به رفیق میگم چی بپوشم با دستبندِ ستایش تناسب داشته باشه؟
میگه پُستِ قبلیت و که میخوندم یادم بود بهت بگم مانتو خاکستری_سفیدت.
خودم یادم نبود :/
✓ نهمها ولی بفهمن دستبند و کی ساخته، یا من و قورت میدن یا هفتما رو :))
@sarbehrah
از وقتی مسیرم رو «سربهراه» شدن انتخاب کردم، صلهی رحم باهاشون رو محدود کردم به تلفن یا دیدنِ خانومشون وقتی تنها هستن.
شُکرِ خدا چون اغلب هم سرشلوغ و در سفرم، همیشه بهانهای بود که خونهی ماهوارهدارشون نرم، غذای خونهای که محرم_نامحرم توش رعایت نمیشه رو نخورم و تو جمعشون که هر نوع شوخی و گفتاری آزاده نباشم.
هر زمان هم گله کردن عروسیهامون نبودی، مادرم جواب دادن عروسی برادرشم نبود! وَ دیگه کسی بهم خرده نگرفت.
اما وقتایی مثلِ امشب که اونا مهمونِ خونهی ما میشن رو فقط باید به امام زمان ارواحنا فداه سپرد!
از اینکه خانومشون با برادرم دست دادن و برادرم هم پرهیز نکرد، در حالِ خودخوری بودم که عروسِ جوانشون از من روسری خواست. با کلاه اومده و گرمش شده بود. شکرِ خدا که جلوی من کلاه رو درنیاورد... گرچه روسریای که ازم گرفت هم پوششی نیاورد، اما همینکه تو خونهی خودمون گناه به چشمِ برادرم طبیعی نشه هم جای شکر داره...
وقتی کمدم رو باز کردم که خودش روسری انتخاب کنه، بیمقدمه گفت من قبل از ازدواج مثلِ شما بودم... مقیّد و محجبّه... دیدم شوهرم دوست نداره، شدم همونی که شوهرم میخواد...
بعد ایستاد و عمیق نگاهم کرد و لبریزِ احساسات گفت: آدم وقتی کسی رو دوست داره، میشه همونی که اون میخواد.
از اون لحظه تا همین حالا تو دلم ذکر گرفتم:
خدایا!
از ازدواجی که من و از دوست داشتنهای تو دور کنه، به خودت پناه میبرم...
از ازدواجی که به بهانهی تکاملِ دین هست، اما از بین بَرَندهی همین سرِ سوزن، به تو پناه میبرم...
@sarbehrah
سربهراه
از وقتی مسیرم رو «سربهراه» شدن انتخاب کردم، صلهی رحم باهاشون رو محدود کردم به تلفن یا دیدنِ خانوم
ینی اگه منم حقیقی و واقعی و راستِ حسینی امام زمان ارواحنا فداه رو دوست داشتم، میشدم همونی که ایشون دوست دارن؟!
این عروسِ بدحجاب و غیرمقیّد چقدر از من در محبّتش صادقتره.......................
@sarbehrah
۱. دیشب پدرِ یکی از هشتما که مردِ محترمیه و خودم اجازه دادم مسألهای داشت، مستقیم به خودم پیام بده، پیام داد فردا (امروز) یه سفر براشون پیش اومده و چارهای ندارن برن. دخترش گفته امتحانِ اسفند رو میخوام بگیرم و نگرانِ نمرهشه. خواهش کرده بود امتحانِ اسفندِ دخترش رو بعدا بگیرم.
من هیچ تاریخی رو تغییر نمیدم و اساسا همین نظم و سرِ برنامه بودنمه که دخترا رو هم منظم و قاعدهمند میکنه. آبان بهشون برنامهی زمانیِ مستمرِ هر ماه رو دادم و طبقِ همون برنامه هم آزمونها رو گرفتم. تنها بهمنماه تاریخش با پایشِ اداره یکی شد که حتی اون رو هم تمدید نکردم و بهجاش بخشِ ادبیاتِ پایش رو اثر دادم. هرکس هم روزِ امتحانم غایب باشه، صفرِ امتحان میگیره.
نوشتم نگران نباشید، جای جبران هست، اما بهتر بود سفرتون در تعطیلات باشه که دخترتون از درس نیفته.
بلندبالا برام نوشت ممنون از زحماتتون و امیدوارم به لطفتون.
من فقط دو کلمه نوشتم: نگران نباشید.
من دانشآموزی رو نمیندازم و جای تلاش رو براش باز میذارم، اما قواعد رو جابجا نمیکنم مگر برای دور از جونشون رو به موتها. تو هفت سالِ دوم نظم و قواعد و چارچوبها رو یاد نگیرن دیگه از دست رفته...
بله! خانواده زحمتِ من رو خنثی میکنه و اثرگذاریِ تربیتش بیشتر از منه، اما من هم مأمورم به انجام وظیفه و نتیجه با خداست.
مردِ فهیمی بود و گرفت دو کلمهم یعنی چی.
(اصولا هم جز دوپهلو و محترم و کوتاه با والدین، خارج از مدرسه و خصوصا چت صحبت نمیکنم. همونقدر که با همکار نباید صمیمی شد، با والدین هم تا بسترهای اتصالِ مطمئن پیدا نشده، نباید صمیمی شد.)
صبح تا رسیدم مدرسه و هنوز چادرم و تا نکرده بودم، دیدم با دخترش اومده و جلوی همکارام بهم گفت فقط رسوندمش به امتحانِ شما و سفرم رو عقب انداختم. لطف میکنین با کلاسِ اولتون امتحان بده بیام دنبالش؟
قبول و تشکر کردم و گفتم این پیگیری و اهمیتتون برای درسِ دخترتون قابلِ تحسینه. ساعتِ برگشت بهش دادم و رفت.
۲. زنگِ تفریحِ اول آقای شارلاتان اومد، اجازهی دخترش رو گرفت ببره دکتر و برگردونه. از معاونمون پرسیده بود امتحانِ فارسیش کدوم زنگه؟ بگید برسونمش. بُرد و به زنگِ من رسوند :)
۳. نهم یکیها رسما تعطیلاتِ عید رو شروع کردن و امروز فقط چهار نفر اومده بودن! زنگِ تفریح رفتم حالشون رو بپرسم و گوشهای هم بدم که اگه فردا غایب باشید قیدِ نمرهی اسفند رو بزنین! تا دهن باز کردم، گفتن خانوم! فردا همه میان، امروز درسی نبوده که بیان!
درسای امروزشون: زبان... عربی...
(حرمتِ امامزاده به متولّیشه. معلمی که خودش زودتر از شاگرداش رفته تعطیلات و محتوایی برای کلاسش نداره، شاگردی هم نداره! چرا زنگای تفریح باید بیان تو دفتر و از دخترا بنالن و بهشون برچسبِ تنبل و بیمسؤولیت بزنن؟!)
۴. امروز امتحانِ گروهی گرفتم. بعد از خِبره شدنشون تو تدریسِ گروهی، حالا وقتِ آزمونِ گروهیه.
آمارش به والدین برسه باز میریزن سرِ من :))
@sarbehrah
سربهراه
۱. دیشب پدرِ یکی از هشتما که مردِ محترمیه و خودم اجازه دادم مسألهای داشت، مستقیم به خودم پیام بده،
یکی برای همه، همه برای یکی
من خودم بچهدرسخون بودم، میدونم این مدل امتحان برای درسخونها زجرِ محضه...
اما همونقدر هم میدونم اگه ثروتمندای ما اهلِ خمس و زکات بودن، جمهوریِ اسلامی محلِ وام و سهامِ عدالت و یارانه و کمیته امداد نبود...
اگه بزرگترای ما اهلِ ریشسفیدی و بزرگتری کردن بودن، تو هیچ محلهای مسجدی نمازخونه نمیشد و جوونی معتاد نمیشد و دختر و پسرِ عَذَبی نمیموند و دعوایی بینِ زن و شوهرا پیش نمیومد و بیکاری بیعار نمیشد و...
به ما یاد دادن موزمون رو جایی از مدرسه بخوریم که کسی نبینه هوس کنه... یاد ندادن همون موز و تقسیم کنیم و همون یه تیکهش و با جماعت بخوریم...
به ما یاد دادن زودتر سوارِ اتوبوس شیم و برای مامانامون جا بگیریم، نگفتن جا بگیر برای هرکس خسته بود... نه پیرزن و پیرمرد و بچهدار و مریض... هرکی خسته بود...
خودمونیم دیگه! ما رو تکخور بار آوردن... ما هم این چرخه رو ادامه میدیم و خودآگاه یا ناخودآگاه تکخور بار میاریم...
همهمونم جمعهها با اشک، ندبه میخونیم و برای امام زمان ارواحنا فداه اشک میریزیم :))
امروز به بچهها گفتم امتحان گروهیه؛ یه برگهی امتحانی برای کلِ کلاس!
هشتم یکیها که جمعیتِ بالا دارن بُهتشون زد... بقیهشون هم که کمترن مبهوت!
گفتم امروز یا همه با هم میسوزید، یا همه با هم میبَرید :)
پرینتِ معدلهاشون رو از دفتر گرفته بودم و بر مبنای معدل، یه قوی و یه ضعیف رو چیدم کنارِ هم.
گفتم هر نیمکت یه برگهی سفید بذارید روی میز، از وسط خط بکشید و بالای هر ستون اسمِ خودتون رو بنویسید.
گفتم سرِ میزیها (قویها که البته به دخترا نگفتم، تو یه خط چیدم که بتونم بگم سرِ میزیها) حقِ نوشتن تو برگه امتحان رو ندارن، کناریهاشون باید پاسخ رو بنویسن.
پس سرِ میزیها چه کار کنن؟ برگه رو نگاه میکنن ببینن کدوم سؤال رو بهتر میتونن «مکتوب» توضیح بدن. بعد شروع میکنن به توضیح و تدریسِ پاسخِ یه سؤال تو برگه برای کناری.
هر نیمکت حدودِ سه دقیقه میتونست روی برگه کار کنه و برگه باید دست به دست میشد.
همه میتونستن به هم کمک کنن اما فقط مکتوب.
مکتوباتشون باید با قواعدِ نگارشیای که یادشون دادم میبود، فقط اجازه داشتن خلافِ قواعد، محاوره بنویسن.
اگر سوتی میدادن و حرف میزدن، تا سه بار چشمپوشی میکردم و از بارِ چهارم به ازای هر بار صحبت، ۰/۲۵ کم میشد.
روی تخته بزرگ نوشتم: ۲۰.
گفتم این نمرهی فعلیِ کلِ کلاسه. برای حفظش تلاش کنید. از این یک برگه صفر بگیرید برای همه است، همین ۲۰ رو بگیرید هم برای همه هست.
وَ برگه رو گذاشتم روی نیمکتِ اول و کلاس در سکوت، پُر شد از تلاطم :)
از اینکه نمیتونستن حرف بزنن کبود شده بودن :)
حتی میخواستن هم رو فحش بدن، مجبور بودن فحشِ ادبی بنویسن :)
از من سؤال داشتن، باید مینوشتن.
هم نگارش امتحان گرفتم... هم املا... هم فارسی... هم اهدافِ فرهنگیم اجرا شد :)
قویها با تمومِ قوا در حالِ یاددهی بودن که نمرهشون از دست نره :)
هوشمندانه وقتی میخواستن برگه رو دستبهدست کنن، چند سؤال جلوتر رو نگاه میکردن که تا دوباره نوبتشون شه، تونسته باشن به کناریشون تدریس کنن و اون جواب رو بنویسه.
هشتاد دقیقه سکوتِ محض اما نبردی خونین برای حفظِ بیستِ روی تخته :)
زنگِ تفریح که میخورد و برگه رو میگرفتم، شروع میکردن به کف زدن، سوت زدن، جیغ کشیدن و تخلیه کردنِ خودشون. اما بهشون خوش گذشته بود و کلِ مدرسه امروز صحبت از امتحانِ فارسی بود :)
اولین تبعاتش بیمِهری و سردیِ همکارام بود وقتی با لبخند واردِ دفتر میشدم و با انرژی خداقوت میگفتم و میدیدم محلم نمیدن...
من تهِ دلم میگفتم به گِلِ تهِ کفشم!
فکر کنین امشب که خونوادهها میفهمن چی بشه :))
تجربهی جالب، نفسگیر و حساسی بود.
هنوز تصحیح نکردم ببینم از نظرِ نمرهای چطوره، بعد از تصحیح این متن رو ویرایش میزنم و تکمیل میکنم. (تصحیح کردم و اصصصصصلا نمرات خوب نبود😂 کارِ گروهی یاد نگرفتن و حساااااابی تکخورن، باید برنامه بریزم بتونن کارِ تیمی و گروهی انجام بدن🧐)
برای سؤال هم از سؤالاتِ مدارسِ تیزهوشان استفاده کردم؛ یعنی سختترین درجه :))
یکی از شاگردام تو هشتم از سکوت کبود شده بود. دست بلند کرد رفتم بالای سرش. روی برگه نوشت خانوم! خیلی مردمآزارین 😂😂😂
براش قلب کشیدم نشستم به کتاب خوندن😁
@sarbehrah
۲۴ فوریه، ۱۱.۰۱z.aac
حجم:
1.1M
۲۴ فوریه خوشبختترین دخترِ دنیا
من بودم.
@sarbehrah
سربهراه
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰه السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِين السّ
از راهِ دور...
خیلی دور...
خیلی خیلی دور... 😭😭😭😭😭
@sarbehrah
صبح که بیدار شدم، چشمم قرمز شده بود. چرکای گلوم ملتهب شده بود. دلتنگیهام ورم کرده بود.
رفتم مدرسه نهمام گفتن خانوم چشمتون؟
التهابِ چشمم رو دیدن، التهابِ دلتنگیم و شکرِ خدا نه.
بعد از مدرسه نا ندارم پایینِ چادرم و بالا بگیرم، میکشه به خیابونا. چشمم هنوز قرمزه. بدنم سست شده. کفشام و عوض کردم ولی پام هنوز اذیته و درد داره. گرسنگی توانم رو برده. بیماری ضعیفم کرده. سرم گیج میره.
یک ساعت مونده به خصوصیام زنگ میزنم و کنسل میکنم. پیشاپیش غصهی هفتهی آینده رو میخورم که سنگین میشه با جبرانیها... غصهی چهارشنبه رو میخورم که مدرسه و جلسه و شبکاری و کلاسای پنجشنبه پشتِ سرِ همن... غصهی پاهام رو میخورم که درد میکنه و از مشّایه دور افتاده...
با چادری که میکشه به خیابون، خودم و میرسونم ایستگاه. اتوبوسهای خونهمون رحم ندارن... هنوز نیومدن تا من و به اتاقم برسونن... کنارِ بخاریم...
نیاز دارم بخوابم...
نه!
بیهوش شم...
بعد از چند ساعت رفیق بیدارم کنه. ببینم بچهها دارن آماده میشن. دوست یه کیفِ سبک برداشته و رفیق چهار تیکه ساندویچ پنیر.
بعد بریم صحنِ حضرتِ زهرای حرمِ امیرالمؤمنین علیهم السلام.
نماز بخونیم، زیارت بریم، همون کفِ دست نونپنیرها رو بخوریم و اگه بیهوش شدنی هم هست، همونجا باشه...
من خیلی تلاش کردم اینجا رو مشّایه ببینم اما نیست...
اونجا به قاعده میخوردی، به قاعده میخوابیدی، به قاعده عبادت میکردی، به قاعده روزمره داشتی به عشقِ زیارت... زیارتِ امام.
اینجا نیست... اینجا قاعدهای نیست چون امامی نیست...
برسم خونه... پای دردناکم دراز شه کنارِ بخاری... گلوم و با آویشنِ داغ آروم کنم و آموکسیسیلین رو به ساعت بخورم...
برای از پا افتادن باید خیالِ آدم راحت باشه... اینجا نیست... باشه مشّایه... باشه مشّایه که تهِ همهی دلتنگیها و غصهها، سر به دامانِ امام میذاری...
@sarbehrah
وقتی رسیدم خونه و افتادم کنارِ بخاری، ماهِ شعبان بود.
الآن که بیدار شدم و بیماری اوج گرفته، ماهِ مبارکِ رمضانه...
خدایا من امید بستم به مهمونیت...
من به ظرفِ پُر و خالیِ خودم کاری ندارم، به مراقبههای توصیهشده کاری ندارم، به ماهِ رجب و ماهِ شعبانی که بهره بُردم یا از دست دادم کاری ندارم، من با خودِ خودِ خودت کار دارم.
خیال کن کنارِ مهمونای باکلاس و شیکوپیکت، یه گدای ژولیده و عرقو و خاکی، سرفهکنان رسیده کنارِ سفرهت... قاشق_چنگال بلد نیست دستش بگیره... به میزبان شناختی نداره... از خوبان کسی رو هم نمیشناسه...
چرا...
یکی رو میشناسه...
خیال کن تا سفره انداختی و یکی یکی مهمونات با ادب و آداب از راه میرسن،
یه خرابِ آلوده و پاپَتی «الهی بِالحسین»گویان از راه میرسه...
من و سربهراه کن... من حریفِ خودم نمیشم... من و به جبر هم که شده سربهراه کن... من نمیدونم چطور... فقط خودت من و همونی کن که خودت میخوای...
من به مهمونیت امید بستم...
الهی بالحسینِ... بالحسینِ...
من به این ذکر امید بستم...
من را به جبر هم که شده
به جبر هم که شده
خدایا خب؟
به جبر هم که شده
سربهراه کن...
@sarbehrah