سربهراه
یادتونه میگفتم آقاجان یه طلبهٔ ساده بودن ولی دغدغه داشتن و از این عالِم به اون آیتاللّه میرفتن صحبت میکردن و میگفتن چرا پشت امام خمینی نیستید و علیه طاغوت کاری نمیکنید و تحریکشون میکردن؟
کاری که میگفتم طلبههای بهدردنخورِ الآن نمیکنن و باد به غبغب میندازن که ما هم شبا تجمعیم؟! خب عقبمونده تو باید الآن محرّکِ مردم میبودی! تو باید با کل حوزه دم مجلس بست بشینی که چی شد انتقامِ رهبرم! تو باید با کل آیتاللّهها بری سراغ آقای پزشکیان و انتقام رو مطالبه کنی! حجاب رو پی بگیری! تو باید فضای مجازی رو درست کنی! تو باید...
لا اله الّا اللّه!
آقاجان وقتی سراغِ کلهگندههایی میرن که اسمشون توی کتاب هست و وقتی قم بودم هی پیام میدادین چرا سر مزار فلانی نرفتی و بهمانی هم قبرش اونجاست و من حتی از کنار قبرشونم نخواستم عبور کنم که نفَسِ منفعلِ بیتفاوتشون به من نرسه، میان پیشِ خود امام خمینی جان.
بعد آقاجان
امام خمینی جان رو
به مهربون بودن دعوت میکنن😂😂😂😂😂😂😂
جوابِ امام خمینیِ نازنینِ من رو بخونین😍
میگن ای آقا! دیگه چقدر لیلی به لالاشون بذارم؟! چقدر پیشْته نازشون کنم؟! چقدر صبر؟! چقدر حوصله؟! این حوزویها رو نفهمی برداشته(!)
طفلی امام خمینیِ مهربونِ من که چقدر با حوزویها مدارا کرد..........😍😭❣
آقاجان چقدر جوش میزدن اونا پای کار نیان..........😍😭❣
تازه آقاجان ۴۷ سال هم تحملشون کردن😍😭❣
صبورِ مهربونِ من😍😭❣
دوست دانشگاهم رو تو تجمع دیدم😍 سالبالاییم بود😍 اونم سر عقایدش خیلی تو دانشگاه اذیت شد... خنگای شاگردآخر دفاع کردن و این طفلیِ شاگرداول هشت سال دفاعش طول کشید... بهقول خودش تهش هم مجبورش کردن گردن کج کنه تا مدرکش رو بدن...
ایییییییییییییییینقدر از دانشگاه و استادا حرف زدیم که ترسیدیم حاجاقای تجمع پشت میکروفون چیزی بارمون کنه😂چون ما وسط خیابون نشسته بودیم و جلو چشمِ حاجاقا😂😂😂 پرچمِ من رو باز کرده بودیم گرفته بودیم جلوی صورتمون تندتند حرف میزدیم😂😂😂
میگه یادته هر وقت سرِ کلاسی، این از دانشگاه آزاداومدهها ادعای فضل میکردن استاد زرقانی چی میگفت؟😂😂😂😂😂😂 وااااااای استاد زرقانی😂😂😂😂😂😂
میگفت میخوام سه تا جوک بهتون بگم:
دانشگاهِ¹
آزادِ²
اسلامی³😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
آی کنکوریها!
با دقت و هوش و زمانبندی، تستهای کنکور رو بزنید که دانشگاه آدمیزاد قبول شید، جوک نشید😂😂😂😂😂😂😂😂😂
20.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سهشنبه
سیزدهِ مردادِ ۱۴۰۵
اربعین.
آخرین شبی که مشّایه بودم...
سربهراه
سهشنبه سیزدهِ مردادِ ۱۴۰۵ اربعین. آخرین شبی که مشّایه بودم...
منتظر بودم رفیق از سرویس بیاد. اینقدر تاولای پاش بزرگ شده بود که من هر بار میگفتم کفشات و بپوشی میترکه... ولی نترکید و مشهد خودش ترکوند.
همین لحظه که اون آقا روبهروم مای بارد (آب سرد) میداد، من از شدت سرماخوردگی و اونهمه قرص و دارو لرز داشتم... وَ از شدتِ گرمازدگی و حرکتهای بیقاعدهمون در گرما که از سرِ جبرانِ عقب موندن از بیماری بود، تهوع...
رفتم بهش گفتم مای حار (آب گرم)! با تعجب نگاهم کرد... شبهای مشّایه گرم بود... شبهای مشّایه حارّ بود... زیرِ کولهپشتیمون خیسِ عرق بود... مای حار؟!
گفتم آنی مریض...
رحیم نگاهم کرد و از جعبهای دیگه آب گرم بهم داد...
دارم ویدئویی که فردای اربعین گرفتم میبینم... جاده خلوته... موکبها جمع شدن... من توی ویدئو میگم خداحافظ مای بارد... خداحافظ شای عِراقی... خداحافظ موکبِ شباب اهل الجنّة...
بعد یه میلهٔ باقیمونده از یه داربستهای یه موکب رو کنارِ جاده میبینم... میگم خداحافظ میلهٔ مشّایه... بعد سیمهای اون سمتِ جاده رو گرفتم... میگم خداحافظ سیمِ مشّایه... بعد زبالهها رو گرفتم... خداحافظ زبالههای مشّایه... باد میوزه... از رقص پرچمم گرفتم... خداحافظ بادهای مشّایه... یه سینی روی میزِ کنارِ جاده مونده... توش چند دونه خرمای خاکیشده... میگم خداحافظ سینیِ خرمای مشّایه... بعد گریهم میگیره... صدای فینفینم میاد... یکی لخلخکنون از کنارم رد میشه... میگم خداحافظ لخلخای مشّایه... یه مفرزه میبینم... تعطیله... میرم پشتِ شیشهش... میگم خداحافظ مفرزهٔ مشّایه... خداحافظ آموکسیسیلین دو تا... آزیترومایسین خلاص... ضماد فقاعات الجلدیه... چرا من چنین مرثیهای گرفتم که حالا و دور از مشّایه ببینم؟!
خدای من...
یه ویدئو گرفتم... کنارِ جادهایم بعد از نماز صبح... دماغای همهمون پر از چرک... تودماغی حرف میزنیم... بعد من دارم مسخرهبازی درمیارم که صدای تودماغیِ ما رو از مشّایه میشنوید؛ نحن معلول الحسین... نحن افلیج الحسین... نحن لنگون الحسین... نحن چرکول الحسین
... نحن مجنون الحسین... وَ سنگین سینه میزنیم......... حسین جان بِاللَّه که شهر بی تو مرا حبس میشود... آوارگیِّ کوه و بیابانم آرزوست...............
خدایا ازت ممنونم که به بیماری ما رو چهار روز مشّایه نگه داشتی... خدایا ازت متشکرم که به اضطرارِ ما برکت دادی و بیماری رو دستِ غیبی کردی تا از مشّایه به اضطرار نگذریم و به اضطرار بمونیم...
خدایا ازت بهخاطر تاولها... بهخاطر تهوعی که مجبورم میکرد هر پنجاه عمود متوقف شیم... بهخاطر تاولای رفیق که مجبورمون کرد لاکپشتی حرکت کنیم... بهخاطر اثرِ قرصا که بهجای دو ساعت، چهار ساعت ما رو تو موکبها میخوابوند... آخ خدا... بهخاطرِ حلوایی که پاشیدی به چادرم ازت تا قیامت... تا ته دنیا... تا عمر دارم... ممنونم❣😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
سربهراه
رفتم تو حیاط و با این صحنه مواجه شدم! فهمیدم تو لونهای که جای لولهٔ آبگرمکنه تخم گذاشته بوده.
قدبلندی کردم دیدم خونهش و یکی خراب کرده ولی هنوز یه تخمِ دیگه هست! گربه مگه تخم میخوره؟! گربه خراب نکرده کی خراب کرده؟! تو که تخم گذاشتی چرا رفتی؟! چرا نموندی بچههات به دنیا بیان؟! بیمحبتی یا فراموشکار؟! من نمیدونم باید با این یکی تخم چه کنم... دست به خونهشم نمیزنم... البته از این تخم دیگه بچه درنمیاد... از اربعین برگشتم خونهشون خالی بود... کاش جای این آشفتگی و رهاسازی، صحنهٔ متولد شدنِ جوجهش رو میدیدم...