eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح، با محبّت شروع شد❣ @sarbehrah
۱. دیشب پدرِ یکی از هشتما که مردِ محترمیه و خودم اجازه دادم مسأله‌ای داشت، مستقیم به خودم پیام بده، پیام داد فردا (امروز) یه سفر براشون پیش اومده و چاره‌ای ندارن برن. دخترش گفته امتحانِ اسفند رو می‌خوام بگیرم و نگرانِ نمره‌شه. خواهش کرده بود امتحانِ اسفندِ دخترش رو بعدا بگیرم. من هیچ تاریخی رو تغییر نمی‌دم و اساسا همین نظم و سرِ برنامه بودنمه که دخترا رو هم منظم و قاعده‌مند می‌کنه. آبان بهشون برنامه‌ی زمانیِ مستمرِ هر ماه رو دادم و طبقِ همون برنامه هم آزمون‌ها رو گرفتم. تنها بهمن‌ماه تاریخش با پایشِ اداره یکی شد که حتی اون رو هم تمدید نکردم و به‌جاش بخشِ ادبیاتِ پایش رو اثر دادم. هرکس هم روزِ امتحانم غایب باشه، صفرِ امتحان می‌گیره. نوشتم نگران نباشید، جای جبران هست، اما بهتر بود سفرتون در تعطیلات باشه که دخترتون از درس نیفته. بلندبالا برام نوشت ممنون از زحمات‌تون و امیدوارم به لطف‌تون. من فقط دو کلمه نوشتم: نگران نباشید. من دانش‌آموزی رو نمی‌ندازم و جای تلاش رو براش باز می‌ذارم، اما قواعد رو جابجا نمی‌کنم مگر برای دور از جون‌شون رو به موت‌ها. تو هفت سالِ دوم نظم و قواعد و چارچوب‌ها رو یاد نگیرن دیگه از دست رفته... بله! خانواده زحمتِ من رو خنثی می‌کنه و اثرگذاریِ تربیت‌ش بیشتر از منه، اما من هم مأمورم به انجام وظیفه و نتیجه با خداست. مردِ فهیمی بود و گرفت دو‌ کلمه‌م یعنی چی. (اصولا هم جز دوپهلو و محترم و کوتاه با والدین، خارج از مدرسه و خصوصا چت صحبت نمی‌کنم. همون‌قدر که با همکار نباید صمیمی شد، با والدین هم تا بسترهای اتصالِ مطمئن پیدا نشده، نباید صمیمی شد.) صبح تا رسیدم مدرسه و هنوز چادرم و تا نکرده بودم، دیدم با دخترش اومده و جلوی همکارام بهم گفت فقط رسوندمش به امتحانِ شما و سفرم رو عقب انداختم. لطف می‌کنین با کلاسِ اول‌تون امتحان بده بیام دنبالش؟ قبول و‌ تشکر کردم و گفتم این پیگیری‌ و اهمیت‌تون برای درسِ دخترتون قابلِ تحسینه. ساعتِ برگشت بهش دادم و رفت. ۲. زنگِ تفریحِ اول آقای شارلاتان اومد، اجازه‌ی دخترش رو گرفت ببره دکتر و برگردونه. از معاون‌مون پرسیده بود امتحانِ فارسی‌ش کدوم زنگه؟ بگید برسونمش. بُرد و به زنگِ من رسوند :) ۳. نهم یکی‌ها رسما تعطیلاتِ عید رو شروع کردن و امروز فقط چهار نفر اومده بودن! زنگِ تفریح رفتم حال‌شون رو‌ بپرسم و گوشه‌ای هم بدم که اگه فردا غایب باشید قیدِ نمره‌ی اسفند رو بزنین! تا دهن باز کردم، گفتن خانوم! فردا همه میان، امروز درسی نبوده که بیان! درسای امروزشون: زبان... عربی... (حرمتِ امامزاده به متولّیشه. معلمی که خودش زودتر از شاگرداش رفته تعطیلات و محتوایی برای کلاسش نداره، شاگردی هم نداره! چرا زنگای تفریح باید بیان تو دفتر و از دخترا بنالن و بهشون برچسبِ تنبل و بی‌مسؤولیت بزنن؟!) ۴. امروز امتحانِ گروهی گرفتم. بعد از خِبره شدن‌شون تو تدریسِ گروهی، حالا وقتِ آزمونِ گروهیه. آمارش به والدین برسه باز می‌ریزن سرِ من :)) @sarbehrah
سربه‌راه
۱. دیشب پدرِ یکی از هشتما که مردِ محترمیه و خودم اجازه دادم مسأله‌ای داشت، مستقیم به خودم پیام بده،
یکی برای همه، همه برای یکی من خودم بچه‌درس‌خون بودم، می‌دونم این مدل امتحان برای درس‌خون‌ها زجرِ محضه... اما همون‌قدر هم می‌دونم اگه ثروتمندای ما اهلِ خمس و زکات بودن، جمهوریِ اسلامی محلِ وام و سهامِ عدالت و یارانه و کمیته امداد نبود... اگه بزرگترای ما اهلِ ریش‌سفیدی و بزرگتری کردن بودن، تو هیچ محله‌ای مسجدی نمازخونه نمی‌شد و جوونی معتاد نمی‌شد و دختر و پسرِ عَذَبی نمی‌موند و دعوایی بینِ زن و شوهرا پیش نمیومد و بیکاری بی‌عار نمی‌شد و... به ما یاد دادن موزمون رو جایی از مدرسه بخوریم که کسی نبینه هوس کنه... یاد ندادن همون موز و تقسیم کنیم و همون یه تیکه‌ش و با جماعت بخوریم... به ما یاد دادن زودتر سوارِ اتوبوس شیم و برای مامانامون جا بگیریم، نگفتن جا بگیر برای هرکس خسته بود... نه پیرزن و پیرمرد و بچه‌دار و مریض... هرکی خسته بود... خودمونیم دیگه! ما رو تک‌خور بار آوردن... ما هم این چرخه رو ادامه می‌دیم و خودآگاه یا ناخودآگاه تک‌خور بار میاریم... همه‌مونم جمعه‌ها با اشک، ندبه می‌خونیم و برای امام زمان ارواحنا فداه اشک می‌ریزیم :)) امروز به بچه‌ها گفتم امتحان گروهیه؛ یه برگه‌ی امتحانی برای کلِ کلاس! هشتم یکی‌ها که جمعیتِ بالا دارن بُهت‌شون زد... بقیه‌شون هم که کمترن مبهوت! گفتم امروز یا همه با هم می‌سوزید، یا همه با هم می‌بَرید :) پرینتِ معدل‌هاشون رو از دفتر گرفته بودم و بر مبنای معدل، یه قوی و یه ضعیف رو چیدم کنارِ هم. گفتم هر نیمکت یه برگه‌ی سفید بذارید روی‌ میز، از وسط خط بکشید و بالای هر ستون اسمِ خودتون رو بنویسید. گفتم سرِ میزی‌ها (قوی‌ها که البته به دخترا نگفتم، تو یه خط چیدم که بتونم بگم سرِ میزی‌ها) حقِ نوشتن تو برگه امتحان رو ندارن، کناری‌هاشون باید پاسخ رو بنویسن. پس سرِ میزی‌ها چه کار کنن؟ برگه رو نگاه می‌کنن ببینن کدوم سؤال رو بهتر می‌تونن «مکتوب» توضیح بدن. بعد شروع می‌کنن به توضیح و تدریسِ پاسخِ یه سؤال تو‌ برگه برای کناری. هر نیمکت حدودِ سه دقیقه می‌تونست روی برگه کار کنه و برگه باید دست به دست می‌شد. همه می‌تونستن به هم کمک کنن اما فقط مکتوب. مکتوبات‌شون باید با قواعدِ نگارشی‌ای که یادشون دادم می‌بود، فقط اجازه داشتن خلافِ قواعد، محاوره بنویسن. اگر سوتی می‌دادن و حرف می‌زدن، تا سه بار چشم‌پوشی می‌کردم و از بارِ چهارم به ازای هر بار صحبت، ۰/۲۵ کم‌ می‌شد. روی تخته بزرگ نوشتم: ۲۰. گفتم این نمره‌ی فعلیِ کلِ کلاسه. برای حفظش تلاش کنید. از این یک برگه صفر بگیرید برای همه است، همین ۲۰ رو بگیرید هم برای همه هست. وَ برگه رو گذاشتم روی نیمکتِ اول و کلاس در سکوت، پُر شد از تلاطم :) از این‌که نمی‌تونستن حرف بزنن کبود شده بودن :) حتی می‌خواستن هم رو فحش بدن، مجبور بودن فحشِ ادبی بنویسن :) از من سؤال داشتن، باید می‌نوشتن. هم نگارش امتحان گرفتم... هم املا... هم فارسی... هم اهدافِ فرهنگیم اجرا شد :) قوی‌ها با تمومِ قوا در حالِ یاددهی بودن که نمره‌شون از دست نره :) هوشمندانه وقتی می‌خواستن برگه رو دست‌به‌دست کنن، چند سؤال جلوتر رو نگاه می‌کردن که تا دوباره نوبت‌شون شه، تونسته باشن به کناری‌شون تدریس کنن و اون جواب رو بنویسه. هشتاد دقیقه سکوتِ محض اما نبردی خونین برای حفظِ بیستِ روی تخته :) زنگِ تفریح که می‌خورد و برگه رو می‌گرفتم، شروع می‌کردن به کف زدن، سوت زدن، جیغ کشیدن و تخلیه کردنِ خودشون. اما بهشون خوش گذشته بود و کلِ مدرسه امروز صحبت از امتحانِ فارسی بود :) اولین تبعاتش بی‌مِهری و سردیِ همکارام بود وقتی با لبخند واردِ دفتر می‌شدم و با انرژی خداقوت می‌گفتم و می‌دیدم محلم نمی‌دن... من تهِ دلم می‌گفتم به گِلِ تهِ کفشم! فکر کنین امشب که خونواده‌ها می‌فهمن چی بشه :)) تجربه‌ی جالب، نفس‌گیر و حساسی بود. هنوز تصحیح نکردم ببینم از نظرِ نمره‌ای چطوره، بعد از تصحیح این متن رو ویرایش می‌زنم و تکمیل می‌کنم. (تصحیح کردم و اصصصصصلا نمرات خوب نبود😂 کارِ گروهی یاد نگرفتن و حساااااابی تک‌خورن، باید برنامه بریزم بتونن کارِ تیمی و گروهی انجام بدن🧐) برای سؤال هم از سؤالاتِ مدارسِ تیزهوشان استفاده کردم؛ یعنی سخت‌ترین درجه :)) یکی از شاگردام تو‌ هشتم از سکوت کبود شده بود. دست بلند کرد رفتم بالای سرش. روی‌ برگه نوشت خانوم! خیلی مردم‌آزارین 😂😂😂 براش قلب کشیدم نشستم به کتاب خوندن😁 @sarbehrah
یا صاحب‌الزمان! من و برگردونین مشّایه......... @sarbehrah
۲۴ فوریه،‏ ۱۱.۰۱​z.aac
حجم: 1.1M
۲۴ فوریه خوشبخت‌ترین دخترِ دنیا من بودم. @sarbehrah
صبح که بیدار شدم، چشمم قرمز شده بود. چرکای گلوم ملتهب شده بود. دلتنگی‌هام ورم کرده بود. رفتم مدرسه نهمام گفتن خانوم چشمتون؟ التهابِ چشمم رو دیدن، التهابِ دلتنگیم و شکرِ خدا نه. بعد از مدرسه نا ندارم پایینِ چادرم و بالا بگیرم، می‌کشه به خیابونا. چشمم هنوز قرمزه. بدنم سست شده. کفشام و عوض کردم ولی پام هنوز اذیته و درد داره. گرسنگی توانم رو برده. بیماری ضعیفم کرده. سرم گیج می‌ره. یک ساعت مونده به خصوصیام زنگ می‌زنم و کنسل می‌کنم. پیشاپیش غصه‌ی هفته‌ی آینده رو می‌خورم که سنگین می‌شه با جبرانی‌ها... غصه‌ی چهارشنبه رو می‌خورم که مدرسه و جلسه و شب‌کاری و کلاسای پنج‌شنبه پشتِ سرِ همن... غصه‌ی پاهام رو می‌خورم که درد می‌کنه و از مشّایه دور افتاده... با چادری که می‌کشه به خیابون، خودم و می‌رسونم ایستگاه. اتوبوس‌های خونه‌مون رحم ندارن... هنوز نیومدن تا من و به اتاقم برسونن... کنارِ بخاریم... نیاز دارم بخوابم... نه! بیهوش شم... بعد از چند ساعت رفیق بیدارم کنه. ببینم بچه‌ها دارن آماده می‌شن. دوست یه کیفِ سبک برداشته و رفیق چهار تیکه ساندویچ پنیر. بعد بریم صحنِ حضرتِ زهرای حرمِ امیرالمؤمنین علیهم السلام. نماز بخونیم، زیارت بریم، همون کفِ دست نون‌پنیرها رو بخوریم و اگه بیهوش شدنی هم هست، همون‌جا باشه... من خیلی تلاش کردم اینجا رو مشّایه ببینم اما نیست... اونجا به قاعده می‌خوردی، به قاعده می‌خوابیدی، به قاعده عبادت می‌کردی، به قاعده روزمره داشتی به عشقِ زیارت... زیارتِ امام. اینجا نیست... اینجا قاعده‌ای نیست چون امامی نیست... برسم خونه... پای دردناکم دراز شه کنارِ بخاری... گلوم و با آویشنِ داغ آروم کنم و آموکسی‌سیلین رو به ساعت بخورم... برای از پا افتادن باید خیالِ آدم راحت باشه... اینجا نیست... باشه مشّایه... باشه مشّایه که تهِ همه‌ی دلتنگی‌ها و غصه‌ها، سر به دامانِ امام می‌ذاری... @sarbehrah
وقتی رسیدم خونه و افتادم کنارِ بخاری، ماهِ شعبان بود. الآن که بیدار شدم و بیماری اوج گرفته، ماهِ مبارکِ رمضانه... خدایا من امید بستم به مهمونیت... من به ظرفِ پُر و خالیِ خودم کاری ندارم، به مراقبه‌های توصیه‌شده کاری ندارم، به ماهِ رجب و ماهِ شعبانی که بهره بُردم یا از دست دادم کاری ندارم، من با خودِ خودِ خودت کار دارم. خیال کن کنارِ مهمونای باکلاس و شیک‌وپیک‌ت، یه گدای ژولیده و عرقو و خاکی، سرفه‌کنان رسیده کنارِ سفره‌ت... قاشق_چنگال بلد نیست دستش بگیره... به میزبان شناختی نداره... از خوبان کسی رو هم نمی‌شناسه... چرا... یکی رو می‌شناسه... خیال کن تا سفره انداختی و یکی یکی مهمونات با ادب و آداب از راه می‌رسن، یه خرابِ آلوده و پاپَتی «الهی بِالحسین»گویان از راه می‌رسه... من و سربه‌راه کن... من حریفِ خودم نمی‌شم... من و به جبر هم که شده سربه‌راه کن... من نمی‌دونم چطور... فقط خودت من و همونی کن که خودت می‌خوای... من به مهمونیت امید بستم... الهی بالحسینِ... بالحسینِ... من به این ذکر امید بستم... من را به جبر هم که شده به جبر هم که شده خدایا خب؟ به جبر هم که شده سربه‌راه کن... @sarbehrah
«داستان ران کلارک» دیدم. دوست داشتم آقای کلارک بودم...😭😭😭 @sarbehrah
زنگِ آخر، میانه‌ی تدریس بودم که مدیرم اومدن درِ کلاسم و صدام زدن. کلاس و به دخترام سپردم رفتم تو سالن. مدیرم خارج از دفتر و تو همون سالن گفتن مؤسس تماس گرفتن و گفتن حالا که دوازدهم رو قبول نکردم و کج‌دار و مریز، سال رو تموم کردن، من پنج‌شنبه‌ها همایشی برم ادبیات تدریس کنم و دوازدهما رو به نهایی برسونم. پنج‌شنبه‌ی من پُره، بازم گفتم نمی‌تونم. گفتن مؤسس پیگیرن با خودتون صحبت کنن. گفتم مشکلی نیست. اما این همه‌ی صحبت‌شون نبود که من و از کلاسم بکشن بیرون. دست گذاشتن روی شونه‌م و با صدایی آروم‌تر ادامه دادن. از بعدِ ماجرای همکارِ حسودمون که هنوز در راهِ اداره است و کار رو به اداره کل هم کشونده... فضای اعتماد و اطمینانِ خاطر تو مدرسه از بین رفته... برای همین تو دفتر و جلوی دیگران با من صحبت نکردن. بهم گفتن مؤسس شما رو برای سالِ آینده‌ تو دبیرستان می‌خوان. می‌شه خواهش کنم این طرف رو هم ترک نکنین؟ من لبخند زدم و خیلی جدی گفتم بذارید ببینیم اخراج می‌شم یا می‌مونم بعد. ایشون کاملا احساسی جواب دادن من اگه اینجا موندنی شدم، برام سخته شما رو از دست بدم... اینجا بمونید... عمیق نگاه‌شون می‌کنم. ایشون از مهرماه تا الآن خیلی تغییر کردن... من قبلا سرِ عقایدم چیزهای مهمی رو از دست دادم که هرگز جبران‌پذیر نیست... نسبت به از دست دادن سِر شدم و دل‌گُنده... شاید هم می‌گم توکّلم قوی‌ نیست اما باشه... نمی‌دونم... اما من واقعا و واقعا معتقدم عزّت و روزی از خداست... همین شجاعم می‌کنه که از به فنا رفتنِ مدرکم نترسیدم... از اخراج‌هام و نابود شدنِ تخصص و علاقه‌م... از مضیقه‌ی مالی... از قرض... از طرد شدن... از برچسب خوردن... از دونه دونه گروه‌های جهادی بلاک شدن... اما ایشون با این روحیه‌ی لطیف، بارِ اوله که پای اعتقادشون ایستادن و حالا پابه‌پای من تو اداره پرونده دارن... ایشون از یه جایی محکم کنارِ من ایستادن و سرِ همین هم اذیت شدن... این بده که این‌قدر ضربه خوردم که به ایستادگیِ ایشون کنارم دل نمی‌بندم و حتی شاد نمی‌شم، اما دلیل نمی‌شه که رنجی که دارن از ایستادگی می‌کشن رو درک نکنم... من از دردسر نمی‌ترسم. معتقدم کار و درس و زندگیِ بی‌دردسر یعنی عبورِ زندگی‌ با عقایدِ شعاری که به‌وقت پاشون نایستادی... از بی‌تفاوت‌ها بیزارم و بابتِ هر باری که بی‌تفاوت بودم هزار بار خودم رو مجازات کردم... بی‌تفاوتی یه زندگیِ بی‌دردسر میاره که نمازا اولِ وقته و ندبه‌های جمعه سرِ جاش اما با هممممممه در صلحی و همممممه ازت راضی(!) این خانوم می‌تونست مثلِ بقیه‌ی مدیرام با اولین اعتراضِ والدین، شر رو از سرِ خودش کم کنه و من رو اخراج کنه... اما نکرد! اول کلاس به کلاس رفت و محترمانه از دخترا درباره‌ی من پرس‌وجو کرد... بعد من و زیرِ ذره‌بین قرار داد و تو صحبتام با والدین بود... بعد اعتماد کرد... تخصصم و دید... منطقم رو قبل از خشمم دید... دلسوزیِ پشتِ سخت‌گیریم و دید... اتفاقی که فکر می‌کنم جز یک‌ مورد، دیگه به خاطر ندارم تو عمرم پیش اومده باشه... نمی‌دونم! شاید چون مادرن و قبل از مدیر بودن، برای دخترای مدرسه مادر هستن و خونِ دل خوردنِ من برای دخترا رو دیدن و مطمئن شدن منم مثلِ خودشون صلاحِ دخترا رو می‌خوام... اما بابتِ ایستادگی‌شون کنارِ من اذیت شدن و دارن می‌شن... معلومه که منم کار کردن با مدیری که به مسیرت اعتماد کرده و همه‌جوره پشتته رو دوست دارم! معلومه! اما ایشون هم وسیله‌ان، من هم وسیله‌ام. رزق و عزّت از خداست. ان‌شاءالله که این همکاریِ خیر و صادقانه، تضمین‌شده و قیامتی باشه و واسطه‌ی خیر رسوندن به نسلِ ظهور، اما تکیه‌م باید فقط به خدا باشه... فقط به خدا. بهشون گفتم من دلم با این سمته چون مؤسس نسبت به نمراتِ دخترِ آقای شارلاتان سست شدن و برای رفعِ شرّش می‌ترسم دست به نمرات ببرن... اگه این اتفاق بیفته نه اینجا می‌مونم و نه شعبه‌ی دیگه... اما شما همیشه برای من یه آدمِ حق‌پذیرِ حق‌باورِ حق‌طلب می‌مونین... دیدم حالا که فرصتش پیش اومده، گردنمه بگم. گفتم از هیچ پرونده‌ای نترسید. خدا با شماست، اگه با خدا باشید. شما گوشه‌ی ذهنِ یک نسل می‌مونید که مدیرم نمره‌ی ناحق نداد... پول و تهدید سستش نکرد... از فریادِ پدر و مادرِ جاهلی نترسید... اینا یادشون می‌مونه... نه ابیاتِ من و فرمول‌های خانوم ریاضی‌شون... مدیرم گریه کردن... چون ایستادگی بر مدارِ حق، رنج داره... چون اعتبارشون به خطر افتاده و پرونده‌هامون به اداره کل رسیده..‌. چون تو اداره کل معیار و ملاک «حق» نیست... چون بارِ اولیه که هزینه دادن بابتِ عقیده رو دارن می‌چشن... @sarbehrah
گریه کردن مثلِ روزهایی که فهمیدم دیگه نمی‌تونم دکتری بخونم... مثلِ روزهایی که خدا من رو با بزرگترین تفریح و خوش‌گذرونی و حالِ خوبِ زندگیم امتحانم کرد؛ درس خوندن... گریه کردن مثلِ صبحی که بیدار شدم و زدم زیرِ گریه چون فهمیدم رتبه‌ی ۷۴۰ کنکور سراسری، دیگه هرگز نمی‌تونه دکتری بخونه... برای آرامش، ایستادگی و عزّتِ مدیرم لطفا سه صلوات هدیه کنین به امام زمان ارواحنا فداه...🌿 @sarbehrah