چطوری بعضیا اینقدر میتونن خفن باشن؟!
بعد چرا این خفنا مجرد نیستن؟! چرا هرچی پسر بهدردنخوره مجرد مونده؟!
چه سؤالی(!) خب معلومه! چون بهدردنخورن مجرد موندن و دخترا ترجیح دادن موهاشون رنگ دندوناشون شه ولی زن این بهدردنخورا نشن!
وَ این خفنا متأهل هستن چون دخترا دُرّ و جواهرشناسن و تا اومدن خواستگاریشون بله گفتن😍
قبلاً نوشته بودم هرکی از محلهمون ازم خواستگاری کرده بود و من رد کرده بودم رو تو تجمع ندیدم و این یعنی درست تشخیص دادم و با اینکه مادرم میگفت اینکه نمازخونه(!) پسرِ فلانی که کربلابرویه(!) فلانی مسجدیه(!) من قاطع میگفتم عمربن سعدم قاری بود و شمر هم جانباز(!)
اما یه آقایی داریم تو تجمع، از شبِ اول بوده. از همون شبی که خاک بر سر شدیم بود. یه پسر نوجوان داره. تو این شش ماهه کفشاش و که دیگه باید عوض کنه، عوض نکرده... یعنی متمول نیست...
ولی شبای اول رفت یه چوب خیلی خیلی بلند... قدبلندتر از درختا... پیدا کرد و پرچم ایران رو برد وسط بولوار و رقصوند و کرد تو چشم هرکی میخواد این پرچم بالا نباشه...
غدیر که شد دیدیم چوب بامبو گرفته به چه بلندی... سرش یه پرچمِ سبزِ علی ولی اللّه به چه عظمت... پرچمِ قبلی رو هم داده پسرش بچرخونه...
بعد محرم شد و پرچمش شد مشکی و بزرررررررررررگ و یا اباعبداللّه...
شد مراسم تشییع و پرچمش شد سرخِ عظیمِ یا لثارات الخامنهای...
باز برای ایام اربعین مشکیه رو آورد...
امشب نزدیکش ایستاده بودم. اونی که بین من و اون بود بهش گفت پرچمت هنوز مشکیه که، شما همیشه عوض میکنی. محرم تموم شده که.
اینقدر پرچماش خاص و تو چشمه و میاد وسط هم وامیسته و پرچم تو طاقِ آسمون میرقصونه که همه میشناسیمش❣
به لهجهٔ غلیظ مشهدی گفت پرچمِ سرخِ امام زمون سفارش دادُم، بِرِه جمعَه که امامتِ آقایَه حاضر مِرَه.
ازش پرسید عه! قیمتش چقدری هست پرچمایی که میگیری؟
خیلی مَشتی گفت یک و دویست شدَه.
اون با حیرت ازش پرسید چوبت و چقد خریدی؟!
اونم با دلِ گنده و خیلی لاتمرامی گفت هشتصد تومن.
تعدادِ پرچماش رو حسابکتاب کردم...
چوبش رو...
وَ به کفشاش نگاه کردم...
به کفشای پسرش...
به این فکر کردم که شبا وقتی میرسه اول میره دو لیوان چای میخوره از تجمع... یعنی خسته است و احتمالاً از سر کار اومده...
به این فکر کردم که برف بود، بود. بارون زد، موند. بارون جَرجَری شد همه رفتن زیر سایهبونا و خیابون خالی شد. فقط ما ده_پونزده نفر زیرِ اون جَرجَر موندیم که یکیش همین آقا بود. حتی زیرِ اون جَرجَر، پرچم به اون عظمت رو که خیس شده بود و سنگینیش افزون، محکم میچرخوند... همیشه بود. وَ چقدر برای عقیدهش خرج کرده...
باز به کفشاش نگاه کردم...
به کفشای پسرش...
وَ به زنش با افتخار نگاه کردم برای داشتنِ چنین «مرد» ِ خفنی تو این زمونهٔ پر از مذکر(!)
یادم باشه جمعه با بچهها جای دیگهای نرم و بمونم همینجا و پرچمِ سرخِ امام زمانیش رو زیارت کنم و اگر شد و حواسش نبود، پایینش رو مثل عِراقیها گره بزنم❣
ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه.
ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه.
ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه.
سربهراه
چطوری بعضیا اینقدر میتونن خفن باشن؟! بعد چرا این خفنا مجرد نیستن؟! چرا هرچی پسر بهدردنخوره مجرد م
ما ۴۷ سال و شش ماهه که با اینا سرِ پاییم،
نه با مداحا و سخنرانا و استادا و دورههایی که از صدقهسرِ حضورِ اینا پروار شدن(!)
تا مسیحای شهربانو.pdf
حجم:
4.7M
این سفرنامهٔ اربعین ۱۳۹۸ منه. چون تو هفتصد تا مسابقه برنده شده و همهجا به اسم خودم ثبته، گذاشتمش تا هم دیگه کچلم نکنین سفرنامه امسالت رو بذار، چون نمیذارم. وَ هم این یکی سفرنامهم نکاتی داره که مفیده.
ضمناً یکی از نسخههای اولیه رو هم گذاشتم که پر از ایرادهای ویراستاری و حتی غلط املاییه؛ یعنی نسخهٔ نهایی و مسابقهرفته رو عامداً نذاشتم.
ممکنه برای وبلاگیها تکراری باشه چون در باید موسی شوم گذاشته بودمش، گفتم که اگر دوست نداشتید وقت نذارید بخونید.
اگر کسی حظّی برد، اون حظ رو تقدیم آقا امام زمان علیه السلام میکنم.
#سفرنامه
با چه پیامای بیهودهای وقتم رو میگیرید واقعاً(!)
شماها اینقدر شیشهای و مَلوسین، میشکنه النگوهاتون تو جبههٔ انقلاب(!) چرا موندین؟! سرِ دو تا تیکه زار میزنین و از پرچمتون میگذرین(!) خب الآن تیکه شنیدی مُردی؟! نه دیگه! اینجایی و وقت من و گرفتی(!) اونایی که بهت تیکه انداختن برای من باارزشترن از تو؛ چون اونا جگر دارن عقیدهشون و فریاد بزنن، ولی توی موش از پرچم و عقیدهت میگذری(!)
احتمالاً فارسی خوندن بلد نیستی؛ چون به کرّات نوشتم از این مدل اتفاقا!
من جواب تیکهشون رو جانسوزتر میدم. به روحیهت نمیخوره؟ اون بالا سه نقطهٔ سمت راست رو بزن و ترک کانال کن!
تو خیابون و مراسمِ عبوری هم جای تبیین و جذب نیست، واگرنه یادتون نره من معلم هستم. معلمِ قَدَری هم هستم. یعنی به تبیین و توضیح باشه، صد تای شما رو میذارم جیبم! ولی دقیقاً چون معلم هستم و واقعی زندگی میکنم، از فانتزیهای چندشیه جذبِ شما بیزارم و میدونم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد! لذا پاش بیفته زد و خورد هم میکنم! دو تا تیکه و کنایه که چیزی نیست(!)
جای تو هم اگر بودم، امشب میرفتم یار جمع میکردم. از همسایه و فامیل و دوست و مسجد و هیئت محل. یه لشکر پرچمبهدست میبردم همونجایی که وحوش و فواحش هستن. اسپیکر هم میبردم و تا برسم تجمع نماهنگ میذاشتم. ازشون فیلم هم میگرفتم و به برادرهای گونیبهدست میرسوندم😂تراپیلازمشون میکردم😂😂😂
واقعاً با این روحیههای چندش چطور زندگی میکنید؟! بعد همین شما ضعیفا رو راحت جذب دورهها میکنن! واگرنه کسی که مطهری خونده باشه بیدی نیست که با این نسیمها (بادم نه تازه!) بلرزه(!)
سربهراه
با چه پیامای بیهودهای وقتم رو میگیرید واقعاً(!) شماها اینقدر شیشهای و مَلوسین، میشکنه النگوه
من هر روز
روزی یک ساعت
میرم بلاگفا و بلاگیکس
با وبلاگای ضدانقلاب
کلکل میکنم😂
تبیین نه ها!
وحوش و فواحش تبیین نمیخوان!
کلکل میکنم فضای نوشتن ازشون سلب شه😂
تا الآن کلی وبلاگنویس سطلی رو آواره کردم✌️😊
شما مذهبیاحمقا خیال میکنین امربهمعروف که میکنیم باید طرف سریع سرش رو بپوشونه(!) پس اگر نپوشوند امربهمعروف جایگاهی نداره(!)
کتابنخوندهٔ عقبموندهاین دیگه(!)
تو واجبِ فراموششده آقاجان تأکید دارن یکی از اثرات امربهمعروف و نهی از منکر، سلب آرامش گناه کردن در جامعه است!
یعنی وقتی هی به طرف گیر بدیم، اون اعصابش به هم میریزه و بهمرور واسه اینکه ما بهش گیر ندیم گناه رو ترک میکنه.
من روزی یک ساعت فقط میرم روی اعصاب وبلاگنویسای ضدانقلاب که شکر زیادی بخورن بیان هرچی خواستن بلغور کنن و نوجوان سادهمونم بخونه و باور کنه(!)
توصیه میکنم شما علّافای صبح تا شب پلاس در فضای مجازی هم از این کارا بکنید بلکه یک ساعت از عمرتون هدفمند گذشت(!)
بلوریهای شکستنی رو ازشون استفاده نمیکنن ها! میذارن بوفه خاک بخوره(!)
از من گفتن بود!
استیل و تفلون باشید😂
یکی از شما که اومده حرم برای تولیت نامه نوشته و مطالبه کرده😍😍😍😍😍😍😍😍😍😭😭😭😭❣❣❣❣
بیا بغلم دخترم😍❣😭
دلم میخواد پروفایل بنویسم تو ناوِ آبراهام سرِ غذا دعواشون شده(!) اونوقت امید دارن ما ملتِ اهلِ روزه رو شکست بدن(!)
ولی خیلی وقته دست به پروفایل شادم نزدم که برسیم به دهمِ شهریور؛ یعنی شش ماه خیابونداری... سبحاناللّه!
برای دهم، پروفایل مینویسم همکار و خانوادهٔ شاگرد بسوزونم😂😍✌️🇮🇷
سلام عزیزم
این روزها مثل عروسی که دیگه شش ماه از زندگیش گذشته و نمنم به خونه و زندگی و شکمِ خودش و همسرش امیر شده آشپزی میکنم :)
دیگه بلدم دوازده بایستم پای گاز و تا دوی ظهر ناهارم آماده باشه.
خورشهام خوب جا میافته و برنجم نه شفته میشه و نه خشک.
سرِ حوصله برای خودم شربت درست میکنم و جای نوشابه میارم کنارِ غذام.
بدون دستورپخت میتونم آستین بالا بزنم و برخی غذاها رو بپزم.
امروز خربزه ریختم تو مخلوطکن و کمی شکر پاشیدم روش و کنارِ ناهارِ خوشمزهم، آبِ خربزه خوردم و خیلی خوشمزه شد.
یه حمامِ اساسی رفتم و فردا که پرچمِ گنبدِ امام رضاجان، از سیاه درمیاد، من هم از سیاه درمیام و بعد از دو ماه طلاعلام و میندازم سروگردنم.
بعد از ظهرها چایهلزعفرون دم میکنم و کتاب میخونم. صبحها صبحانه میخورم. شبها در تجمع فکر میکنم.
وقتی اربعین بودم یکی از گلدونام طاقت نیاورده. من ولی دورش ننداختم. هنوز به آبِ وضو آبش میدم و امید دارم مقاومت کنه و اون آخرین برگِ سبزی که مونده، بمونه و برگهای دیگری رو به جوانه زدن دعوت کنه.
موسی کو تقیای که قبل از رفتنم کنارِ لولهٔ آبگرمکن لونه ساخته بود و چند روزی با آوازِ اون از خواب بیدار میشدم، وقتی برگشتم دیگه نبود. من به لونهش دست نزدم... هر روز صبح نگاه میکنم شاید برگشته باشه...
من آدمِ چایهل درست کردنم وسطِ زندگیای که چایش کیسهای بود(!) عالی هم نباشه همهچیز، من نه آنم که زبونی کِشم از چرخِ فلک :)
وَ عزیزم؛
محبّتِ راستین و بیهودگی با هم غریبهان... اونقدر که میدونم داره میشه دو سال که هفتهای یک بار برام یک بیت شعر میفرستی❣