20.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سهشنبه
سیزدهِ مردادِ ۱۴۰۵
اربعین.
آخرین شبی که مشّایه بودم...
سربهراه
سهشنبه سیزدهِ مردادِ ۱۴۰۵ اربعین. آخرین شبی که مشّایه بودم...
منتظر بودم رفیق از سرویس بیاد. اینقدر تاولای پاش بزرگ شده بود که من هر بار میگفتم کفشات و بپوشی میترکه... ولی نترکید و مشهد خودش ترکوند.
همین لحظه که اون آقا روبهروم مای بارد (آب سرد) میداد، من از شدت سرماخوردگی و اونهمه قرص و دارو لرز داشتم... وَ از شدتِ گرمازدگی و حرکتهای بیقاعدهمون در گرما که از سرِ جبرانِ عقب موندن از بیماری بود، تهوع...
رفتم بهش گفتم مای حار (آب گرم)! با تعجب نگاهم کرد... شبهای مشّایه گرم بود... شبهای مشّایه حارّ بود... زیرِ کولهپشتیمون خیسِ عرق بود... مای حار؟!
گفتم آنی مریض...
رحیم نگاهم کرد و از جعبهای دیگه آب گرم بهم داد...
دارم ویدئویی که فردای اربعین گرفتم میبینم... جاده خلوته... موکبها جمع شدن... من توی ویدئو میگم خداحافظ مای بارد... خداحافظ شای عِراقی... خداحافظ موکبِ شباب اهل الجنّة...
بعد یه میلهٔ باقیمونده از یه داربستهای یه موکب رو کنارِ جاده میبینم... میگم خداحافظ میلهٔ مشّایه... بعد سیمهای اون سمتِ جاده رو گرفتم... میگم خداحافظ سیمِ مشّایه... بعد زبالهها رو گرفتم... خداحافظ زبالههای مشّایه... باد میوزه... از رقص پرچمم گرفتم... خداحافظ بادهای مشّایه... یه سینی روی میزِ کنارِ جاده مونده... توش چند دونه خرمای خاکیشده... میگم خداحافظ سینیِ خرمای مشّایه... بعد گریهم میگیره... صدای فینفینم میاد... یکی لخلخکنون از کنارم رد میشه... میگم خداحافظ لخلخای مشّایه... یه مفرزه میبینم... تعطیله... میرم پشتِ شیشهش... میگم خداحافظ مفرزهٔ مشّایه... خداحافظ آموکسیسیلین دو تا... آزیترومایسین خلاص... ضماد فقاعات الجلدیه... چرا من چنین مرثیهای گرفتم که حالا و دور از مشّایه ببینم؟!
خدای من...
یه ویدئو گرفتم... کنارِ جادهایم بعد از نماز صبح... دماغای همهمون پر از چرک... تودماغی حرف میزنیم... بعد من دارم مسخرهبازی درمیارم که صدای تودماغیِ ما رو از مشّایه میشنوید؛ نحن معلول الحسین... نحن افلیج الحسین... نحن لنگون الحسین... نحن چرکول الحسین
... نحن مجنون الحسین... وَ سنگین سینه میزنیم......... حسین جان بِاللَّه که شهر بی تو مرا حبس میشود... آوارگیِّ کوه و بیابانم آرزوست...............
خدایا ازت ممنونم که به بیماری ما رو چهار روز مشّایه نگه داشتی... خدایا ازت متشکرم که به اضطرارِ ما برکت دادی و بیماری رو دستِ غیبی کردی تا از مشّایه به اضطرار نگذریم و به اضطرار بمونیم...
خدایا ازت بهخاطر تاولها... بهخاطر تهوعی که مجبورم میکرد هر پنجاه عمود متوقف شیم... بهخاطر تاولای رفیق که مجبورمون کرد لاکپشتی حرکت کنیم... بهخاطر اثرِ قرصا که بهجای دو ساعت، چهار ساعت ما رو تو موکبها میخوابوند... آخ خدا... بهخاطرِ حلوایی که پاشیدی به چادرم ازت تا قیامت... تا ته دنیا... تا عمر دارم... ممنونم❣😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
سربهراه
رفتم تو حیاط و با این صحنه مواجه شدم! فهمیدم تو لونهای که جای لولهٔ آبگرمکنه تخم گذاشته بوده.
قدبلندی کردم دیدم خونهش و یکی خراب کرده ولی هنوز یه تخمِ دیگه هست! گربه مگه تخم میخوره؟! گربه خراب نکرده کی خراب کرده؟! تو که تخم گذاشتی چرا رفتی؟! چرا نموندی بچههات به دنیا بیان؟! بیمحبتی یا فراموشکار؟! من نمیدونم باید با این یکی تخم چه کنم... دست به خونهشم نمیزنم... البته از این تخم دیگه بچه درنمیاد... از اربعین برگشتم خونهشون خالی بود... کاش جای این آشفتگی و رهاسازی، صحنهٔ متولد شدنِ جوجهش رو میدیدم...
سه روزه جز تجمع از خونه بیرون نرفتم وَ این برای منی که یهسره بیرونم خیلیه! اما همین نشون میده من تا مجبور نباشم و بیرون کاری نباشه، پا از خونه بیرون نمیذارم! من جداً به هر دختر و زنی که آرزوشه بیرون از خونه کار کنه، خندهم میگیره و تو دلم مسخرهش میکنم که عقدهایه! خیلیهاشون برام منبر میرن که زن انقلابی باید تو جامعه باشه و فلان و بهمان، ولی راستش اینقدر بیرون کار کردم و اینقدر زن انقلابی دیدم که من یکی فریبِ این منبرا رو نمیخورم :)
زنِ انقلابی پس چرا درس نمیخونه؟! :) آقاجان درس خوندن رو واجب میدونستن یا کار کردنِ زن رو؟! ؛)
زن انقلابی چرا کتاب نمیخونه؟! :) آقاجان زبانشون مو درآورد که کتاب بخونید و اهل تحلیل باشید یا توصیه داشتن از این دوره به اون دوره شرکت کنید و مریدِ استادچلاغی و خانم الاغی باشید؟! ؛) بابا جمع کنین بساطِ عقدهفروشی با جلدِ انقلاب رو(!)
خدا شمّ آدمشناسیای بهم داده که طرف دهان باز نکرده میفهمم چی تو سرشه! ابداً هم منکر مشاغلی که نیازمندِ حضور خانمه نیستم، بلکه منکرِ منبرهای زنان شاغل و آرزومندِ شغل هستم که دروغِ محضه و خودشون باورشون شده، ولی من باهوشتر از این حرفام که اون اراجیف رو باور کنم(!)
اگر پدرهای ما، برادرهای ما وَ همسرهای ما،
مردانِ خداترس و مؤمنی بودن،
بهترین جای دنیا برای دخترها و زنها،
خونه بود.