eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
موکب و فراخوان و اینا نیست ها، یه معلمه که خودش اومده نشسته وسط جمعیت و داره رفع اشکال می‌کنه😍 همین‌قدر ساده... همین‌قدر معمولی... موبایلم فیلم و عکسِ باکیفیت نمی‌گیره واگرنه دقت می‌کردید که کیف آقامعلم چقدر کهنه است... کفشاش... لباسش... یعنی خودش از قشرِ ضعیف یا متوسطِ جامعه است... از همه جذاب‌تر که آقامعلمه نه خانم‌معلم😍 چون من تو این هشتادشب ندیده بودم معلمِ آقایی که از این کارا بکنه... باحوصله هم تدریس می‌کنه... وَ خوب و مفهوم😍
سربه‌راه
زمین رو می‌بینید؟ خاکی_سنگیه. این‌جا من رو یادِ مرزِ ایران و عِراق انداخت. اربعین‌ها که شلوغه و موکب به موکب بغلِ هم. پایین‌شهره. میدون فجر. یه موکب دارن که توش دو تا اسکلت موتور گذاشتن و روش نوشتن در آتش سوخته توسط اغتشاشگرانِ دی‌ماهِ ۱۴۰۴... این‌جا رو به خاک و خون کشیده بودن... پرچمِ این میدون رو سوزوندن... هلهله کردن... چقدر خون ریختن... گودالِ قتلگاهیه برای خودش همین میدون فجر... حالا ولی... به‌قولِ آقای گرمارودی: در فکرِ آن گودالم که خونِ تو را مکیده است هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم در حضیض هم می‌توان عزیز بود از گودال بپرس! امشب قرار بود بریم میدون شهدا رو ببینیم، ولی مسیرمون خورد این‌جا... برده‌مون اربعین... مرز... اگر در کاروان ماشینی، هاشمیه و احمدآباد رو توصیه کنم، در تجمع خیابونی هم می‌گم مشهدیا این‌جا رو هم امتحان کنن... حس‌وحالِ زلالی داره... آقای رائفی‌پور هم امشب این‌جا بودن. وَ از همه حال‌خوب‌کن‌تر این‌که یه سینه‌زنیِ مفصل داشتن و آخیــــــــــــش که نفسم تازه شد❣
سربه‌راه
چایی‌شون همین میزه❣ همین سبد استکانا❣ همین تریموس‌کوچولو❣ با همون خانمی که چادرش و گره‌زده گردنش و چای می‌ریزه❣ مردمیِ مردمی❣ این‌جا روی همه‌چیز یه لایه‌غباره و خاکِ زمین روی همه‌چی نشسته، ولی زلال و شفافه... من هرشب پدرِ موکبای چای رو درمیارم، اما این‌جا یه لیوان خوردم اونم برای تبرّک و رسیدنِ نور بهم، چون کلی در مضیقه‌ان و دوست نداشتم سهم این نور از بقیه سلب شه. امشب خی‌لی این‌جا بهم چسبید... به دوستام هم... خوش‌مون اومده از این‌جا... دستِ مردم توش خی‌لی پررنگه... خی‌لی همه‌چی بوی خلوص می‌ده... یه نمایشگاه ساده و تقریباً بی‌سلیقه و پر از خاک هم داشتن که محتوای منسجمی هم نداشت، اما دو تا پرچم مقدس از حرم اهل بیت علیهم السلام داشت و لباس از شهید و این‌قدر همه‌چیز در سکوت و سادگی بود که یه روضه ازمون اشک گرفت... الحمدللّه ربّ العالمین❣
امشب، شبِ شهادتِ ابراهیم رئیسی هم هست. دلم می‌خواد هرچی برای ابراهیم رئیسی نوشتم بخونید. دلم می‌خواد بدونید من چقدر مستدل و متقن ابراهیم رئیسی رو دوست داشتم. دلم می‌خواد بدونید من سرِ شهادتِ ابراهیم رئیسی از شهادتِ حاج‌قاسم بیشتر اذیت شدم. دلم می‌خواد بدونید ابراهیم رئیسی چرا برام از همهٔ شهدا متفاوت‌تره. اینا رو قبلاً نوشتم. می‌دونید؟ سخت‌ترین خبرِ عمرم، خبرِ شهادتِ ابراهیم رئیسی بود... تو خونه گریه نکردم و کسی فریادم و نشنید و اشکام و ندید ها. لباس پوشیدم و زدم بیرون و فروریختم. می‌خوام بگم صبحِ سیِ اردیبهشت ۱۴۰۳ سخت‌ترین روزِ عقیدتیِ زندگی‌م بود و مطمئن بودم دیگه سخت‌تر از اون رو ندارم... مطمئن بودم... اما نهم اسفند... نهم اسفند... نهم اسفند... ما داغی رو دیدیدم و خبری رو شنیدیم و شهادتی رو از سر گذروندیم که... انگار داغِ ابراهیم رئیسی دیگه برام بی‌التهاب شده... بلکه از نبودنش بیشتر عصبی‌ام تا ناراحت... از نبودنِ اون و حاج‌قاسم... چون اگر بودن انتقامِ خونِ آقاجانم قطعی گرفته شده بود... من تشییعِ محسن حججی رو یادمه. تابوت رو آوردن صحن پیامبر اعظم صلوات اللّه علیه. گفتن یه جوانِ لاغراندامِ ۲۶ ساله تو تابوته... بی‌سر... نه این‌که جایگاهی نداشته باشه، نه، فقط می‌خوام بگم جایگاه‌ش، جایگاهِ قائد و فرماندهٔ کل مقاومت در جهان نبود. جایگاهِ زعیمِ شیعیان نبود. اما دقیق یادمه سردار سلیمانی، چشمای خسته و مهربون‌ش رو بُراق کرده بود و به شمشیرِ بُرندهٔ نگاهش سرِ داعشی بود که زمین می‌ریخت و انگشتِ اشاره بالا آورد و گفت به انتقامِ خونِ این جوان، تا سه ماهِ دیگه بساطِ داعش برچیده است. من دقیق یادمه. مختصر گفت. گفت و رفت. رفت و عمل کرد. توضیح نداد. شرح نداد. استخاره نکرد. بهش گفتن تندرو و وحدت‌شکن متوقف نشد. خودنمایی نکرد. تواضع نکرد. رفت و در عرض سه ماه داعش رو برچید! ابراهیم رئیسی هم همین بود. می‌گفت مفسد اقتصادی رو برمی‌چینم، برمی‌چید. می‌گفت برخورد انقلابی می‌کنم، می‌کرد. چطور بگم؟ حرف‌شون حرف بود. من دورانِ داعش رفتم اربعین. نوشتم و یادتونه. همون ماجرای محضر و امضای پدرم. اون روزا هرکی ازم می‌پرسید نمی‌ترسی؟ محکم می‌گفتم نه. سردارسلیمانی گفته امنیت زائرا با من. دلم به خدا گرم بود ها، اما حرف‌ِ اونم برام حرف بود. حرف ابراهیم رئیسی هم. وَ دیگه هیچ‌کس. حالا اونا نیستن و روی حرفِ هیچ‌کسِ دیگه هم حساب نمی‌کنم. دیگه هیچ‌کس نیست چشماش دو کاسه جنون باشه و انگشت اشاره ببره بالا و بگه به انتقامِ خون رهبر شهیدمون، تا سه ماهِ دیگه نجاستی به اسم اسرائیل روی کرهٔ زمین نیست... وَ بره و انجامش بده! حرف نزنه. شرح نده. برچسبا رو تحلیل نکنه. استخاره نگیره. تعارف نکنه. تفسیر نیاره. تواضع و خودنمایی نبنده به ناف‌مون. بره و انجامش بده! نیست کسی... وَ راستش گمان می‌کنم دیگه دلِ رئیسیه که برای ما می‌سوزه... خی‌لی می‌سوزه...
بعد از چند ماه؟ چند هفته؟ چند روز؟ دارم می‌رم کلاس😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 فردا آزمون تیزهوشانه و امروز کارگاهِ جمع‌بندی واسه باهوشا دارم😍 عصر که تموم شه، رسماً مدرسه و همهٔ کلاسای سال تحصیلی رو تموم کردم. البته تا شنبه باید سؤالام و برای خرداد تحویل بدم و از شنبه می‌تونم بخواااااابم😂 دیدم نگرانِ قیمه‌م بودید، گفتم بگم وقتی درگیر کارگاه تیزهوشانم خی‌لی شلوغم. قیمه‌م محشر شد. من صفر و صدی‌ام. به‌ازای گندِفسنجونم، یه قیمهٔ شاهانه پختم که برای رفیق بردم گفت خاک بر سر اونی که عرضه نداشت دل تو رو به‌دست بیاره😂😂😂 کیک هم پختم😍 خلوت شدم می‌نویسم، نشد هم هیچی. پیش به‌سوی کلاااااااااااااس😍😍😍😍😍😍😍😍
سربه‌راه
خدایا ازت متشکرم که هوا سرده❣ ازت متشکرم که بارون فرستادی❣ ازت متشکرم که نمی‌ذاری از گرما بمیریم❣ لطفاً هم نذار در قیامت، جهنّم بریم... خواهش می‌کنم اون‌جا هم، وقتی مثلِ ظهر که می‌رفتم کلاس و داشتم از گرما هلاک می‌شدم، یهو ورق رو برگردون و باد و بارون بفرست و نجاتم بده❣ من و هرکی رو که داره این فرسته رو می‌خونه با عزیزان‌مون❣ به‌حقّ زمان و مکان و آقای آبرومندِ گنبدطلا❣
یه فرستهٔ طولانی حرف توی سرمه از این‌که تیزهوش‌ها هرگز به جایی نمی‌رسن و زندگیِ خوش و خرمی ندارن و این آدمای معمولی هستن که خوب زندگی می‌کنن، چون تیزهوشا زود از همه‌چیز حوصله‌شون سر می‌ره و ثابت جایی و بر سر موضوعی نمی‌مونن و هیچیِ این دنیا براشون کیفیت نداره، اما چشم‌دردم و خوابم میاد. می‌خواستم طولانی بیام تحلیل کنم چرا الآن مداحا و آخوندامون ضدّ امربه‌معروف شدن، اما نظرم اینه اشتباه می‌کنن چون ما مکه نیستیم که تاااااازه بخوایم حکومت اسلامی راه بندازیم و صبر کنیم بعد از چند سال حکم حجاب بدیم، بلکه مدینه‌ایم و حکومت و قدرت داریم و دیگه وقتشه احکام رو جاری کنیم، اما چشم‌دردم و خوابم میاد. خواستم طولانی و جزئی از موی بلندِ دخترِ امروزم سرِ کلاس بگم که چقدر هوش و حواسِ من رو پرت می‌کرد و بیچاره آقایونِ باتقوایی که از چشم و حواس‌شون مراقبت می‌کنن ولی خیابون‌هامون آلوده است... اما چشم‌دردم و خوابم میاد. خواستم طولانی از مسائل دیگری هم بگم، اما چشم‌دردم و خوابم میاد. خی‌لی چشم‌دردم و خی‌لی خوابم میاد.
به مناسبتِ آزادسازیِ بازدید‌های فرسته‌ها: بازخوانیِ یک بازخوانیِ دو