eitaa logo
سربه‌راه
226 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب امامِ زمانی‌ترین تجمع‌م تو این شش ماه بود... گریه‌هام و بکنم میام می‌نویسم...
سربه‌راه
امشب امامِ زمانی‌ترین تجمع‌م تو این شش ماه بود... گریه‌هام و بکنم میام می‌نویسم...
رسیدم خونه دیدم منطقه شلوغه ولی فکر کردم اربعینِ آقاجانه و شبِ شهادت، زودتر شروع کردن و مردم هم بیشتر اومدن. اومدم خونه کوله‌م و گذاشتم و دقیقاً چای نذاشتم که بیام تجمع چای بخورم. یه سرویس رفتم و وضو گرفتم و چادر سر کردم و پرچم برداشتم و اومدم بیرون. همه‌ش نیم ساعت گذشته بود، ولی سووووووووت و کوووووور بود! فقط دیدم یه پرچمِ کوچولو گوشه، تو تاریکی و چسبیده به جایگاهِ تجمع داره می‌چرخه. رفتم دیدم یه خانومِ پیییییییییییییر و ناتوانه... خدای من😍😭 عاقبت‌به‌خیرم کن که حتی اگر پیر شدم و حتی اگر فقط من بودم، از تو و راهت پا پس نکشم...😍❣😭 پرسیدم حاج‌خانوم پس جمعیت کو؟! گفت امشب چندین هیئت و منطقه یکی شدن پیاده برن حرم. اگر همین الآن راه بیفتی بهشون می‌رسی. من پا نداشتم مادر. موندم همین‌جا. برنگشته بود... مونده بود... تنها... ناتوان...😭😭😭😭❣❣❣❣❣ دور و‌ برم رو نگاه کردم. من جایی هستم که دی‌ماه، وحشی‌ها و خون‌خوارها و دیو و دَدان، به خاک و خون کشیدن‌ش... حالا و بدون تجمع، سوت و کور و ترسناکه... وَ من تنها... ولی هم پیاده‌رویِ امشب برام معنایی نداره اون‌م تا حرم که از جای ما و با پای اون‌همه جمعیت بعید می‌دونم تا یازده_دوازده برسن حتی... هم قرار بر خیابانه دیگه... نه حرم(!) خیابانی نباشه... حرمی نمی‌مونه! حالا باز چون پیاده رفتن و با اووووون جمعیت و چندین هیئت و منطقه با هم و اون‌همه یال‌وکوپال و صوت و پرچم، دیده می‌شه و خوبه، ولی نیمی‌شون باید می‌موندن و خیابون رو هم نگه می‌داشتن. مثل اربعین که ما رفتیم اون‌ور سربازی و بخشی موندن این‌ور سربازی و عقب‌تر و جلوتر رفتن اربعین. تصمیم گرفتم بمونم. با این‌که به‌شدت می‌ترسیدم... چون تک‌تکِ مغازه‌هایی که صدقه‌سریِ حضورِ ما بچه‌های سیدعلی، شش ماهه تا تا دیروقت بازن و مشتری دارن و خوش‌خوشان‌شونه اما حتی یه عکس از سیدعلی روی شیشه‌های مغازه‌شون نیست و حتی یه شعار هم ندادن که برکت به مغازه‌شون برسونن، امشب که دیدن تجمعی‌ها رفتن، همه‌شون بستن و رفتن... معلومه که در نبودِ ما از بی‌امنیتی می‌ترسن و جالبه که با ما همراه نمی‌شن(!) در کرب‌وبلا بی‌طرفان بی‌شرفان‌اند... اگر جای هدایتی مونده، الساعه و به ولایتِ امام زمان علیه السلام هدایت شن و اگر نه، خدا به امراضِ لاعلاج لعنت‌شون کنه و خفّت و زمین‌گیری‌شون بده که نه بمونن و نه برن و فقط تماشا کنن چطور حق همیشه پیروزه و انتقامِ آقامون رو می‌گیریم. نیّت می‌کنم و میام لبهٔ خیابون و شروع می‌کنم پرچم گردوندن. ماشین‌هایی که عبور می‌کنن... موتوری‌ها... حتی عابرینِ پیاده... عجیب و غریب نگاهم می‌کنن... برخی‌شون تیکه می‌ندازن... برخی‌شون طعنه می‌زنن... یکی‌شون ترمز کرد و با تمسخر پرسید چرا امشب فقط تویی؟!... وَ پنج تاشون تا به من رسیدن صدای ضبط‌شون رو بلند کردن و عروسیِ مادرشون در اپستین رو جشن گرفتن...‌ من؟ خودم شدم گروهِ رسانهٔ خودم و حاج‌خانوم! پوشهٔ «مشّایه»‌م رو پخش کردم و موبایل‌م رو بالا گرفتم که صداش به جفت‌مون برسه و پرچم‌م رو چنان بالا چرخوندم که الآن هر دو بازوم درد می‌کنه :) بنده‌خدا حاج‌خانوم هم اعتراضی نکرد که چرا عربی گذاشتی؟! خب ایرانی بذار بفهمم😂 از خودمون هم فیلم گرفتم که بفرستم برای حاجاقای تجمع و بگم دفعات بعد که از این برنامه‌ها داشتید، به‌فکرِ مایی که تشخیص دادیم بمونیم خیابون هم باشید. نماهنگ و مجری و مراقب نمی‌خوایم، همین‌قدر چراغِ جایگاه رو روشن بذارید برامون! نیم ساعتی تو هوای مشّایه بودم که دیدم از دور دو تا خانم با پرچم دارن میان. اونام شوکه شدن و ازم پرسیدن کجان و جواب دادم. بعد گفتن بمونیم یا بریم؟ من گفتم تا همون ساعتِ همیشه می‌مونم و پرچم می‌چرخونم. اونام با هم مشورتی کردن و دیدم موندن و شروع کردن پرچم چرخوندن. خی‌لی خوشحال شدم و دلم آروم گرفت.‌ دیدم این‌ور خیابون این دو تا و حاج‌خانوم هستن، من رفتم جای همیشه‌م که وسطه و دو طرف من رو می‌بینن. نیم ساعت هم اون‌جا پرچم چرخوندم که دیدم از دور یه آقا با همسر و دخترِ نوجوان‌ش دارن میان. دستِ آقا پرچمِ یا مهدی علیه السلام بود و دستِ دخترش پرچم ایران. اونا اومدن پیش من و وسط خیابون ایستادن. ده دقه گذشت و آقاهه اومد پیشم و خی‌لی سربه‌زیر و خجالتی پرسید ببخشید شما در جریانید کجان؟ پاسخ دادم و با کمی ناراحتی گفت فقط شما خانم‌ها اینجا بودید از اون موقع؟! من گفتم بله... فقط خودمون بودیم... آقاهه موبایل درآورد و گفت من به حاجاقای تجمع پیام می‌دم و اعتراض می‌کنم... این درست نیست... اصل بر خیابانه... وقتی هم می‌خواین برین، حداقل چند نفر و بذارین...
سربه‌راه
امشب امامِ زمانی‌ترین تجمع‌م تو این شش ماه بود... گریه‌هام و بکنم میام می‌نویسم...
وَ پیام داد. در طعنه‌ها و تیکه‌ها و لجاجت‌های عبوری‌ها پرچم گردوندیم که دیدم آقاهه خم شد و با دخترش صحبتی کرد. طول کشید که بعد فهمیدم دختره خجالت می‌کشیده و راضی نمی‌شده. ولی خوشم اومد آقاهه کوتاه نیومد و خودش نگفت. خوشم اومد دل و جیگر داد به دخترش. بعد از چند دقه دختره با صدای آرومی شعار داد. من سریع با صدای بلند تکرار کردم. دختره دید من شعارش و تکرار کردم این‌بار صداش و بلندتر کرد. دو تای اون‌ورِ خیابون هم پاسخ دادن. دیگه بعد از ده دقه دختره قشنگ فریاد می‌زد و صداش می‌پیچید تو بولوار😍 مرگ بر آمریکا! ما هم با صدای بلند تکرار می‌کردیم. مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسرائیل! شاه فقط شاهِ نجف، نه پهلویِ بی‌شرف! اباالفضلِ علمدار، خامنه‌ای نگهدار! اللّه اکبر! خامنه‌ای رهبر! حالا فریادِ ما بر بولوار غالب بود😍 وقتی ما شعار دادیم، چند نفری عابرِ پیاده با تعجب ایستادن و ما رو نگاه کردن. کیف کردم. کیف کردم که دیدن ما هستیم. از این لحظه فیلم گرفتم و برای حاجاقای مسجد فرستادم که ببین مهمه که باشیم. مهمه ان تقوموا للّه مثنی و فرادی! هنوز به ساعتِ هر شب نرسیده بودیم که خانمای اون سمت برامون دست تکون دادن که خدا از همه‌مون قبول کنه. ما باید بریم. خداحافظ. آقاهه به من نگاهی کرد و گفت موافقید دعای فرج بخونیم دسته‌جمعی و همه با هم بریم؟ من گفتم یداللّه مع الجماعه. بله موافقم. به خانمای اون سمت گفت صبر کنید. بعد ما از خیابون رد شدیم و رفتیم پیش اونا و بهشون گفتیم بیاین دعای فرج بخونیم. خوشحال شدن😍 آقاهه اول از گوشی دعای فرج گذاشت. صداش بلند نبود. همسرش گفت خودت بخون. خجالت می‌کشید و دست‌دست کرد. من و اون خانوما هم گفتیم خودتون بخونید لطفاً. من گفتم همین رو هم با صدای بلند بخونید تا عبوری‌ها ببینن و بشنون. این و که گفتم آقاهه غیرتی شد. خدا عاقبت به‌خیرش کنه. با خانواده‌ش پای کار اسلام و انقلاب بود. گوشی رو گذاشت جیبش و حاج‌خانوم پیره هم اومد و کنار هم... مثلِ مشّایه... مثلِ وقتی می‌رسیم کربلا... که همه غریبه‌ایم و همه آشنا...😭 دستاش و آورد بالا و با صدای بلند شروع کرد خوندن: الهی عظم البلاء... وَ چه صدایی داشت... اللّه اکبر! سریع شروع کردم فیلم گرفتن از پشتِ سرِ گروه و دعا خوندن ایشون و موقع خداحافظی به همسرشون گفتم فیلم گرفتم بفرستم برای حاجاقای تجمع که بدونن ما تا کی موندیم و برامون مهم بود، که اگر راضی نبودن این کار رو نکنم. خی‌لی با مهربونی گفتن نه عزیزم، کار خوبی کردین، نباید خیابون خالی می‌موند. بفرستید. بعد از دعای فرج هم قشنگ مثل تجمع، سلام دادن و همه از هم خداحافظی کردیم و اومدیم😍 من و یادِ مشّایهٔ خلوت و سوت و کورِ فردای اربعین انداخت... غریب... تنها... یادِ مشّایهٔ نیمه‌شعبان که فقط ما پنج تا بودیم و یه بیابون... اون سالی که بارون گرفت... امامِ زمانی... غریب... 😭😭😭😭 اما بسیار بسیار بسیار لطیف❣ اولش که تنها بودم، پرچم می‌گردوندم و زیر لب دعا می‌کردم خدایا من می‌ترسم، اما برنمی‌گردم. می‌مونم و به‌وظیفه‌م عمل می‌کنم. مثلِ نیمه‌شعبانی که گوشهٔ مرزِ عِراق، ترسیده و تنها موندیم... اما برنگشتیم... من برنمی‌گردم... کندم... درجا می‌زنم... راه گم می‌کنم... خسته می‌شم... می‌ترسم... ولی برنمی‌گردم.... برنمی‌گردم. من و به ظهور برسون... حتی اگر تنهاترین شدم... ایمان‌م رو حفظ کن... من رو به سلامتِ دین از دنیا ببر... من رو از جهل و غفلت و تباهی حفظ کن... به خدا می‌گفتم من بیابون‌گردِ حسینتم... من و تو شلوغیِ زمین می‌شناسی... از روی جای تاولام که هنوز پوسته پوسته است... از روی جای تیرگیِ عرق‌جوش‌های زیرِ بندِ کوله... از روی آثارِ آفتاب‌سوختگیِ صورت‌م... من رو به خطاهام پس نزن... من رو به حبّ حسینت هدایت کن... 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 اگر لیستِ ۳۱۳ تا کامله، یکی رو خط بزن و من رو جاش بنویس... من رو به والعادیاتِ ضبحای امام زمان شدن برسون... به والمستشهدین یدیه😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
هر چند که راه‌م به تو دور است و دراز در راه بمیرم و نگردم ز تو باز.
سربه‌راه
به شوقِ دیدنت، طفلِ دبستان، پیش از اردویم همهْ آماده... کفش و کوله... حتی گیره‌ٔ مویم به گوشَت می‌رسم از دورها، از دورهای دور ببین من هم صدای کوچکی در این هیاهویم اَلابیکُم؟... هَلابیکُم؟... نمی‌دانم چه می‌گوید! غذاهای بهشتی را تعارف می‌کند سویم ببین انگشتِ پایم تاولی کوچک زده اما به یادِ کودکانِ کربلا چیزی نمی‌گویم رقیه -دوستم- موهای درهم‌برهمی دارد برای او ندارم هدیه‌ای جز گیره‌ٔ مویم کسی در بین جمعیت ندیده مادر من را؟! زنی با مهربانی می‌نشیند؛ آه! پهلویم... شما برام فرستادید😭❣
این‌طور بود که عِراقی‌ها از ما ایرانی‌ها عکسِ آقاجان رو می‌خواستنن، ولی یهو رفیق صدام زد که این عکسی که دوست داری و گذاشتی شادت. برگشتم و دیدم موکبِ شای عِراقی، این رو گذاشته بین لیواناش. توقف کردم و دل‌دل داشتم ازش بخوام یا نه... رفیق سریع رو کرد به موکب‌دارِ عِراقی و گفت این برای ما باشه؟ عِراقی‌ها هم که کریم... دقیق لول کردم و گذاشتم جایی از کوله‌م که تا مشهد خراب نشه❣ هم ذبیحِ پاکدامنمه... هم از مشّایه... دوچندان دوست‌تَرَش دارم❣
نهمِ اسفند طوفان شد به زندگی‌م و سیلِ رفتن‌ت خونه‌خراب‌م کرد و من خی‌لی چیزا و خی‌لی آدم‌ها رو از دست دادم... من تو هیچ آمارِ خسارت‌دیده‌های جنگی نیستم... وَ هرچه شد رو خودت دیدی و خدای تو که زنده است... امروز مطمئن شدم دیدی........... بلوزی که خادمِ پیکرت از تغسیل تا تشییع تا تدفین تن‌شون بوده و شونه به شونه‌ت عرق ریختن... خصوصاً مشّایه... از عمودِ چهارصد... تاااااااا دوی صبحِ حرمِ حضرتِ آقای امام حسین جان علیه السلام... سربندهایی که در ماشینِ حمل‌ِ پیکرت بوده... گل‌هایی که روی پیکرت بوده... گلابی که روی پیکرت می‌پاشیدن... تکه‌ای از پرچمِ روی تابوتِ زهراکوچولوت... وَ قلم‌هات.......... از قتلگاه‌ت......... بین ویرانی‌های رفتن‌ت... وَ اجازه بده بعد از این بی کلمه مابقی‌ش رو به خودت بگم...................... با قلمی که انگشت‌های دستِ سالم‌‌ت رو بوسیده ذبیحِ جانبازم... کلمه نخواهم نوشت... زندگی‌م رو از سر خواهم نوشت. عزیزِ غریب‌م........... ذبیحِ پاکدامن‌م..............
تبرّکِ انگشت‌هات........................ خدای من........................ خدای من...............
سربه‌راه
تبرّکِ انگشت‌هات........................ خدای من........................ خدای من...............
من که هیچ‌وقت ازت انگشتر نخواستم... من که هیچ‌وقت نیفتادم پی کارت ورود به بیت... من که فقط حسرت داشتم برات از نجف عبا سوغات بیارم... من که قرآنی که برام فرستادی هم دادم رفیق... من چیزی ازت نخواستم... جز خودت رو... جز خودت رو... جز خودت رو... خودت... خودت... خودت... قلم‌هات و پس بگیر و برگرد... از دارالذکر بلند شو و برگرد کشوردوست و بشین روبه‌روی ساعت کوچولوت و با لبخند سخنرانی‌ت و شروع کن و عزّت‌م بده... من بعد از نهمِ اسفند.............. آخ
سربه‌راه
میزِ کارم را با وسواس، دستمالِ نم‌دار می‌کشم. لکّه‌های روی سفیدی‌اش آزارم می‌دهند. دستمال را در دست‌هایم مچاله می‌کنم و آن تکّه‌اش را که خیس‌تر است، سرِ انگشتِ اشاره‌ام می‌گیرم و می‌افتم به جانِ لکّه‌ها. گاهی تکّه‌پارچه را از مقابلِ انگشت‌م کنار می‌زنم و با سرِ ناخن، لکّه‌ها را می‌سایم. باز وسواس به‌خرج می‌دهم که مبادا سطحِ میز، خراش بردارد. بالاخره پیروز می‌شوم؛ لکّه‌ها را می‌کُشم و برقِ سفیدیِ میز، لبخندم را برّاق می‌کند. فقط جاقلمی برای دسته‌بندیِ رنگیِ هرچه پراکنده از آغاز و ادامه و پایان به ذهن‌م می‌‌ریزد. تقویم برای محاسبهٔ طولِ مدتِ آفرینش. قندان برای شیرین کردنِ کام‌م با جرعه‌های صبرچای، هر کجا که به‌جای تعلیقِ داستان، خودم معلّق و تلخ شدم! برگه‌های باطله برای یادداشت‌های پراکنده. غزلیاتِ سعدی، حافظ وَ مولوی برای غِنای فقرِ اندیشه‌ام. جای خالیِ دیوانِ بیدلِ دهلوی وَ لوازم نویسندگی وَ حرکت در مه که هنوز ندانستم چرا هیچ روزِ معلّمی به‌جای مجسمّه و ماگ و تزئینی‌هایی که جز از خواص نگه نمی‌دارم، کسی هدیه‌ام نمی‌دهد! وَ لپ‌تاپ. پیام‌های ناشناس را بررسی می‌کنم؛ هرکدام که نیاز به پاسخی دارد، پاسخ می‌دهم. برای «کلاسِ خودگردان»، کانال زده‌ام، کلی پیام‌آوا گرفته‌ام، امروز عصر شناسهٔ آن را هم در پاسخ به ناشناسِ شناس خواهم گذاشت و بعد از آن تا وقتی که نمی‌دانم، ناشناس را نخواهم خواند. آماده شده‌ام برای خلق. برای آفرینش. درون‌م پیچَندی شکل گرفته و دارد مرا از زمین به آسمان وصل می‌کند. باید فَترَتی از سر بُگْذرانم تا فتح. باید زیرِ نظرِ بهداشتِ کلمات باشم و پرونده‌ای برای سلامتِ جملات‌م تشکیل دهم.‌ نویسندگی چیزی‌ست و روزمره‌نویسی دگرچیز. تا وقتی که نمی‌دانم، رژیمِ روزمره‌نویسی دارم تا پیچَندِ پِیرنگِ ذهن‌م، در صفحاتِ لپ‌تاپ‌م به سلامت و بلاغتِ کلمات و جملات، ثبات گیرد. تنها ممکن است، پرتابه‌هایی از پیچندم بر صفحهٔ تلفنِ همراه‌م بپاشد... ناگزیر و ناگریز! وضو گرفتم. چای دم کشید. سورهٔ واقعه را خواندم. روی صندلی‌ام، پشتِ میزم، پای لپ‌تاپ‌م نشسته‌ام. به صفحهٔ سفیدِ Word خیره شده‌ام. وَ نمی‌دانم از کجا و چطور شروع کنم! سلاااااااااام شهریور؛ طفلکیِ بلاتکلیف!