سربهراه
همینقدر خاک بر سر.
شکرِ خدا که شما مذهبیها میچَپین گوشهٔ حوزه به خودسازی یا با یه پخمهتر از خودتون ازدواج میکنید و سرتون به آخور بند میشه و با این کمالات راه به دانشگاه و مدارج عالیه نمییابید، واگرنه آبرویی برای رهبر شهیدم نمیموند...
خدا رو شکر که در دانشگاه کم هستیم، اما درست و حسابیهامون هستیم و دزدهای مفتخوری چون شما، سالها پشتِ کنکور میمونن و تهش به بندهای اولیهٔ فرستهم مشغول میشن😊
الحمدللّه ربّ العالمین🙏
در حالی داریم نبرد آخرالزمانی رو از سر میگذرونیم
که مذهبیهامون تو پلهٔ کلاس اوّل
تقلّب(!)
موندن😂
چطور به این مردِ محترم بگم مذهبیجماعتِ بیسوادِ بینظمِ بیتدبیرِ اهمالکارِ پرمدعای توخالیِ لبودهن،
نمیتونه با من کنار بیاد و کار کنه؟!
چطور به این مرد بفهمونم داره برای خودش دردسر میخره؟!
چطور بفهمونم از وقتی بهم این پیشنهاد رو داده و من هی به بهانهٔ مدرسه پیچونده بودم، شبها کلللللللل نیروهای خانم رو زیر نظر گرفتم و از کوچکترینشون که یازده سالشه تا بزرگترینشون که پنجاه و یک سالشه رو دقیق زیر ذرهبین بردم و میتونم با دلیل و مدرک بهش بگم چرا همممممممهٔ کارها روی دوش آقایونه و قسمت خواهران مترسکهای سر جالیزن و حتی وقتی چوبپر دستشونه هم آقایون باید بیان کارشون رو انجام بدن و حتی حتی حتی موکبِ چای زنانه رو هم مردها باید بیان مدیریت کنن(!)
چطور امشب رو به این مردِ شریف تلخ نکنم با نشون دادنِ حقیقت؟!
پوفففففف...
اونی که یادم انداختی یکی به امام جواد علیه السلام نامه نوشت و شرایطش رو گفت،
دیروز منم نوشتم.
امروز دو تا از دعاهام مستجاب شد.
ازت ممنونم❣
هشت عمودِ مشّایهم انشاءاللّه مال شما، خودت هم تو اون جاده باشی.
ازت خیلی ممنونم❣
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوس فسنجون کرده بودم.
اما گردو نداریم.
خواستم از هوش مصنوعی بخوام بدون گردو بهم دستپخت بده،
دیدم هوش مصنوعیم بالا نمیاد.
گفتم عیبی نداره، جای گردو، زرشک میریزم.
دستبهکار شدم که تلفنم زنگ خورد.
باید مسائلِ شبکاریم و میگفتم.
همزمان آشپزی هم کردم.
تماس تموم شد دیدم دارم از خواب بیهوش میشم.
از گرسنگی هم.
یه تخم مرغ ربی درست کردم که ربش غالب شد و بدمزه.
فقط سیر شدم.
دیدم خستهتر از اونم که برنج آبکشی درست کنم.
برنج رو ریختم روی فسنجون دمی درست کنم.
تلفنم زنگ خورد.
تا پاسخ دادم دیدم برنجم شفته شده و همهچی با همهچی قاطی شده.
یه قاشق خوردم دیدم افتضاحه(!)
خدا رو شکر کردم کم درست کردم و شام بخورمش دیگه تمومه.
زیر گاز و خاموش کردم و دراز کشیدم.
دو ساعت خوابیدم و بیدار شدم دیدم اوضاع غذام بدتر هم شده و دیگه حتی ریختوقیافه هم نداره.
از مزهٔ بدش هرچی بگم کم گفتم.
کاش شب حاجی شام هم بده موقع جلسه!
گرسنمه. کم خوابیدم. غذام افتضاح شده. دو درس فردام مونده که آماده کنم. چهارشنبه کارگاه دارم برای آزمون تیزهوشان و هنوز محتوا آماده نکردم. هفت باید برم جلسه. دوش نگرفتم و دیگه نمیرسم بگیرم.
خواستم بشینم غصه بخورم که دوستم این رو برام فرستاد.
اینقدر از خشم و ناراحتیِ دشمنانِ خدا شاد شدم که به خودم گفتم پس گندهایمان چه؟ هیچی! با خیس کردنِ چند برگه کاهو، تلاش میکنیم قابل تحملترش کنیم.
مهم اینه که دشمنِ خدا رو ناامید کردیم.
ناراحت باشید
وَ از این ناراحتی بمیرید😍
راستی؛
بفرمایید گَندِفسنجون؟😂🙈
تشکِ اندوه، پُربار بود و هُرمِ غصّه نَفَسگیر. شرجیِ روابط داشت خفهام میکرد که اذان وزید وُ ابرهای پُفکردهٔ پشتِ چشمهای بیخوابم، بارید. آذرَخشِ طاقتِ طاقشدهام، خانه را برداشت. خیسان و ترسان، دستِ گیسوانم را از شانههایم کشیدم و پیچاندم و آزادیِ نیمشبشان را محبوسِ گُلِ سرِ روز کردم. با تپشِ پنجرهها وضو گرفتم و به قرآن پناهنده شدم. سرانگشتم هنوز صفحهای را نبوسیده که مریمگلی پیام داد حوصلهٔ مادرش از این دنیا سر رفت و... رفت. من به سودابه فکر میکنم که بَلَمِ سجّادهٔ ذبیحِ پاکدامنم را سوار شده یا نه. به ذکرهایی که قرار است در آن بَلَم زمزمه کند، خیلی دل بستهام. نامههای خدا را میگُشایم: رَبِّ نَجِّنیٖ... آذرخش و باران اتاقم را به بحران رسانده! من اما، دیگر ناخدای بحرانهای شبانگاهیام، آنگاه که تمامِ صبحهای فردایش را باید استوار و وظیفهشناس، تنها و تنها، بِدَوَم. بیابانِ صورتم را به سایهٔ دستهایم میپوشانم و ابرهای پُفکردهٔ پشتِ پلکهایم را پاک میکنم. به خشکسالی دامن میزنم و برمیخیزم. تلویزیون روشن میکنم. کسی از شبکهٔ خراسان برایم جزء یکم را قرائت میکند. صدایش را بلند میکنم و چراغِ آشپزخانه را روشن. ناشتایی غصّه خوردم. ناهار باید مقوّی باشد تا جانِ غصّههای وعدهٔ شام را داشته باشم. با هوش مصنوعی صحبت نمیکنم. دیگر با هیچ مصنوعیای صحبت نمیکنم. برمیگردم به کدبانوی گوگل. ناهار، قیمه خواهم داشت؛ دوستداشتنیام را. بهتلافیِ شامِ دیشب و غصّههای ناشتایی، خوشمزه و دلبَران.
پس تکلیفِ اندوهها چه؟
رَبِّ نَجِّنیٖ...
سربهراه
موکب و فراخوان و اینا نیست ها،
یه معلمه که خودش اومده نشسته وسط جمعیت و داره رفع اشکال میکنه😍
همینقدر ساده... همینقدر معمولی...
موبایلم فیلم و عکسِ باکیفیت نمیگیره واگرنه دقت میکردید که کیف آقامعلم چقدر کهنه است... کفشاش... لباسش... یعنی خودش از قشرِ ضعیف یا متوسطِ جامعه است...
از همه جذابتر که آقامعلمه نه خانممعلم😍 چون من تو این هشتادشب ندیده بودم معلمِ آقایی که از این کارا بکنه...
باحوصله هم تدریس میکنه...
وَ خوب و مفهوم😍
سربهراه
زمین رو میبینید؟ خاکی_سنگیه. اینجا من رو یادِ مرزِ ایران و عِراق انداخت. اربعینها که شلوغه و موکب به موکب بغلِ هم.
پایینشهره. میدون فجر. یه موکب دارن که توش دو تا اسکلت موتور گذاشتن و روش نوشتن در آتش سوخته توسط اغتشاشگرانِ دیماهِ ۱۴۰۴...
اینجا رو به خاک و خون کشیده بودن... پرچمِ این میدون رو سوزوندن... هلهله کردن... چقدر خون ریختن... گودالِ قتلگاهیه برای خودش همین میدون فجر...
حالا ولی...
بهقولِ آقای گرمارودی:
در فکرِ آن گودالم
که خونِ تو را مکیده است
هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم
در حضیض هم میتوان عزیز بود
از گودال بپرس!
امشب قرار بود بریم میدون شهدا رو ببینیم، ولی مسیرمون خورد اینجا... بردهمون اربعین... مرز...
اگر در کاروان ماشینی، هاشمیه و احمدآباد رو توصیه کنم، در تجمع خیابونی هم میگم مشهدیا اینجا رو هم امتحان کنن... حسوحالِ زلالی داره...
آقای رائفیپور هم امشب اینجا بودن.
وَ از همه حالخوبکنتر اینکه یه سینهزنیِ مفصل داشتن و آخیــــــــــــش که نفسم تازه شد❣