم، برای دفعِ لقمههای ناپاکِ برخیشان، برای حفظِ دخترانم، برای سربلندیِ تدریس و کلاسهایم، وَ برای مابقیِ هفتاد بلا. من ندارِ بسیارصدقهدهندهای هستم. صبحها صدقه میدهم. برای برخی فرستههایم صدقه میدهم. برای اغلبِ دیدارها صدقه میدهم. قبل از بیرون رفتن صدقه میدهم. شروعِ هر سفر صدقه میدهم. بعد از هر خوابِ آشفته یا خوشی صدقه میدهم. در تصمیمِ هر امری صدقه میدهم. میٖلِ هر قصهای را که به بافتن دست میگیرم، صدقه میدهم. با کسانی که دوستشان دارم و به مشکل میخورم صدقه میدهم. قبل از هر کلاسم صدقه میدهم. دوازده سال است قبل از شروع هر کلاسم صدقه میدهم. حتی شده هزار تومان. حسابی که مخصوص صدقههایم باز کردهام، زود به زود قلمبه میشود. قلمبههای صدقههایم را هم صرف کاشتن بذرهایی میکنم که همه از آنها دل بریدهاند. نه! من بریدن بلد نیستم. از گلدانهای بیجان و نیمهسبزم نبریدم. از جهادی نبریدم وقتی اخراجم کردند. از دانشگاه نبریدم وقتی مدرکم ضبط شد. از مدرسهها طردم کردند و باز از معلمی نبریدم. از خانواده هم طرد شدم و...
میگریم. فریاد میکشم. زانو میزنم. سربهگریبان میبرم. بُهتزده سکوت میکنم. اما بریدن... بلد نیستم.
کلاسهایم را تمام میکنم. تشک و پتویم را پهن میکنم. بافتهٔ گیسوانم را میشکافم. موبایلم را روی سکوت میگذارم. هشداری را فعال نمیکنم. افطار که شد مادرم نگرانِ گرسنگیام میشود. پوسیدگیها و شکستگیهایم نه، اما نگرانِ گرسنگیهایم میشود. میخوابم. میخواهم چند روز آینده را، قبل و بعد از تجمعاتِ شبانهام، فقط بخوابم.
تنها آن میانه، شبی بعد از تجمع را، راهیِ حرم شوم. سر به شانههای گوهرشاد بگذارم و لَختی زندهگی کنم.
تنها رنجِ بی همفکر بودن همین است که نمیتوان به کسی سپرد
اگر کاشفِ معدن صبح آمد
صدا کن مرا
وَ من در طلوعِ گلِ یاسی از پشتِ انگشتهای تو
بیدار خواهم شد
وَ آنوقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم و تر شد...
سلام.
یه دلیل منفی داره و یه دلیل مثبت:
دلیل منفیش اینه که من آدم مغروری هستم. با هر کسی وارد رقابت و مسابقه نمیشم. از اساس هرکسی رو لایق رقابت نمیدونم. فضای مجازی، فضای رقابته. این اخبار و جوزدگیها برای اینه که اثبات بشه کی وصلتره، کی گندهتره، کی باسوادتره، کی تره کلاً. و این لازمهٔ این فضاست. میزان دیده شدن در این فضا مستقیم به همین ترهایی که بتونی ثابت کنی ربط داره. من بلاگر نیستم. بهم پیام داده بودید بله هم کانال بزنم اگر ایتا قطع شد باشم. پاسخ دادم بلاگر نیستم. ترسی از قطع شدن هیچجا و از دست دادن هیچ مخاطبی ندارم. اینجا نشد، جای دیگه مینویسم. از صفر. پس نه این رقابت برام مهمه، نه از اساس کسی رو لایق رقابت میدونم.
دلیل مثبت اینه که بلاگر و کانالگرد نیستم :) فکر متمرکز، زندگی متمرکز میاره. اینه که دعوتتون میکنم به سرچشمه، نه رودها و جویها و فاضلابها. هدف متمرکز، وظیفهٔ متمرکز، عملکرد متمرکز.
بله، از آقای چاوشی هم صحبتی نکردم چون با توجه به متنی که ایشون برای آهنگشون نوشتن، من آدم وسطی نیستم. درکی هم از آدمهای وسط ندارم :)
قرآن بخون.
بهوقتِ شلوغی و جوزدگی
قرآن بخون.
وَ برگرد به سرچشمه.
و فقط با خودت رقابت کن
که امروزت
شبیه دیروزت
نباشه.
بهتر باشه
بهتر از یک دقیقهٔ پیش.
آخرینبار
تهران رو غرقِ در گناه دیدم...
حالا پاک و طاهر شده
به خونِ شهید...
آخرینبار
ازش پناه بردم به آستانِ کربلای ری...
اینبار ولی
بهقصدِ زیارت میام تهران...
چادرم رو به خیابونهاش متبرّک میکنم و
به میدانِ انقلاب
حاجتها دخیل میبندم...
یه چند تا پیام رو بیپاسخ نگه داشته بودم. چون تلاش میکردم درک کنم و به همدلی جواب بدم. چون از اساس اون چند پیام در سبک زندگیِ من نیست. حداقل الآن نیست و انشاءالله هرگز هم نباشه. الآن باز تکوتنها نشستم لبهٔ خیابون و فکر کردن به برگشتن به خونه اذیتم میکنه. دیدم الآن میتونم طوری جواب بدم که ته تهش رو ترسیم کنم و در عین حال همدلانه هم باشه. اگر نشد بذارید روی همون حساب که چنین چیزی درون من موجود نیست. نتونستم همذاتپنداری کنم.
اون چند پیام حول محور ترس و نگرانی بود. از موضوعات مختلف. چهارشنبهسوری بگیرید تا شهادت بزرگانمون.
خدا آقای پناهیان رو عاقبتبهخیر کنن؛ اون دو و نیم سالی که متمرکز ایشون رو گوش میدادم و سررسیدهای نکتهبرداریم هنوز هست، منظومهٔ فکری فوقالعادهای داشتن که بهخاطر استمرارمون به من و رفقام هم تا حدودی منتقل شد.
اونم این بود که ایشون مدام تذکر میدادن نوک بینیبین نباشید، دوربینتون رو ببرید بالا. خیلی بالا. در سطحِ کرهٔ زمین ببرید بالا و از اونجا وقایع رو رصد کنید.
دوربینِ نگاهِ من از ایتا و وبلاگ و مردمِ کوچه و بازار و توئیتها و صحبتها خیلی بالاتره! خیلی خیلی بالاتر!
نوشته بودم که بیش از اخبار داخل، پیگیر اخبار خارج از ایرانم.
توئیتهای رؤسا و وزرای اروپایی. آمریکایی. چین. کره. استرالیا.
توئیتهای خبرنگاراشون.
توئیتهای تحلیلگراشون.
فوقالعاده است. محشره. با گریهٔ شوق مینویسم که محشره.
اونشبم نوشتم از این عزتمندی میرم دو رکعت نماز شکر میخونم. خوندم. یه تسبیح مرگ بر آمریکا هم هدیه دادم به آقاجانم سیدعلی خامنهای.
همهچیز داره قدرتمند و عزتمند پیش میره. اونشبم نوشتم که میشه همین الآنم پیروزی رو تبریک گفت.
پیروزی چیه؟
کشتنِ ترامپ؟ باور نمیکنین ولی از نهم اسفند دعای قنوت و افطار و سحرمه. ولی این پیروزی نیست، خنک شدن کمی از داغمونه که انشاءالله روزیمون شه.
نابودی اسرائیل؟ این تاوانِ بند کفش حاج قاسممونم نیست!
پس چی؟
منظومهٔ فکری آقاجانم! قلّه! اونی که نزدیکشیم! نظمِ نوینِ جهانی!
حتی از فکر کردن بهش همهٔ وجودم رو بهجت میگیره...
دنیا به ما میگه غول شرق!
دنیا ما رو «ساختار» تحلیل کرده!
دنیا ما رو از «فرد» جدا کرده!
دنیا ما رو «منجی» میبینه!
سالها آمریکا فیلم ساخت و خودش رو منجیِ بشریت جا زد و
حالا
دنیا
ما رو
ایران رو
جمهوری اسلامیِ ایران رو
منجی خطاب میکنه :)
از چی بترسم؟
نگرانِ چی بشم؟
سقوطِ اندیشه؟ سقوطِ ساختار؟
شهادتِ افراد
اندوهگین
خشمگین
پر از بغض و کینه میکنه من رو
ولی تا به امروز
نگران و ترسیده
نه!
بیگانهام با این مفاهیم.
با اینکه من تنهای تنهای تنها دارم این شب و روزهای سنگین رو میگذرونم...
نه تنهای در خلأ حتی...
نه!
تنهایی که خانواده بهمحض دیدنش آماجِ اخبار بدش میکنن... بهمحض دیدنم... یعنی عزیزترین افراد زندگیم حرمتی برای اندوه و این روزای سختم قایل نیستن... پدر و مادری که باید با هر فکر و عقیدهٔ سیاسی غمخوارم باشن، بهمحض دیدنم بهم خبر میدن کی از عقیدهم شهید شده و کجای عقیدهم موشک خورده... و من حتی تو خونه مجالی برای تجدید قوا کردن ندارم... وقتی در جمعشونم باید مشغول پس زدن اخبار جعلی باشم و وقتی ازشون دورم باید محبوس اتاقم باشم و مطرود... پس من باید فرومیریختم :))
اما با مفهوم ترس و نگرانی تا این لحظه بیگانهام. به فضل خدا.
فقط لبریز اشک و خشم و اندوهم...
و لبریز عزت و قدرت...
کشورم،
نظامم،
همونایی که انتخاب کردم باهاشون باشم،
همونایی که در دفاع ازشون
از خانواده طرد شدم و
مدرک دانشگاهیم و از دست دادم و
سالهاست در محیطهای کاری خودی و غیرخودی اذیت و آزار دیدم
همونها عزتمندانه مقاومت میکنن
تن به خفت نمیدن
بعد از شهادت رهبرشون متوقف نشدن
بعد از شهادت بزرگانشون زمینگیر نشدن...
عقایدشون پوچ نبود...
شعارهاشون بیپشتوانه نبود...
هیچی دروغ نبود...
پای هرچی ایستادم و بابتش طرد شدم
امروز سربلندم
جمهوری اسلامی ایران
یکتنه
روی پای خودش
بدون کمک خواستن از هیچکس
ایستاده روبهروی حداقل ۱۴ کشور ثروتمند و قدرتمند جهان
ایستاده روبهروی همونایی که بقیه جرأت نمیکردن اسمشون رو بدون تعظیم بیارن و
جمهوریِ
اسلامیِ
ایرانِ
من
محکم خوابونده تو گوششون :)
از چی بترسم؟
نگران چی باشم؟
بکشم پیروزم :)
کشته بشم پیروزم :)
بکشم سربلندم :)
کشته بشم سربلندم :)
تا آخرین قطرهٔ خونم
تا آخرین نفسم
پای جمهوری اسلامی ایران بمونم
پیروز و آبرومند و عزیزم :)
تصور کن جمهوری اسلامی خواستگارم بوده
من تشخیص دادم باهاش خوشبخت میشم
بهخاطرش روبهروی همه ایستادم
بهخاطرش از خانواده طرد شدم
بهخاطرش مدرک و تحصیلم رو از دست دادم
بهخاطرش آوارهٔ این مدرسه و اون مدرسه شدم
بهخاطرش حتی از خودیهام ضربه خوردم
بهخاطرش تنهای تنهای تنها شدم
همه منتظر بودن ازش زخم بخورم و سرشکسته شم
حالا رسیدم به روزای سخت
و شوهرم
شوهری که انتخابش کردم
سربلندم کرده :)
عزتم داده :)
دوست و دشمن انگشتبهدهانن که واقعاً کفو هم بودیم :)
اسرائیل و آمریکا مثل ما ایرانیها ایتا و آزادی بیان نداره که همه مسابقه بدن زودتر اخبار رو برسونن :)
اونا دیکتاتوری رسانه دارن. صدایی درنمیاد ازشون و شما فکر میکنید اینهمه موج الکیه! ترامپ مرده، من زنده، یه روز میفهمید ما همین شبا چه بلایی سرشون آوردیم :) انشاءالله راهی قدس که شدیم هم با چشمای خودتون میبینید ما چطور شخمشون زدیم :))
شما فکر میکنید خیابون رفتن شبامون نماده... تسکینه... نه! نه! واقعاً جبهه است :) واقعاً خط مقدمه :)
این و من نمیگم، من وصل به بالا و جلسات خصوصی رهبر و امام زمان نیستم (من الیاسِ ابلیس نیستم :) )
دارم از روی نوشتههای خود خارجیا میگم :) از تحلیلهای کلهگندههاشون :)
اونا حتی از تجمعات بیپوشش خبری روستاهای کوچولوی ما هم باخبر و خشمگینن :))
من تنها ترسم این روزا فقط یه چیزه...
که اسمم هیچکجای این نبرد آخرالزمانی تو لیست سپاه امام حسینیها ثبت نشه...
که...
آه.
دیگه باید برگردم خونه. طفلیها کلی منتظرن برسم و خبر آقای خطیب و عسلویه رو بهم بدن :))
سربهراه
من تشخیص دادم باهاش خوشبخت میشم بهخاطرش روبهروی همه ایستادم بهخاطرش از خانواده طرد شدم بهخاطرش
دلتون قرص به خدای مردی که ۳۷ سال تدبیر کرد و ما رو برای چنین روزی
تربیت❣