eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
۱. اهل موسیقی نیستم. هم‌چنان با تأکید می‌گم هر چقدر اهل موسیقی باشید؛ زندگی‌تون همون مقدار درگیر رکوده. بحث این موسیقی خی‌لی باز و گسترده است، اما عمد دارم از گسترش ندادنش وَ تنها با سرانگشت، به آبگینه‌ش بشکن می‌زنم:) نه این‌که اصلاً گوش ندم ها، چرا، برای گلدونام هم می‌ذارم، ولی «اهل موسیقی و مداحی نیستم». در فرسته‌ای نوشته بودم که هندزفری به‌گوشم در سطح شهر، اما چون دارم کار انجام می‌دم و پیامای شاگردام و پاسخ می‌دم یا تماسام و می‌گیرم. یعنی موسیقی و مداحی گوش نمی‌دم. پس در قدم اوّل، ورودی‌های خیال‌انگیزت رو کنترل کن، بخش اعظمی از مشکل حل می‌شه. ۲. نماز اولِ وقت بخون. نمازِ اولِ وقت تنظیم‌کنندهٔ زمانه. فقط افرادی منظم هستن که نمازاشون اولِ وقته. تأکید می‌کنم: فقط. فقط اهل نماز اول وقت دیر به قرار نمی‌رسه... تو ترافیک نمی‌مونه... کلاساش رو با تأخیر شروع نمی‌کنه... مهمانی رو منتظر نمی‌ذاره... وَ کاراش نمی‌مونه! ۳. متمرکز باش. با خودم مثال می‌زنم: اولویت و ضرورتِ کارهای الآنِ من چیه؟ مدرسه. بعد از اون در رتبهٔ دوم؟ رسیدگی به خودم (آشپزی و کارای خونه چون فعلاً تنهام). بعد از اینا در رتبهٔ سوم چی؟ تجمعِ شب‌ها و شرایط کشورم. این سه درگیریِ واجبِ زندگیِ الآنمه. مسجد یادته گفته بود مسؤول خواهران بشم؟ ندویدم برم کار رو شروع کنم. اگر مدرسه حضوری بود می‌رفتم، چون زمانم گسترده‌تر بود، اما چون مجازی‌ام و چندبرابر ازم زمان و انرژی می‌ره و چشمام برابر گوشی اذیته، گفتم خرداد میام ببینم کار چطوره. آدمِ مسؤولِ متعهدِ متمرکز، «نه» گفتن بلده. الآن همه‌ همه‌جا هستن، جز سرِ وظایف‌شون(!)
سربه‌راه
۱. اهل موسیقی نیستم. هم‌چنان با تأکید می‌گم هر چقدر اهل موسیقی باشید؛ زندگی‌تون همون مقدار درگیر رکو
۴. از وقتای پرت‌ت استفاده کن. دست‌تون اومده من کی پیام پاسخ می‌دم و بیشتر کی می‌نویسم؛ در رفت‌وآمد، در اتوبوس و مترو، در تجمع شب. الآن کدوم‌م؟ هیچ‌کدوم. منتظرم پیازام طلایی شه و گوشت رو بریزم :) وقتِ پرت! شاد و روبیکای من نزدیکِ هفتصد پیام داره... گذاشتم کِی جواب بدم؟ غروب که رفتم شب‌کاری، تو مسیر تا برسم. هرچی موند؟ فردا صبح که برگردم خونه بازم تو مسیر. از زمان‌های اصلی‌م نمی‌زنم برای کارهای مدت‌دار. فکر کنم در هر کلاسی این رو گفتم؛ من سه تا از مقاله‌های ارشدم رو فقططططط در اوقات پرت نوشتم :) یعنی چنین ظرفیتی داره که تو بتونی از زمان‌های بیهوده، مقاله استخراج کنی :) زمان‌های پرت خودشون طلان! ۵. اون دفعه نوشته بودم چهار ساعت نشستم درس خوندم، ناشناسم پر شد از این سؤال که چهار ساعت بکوب یا گسسته؟! من خی‌لی برام عجیب بود! خب معلومه بکوب! شما وقتی وقت نداری و کار مهمی داری مگه چقدر پاش می‌شینی؟! وَ پاسخ‌های عجیب و غریب شما(!) در فرسته‌های قدیمی‌م نوشته بودم این‌قدر به‌جای کتاب، آویزون کانال و صفحه شدید، این‌قدر متن‌های کوتاه و دو دقیقه‌ای خوندید، کم‌حوصله شدید... بعد براتون تحلیل کردم این عادات اینستاگرامی، کم‌حوصلگی میاره و خیلی چیزها رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده. تحلیل کرده بودم ازدیاد طلاق از همینه که عادت کردید متنای کوتاه بخونید... حوصلهٔ وقت گذاشتن و راه‌های مختلف رو امتحان کردن و تلاش و مستمر برای هدفی ثابت برنامه ریختن رو ندارید... می‌ذارید کنار اگه باب میل‌تون نباشه... حتی یه انسان رو(!) این هفتاد شب دیدید دیگه ریزش داشته؛ بالاخره همه در یه سطح فهم و بصیرت نیستن. ولی یه نکتهٔ جالب که من بهش دقت کردم اینه که در تجمع محله‌مون، دیگه حتی یک مورد از آقایونی که از من خواستگاری کردن شب‌ها نیستن! به مادرم اون‌شب می‌گفتم دیدی درست فهمیده بودم و دقیق تصمیم گرفتم؟ دیدی اونا مردانِ تمدنی و زندگی بر قلهٔ عقیده نبودن؟ این استمرارِ هفتاد شب، بدون یک شب قضا، باز از دلش کلی کلی کلی نکته درمیاد که دنیا رو متحیر کرده و وحوش و فواحش رو عاصی! ازدیاد تنهایی و دوست و رفیق ثابت نداشتن از اینه که پا به دوره‌های ته ته تهش سه ساله می‌دید... دوره‌گردی خیلی آسیب‌ها بهتون زده... من تنهایی نتونستم قرآن حفظ کنم. اصولی نمی‌شد. با نرم‌افزار هم دوست ندارم. دلم حضوری و اصولی می‌خواد. گشتم و گشتم دیدم دوره‌های یک ساله تا پنج ساله است. رفتم از نزدیک بررسی کردم دیدم از نظر من غیرمنطقیه و مسابقه‌ای... تن‌ ندادم. می‌خوام قرآن حفظ کنم که به عبودیت‌م اضافه شه، نه که خود حفظ من رو از عبودیت دور کنه(!) حالا من دارم سربسته می‌گم و عبور می‌کنم واگر نه هر کدوم رو باز کنم یه مبحث عمیق چندبعدیه. چرا نمی‌تونین بشینین خودتون تنهایی، پنج سال، مستمر، مطهری بخونید؟! بهش فکر کنید! باید بتونید! این یعنی شما انسان متمرکز و بی‌حواشی هستید. ولی نمی‌تونید! چرا؟! چرا نمی‌تونید بکوب درس بخونید و یه کنکورِ ساده قبول شید؟! باز یادمه نوشته بودم تو کتابخونه فهمیدم اینا درس نمی‌خونن و یک ساعت مثل آدم نمی‌تونن بشینن... به اون فرسته‌ها برگردید. چرا تأکید دارم کتاب درست و حسابی بخونید؟ چون فقط یه کتاب نیست! از دلش خی‌لی نکات درمیاد! چرا می‌گم اهل کانال نباشید؟ اهل دوره؟ اهل مصرف جویده‌های بقیه؟ چرا معمولاً پاسخ سؤالاتون رو می‌پیچونم و می‌ندازم گردن خودتون؟! از اون پیامای چهار ساعت‌تون، تو دفترچهٔ ایده‌های فرهنگی‌م نوشتم برای مصاحبه و جذب نیروی جهادی، به کاری چهارساعته موظف‌شون کن. ببین هر کدوم چقدر دوام میارن :) یعنی سؤالای شما باعث شد چنین ایدهٔ بررسیِ نیرویی به ذهنم برسه :)) بیچاره‌ها بدونن شما رو نفرین می‌کنن :) ۶. با آدم‌های مفید و منظم و «مستمر» دم‌خور باش. دایرهٔ روابط رو جدی بگیرید... هزار بار نوشتم؛ شما همونی می‌شی که باهاش در ارتباطی! خوبه که فرق مفید بودن رو با اَداش می‌فهمی. پس بسم اللّه بگو و اَداها رو بذار کنار. واگرنه مثل همونا می‌شی. استمرار در آدم‌ها مهمه. استمرار با منظومهٔ فکری ارتباط داره. تحلیل بقیه‌ش با خودتون.
سرِ کلاسای نویسندگی‌م، مهم‌ترین سؤالم اینه که کتاب چی خوندید؟ سرِ پاسخِ همین سؤال همیشه کلی هنرجو از چشم‌م میفتن :) می‌تونم با پاسخِ همین سؤال بفهمم می‌شه به کلاس به چشم یه لذت و برگشت به دنیای نویسندگی نگاه کنم، یا منبع درآمد! تو این سال‌ها فقط سه نفر با پاسخ‌شون من رو امیدوار کردن! تو این‌همه سال فقط سه نفر! یه مریم‌ داشتم تو کارگاهِ بسیج که علاوه بر کتابای دیگه‌ای که گفت، صحیفهٔ نور هم اسم برد! یعنی ۲۱ جلد رو خونده! ۲۱ جلد نامه‌نگاریِ حوصله‌سربر، نه رمان و داستان! یه کوچولوی کلاس ششمی به اسم نازنین که گفت هری پاتر خونده! هر هشت جلد رو! (من از هری پاتر خوشم نمیاد و فقط فیلمش رو دیدم، دارم دربارهٔ استمرار و حوصله حرف می‌زنم) وَ مُنیبا که از بی‌نهایتی‌ها بود و علاوه بر چند کتابِ دیگه، گفت کلیدر و آتش بدون دود! یعنی چیزی حدود بیست جلد کتاب و هر کدوم خودش دویست_سیصد صفحه! من تو ذهنم بعد از پاسخِ این سه نفر در هر دوره؟ خب... پس می‌ارزه پای این کلاس بمونم... :) نویسندگی کارِ آدمِ باحوصله است. کارِ آدمِ صبوره. پس من در درجهٔ اوّل تو کلاسای نویسندگی‌م دنبالِ قلم و استعدادِ نویسندگی نمی‌گردم :) معمولاً هم نمی‌گم بنویسید بررسی کنم، مگه بخوام فریب‌شون بدم که یادداشتی ازشون بگیرم. در درجهٔ اوّل دنبالِ میزانِ صبر و حوصله‌شونم :) بافندگی صبر می‌خواد :) یه قصّه‌باف باید صبور باشه :)
سربه‌راه
نمازم و اومدم حرم بخونم بعد برم سرِ کار، این آقا لوطی رو دیدم. خب؟ تو شبای ماشینی، احمدآباد می‌بینم‌ش. اونم مثل این‌که همه‌جا با کفن‌ش می‌ره😍 حتی تو این بارون و مصداقِ دقیقِ «عین ابرِ بهار گریه کردن».
همکارم از باغچه‌ش یه پلاستیک گل‌محمّدی چیده، آورده برای من...😍❣ محبّت‌های سادهٔ عمیق😍❣ چه فکرِ نازکِ غمناکی❣
دستِ من رو گرفته و یواشکی برده سرِ فریزرِ محلِ کار. یه پلاستیک درآورده که محکم گره‌ش زده. گره رو داره به‌سختی باز می‌کنه و من با تعجب می‌پرسم چی آوردی؟ فکر می‌کنم خوراکیه. شاید ترشکی، لواشکی، چیزی. این قوطیِ کوچولو رو درآورده و سرش رو باز کرده و می‌گیره روبه‌روم. می‌گه این رو برای تو آوردم، دست‌سازه، پوستِ دست رو نرم و مرطوب می‌کنه، دیدم هر بار وضو می‌گیری، بعدش وازلین می‌زنی، با خودم گفتم پوست‌ت خشکه حتماً، وازلین پوست رو تیره می‌کنه، برات از اینا آوردم. خوشبویه، بوش کن. می‌دونم هم به این‌طور چیزای دست‌ساز اعتماد نداری، خواستی بنداز دور، من به نیّت دستات آوردم. من؟ مبهوت... این یعنی توجّه... یعنی اهمّیت... محبّت... در عین حال، همیشه از درِ بی‌اعتمادی وارد می‌شم(!) گفتم ازت خیلی متشکرم، خیلی لطف کردی، برام این توجه‌ت خی‌لی ارزشمنده... چقدر تقدیم کنم؟ گفت هدیه است دیوونه! گفتم که، به نیّت دستات آوردم... تو ذهنم به مصطفی مستورِ عزیز که اسطورهٔ نوشتن «برای دست‌ها»ست می‌گم شما آقای مستور هر چقدر هم مسحورکننده از دست‌های یک زن بنویسی، باز همکارِ خانه‌دارِ دیپلمهٔ من با توجه‌ش به دست‌های پر از جای زخم و ردِ من از تو جلوتره... بغلش کردم... بوسیدم‌ش... وَ دارم فکر می‌کنم چرا برای تقدیر از «توجّه» چیزی هم‌کفو ندارم و کاری بلد نیستم... هدیه نه؛ توجّه! به وازلین زدن بعد از هر وضو... من بسیار زن و شوهر می‌شناسم؛ بسیار خواهر و برادر؛ بسیار دوست و رفیق؛ که با هم هستن اما «بی توجّه به هم»... به‌جاش برای هم مدام هدیه می‌خرن و پول خرج می‌کنن، اما به هم نزدیک نمی‌شن... چون «به هم بی‌توجّه هستن.»
سربه‌راه
همکارم از باغچه‌ش یه پلاستیک گل‌محمّدی چیده، آورده برای من...😍❣ محبّت‌های سادهٔ عمیق😍❣ چه فکرِ نازک
گل‌محمّدی‌هام و ریختم توی سینی و گذاشتم جلوی آفتاب. نمی‌دونستم باید باهاشون چه کار کنم. خشک هم بشن نمی‌دونم باید باهاشون چه کار کنم، آخه برای روی چای از کاشان که گرفتم غنچه بودن، اینا خی‌لی غنچه نیستن. فقط عقلم می‌گفت بهترین راهِ موندنِ عطرشون و پیدا کردنِ راهی برای کاربرد، خشک کردنه. حالا بعد یه‌ کاری‌ش می‌کنم :) یه چند تا هم ریختم تو کاسه آب گذاشتم بالاسرم که بخوابم، بوش اتاقم و برداشته... هی عمیق بو می‌کشم و هی با ذوق صلوات می‌فرستم❣ 🌷اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم🌷
سربه‌راه
چون هفت ماه رو خوندی و بالاخره کمی از اخلاقم دستت اومده و از صراحت‌م نمی‌ترسی و وقتی باحالم، حتی برا
«پدافندِ زبانی و گفتمانی» یادتونه می‌گفتم چطور مسلمانی هستید که زبان فارسی رو کامل نمی‌نویسید؟! به‌جای یه می‌نویسید ی(!) به‌جای که می‌نویسید ک(!) می‌زارید به‌جای می‌ذارید(!) سپاسگذار به‌جای سپاسگزار(!) بیوفته به‌جای بیفته(!) وَ سیلی از کلماتِ غریبه... علایم نگارشی رو رعایت نمی‌کنید! یادتونه می‌گفتم اگر دیدید استادِ فلان دورهٔ مذهبی هم این بی‌تقواییِ زبان رو دارن، به شعارهای مذهبی‌شون شک کنید؟! یادتونه می‌پرسیدم چطور برای وطن و پرچم شعار می‌دین، اما این‌قدر ناقص و بد، فارسی رو می‌نویسین؟! یادتونه؟!
سربه‌راه
به اون یادداشت‌های مسحورکننده، «قندِ پارسی» هم اضافه کن! شما نمی‌دونین حالِ حالام و... فردوسی می‌دو
بعد از پیامِ روزِ معلّم، این دومین پیامِ اختصاصیِ امام‌م به منه... وَ وقتی می‌خوندم‌ش به‌شدت یادِ استادهای دانشگاه‌م بودم... اونا خی‌لی خی‌لی خی‌لی ضدّ نظام هستن و آزارم دادن، اما با توجّه به پیامِ امروزِ امام خامنه‌ای خی‌لی خی‌لی خی‌لی از همهٔ شماها «ولایی‌تر و انقلابی‌ترن»... اگر تلگرام داشتم، این پیام رو با همین اعترافِ تلخ به ضعفِ انقلابی‌ها در پدافندِ زبانی و گفتمانی وَ قوّتِ اون‌های ضدّ ولایت فقیه براشون می‌فرستادم...
کلمهٔ «شاهنامه» رو در فرسته‌هام جستجو کردم و... دلتنگِ سیمرغِ تشییع و تدفین‌نشده‌م شدم... ذبیحِ پاکدامنم...