سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
به نوشتنِ این مطلب نمیرسم امروز.
کووووووه لباس شستم، پتوم رو هم، پهن کردم، پیامای شخصی جواب دادم، ناهار مختصری آماده کردم، کوووووه ظرف شستم، گوشت چرخکرده و سبزی هم گذاشتم که شام بپزم، اما نمیرسم. برگردوندم یخچال.
باید آماده بشم برم خونه دوستم که دوقلو داره. بعد از اربعین تماس گرفت و امر کرد دوقلوها دلشون برام تنگ شده و باید وقت بذارم مهمانش بشم. تا شد پیچوندمش چون همسرش شبکاره و روزا منزل. منم دوست ندارم مهمانیای برم که نامحرم هم تو دستوپای خانوما باشه. هی پیچوندم تا اینکه یه شب در تجمع، یکی از قلها من رو دید و ازم قوووووول گرفت بااااااااید تا مدرسهها باز نشده برم خونهشون.
قول رو دادم و دیگه باید بهش عمل کنم.
هدیه براشون از دوستِ تجمعم که فهمیدم نقاشی روی سفال کار میکنه و میناکاری، سفال خریدم که هم هدیهم فرهنگی و اصیل باشه، هم حمایت از تولید محلی، هم برای خودم از نظر هزینه بهصرفه. کادوی دخترا خیلی گلگلی و لطیفه❣
از دیشب هم برنامه ریختم چی بپوشم چون تا فرسخها تو خانواده و فامیلشون اهل «حجاب و تحصیل» ندارن...
من خالهٔ درسخونِ معلمِ کربلادوستِ انقلابیشونم و برام مهمه در نگاهشون زیبا، مرتب، تمیز و پوشیده جلوه کنم. برام مهمه وقتی رسیدم یه چادریِ کاااااااااملاً پوشیده و بدون کوچکترین جلب توجهی ببینن و وقتی وارد شدم و حجابم رو برداشتم یه دخترِ رنگیپوشِ خوشسلیقهٔ خوشپوش.
حتی عطر بهشتی و رژ لبم رو هم گذاشتم توی کیفم، اونجا رسیدم استفاده کنم😍
ریمل هم اول برداشتم، ولی دیدم ریمل رو هرقدر بشورم، هالهش میمونه و چشم جلوه میگیره و شب میخوام برم تجمع. به رژ لب اکتفا کردم.
لذا از ساعتی که همسرش بره سر کار تا تجمع مهمونی هستم و بعدم تجمع و بیام فکر کنم به امیدِ خدا و به تلافیِ بیخوابیِ دیشب، دیگه بیهوش شم😭
راستش دلِ منم برای چایهلهای سحر تنگ شده😍 اون بعد از رفیق، تنها دوستمه که چای رو بابِ دلم دم میکنه😍
سربهراه
ارزشمندترین هدیهم و امروز گرفتم؛ البته نگرفتم! یواشکی گذاشته بود تو کولهپشتیم! تو دفتر و جلوی بقی
داشتم جاکارتیِ کولهم رو خالی میکردم که کارتا رو بذارم تو کیف کارتِ قرتی و شیکی که از عزیزِ دلِ نهمِ دوییم هدیه گرفتم... که اینا رو پیدا کردم😍
اونی که دستاش بازه و میگه اینقدر دوستت دارم رو ستایشِ هفتم یه زنگ تفریح بهم داد...
اون پاتریک رو کپلوی هشتمیم بهم داد وقتی بعد از طلاقِ پدر و مادرش باهاش صحبت کردم و ازش قول گرفتم استقامت کنه... خودش درست کرده برام... نقاشیه با چسب پهنِ روش...
اون قلبِ زلالِ بیرنگ رو نهم یک بهم دادن وسطِ تدریس...
و کارتِ اون رستورانِ غذای افغانستانی رو شاگردِ افغانستانیم بهم داد و گفت بابام برده بودمون رستوران... غذاش خیلی خوشمزه بود... من همهش یاد شما بودم و دوست داشتم براتون غذا بیارم... ولی نتونستم به بابام بگم... کارت رستوران رو گرفتم که یه روز شما هم برید و اون غذای خوشمزه رو بخورید...
عزیزای من...
عزیزای من...
خدا کنه نمیرم و بازم در کلاسِ حضوری، معلمِ خوشبختی باشم که شماها رو دارم.............❣😭
سربهراه
❗️ کارزار محاکمه روحانی از اونجایی که نظر مردم خیلی برای روحانی مهمه، و هی از رفراندوم و نظرسنجی حر
هنوز قرآنِ تفسیرِ نورم تموم نشده
اما یه ختمِ قرآن با قرآنِ اصلیم شروع کردم،
ثوابش هدیه به پدر و مادرم؛
همعقیده نیستیم...
همفکر نیستیم...
همراه نیستیم...
همدل نیستیم...
همدم نیستیم...
اما
حلالزادهام.
وَ حلاللقمه بزرگ شدم.
شُکرِ این نعمت بهشدت برام مهمه؛
تو دنیایی که کارزارِ حمایت از روحانی بهراه افتاده(!)
سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
موضوع: با مقروض بودن، بهروز و خوشبخت باشید(!) 😂
سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
مقدمه:
باز شدنِ پروندهٔ این بحث در ذهنم برمیگرده به قبل از اربعین. حتی شاید هم قبلتر! وقتی با یکی از دوستانمون که خیلی وقت بود هم رو ندیده بودیم، رفتیم طرقبه بستنی بخوریم و اونجا در گفتگوی عادی و بیانِ روزمرهمون شنیدیم که رفته فلانجا خرید و برای خودش لباسِ قسطی خریده!
من و رفیق اینطوری بودیم که قسط برای لباس؟!😶🌫 لباسِ قسطی؟!😐
بهشخصه با جهیزیهٔ قسطی و ماشین قسطی و خونهٔ قسطی هم که «عرف و عادیه» کنار نمیام، حالا لباسِ قسطی؟!😶
صدام از جای گرم بلند میشه؟!
گمون نکنم! فوقش نمیخرم!
سند؟
کفشای سفیدی که باهاشون رفتم اربعین رو، باااااارها در فیلم و عکسای کانال دیدید. چند ساله اونا رو میپوشم؟! موبایلِ دستم؟! کولهپشتیم؟!
من از اساس تا چیزی نپوکه
یا چیزی که بدونم در بازار کمیابه و دیگه ممکنه نبینم،
نمیخرم.
مثلاً بلوزی که لطیف و ادبیاتیه در بازار کمه. دارم میرم فلانجا، میبینم مغازه داره. «قیمتش معقول باشه» و «منم با خریدش به سختی نیفتم»، میخرمش.
درحالیکه برای من و رفیق جا نیفتاده بود که لباسِ قسطی... گذشـــــــــــت تا رفتیم برای رفیق کفش بخریم.
تو یه مغازهای کفشی رو پسندیدیم و گفت فلانقیمت. قیمتِ معقولی برای اون کفش که چرم و طبی نبود، نبود! تشکر کردیم بیایم بیرون که فروشنده گفت اقساط هم میدم. من و رفیق باتعجب برگشتیم نگاهش کردیم و باتعجــــــــــب پرسیدیم اقساط؟!
پولش زیاد و نجومی نبود ها! فقط متناسب با اون کفش نبود. میخوام بگم اصلاً اقساط برای اون مبلغ، خندهدار بود!
فروشندههه از تعجبِ ما تعجب کرد و گفت بله! اقساط! قسطی!
بازخوردِ ناخودآگاهِ رفیق رو که براومده از ساختار فکری و سبکِ زندگیشه رو خیلی دوست داشتم😍:
بهش برخورده بود!
با ناراحتی و کمی خشم گفت یعنی چه؟! فوقش نمیخرم! برم زیرِ قسطِ کفش؟! «در شأنِ من نیست!»
وَ با ناراحتی از مغازه اومد بیرون و بهم گفت همین کفشای قدیمیم رو بپوشم شرف داره به کفشِ قسطی😍
درواقع این مسأله اصلاً در چهارچوبهای فکری ما جا نمیگرفت و نمیگیره و نخواهد گرفت انشاءاللّه و خدا ثابتقدم حفظمون کنه😍
برای اینکه ببینیم این مسأله فراگیر شده یا نه، چند مغازهٔ بعدی که رفتیم، خودمون میپرسیدیم که فروش اقساطی هم دارید؟
وَ در کمااااااااال حیرت میشنیدیم که بله... (!)
رفیق یه کفشِ زیبای راحتِ دخترانه بهسلیقهٔ من 😍 وَ با قیمت معقول «خرید»، اما این قسطی خرید کردن تو ذهن ما موند...
سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
شرح:
کتابای زردِ مدیریت مالی و چگونه میلیاردر شویم بازار رو برداشته و افرادِ زرد هم طرفدارشن و میخوننش. این افراد زرد میتونن استاددانشگاه باشن یا بیسوادِ روستایی! میتونن زن فلان وزیر باشن یا یه کارگرِ ساده! میتونن دانشگاه شریف درس خونده باشن یا دانشگاهِ جوک! زرد بودنِ افراد به مدرک و تحصیلات و شغل و ثروت و شهرت نیست؛ به عقله!
این کتابای زرد بیشتر یا ترجمهٔ کتابای غربیه، یا مقالهها و پژوهشهای ایرانی که وقتی به منبع و مأخذ کتاب نگاه کنی میبینی که همهش از روی مقالهها و کتابهای غربیه(!)
یعنی درواقع، نسخهٔ غربه همهش!
خب؟ چون نسخهٔ غربه بده؟
نه! منجر به سعادت و رشد بشه، غربی باشه یا شرقی!
اما نسخهٔ سعادت و رشده؟!
در اروپا و آمریکا «خرید اعتباری» سالهاست که عادی و در جریانه.
مردمشون میتونن همهچیز بخرن.
پس همهچیز دارن.
پس در رفاهن.
پس رشد کردن.
پس سعادتمند هستن.
پس چطور مقروضن به بانکها؟!
آهااااا!
مقروضن به بانکها!
خریدِ اعتباری، یعنی وامی خریدن. قسطی خریدن.
تو امروز تختِ خواب رو قسطی میخری، اما ماهِ بعد که میخوای قسط بدی، دیگه قیمتها با درآمدها همخونی نداره...
درآمدت نمیرسه...
باید دوباره وام بگیری
که وامِ قبلیت رو بدی!
و باز وامی روی وام!
تو همهچی داری
اما تا پایانِ عمرت
و حتی وارثانت
مقروض خواهند بود!
چه اشکالی داره؟ عوضش هرچی خواستیم داشتیم؟
اشکالش اینه که از کار کردن خسته هستی :)
اشکالش اینه که اضطرابِ وامهات رو داری :)
اشکالش اینه که به استهلاکِ جسمی و روحی میرسی :)
اشکالش اینه که امیدی به حقوقت نداری تا باهاش یه سفر بری یا کاری کنی که خستگی کار رو از تنت دربیاره، چون نیمی از اون حقوق رو باید بدی بره برای وامهات :)
چون اعصابت با تلفنهای بانک و طلبکارها خرد میشه :)
چون دلیلت از کار، دیگه آسایش و عزت و استقلال نیست، بلکه پرداخت بدهیهاست :)
چون وقتی اعصاب و روحیهت خراب شه، ارتباطاتت هم خراب میشه :)
از مهمانی و رفتوآمد میزنی که خرجت بالا نره :)
یا بالعکس؛ به مهمانی و رفتوآمد میافتی که همهٔ داشتههای قسطیت رو به رخ بکشی و اَدای خوشبختها رو دربیاری و بعد از مهمونی هم افسردگی بگیری از مقایسهٔ خودت با دیگران :)
اشکالش اینه که تمرکز و فکر و سطح دغدغههات میشه اندازهٔ وامهات :)
اشکالش اینه که وامهای کوچیک، بزرگیِ درآمدت رو به چشمت نمیاره :)
اشکالش اینه که تو کلیپهای اینستاگرامی و تیکتاکی از اروپا و آمریکا و جوامعی که از اونها تأثیر گرفتن مثل کرهٔ جنوبی، افزایش زندگی در ماشینهای کوچولو رو داریم :) شب و روز کار کردنِ زن و مرد رو داریم :) سازمانِ خودکشی داریم :) سازمان افسردگی داریم :) ازدیاد بچههای تکوالد داریم :) تجاوز داریم چون ازدواج نداریم :) ازدواج نداریم چون مسؤولیت و هزینه داریم :) چی شد؟! مگه همهچی نداشتن؟! :) مگه رشدیافته و سعادتمند نبودن؟! :)
بسّه یا بازم بگم؟ :)
آمریکا و اروپا این مسیر رو رفتن و شکست خوردن و توش گیر کردن و از درون، اقتصادشون داره متلاشی میشه...
اونوقت ما مسلمانها راهِ رفتهٔ اونها رو تازه شروع کردیم و خیال میکنیم تهش سعادته :)
مثل حجاب... مثل روشهای غیراسلامی ازدواج... مثل طلاق... مثل فرزند نیاوردن... مثل کار کردن زنها...
کلاً به تفالهخوری علاقه داریم 😁؛
بهجای کتاب خوندن، دوره شرکت میکنیم... بهجای چادر، به عبا روی میاریم... بهجای مرجع تقلید، از استادچلاغی و خانم الاغی و فلان بلاگر احکام زندگیمون رو میپرسیم... بهجای پرداختن به ضرورتهای زندگی، سراغِ وام میریم و زندگیمون رو پر از زواید میکنیم...
سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
مصداق:
اسنپپی :)
تربپی :)
دورهٔ کتابخوانیِ اقساطی :)
فروشِ کتابِ اقساطی :)
دورهٔ آنلاینِ آموزشیِ اقساطی :)
... اقساطی :)
به نسخهٔ صهیون برای ترسیمِ آیندهٔ مسلمانان خوش آمدید :)
سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
تبعات:
آدمِ مقروض سرشکسته است یا عزتمند؟
آرامش داره یا اضطراب؟
حریص میشه یا با مناعت طبع؟
امید داره یا ناامیده؟
خسته است یا سرزنده؟
شوقِ کار و تلاش داره یا اجبار و اکراه؟
حوصله داره یا بیحوصله است؟
اعتبار داره یا قابلِ اعتماد نیست؟
آیندهنگره یا کوتهبین؟
عاقله یا جاهل؟
اهل زندگیه یا اهل ادا؟
رشتهٔ ضالهٔ روانشناسی اینجا داشتیم، بیاد بگه
«آدمِ مقروض، روانِ سالم داره یا نداره؟!»
سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
إن قُلْتْ:
پس چرا پیامبر صلواتاللّهعلیهوآله فرمودن «خرید نسیه مستحبه و برکت داره؟!»🧐🤔
روی این فکر کنید و اگر پاسخی داشتید بگید، تا بقیهٔ مطلب رو بعد از تجمع بنویسم😊