همونطور که از کتاب و پوشوندنِ یادداشتهام مبرهنه، من در این صفحات به وجد اومده بودم (تاریخی که توی کتاب نوشتم مال چهارده سال پیشه... یعنی چهارده سال پیش چنین به وجد اومدم...😍)
الآن هم باز طوری به وجد اومدم که دلم میخواست خودم این چهار صفحه رو بخونم و پیامآواش رو بذارم کانال، ولی اسلام دستوبالِ وجدم رو بسته و به گذاشتنِ صفحات اکتفا کردم.
لطفاً بسیار زیبا و عمیق بخونید؛
امروز
روزِ هاجر هم هست...
وَ سلام و صلوات بر هاجر و ساره❣
زمان:
حجم:
141.1K
آخرین شبِ «وَ وَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً...» تموم شد...
حالا اماممون رو برمیگردونی خدا؟
ما هم اماممون غایبه... هم نائبش...
البته میدونم؛
عیب از ماست اگر دوست ز ما مستور است..............
زمان:
حجم:
193.8K
امشب جایی که اومدم عروس و دوماد دارن.
امکاناتِ خوبی دارن، یه چایخونهٔ خفن، جایگاهِ اجرای خفن، تلویزیون بزرگ دارن برای پخش، با اینکه تقریباً پایینشهره.
اما از مردمِ منطقه خوشم نیومد...
درواقع به کانالشون پیام خواهم داد که مردم این منطقه فقر فرهنگیِ شدیدی دارن و اگر گروه جهادی دارین بسم اللّه!
و البته یکی از نشونههای اینکه اهالیِ گردانندهٔ مراسم دارن تلاششون رو میکنن، مجریایه که امشب آوردن و مهمانه.
من این مجری رو نمیشناختم، تو گوگل زدم فهمیدم کارش سواد رسانه و تبیینه.
برای همین اینقدر فوقالعاده داره کار میکنه.
شوخی_خنده حرف میزنه. اسمش رو توی دفترچهٔ کارای فرهنگیم نوشتم اگر رزقم شد بازم اردوی جهادی بردم یا اربعین یا کارای مدرسه رو دست گرفتم از ایشون استفاده کنم.
از ضعفای منطقه نمیگم، بهجاش از هر «حلال و درستی» که در شرایط مشابه تو مناطق دیگه دیدم میخوام بنویسم:
یک. بهترین عروسیای که کف خیابون دیدم اونی بود که پنج تا عروس و دوماد بودن، همهٔ عروسا بدون استثنا ماسک زده بودن، هیچ آرایشی نداشتن و حتی صورتشون برق نمیزد (یعنی کرم هم نزده بودن)، چادراشون همه چادرای رنگی ساده بود (از اونا که هرکی یه گلی داره) نه از این مدل یهدستای الآن، دومادا بدون استثنا کراوات نداشتن، همهشون هم چفیه دور گردنشون بود،
و البته برای همین رعایتها هم بود که توفیق داشتن پرچم آقا امام حسین علیه السلام موقع عقد بالای سرشون بود❣
جاهای دیگه و عروسیهای دیگه اینطور نبود...
مهریهٔ همهشونم ۱۴ سکه بود، ولی مهریه امشبیه رو نخوندن...
راستی چادرهاشونم درست گرفته بودن و زیر چادر هم پوشیده!
دو. همون عروسی پنج عروس و دوماد، کف زدنها در حیطهٔ حلال بود و بیش از همه مجری صلوات گرفت. جاهای دیگه اینطور نبود و اینجا هم با وجود چنین مجریِ تبیینگر و خوبی، اهالی، اهلِ شادیِ حلال نبودن... وَ دقت کنید که من دارم دربارهٔ افراد تجمع صحبت میکنم؛ یعنی مذهبیا و انقلابیا...(!)
سه. همون عروسی پنج دومادون و عروسون، تجمعشون با تفکیک بخش خانم و آقا بود، ولی اینجا مختلط بودن(!)
مجری با جملاتی طنز این مسأله رو تذکر داد و مثلاً اینطور برخورد کرد که ببینیم صدای دست کی بلندتره. خانوما یا آقایون. خانوما با اشارهٔ من یه تکضرب دست بزنید.
بعد آقایون...
بعد یهو گفت بابا زن و مردتون قاطیه نمیشه مدیریت کرد... تجمعی که زن و مردش قاطیه میرسه به مذاکره دیگه... حالا ما نود شبه میگیم با شیطان باید مبارزه کرد... :)
فوقالعاده بود این شروع و ادامه و روند... یه تبیین و اجرای عالی!
شوخیشوخی هم خانوم و آقا رو جدا کرد ها!
وَ جالبه بدونید که خانوم کنار من با تندی گفت چی مِسخِرَه! چقد زر مِزِنَه!
مجری رو داشت میگفت...!
سه. هرجای دیگه تو این یه فصل رفتم، پرچم و شعارنوشته زیاد بود. اینجا میشد پرچما رو شمرد... و شعارنوشته هم سه تا(!) تو این هشتاد شب میشده خیلی کارا بشه... شاید هم شده و منطقه پذیرا نیست... بههرروی من لیست پیشنهادام رو برای کانالشون میفرستم و وظیفهٔ خودم رو انجام میدم.
چهار. هر جایی که رفتم بالاخره مخلفاتی داشتن. غرفهای، خطاطی، امانت شعارنوشته یا پرچمی، فروش محصولات محلی، پرچمهای بزرگ دستهای، موکتی، فرشی، صندلیای برای مسنها و بیحوصلهها، جایی برای بچهها...
اینجا تقریباً هیچکدوم رو نداشت!
مردمش خموده بودن و بیمشارکت...
نه!
احساس میکنم غلط نوشتم.
چون برای نماهنگِ مبناداری که پخش شد و مجری خودش رو کشت چراغای موبایل روشن کنید بیارید بالا، کسی این کار رو نکرد... اما نماهنگِ قردارِ مزخرفی که تو تالار آستان قدس هم گرفته شده بود... چیز... منظورم حرمه(!) نماهنگ قروغمزهٔ عروس و دومادا تو آتلیهٔ حرم وقتی پخش شد، دیدم که دستا و سوتها و کمرها و نینای نایهای بچهها و ذوق پدر و مادرها مشهد رو برداشت...
پس خموده نیستن(!) بیمشارکت هم نیستن(!)
چی هستن؟
برم پیام بدم منطقهتون جهادیخوره... کار فرهنگیلازمه... یه کلهخرابِ «مستمر» میخواد حداقل پنج سال مستقیم و حداکثر ده سال غیرمستقیم اینجا آستین بالا بزنه و اصلاح کنه... کادرسازی کنه... جرقهای روشن کنه...
اصلاً پیام میدم اگر نداشتین، خودم هستم. با اینکه بهشدت به خونهمون بدمسیره و رفتوآمدش اذیتکننده است، ولی خواستن و اجازه دادن هستم. تو یک فصل درختا بار میدن، سنگ به شکوفه میشکافه، رود به دریا میرسه، چه کدورتی روی دلها نشسته که یک فصل در معرض نور بودن، باغبونهای درست داشتن، ولی هنوز وضع اینه؟!
پوففففففف اعصاب ندارم... برم یه چای بخورم.
راستی؛
از مجریه یه چیز خوب یاد گرفتم و هفتاد سال بندهش شدم!
وقتی خواستن خطبهٔ عقد رو بخونن گفت زندگیتون رو با دروغ شروع نکنید! همه زندگیشون رو با دروغ شروع میکنن که به مشکل میخورن! دروغ نگید! به دروغ میگن عروس رفته گل بچینه! عروس اینجاست! داره قرآن میخونه! پس بگید عروس داره قرآن میخونه😍
بار دوم بگید عروس داره توکل و توسل میکنه، یا صلوات میفرسته😍
به دروغ نگید رفته گلاب بیاره!
راست بگید و زندگیتون رو با راست شروع کنید.
زیارت عاشورای امروزم و خوندم هیچی، زیارت عاشورای فردام و هدیه میکنم به مجری که بهم چنین نکتهٔ عالیای یاد داد❣